باور کنید من تا آنروز هنوز نمیدانستم ” تاتو” چیست و برای چه میکنند. تا اینکه رفتیم مسافرت… نزدیکی های دریا… یک هتل نیمه مرفه با کلی امکانات جانبی و غیر جانبی… صبح اولین روز، جوگیر شدیم و لباس های گل منگولی کنار دریایی پوشیدیم. از همین شلوارک های که طرح گل خرزهره رویش کشیده اند و هر کدامشان یکی این قدر ( کف دو دستتان را کنار هم بگذارید تا به عمق فاجعه پی ببرید) با یک رکابی “مکش مرگ من” که به مراتب شنیع تر از آن شلوارک بود…
از داخل اتاق هتل هم یک عینک آفتابی سیاه گذاشتیم روی چشممان… به جان خودم دو متری جلویم را هم به زحمت میدیدم… کورمال کورمال و با بدبختی خودم را به لابی هتل رساندم. همانجا وسط لابی نفهمیدم چه شد که یک نفر از دست، به ما آویزان شد. لامصب انگار میخواست آن را بکند. دختری حدود بیست ساله دست ما را میکشید و تند و تند یک چیزهایی میگفت… لابلای حرفهایش یک کلماتی را میفهمیدم… کام آن، تاتو، هندسام، اتراکتیو و غیره…با یک دو دوتا چهار تا فهمیدم طرف توی لابی هتل، یک دکه دارد که در آن آدمهای را تاتو میکند. حالا گیر داده بود که بیا و تو را تاتو کنم. حالا همه این ماجرا را حین بکسل کردن و هل دادن من داشت تعریف میکرد. رسیدیم به دم و دستگاه دخترک ( منظورم وسایل تاتو است)… زود یک آلبوم نمونه کار نشانم داد… عکس یک سری پسر و دختر مدل و مانکنی که انصافا، کلهم اجمعین “هلو” بودند و هر کدامشان یک جاییشان را تاتو کرده بودند. مثلا یک پسرکی بود که قطر بازویش کمی بیشتر از قطر گردن من بود و روی آن یک طرحی شبیه قالی کرمان کشیده بودند. یا یک دختر به ظرافت و سفیدی فالوده شیرازی، که روی کمرش (بالای کمر، نزدیک شانه هایش جان خودم) یک موجود مهیبی کشیده بود که فکر نکنم هیچ کس جراتش را بکند حتی دستش را دور گردن این دختر بیاندازد. خلاصه به اندازه یک دفتر مشق صد برگ عکسهای تاتویی و محرک داشت. ورق به ورقش را مثل اینهایی که سر قبر دیگران قرآن میخوانند و سرشان را تکان میدهند، برایم توضیح داد. هر چند دقیقه ای هم یک نگاه خریدارانه به من میکرد که ببیند گوشهایم دراز شده اند یا که هنوز جا دارند. دفتر که تمام شد، احساس کرد من هنوز خیلی از ماجرا پرتم و زود دستم را گرفت و برد پشت دخل…گلاب به رویتان پشتش را به من کرد و با یک حرکت، کش شلوارش را به اندازه یک و نیم اینچ پایین داد ( قسم میخورم فقط یک و نیم اینچ) تا تاتوی روی گودی کمر خودش را نشانم بدهد. حالا مجبور بودم آن عینک لعنتی را در بیاورم که ببینم چه خبر است.(بدون عینک دنیا آنقدر عوض شد که هول شدم و دوباره سلام کردم)… خداییش عجب تاتوی مرتب و خوبی بود…عجب موقعیت سوق الجیشی مناسبی …انگارکمال الملک با صبر و حوصله و از روی دل آن را کشیده بود. طرحش یک چیزی شبیه آرم سابق ایران خودرو بود (همان یابوی معروف که البته اینجا سرش کمی به پایین خم بود و داشت یک چیزی را نگاه میکرد.) خلاصه چند دقیقه ای در همان حال و روز، داشت تعریف تاتوی خودش را میداد که خب من هم اینبار با دقت بیشتر حواسم را جمع کرده بودم.
