غوره

از آن جمعه های خبیث است امروز… توی همین جمعه ها است که گاهی یک هوسهایی به سرم میزند که خودم هم پاپیون میکنم… همین امروز ، هوس آقای خورشیدی به سرم زد… حالا این آقای خورشیدی کی هست؟ همسایه طبقه بالای خانه پدرم… کلهم اجمعین، چهار بار هم ندیدمش… یک مرد استخوانی، سیگاری و سبیل کلفت… وقتی با او دست میدادم، احساس میکردم که دستم را کرده ام داخل چرخ گوشت… در هر حال قبلا، هیچ احساس مشروع و نامشروعی نسبت به او نداشته ام… اما امروز دلم هوس آقای خورشیدی را کرده… میگفتم کاش اینجا بود… دستش را میگرفتم و میبردم یک قهوه خانه ایی جایی و می نشستیم و یک دل سیر با هم حرف میزدیم… حالا اینکه هوایی که از گلویش بیرون میزند و به صورتم میخورد، مثل دود اگزوز خاور باشد، اصلا مهم نیست… مهم، بودن این آقاست… که الان نیست…
یا بدجوری هوس غوره کرده ام… میدانید که چیست؟ همان انگور نرسیده… من که دارد فراموشم میشود… اینکه برود زیر دندان، بپکد و آب ترشش توی دهنت پخش شود…یک چشم آدم از ترشی اش ناخود آگاه، بسته میشود و کلی چین و چروک توی صورت می افتد… هوس است دیگر.. هوس همیشه نامعقول است… وگرنه اسمش را هوس نمیگذاشتند…
یا هوس عشقبازی های جوانی به سرم زده…مثلا آخر شب، توی یکی از کوچه های خیابان ولی عصر… برف هم آمده باشد…دستهایش را حلقه کند دور گردنت… بوی گرم ادکلنش، تا ته شش هایت را بسوزاند… از همین بوسه های پر از ترس و خواهش… و چشمهای فراری… بعدش یکی سر برسد و تو را با خودش ببرد توی یک زیر زمینی و از تو تعهد بگیرند که دیگر نبوسی… تو هم دروغی بگویی باشد….
یا که دلم هوای صندلی عقب یکی از همین مسافر کشهای پکیده را کرده که از توحید میروند آریاشهر… همین ها که پنجره عقبشان دستگیره ندارد و همیشه بازند… همچین باد داغ و پر دود بزند توی صورتت… راننده سیگار بگیراند و تو را که آن عقب دود میخوری، به فلانش هم حساب نکند… همه اینها به شرطی است که راننده من را برساند به همان خانه آقای خورشیدی… خود خورشیدی که نه… طبقه پائینی شان… همان خانه ای که میتوانم بی اجازه بروم سر یخچال… همان که یک زن و مرد آشنا صاحبش هستند… که زن میپرسد چای را با چه میخوری و من بگویم لیمو ترش… دلم برای آن لیموترش هم تنگ شده… اما نه… همه بهانه هستند… من فقط دلم برای آن مرد و زن تنگ شده… همین…

غریزه برتر

پوریا خیلی به ماجرا مطمئن بود. میگفت پروژه را یک روزه انجام میدهیم و پولش را میگیریم و حالش را میبریم… مصطفی هم می آید…سه نفری دخل کار را می آوریم… به پوریا میگویم، این پروژه کجا هست… خیلی ریلکس جواب میدهد که عسلویه… انگار میگوید لاس وگاس…

