امروز باز این رگ نوستالژی ما گرفته و ول نمیکند. اینقدر بدم می آید از این نوستالژی بازی ها… طرف دو ماه است از کشور خارج شده و هیچ کجای مملکت را به فلانش هم محسوب نمیکند، آنوقت برای ما نوستالژی زده میشود. آنچنان از دربند و درکه و آلوچه و قیسی و زغال اخته و چاغاله بادام حرف میزند، که انگار یک و نیم قرن است، ایران نبوده است. اما خوب چه میشود کرد. ما هم گاهی نوستالژی زده میشویم و دلمان هوس چیزهایی را میکند که یک روزی ازشان فرار کرده ایم. آقا ما صبح داشتیم میرفتیم سر کار… مثل بچه آدم… یک زنیکه احمق سوار یک ماشین ” کوچک سفید هاچ بک”، آنچنان لایی ناجوانمردانه ای جلویمان کشید که همه چیزمان پاپیون شد. هر کس جای من بود تند میکرد و از کنارش رد میشد و انگشت بزرگه دستش را سر پا نشانش میداد که بفهمد مسجد جای گو**دن نیست. اما من چه کردم؟ هیچ… یکهو همان ماشین ” سفید و کوچک و هاچ بک” ، من را یاد اولین ماشین خودم در ایران انداخت. رنو سفید ، مدل هشتاد و دو، بدون تصادف، فنی سالم….( این که شد آگهی روزنامه)… و رفتم توی رویا و بیخیال زنیکه شدم.
اولین ماشین در زندگی مشترک خیلی میچسبد… صاحب قبلی ماشین که حکما راننده کشتی، ترنی، هواپیمایی چیزی بود یک بوق خرکی روی ماشین گذاشته بود این هوا…. لامصب بوق که میزدم، چراغهای ماشین کم نور میشد و ماشین به ریپ زدن می افتاد. فکر کنم سه چهار هزار واتی برق مصرف میکرد ( این عدد خیلی خالی بندی بود؟) خلاصه ما خیلی به این ماشین و بوقش افتخار میکردیم. شده بود عضو سوم خانواده و خیلی هم مورد احترام… مخصوصا بوقش…
خدا ببخشد ما را… یک بار سر شادمان، یک موتوری بی نوا کمی توقف بی جا کرده بود. چسباندم پشتش ( منظورم این است که ماشین را از عقب به موتورش نزدیک کردم) یک بوق زدم… طفلک از هولش از موتور پرت شد پایین…فکر کرد تایتانیک پشت سرش است. بگذریم… خلاصه این بود که نوستالژی ما قد علم کرد.همینطور پشت سر هم خاطرات زنده میشد و ما هم آه میکشیدیم…
با همین رنو ،رفتیم ماه عسل… نمیگویم کجا رفتیم که شما فکر کنید مثل بیلی فاگ، دور دنیا را در هشتاد روز با رنو طی طریق کردیم. رفتیم یک هتل باکلاس…اتاق داشت مشرف به کوه و جنگل و دریا و اینها…اما ما یک اتاق گرفتیم رو به پارکینگ پشت که رنو را ببینیم. خب شانس پکیده ما را چه دیدید… یکهو چشم یک کسی را میگرفت و میزدندش زیر بغل و برو که رفتی… توی راه برگشت وسط اتوبان قزوین هم با یک پژو، “کل” انداختیم. آقا سرعتمان شده بود صد و چهل تا…. رنو تا حالا این همه سرعت را ندیده بود. سرعت سنج تا صد و شصت را نوشته بود اما معلوم بود از صد به بالایش دکوری و گنده گ*زی بود… خلاصه چند دقیقه ای با این سرعت راندیم… راننده پژو حسابی پوزمان را زد و مثل تیر از کمان در رفته، ناپدید شد. طفلک رنو بعد از آن چهار نعل رفتن، تیک عصبی پیدا کرده بود و چراغ راهنمایش به هیچ نحوی خاموش نمیشد…. خلاصه خیلی ماشین باحالی بود… اشکالش این بود که کمی، کم جا بود… مثلا اگر میخواستیم خمیازه بکشیم، حتما باید پیاده میشدیم، خمیازه میکشیدیم و دوباره سوار میشدیم چون جای فک باز شده را نداشت. یا اگر کسی کلم و لوبیا زیاد میخورد، بعد توی ماشین، گلاب به روی مبارکتان، بادی از بالا یا پایینش خارج میشد، حتما کنار میزدیم و درها را باز میکردیم و اینها…هوا کم بود داخل ماشین.. احتمال خفگی میرفت. اما ما عاشق این ماشین بودیم…
این تعمیرگاه مجاز رنو توی کاشانی ( توی کاشانی یعنی داخل بلوار کاشانی نه داخل ایشان) هم با ما حسابی رفیق شده بود… نه اینکه هر هفته، دو روز ماشین، مهمانشان بود، آشنا شده بودیم. فکر نکنید ماشین بدی بود و خرابیهای ناجور داشت…نه! فوق فوقش چند باری کمک فنر هایش از جا در درآمد یا حداکثر دنده یک و دو جا نمیرفت که آنهم مهم نبود …از دنده سه شروع به حرکت میکردیم. یکی دو باری هم میله دنده از جا در آمد که خیلی ماهرانه من همانجا حین رانندگی دوباره در ماتحت جعبه دنده فرویش کردم. البته یک ناهنجاری های جزئی هم داشت که تعمیرگاه هیچوقت نفهمید علتش از چیست. مثلا گاهی وسط حرکت مثل یابو جفتک و لغد میزد یا تصمیم میگرفت که دیگر حرکت نکند. ما هم چون خیلی اهل دموکراسی بودیم، خیلی مزاحمش نمیشدیم و همانجا وسط خیابان تنهایش میگذاشتیم و برمیگشتیم. یک اشکال دیگر جزئی که داشت، این بود که گاهی بوی دود اگزوزش یک چیزی شبیه توالت عمومیهای عوارضی تهران- قم میشد. کمی ناجور بود…اما ما عاشق این ماشین بودیم. عشق که این چیزها را نمیشناسد.