آخر سر هم مثل دخترک کبریت فروش، خیلی معصومانه به چشمهایم نگاه میکرد که یعنی میگذاری تاتو برایت بگذارم؟ طفلک آنقدر مشغول تعریف دادن بود که اصلا نیم نگاهی هم به دست و پای مشتریش نیانداخته بود. به دخترک گفتم، این آدمهایی که در آلبومت نشانم دادی همشان پوستشان مثل صابون صاف است. طرف را دراز کش میکنی روی زمین و به راحتی نقاشی کردن روی “تخم مرغ های عید”، مثلا عکس هند جگر خوار را روی دستش میکشی. برای من هم به همین راحتی است؟ طفلک دخترک تازه دو ریالیش جا افتاده بود که با آدمی نسبتا پرمو (شاید هم پشمالو) طرف است که در مقایسه با مشتریان تخم مرغیش، مثل کیوی میماند. اول کمی ترسید… بعد هم با بهانه ای دست به سرم کرد.
خلاصه به مدد توضیحات آن دختر، امروز من اطلاعات جامعی از تاتو دارم. قبلا فکر میکردم که تاتو همان خالکوبی است که معمولا مادربزرگها به جای ابروی برباد رفته شان، آن را حک میکنند و یا مثل اصغر قاتل که “عشق من مادر” را روی بازویش حک کرده بود. اما حالا فهمیدم که کلی تکنولوژی پیشرفت کرده و طرف به ظرافت مینیاتور، میتواند هر جای بدن آدم ( بله! آنجا هم میشود) را نقاشی کند. حالا هم دارم تحقیق میکنم ببینم که اصولا این کار هنوز مثل سابق جلف و “جوادی” محسوب میشود یا آدمها دیگر روشنفکر شده اند و این چیزها عیب نیست. خلاصه خدا را چه دیدید. شاید اگر فهمیدم این کار نشانه Cool بودن و Hot بودن آدم است، من هم دست به کار شدم. اول کمی پول جمع می کنم و میروم یک جایی برای لیزر درمانی… البته نمیدانم تا امروز، لیزری اختراع شده است که از پس موهای مردهای آریایی بر بیایید یا نه… شاید مجبور شوم با ارتش امریکا قرارداد ببندم که برای یک مدتی از لیزرهای جنگیشان استفاده کنم. از همان هایی که میگویند برج میلاد را با یک فوت کله پا میکند. اگر این کار را کردم حتما شما را هم خبر میکنم که خرجش را بتوانم دربیاورم. بعد هم بروم دنبال یک طرح تاتویی که هر کسی آن را ببیند، کف کند. چه میدانم …مثلا یک مار ده سر که از هر کدام از کله هایش این هوا آتش بیرون بزند. اما خداییش تا آنموقع، بیایید فکرهایمان را روی هم بریزیم، ببینیم این تاتو کار خوبی است یا نه؟ نرویم و کار دست خودمان بدهیم. به هر حال این کار دردسر دارد. چند ساعتی باید یک جاییت را(آدمهای منحرف منظورم مثلا بازو است) بسپری دست آدم غریبه و درد و آه و ناله…
خداییش حالا تاتو کار خوبی است یا نه؟ فکر کنید برای پدر و برادر خودتان میخواهید.