سه شنبه عسلویه هستیم… قرار است نقشه یک معدن آهک را یک روزه تهیه کنیم. پوریا میگوید ماشین تا پای پروژه نمیرود…وسایلمان هم که زیاد است… باید به فکر یک وسیله باشیم که ما را تا آنجا ببرد… میگویم هلیکوپتر چطور است؟ مصطفی خیلی محترمانه انگشت شستش را حواله ام میکنم و میگوید الاغ… منظورش احتمالا این بود که وسیله مورد نظر الاغ است… یک ساعتی تو شهر دنبال الاغ مناسب میگردیم… هوا گرم بود… نفس بالا نمی آمد… بوی همه چیز می امد… از اوره و اورانویم بگیر تا نیترات سدیم و پتاسیم و کلسیم و اینها… بی پدر انگار کل جدول مندلیف را آنجا دود کرده بودند توی هوا… نهایتا “خالو” را پیدا کردیم… یک مرد قد کوتاه و تو پر و به غایت پشمالو… پوریا قسم میخورد که توی دهانش هم مو دارد… خالو دو تا الاغ داشت… یک نر سیاه و یک ماده سفید… .وجدانا خر سفیدش خیلی زیبا بود… چشمهای خمار، با مژه های بلند و سیاه… در مواقع حرج،امکان داشت آدمها را هم به فکر خام بیاندازد…چه برسد به خر های دیگر… با خالو مذاکره انجام دادیم و خودش و دو خرش را برای یک روز اجاره کردیم… خودش قرار بود راه بلد ما بشود و غذا درست کند و مهم تر از همه مواظب خر سیاه باشد تا کار دست خر سفید ندهد… به هر حال بهار بود و وقت شیطنت…

ساعت چهار صبح چهار شنبه، اول مسیر معدن همدیگر را دیدیم… خالو وسایل را بار خرها کرد و راه افتادیم…میگفت دو ساعتی راه است… توی راه، خالو از رشادتهای جوانیش تعریف میکرد… میگفت که توی همین دهاتشان خودش به تنهایی یک خرس را کشته است… میگفت آنقدر فلانجای خرس را فشار داده، تا خرس بدبخت از درد مرده بود… مصطفی از زور خنده آن پشت تلو تلو میخورد… پوریا به خالو میگفت مطمئنی عسلویه، خرس دارد؟ خالو خیلی هیستریک چوبدستی از بالا گرفت و گفت شماها کجا درس خوندین؟ مصطفی هنوز آن پشت داشت تلو تلو میخورد و ریسه میرفت… اما من ترسیده بودم… این خالو به راحتی، ما سه نفر را حریف بود…پوریا هم کوتاه آمد و به ادامه رشادتهای خالو گوش داد…

حدودهای ساعت شش به محل رسیدیم… خورشید قهار داشت یواش یواش از پشت کوه هاسرک میکشید…خالو خرها را زیر یک صخره با رعایت فاصله شرعی پار ک کرد…مصطفی به خالو میگفت، خب خالو بذار این بدبختها یک صفایی با هم بکنند…خالو باز عصبی میشود و با چوب دستی به مصطفی میگوید آقای مهنس (مهندس)، اگر بچه دار شد، تو بچه اش را بزرگ میکنی؟ از آنطرف پوریا قهقهه مستانه میزند…

کار شروع میشود… قرار بود خالو تا ظهر، برایمان آیگوشت بار بگذارد… خودش میگفت توی عسلویه آبگوشت خالو معروف است…

معدن بدجوری کوهستانی است… شیبهای خرکی، که بز هم کم می آورد….قرار است من و مصطفی جاهای بلند را برویم… چون پوریا کمی سنگین است و اگر بیافتد و جاییش بشکند، دو تا خر برای حملش کم است… مصطفی مثل بز از کوه بالا میرود… خالو کف کرده است… مار و عقرب هم فراوان پیدا میشود… خالو میگفت اگر جعفری بزند، به شهر نرسیده، کارتان تمام است… اصولا خالو خیلی قوت قلب میداد…

مصطفی ، عباس قادری میخواند…گلوی خودش را داشت جر میداد…از آن بالا خر ها را میدیدم… خر سیاه بد جوری تقلا میکرد تا طنابش را پاره کند و به وصالش برسد… مثل خود ما آدمها، بدجوری توی کف بود…