اما فکر کنم چشممان زدند. آنقدر زیر پایمان نشستند که این ماشین را عوض کنید، آبروی خانوادگی در معرض انقراض است، ایمنی ندارد و اینها… و یک دوشنبه شوم، آگهی زدیم و دو روزه ماشین را فروختیم. بعد از آن هم، دو هفته ای رفتیم خانه بابایمان قایم شدیم که اگر آمدند برای پس دادنش یا کتک زدنمان، خانه نباشیم. اما جایش حسابی خالی بود… تا همین اواخر جای لکه های روغن که از موتورش چکه میکرد، توی پارکینگ بود. آخر نگفتم بهتان، یک مقدار جزئی روغن ریزی هم داشت…فوقش هفته ای یک چهار لیتری به موتورش باید روغن اضافه میکردیم.
اما خوب… فروختیمش که چه؟ رفتیم برای پژو ثبت نام کردیم پیش این ایران خودروی حرامزاده…قرار بود ۸ ماهه بدهند… تا ۲۸ ماهش را خودمان صبر کردیم و ندادند، بعد هم حواله را فروختیم به یک نفر دیگر که او باقیش را صبر کند. به گمانم الان دیگر ماشین را گرفته اند …
خلاصه این راننده ماشین ” سفید کوچک هاچ بک” احتمالا ” زنیکه” نبوده است…یک فرشته نوستاژ بوده که با یک لایی مختصر من را به این روده درازی ها واداشته است. واقعا شرمنده…
چقدر خوب است که هنوز هم گهگداری مهمان رویاهایم میشوی… و چه خوب میکنی که وقتی به رویایم می آیی، همان حریر سیاه را میپوشی که در آن، سفیدی اندامت، خواستن را دوباره در من زنده میکند…
به جان امواتتان قسم تان میدهم که اگر من را به نحوی میشناسید یا باهم قوم و خویشیم یا به هر صورتی این احتمال را میدهید که یک روزی چشممان در چشم همدیگر بیافتد، بیخیال این پست بشوید و بروید دنبال یک تفریح دیگر و نگذارید این پرده نازک “حیا” که بینمان وجود دارد جر و واجر شود. ماجرا خیلی بیشرمانه نیست. یعنی بستگی دارد چطور نگاهش کنید. درست عین دسته بیل میماند که هم میتواند ابزار کار یک کارگر زحمتکش باشد که با آن، نان شب را تهیه میکند و هم میتواند ابزاری برای یک فحش کلاسیک باشد که آن را به ناکجا آباد همدیگر حواله میدهیم. خلاصه… ماجرا، ماجرای معاشقه است. هم خوب است و هم بد… قبلا هم روی این ماجرا ابرام و اصرار کرده ام که معاشقه برای زن و مرد، مثل میلگرد برای فونداسیون است که اگر استفاده اش نکنید، فونداسیون شما زپرتی محسوب میشود و ساختمانتان با هر نسیم صبایی که میوزد، به بندری زدن می افتد. خب این که کم چیزی نیست…. هست؟ بیایید و این یک بار، به حرف من تنبان عمل بپوشانید و مطمئن باشید که ضرر نمیکنید. ببینید… شما در زندگی فقط یک بار فرصت دارید که از ته دل معاشقه کنید. ما که فرنگی نیستیم و عوض کردن همسر برایمان مثل عوض کردن چرخ ماشینمان باشد. ما وقتی زن میگیریم یا شوهر میکنیم( این فعل آخر کمی ناجور است)، یک جورهایی داریم آش خاله را میخوریم که به هر نحو پایمان است. تعداد آدمهایی که یک بار در زندگی ازدواج میکنند به کسانی که چند بار، در ایران اصلا قابل مقایسه نیست. پس آدم باید کمال استفاده را از این یک بار ببرد. اینکه حالا ما هنوز محرم هم نشده ایم یا اینکه این کارها قبح دارد ویا اینکه جلوی همه نمیشود و اینها را فراموش کنید. وقتی “بله” بین دو نفر رد و بدل شد، درست مثل شلیک تفنگ یک داور مسابقه ” دو” میماند … باید بدوی و تمام تلاشت را بکنی تا برای خودت خاطره درست کنی… خجالت بکشی و رودربایستی کنی یا حساب کتاب جهنم و بهشت را بکنی، بازنده میشوی. برای معاشقه یک زمان محدود داری… دقیقا تا قبل از اینکه برای همدیگر یکنواخت بشوید. یکنواختی هم یعنی وقتی دست همدیگر را میگیرید، دیگر قلقلکتان نمیشود وبرایتان فرق چندانی نکند که دست همسرتان را گرفته اید یا پاچه یک قوچ وحشی را… یا بوسه ها و نوازشها خیلی دیگر روی ضربان قلبتان اثری نمیگذارد. خلاصه اینکه زمانتان خیلی کوتاه است.