لعنت به این غروبهای نارنجی که انگار یک قیف گشاد توی حلق آدم میچپاند تا همه غم عالم را یکجا توی دلت بریزد. لعنت به این فاصله های دور که هر چه پابلندی میکنی و دستت را سایه بان چشمهایت میکنی، باز هم خانه ات را نمیبینی. لعنت به آدم هایی که قدشان خیلی بلند است و هر چه دستت را دراز میکنی، باز هم به گردنشان نمیرسد تا خفه شان کنی. آخر سر هم لعنت به آن قانون نانوشته ای که گریه کردن را برای آدمهای بزرگتر، مایه شرمساری به حساب می آورد. اگر این قانون نبود، میرفتی زیر درخت لختی ، ته جنگلی چیزی برای خودت زار میزدی… حداقل کاش جراتش را داشتم و تفنگی میخریدم و همه کلاغهای این دور و بر را میکشتم تا دیگر کسی نباشد تا نوک کاجهای سرما زده خانه ما، این سمفونی نکره را اجرا کند. خلاصه آقا لعنت به همه چیز.
اصولا ترازو، مثل شمشیر دو لبه می ماند. گاهی عددی که نشان میدهد خوشحالت میکند و گاهی هم آدم را به قعر افسردگی هل میدهد. فلسفه بافی را ول کنیم. آقا جان بعد از مدتها، دیشب یک ترازو خریدیم. از همین ترازوهای باکلاسی که صفحه اش شیشه ای است . دیجیتال هم هست. مدت مدیدی بود که خودم را وزن نکرده بودم. نه اینکه فرصتش را نداشته باشم…نه! موضوع آن است که وزنم از زمانی که دیپلم گرفته ام تا امروز که صاحب اولاد شده ام و کم مانده که پدر بزرگ هم بشوم، تغییری نکرده است. کل ” بازه ” تغییر وزنی من در این چهارده سال، چیزی حدود مثبت و منفی سی گرم بوده است. وقتهایی که میخواستم دقیق بفهمم وزن زیاد کرده ام یا از دست داده ام، مجبور بودم از این ترازوهای مهندسی که تا پنج رقم اعشار را نشان میدهد، استفاده کنم. برای همین ، چند مدتی بیخیال توزین خودم شدم. خیالم از وزنم راحت است. مثل سنگ ترازوی بقالها میماند که عمرا تغییر نکند.
اما….اما داستان، دیشب هیجان انگیز شد… وقتی روی ترازو ایستادم، عدد ترازو کمی من را بهت زده کرد. اول فکر کردم دارد ساعت را نشان میدهد. اما دیدم ای دل غافل …فهیم چه نشسته ای که وزن اضافه کرده ای… یک کیلو … بسیار خرسند شدم. سریع رفتم جلوی آینه… نیمرخ خودم را برانداز کردم. خواستم ببینم این یک کیلو را کجا سرمایه گذاری کرده ام. خوب الحمد اله جای بدی نرفته بود. چون من اصولا از آدمهایی گنده بک خوشم نمی آید . تازه اینطوری برای آدم حرف هم می آورند! خلاصه با یک مقایسه سریع Before و After متوجه شدم که “شکم” دارد خودی نشان میدهد. حالا میگویم شکم ، یکهو پاواراتی و رضا زاده را زود توی ذهنتان تداعی نکنید. فکر کنید از بغل که نگاه میکنید، یک پرانتز باز تبدیل به پرانتر بسته شده است. یک پرانتز بسته خیلی خیلی خفیف…
نهایتا اینکه از دیشب شدیدا احساس حاجی بازاری بودن میکنم. سعی میکنم شانه هایم را بدهم عقب، شکم جلو، موقع راه رفتن هم، کمی دستهایم را از بدنم فاصله میدهم (مثل مواقعی که هندوانه ای چیزی زیر بغلم میرود)… سعی میکنم کمی داش مشتی هم حرف بزنم. هر چه نباشد، اگر بخواهم مسابقه کشتی، بوکسی چیزی بدهم، از امروز میتوانم یک کیلو رده ام را بالاتر ببرم. الکی نیست یک کیلو آقا جان…کار شده رویش…
اما حالا دارم حساب کتاب آینده را میکنم. اگر قرار باشد هر چهارده سالی یک بار مثل ستاره هالی من هم یک کیلو اضافه کنم، خوب خیالی نیست. خوب که عمر کنم و صد ساله بشوم (بزنم به تخته) فوق فوقش چهار و نیم کیلوی دیگر هم اضافه میکنم. چیزی نمیشود… چهار و نیم کیلو، وزن یک بچه فربه در بدو تولد است. اینهمه زن حامله…زمین که به آسمان نمیرسد.