خالو بساط آبگوشت را نزدیک خرها بار گذاشته بود…خودش هم تو سایه کنارشان دراز کشیده بود و چرت میزد… سکوت احمقانه ای همه جا را گرفته بود… بجر نعره های پوریا که گاهی ما را صدا میزد و گاهی هم از ترس عقرب و مار، صدای دیگری نمیرسید… حالا دیگر خیلی از کوه بالا رفته ایم… همه هیکل پوریا به اندازه یک قوطی کبریت شده بود… دو تا نقطه سیاه و سفید هم میدیدم…احتمالا همان خر ها بودند…

از یک مار (احتمالا جعفری) جان سالم به در بردم… چند تایی آفتاب پرست هم دیدم…کلا باغ وحشی بود برای خودش… حالا صدا نعره خالو هم اضافه شده…فکر کردم قصد بدی به پوریا دارد…اما نه… گویا خر سیاه، آخر سر توانسته بود، طنابش را پاره کند… به سمت خر سفید یورش برده و تا خالو بخواهد به خودش بجنبد، سوار خر سفید شده و باقی ماجراها…مصطفی از آنطرف داد میزد و خر سیاه را تشویق میکرد… داد میزد که نترس…نوش جانت…همه اش مال خودت…

پائین که رسیدیم، فهمیدیم که خالو با چوبدستی دنبال خر سیاه کرده و کتکش زده… حین این تعقیب و گریز، خره زده و تمام بساط آبگوشت را ریخته، آبهای خوردن را پکانده بود و خلاصه هیچ چیز قابل خوردنی باقی نگذاشته است… به خودم گفتم کاش همان آفتاب پرستها را میگرفتم و سیخ میزدیم…

ساعت دو بعد از ظهر.. گرسنه و تشنه…آفتاب داغ عسلویه… یک خر سیاه کتک خورده و خالو که اعصابش متلاشی است…میگوید مهنس، آنطرف یک چشمه است …برویم آب بخوریم… ما را میبرد لب آب… باور کردنش سخت است، یک چشمه آب وسط این کوه خشک… کنار آب، روی شکم میخوابم و مستقیم از آب میخورم… کنار من خر سیاه است که دقیقا همین کار را میکند… تا حالا با خر از یک لیوان آب نخورده بودم… احساس بدی نداشتم…

چند ساعت بعد کار تمام شد و برگشتیم… دلم برای خر سیاه میسوخت… بابت ارضای اصلی ترین غریزه اش، کتک سختی خورده… یک جورهایی همدرد بودیم با خره… پول خالو را دادیم…برگشتیم تهران… نقشه را دادیم به کارفرما… و تا امروز که پنج سال از ماجرا گذشته هنوز پولش را نتوانسته ایم بگیریم… اما بالاخره یک روز میگیریم… اما بیچاره از خر سیاه…

بیست و یک روز با خوش تراش

اصولا اهل سربازی رفتن نبودم… این خزعبلات هم که سربازی آدم را میسازد ، به خرجم نمیرفت. این حرفها برای آن دسته آدمهایی بود که لای پر قو بزرگ شده اند و برای صبحانه، هر روز اورنج جوس میخورند. پیشاپیش روزگار ما را ساخته بود و نیازی در دو سال یک لنگه پا بودن و کار بی اجر انجام دادن نمیدیدم… شانس ما گفت و سربازی را خریدنی کردند… به راحتی خریدن یک بستنی شاتوتی… با دو روز دوندگی… رفتیم نظام وظیفه و گفتیم آقا ما بچه حاجی هستیم و پولمان هم از پارو بالا میرود و میخواهیم خدمت مقدس سربازیمان را بزنیم به آنجای گاو…چه کار باید بکنم… نظام وظیفه هم خیلی استقبال کرد….اصولا جاهای که میخواهی بدهی (پول)، تحویلت میگیرند… تنها وقتی است که لبخند، مثل ستاره هالی بعد از ۷۶ سال از روی لبشان عبور میکند…