تازه معاشقه را هم خوب باید بلد باشید.اگر بلد نیستید، بروید یاد بگیرید…فیلم بی ناموسی ببینید …کتاب بخوانید…عملی روی یک بنده خدایی تمرین کنید. هیچ اشکال ندارد چون نیتتان که خیر است. همین بوسیدن معمولی… بنظر ساده می آید… اما کلی فوت و فن و حدیث دارد. نمیشود که همه را یک جور ببوسید. طرف زنش را همانطور میبوسد که اوس احمد شاطر را در مراسم ولیمه اش بوسیده است.خلاصه پر است از ظرافت و نکته های کنکوری… حالا من که قرار نیست اینجا درس معاشقه بدهم…خودتان بروید وراهش را پیدا کنید.این خارجی های ماتحت نشسته استاد این کار ها هستند.خوب میدانند چه کار کنند. خوب میدانند که کنج لب فرقش با خود لب چیست یا خوب میدانند که بد نیست گاهی فقط دستی دور کمر هم بیاندازد و سکوت کنند و مهتاب را تماشا کنند. لزوما هم معاشقه ها همیشه صحنه های هجده پلاس نیستند. یک نکته دیگر هم بگویم و بروم…آقا جان… حجب و حیا خیلی خوب است و بر منکرش لعنت… اما گاهی معاشقه و شیطنت زیر نگاه شخص سوم هم لذت بخش است. نمیگویم بروند ودر ملا عام تنبان هم را پایین بکشند و آنقدر به هم پیچند که آن شخص سوم هم وارد ماجرایشان بشود. اما بد نیست همچین، دستی لای موهای طرفت ببری و چند رشته از آنها را به بازی بگیری.حالا بیشتر نمیگویم که هوس نکنید. خلاصه داستان از این قرار است.یک زندگی زناشویی است و یک معاشقه…اولین معاشقه ها عین نوزاد میمانند..نرم و سفید و خوردنی… اما معاشقه هم مثل همان نوزاد هرچه که بزرگتر میشود ، ضایعتر میگردد و پر میشود از جوشهای غرور جوانی و یک جایی میرسی که از آن فرار هم میکنی. نه؟ اینطور نیست؟ البته اشتباه نشود…منظور من معاشقه است و نه عاشق بودن که آن یک داستان جدا است. کیفیت معاشقه های اول زندگی تنهاچیزی هستند که خوب در ذهن آدمها میماند. خوب اجرایشان کنی، میشود خاطره فیلم تایتانیک و اگر بد اجرا شود، میشود خاطره همه فیلمهای ایرانی (بلا استثنا) …اگر طرفتان را پیدا کرده اید، خوب به حرفهای من فکر کنید… گارانتی میکنم که خدا هیچ کس را به خاطر معاشقه اش به جهنم نمی اندازد. لازم نیست با یک بوسیدن و نوازش سفیدی گردن یارتان، وجدانتان چهار نعل روی اعصابتان قدم بزند و توبه و غسل و این حرفها…خلاصه یک کاری بکنید که موقع پیری، وقتی یک فلاش بک به گذشته میزنید، یک لبخند ملیح روی لبهایتان نقش ببندد نه اینکه با یادآوری هر خاطره ای، انگار لیموترش خورده اید و قیافه تان در هم بشود. خلاصه و لب مطلب این میشود که معاشقه خودتان را فدای هیچ چیزی نکنید. بهتر اینکه بگویم، همه چیز را فدای معاشقه بکنید. خوب ببوسید و لمس کنید و بو کنید که دیگر گیرتان نمی آید. هیچ اشکالی هم به آن وارد نیست… گاهی لطافت، گاهی شیطنت گاهی هم خارج از دایره عرف و شرع… کلام آخر هم اینکه هیجان را فراموش نکنید. هیجان عین فلفل سیاه و زرد چوبه برای غذا میماند… تندش کنید که فراموشتان نشود… پ.ن) آقا جان هر چه از ما شنیدید را فراموش کنید. به من چه معاشقه آدمها… همان سیستم سنتی را اجرا کنند که آقا ده گز جلوی خانم راه میرود و خانم هم از معاشقه، فقط یورشهای شبانه را میبیند که حالا شاید دو سه تا بوس شتری هم، آقا از خودش در میکند. پیر هم میشوند و نمیفهمند که چه چیزی را از دست داده اند.