اما اگر قرار باشد مثل نمودار جمعیت ایران در دهه شصت، وزن من هم زیاد بشود که کلاهم پس معرکه است. ماه اول یک کیلو، ماه دوم دو کیلو، ماه سوم چهار کیلو و قس علی هذه…اینطوری پیش بروم بعد از پنج سال، ۶۰ کیلو اضافه میکنم. فکر اینکه وقتی از در میخواهم رد بشوم، اول شکمم سرک بکشد، به وحشتم می اندازد. یا اینکه صندلی ماشین را آنقدر بدهم عقب که پاهایم به گاز و ترمز نرسد ( قرار نیست که قد هم بکشم!)… لعنتی شکم هم چیز بدی است… به محض اینکه کمی از حد خودش تجاوز کند، دیگر اعضای حیاتی ات را هم نمیتوانی ببینی. خلاصه تصمیم گرفتم که ورزش را دوباره شروع کنم. چه میدانم روزی چهار هزار تا دراز و نشست بروم. یا صد کیلومتر بدوم. یا اصلا رژیم نان و تربچه بگیرم. از همین رژیم های فوری فوتی ماهواره ای که مخصوص شبکه امیر قاسمی و شبخیز است. از همین رژیمهایی که آدمهای دویست کیلویی میگیرند و بعد از دو ماه، وزنشان با تابوت به بیست کیلو هم نمیرسد. خلاصه هر راهی که باشد.
اما قبل از اینهمه سختی، گفتم برای مدتی وزنم را تحت نظر بگیرم ببینم چه میشود. ببینم دارم غول میشوم یا همه اش توهم فانتزیست؟ اما همه اینها به کنار فعلا با همین یک کیلو، کلی دارم کیف میکنم. تازه قرار گذاشته ام در اول فرصتی که پیش بیاید یک دعوایی چیزی راه بیاندازم ، ببینم زورم هم زیاد شده است یا نه. دیشب کمی با پسرک زورم را سنجیدم. عادت دارم پرتش کنم بالا و بگیرمش… اما خب خانه ما محدودیت ارتفاع دارد و نمیتوانم تمام زورم را استفاده کنم…طفلک میخورد به سقف… فضای آزاد هم خیلی درخت دارد و میترسم گیر کند لای شاخ و برگها… حالا ببینم چه میشود کرد.
سنگین شدن هم عالمی دارد. کیف میدهد وقتی راه میروی، زمین زیر پایت قرچ و قروچ کند. یا وقتی از روی رختخواب بلند شدی، تشکت تا نیم ساعت هنوز مشغول باز شدن و برگشتن به حالت اول باشد. یا وقتی شیرجه در استخر میزنی برای خودت موج به راه بیاندازی… نه اینکه مثل مداد وارد آب بشوی و حتی قلپ هم صدا ندهی…تازه چاق شدن برای ایرانی ها که ماشااله پشم و پیله فراوان دارند هم خوب است.چون سطح پوستت افزایش پیدا میکند اما پیاز موها که زیاد نمیشوند. در نتیجه بدن آدم از حالت جنگلی به حالت استپ قاره ای میرسد… که این خیلی خوب است.
بگذریم… آقا! جان من اگر چشمتان سابقه شوری دارد و تا حالا کسی را چشم زده اید، یک اسفندی چیزی دود کنید یا حداقل به تخته بزنید یا بیایید و همه چیز را فراموش کنید که من چه گفتم و فکر کنید دو کیلو هم کم کرده ام.(کاشکی این را اول گفته بودم)