همه کارهایمان را خارج نوبت انجام میدادند… آنهایی که میخواستند بروند خدمت مقدس، از همان اول باید قداستش را تجربه میکردند…همه شان توی حیاط نظام وظیفه در یک صف طولانی که ده بار دور خودش چرخیده بود، زیر آفتاب نشسته بودند… ما زیر کولر کنار خود جناب سروان… اصولا پول خوب است…امنیت می آورد… خلاصه با عزت و احترام کارهایمان انجام شد… آخر سر هم گفتند پنجشنبه تشریف بیاورید میدان فلانی برای تقسیم… هر کاری کردیم آموزشی را هم بخریم، نشد که نشد…

پنج شنبه رفتیم میدان فلانی… آدمهای یک و نیم میلیون تومانی، حدود یک و نیم کیلومتر صف تشکیل داده بودند … بعد هم مثل اسیرهای عراقی توی حیاط پادگان چهار زانو نشاندنمان… آخر سر هم یک سرباز چاق که این دو سال خدمت نتوانسته بود کمی از چربی هایش را آب کند، شروع به تقسیم ما کرد… درست مثل این بود که دارند برای فوتبال یار کشی میکند… قرعه ما هم به اسم قلعه مرغی خورد… اسم ضایعی داشت… بیشتر به کارخانه جوجه کشی میماند تا پادگان… به هر حال چاره ای نبود… قرار شد شنبه برویم پادگان لباس هایمان را بگیریم و بیست و یک روز خدمت مقدسمان را انجام بدهیم و کارت را بگیریم و برویم دنبال زندگیمان…

شنبه رفتیم قلعه مرغی.. یک لشکر بچه پولدار و سوسول و بچه حاجی و غیره ریخته بودند توی حیاط پادگان… قلعه مرغی را رسما به مدرسه تغییر کاربری داده بودند… دنبال همدیگر میدویدند… توی سر هم میزدند.. آوازمیخواندند و غیره… آخر سر هم لباسهایمان را دادند… آنوقتها سایز من ۳۰ بود…. کوچکترین لباسی که گیرم آمد ۴۲ بود… اشکالی نداشت…حالا ۲۱ روز که هزار روز نمیشود… فوقش میپوشیمش و دور هم با بچه به خودمان میخندیم… شب هم لباس را دادیم خیاط که ۱۲ سایز برایم کوچک کند… وجدانا هم خوب کوچکش کرد… وقتی میپوشیدمش، درست میشدم مثل عروسک دارا و سارا… کمر شلوار اندازه بود اما به نزدیکیهای زانو که میرسید به میزان فزاینده ای گشاد میشد… چیزی شبیه دامن… بعد دوباره تنگ میشد…انقدر که نزدیک مچ پایم قطرش به اندازه یک سکه ده تومانی بود… نمیدانم چطوری، اما اینکار را کرد… سر راه، یک سلمانی پیدا کردم و کله مان را با نمره چهار زد….

از فردا بیست یک روزمان شروع شد ( نقل از دفترچه خاطراتمان):

روز اول- ساعت شش سر میدان آزادی بودم. توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوسم… بجز من یک دختر هم ایستاده…از پشت او را میبینم… خیلی خوش تراش است… سر صبح هوس کرده ام با او آشنا بشوم… اما با این لباسهایی که تنم است احتمالا خنده امانش را میبرد که با من حرف بزند… اتوبوس می آید…دو نفری سوار میشویم… من پادگان پیاده میشوم…او را نمیدانم…
توی پادگان هم، اول فرمانده خوش آمدگویی میکند… سربازهای واقعی هم گهگداری رد میشوند ویک متلک کلفت به ما می اندازند…کمی تئوری جنگ و رژه و اینها…ساعت یک هم خدانگهدار…

روز دوم- ساعت شش سر میدان آزادی… خوش تراش هم آنجاست… امروز هم نتوانستم رویش را ببینم…اتوبوس… پادگان… امروز فرمانده اخلاقش مگسی است… گویا شب قبل با همسرش به توافق نرسیده است… مثل خر، کلاغ پر رفتیم… پاهایم فلج شده… طی یک عمل محیر العقول به همه ساندیس دادند… احتمالا این هم جزء تنبیه بود… چون خیلی داغ بودند… ساعت یک به صورت کلاغ پر از پادگان خارج شدیم…

روز سوم- ساعت شش میدان آزادی… خوش تراش نیامده هنوز… الان آمد…چرا من توی این تاریکی نمیتوانم صورتش را ببینم….اتوبوس لامصب مثل همیشه سر وقت آمد….پادگان…با رحیم و صادق رفیق شده ام…بچه های باحالی هستند…امروز اصطلاح تشویق فردی، تنبیه جمعی را یاد گرفتیم…یکی برای فرمانده شیشکی کشید، همه گروهان دور پادگان را سینه خیز رفتند… شلوارم بدجوری توی پاهایم میپیچد…ساعت یک ، سینه خیز، پادگان را ترک کردیم…

روز چهارم- ساعت شش میدان آزادی… خوش تراش… اتوبوس …پادگان… فرمانده امروز خیلی با صفا شده است… احتمال شب خوبی را گذرانده است… همه را میبرد سینمای پادگان… فیلم جنگی… از همانهایی که جمشید آریا صورت همه آدمهای خبیث دنیا را به خاک میمالاند…ساعت یک با فرمانده بای بای میکنیم و از پادگان با پاهایمان خارج میشویم…

روز پنجم تا دهم- ساعت شش میدان آزادی…. خوش تراش… اتوبوس… پادگان…شش روز کلاس عقیدتی… حاج آقای باحالی بود… داستانهای ۱۸+ تعریف میکرد…. البته تجربه های شخصی نبودند… ساعت یک، لی لی کنان از پادگان بیرون رفتیم…

روز یازدهم- ساعت شش میدان آزادی… خوش تراش نیامد… اتوبوس هم نیامد… دلم برای هر دویشان تنگ شده بود… تاکسی… پادگان… امروز رفتیم زیارت عاشورا… شیر کاکائوی خوبی خوردیم… بعد هم تشویقی دادند و بردنمان استخر… با رحیم و صادق شرط بستیم که فرمانده را انگشت کنیم… فرمانده لخت نشد… شرط مالیده شد… ساعت یک، خیس از پادگان بیرون رفتیم…حوله نداشتند…

روز دوازدهم- امروز یک آدم مهم به پادگان می آمد… فرمانده مستاصل بود که گروهان ما را کجا قایم کند تا دیده نشود… آخر سر هم همه را پشت ساختمان خوابگاه پنهان کرد… ساعت یک، پاورچین از در پادگان بیرون رفتیم…

روز سیزدهم- رحیم امروز دیر به پادگان رسید… فرمانده مجبورش کرد روی آسفالت غلت بزند… ما دور پادگان رژه رفتیم…خشتک همه تقریبا جر خورده…رحیم هنوز دارد غلت میزند… ساعت یک، ما با رژه و رحیم غلت زنان از در پادگان بیرون رفتیم…

روز چهاردهم تا بیستم- ساعت شش آزادی… خوش تراش… اتوبوس… پادگان… کلاس تئوری جنگ…رژه…. تنبیه…کلاغ پر… جوک…خانه…

روز بیست و یکم- ما را بردند میدان تیر… تلو… فرمانده میدان تیر خیلی آدم ناراحتی بود… فرمانده خودمان از ظرافت، پیش او، مثل فرشته مهربان میشد… عموما تمام جملاتش با کره خر و بوزینه شروع میشود…. ادبیات بدیعی دارد… در ک*نی های سفتی هم میزند… حکما تفنگ من لوله اش کج بود… سیبلهای بغل را مثل جگر زلیخا، تیکه و پاره کردم…مال خودم را همان طور که تحویل گرفتم، سالم هم تحویل فرمانده دادم…به همین دلیل است که میگویم درک*نی های سفتی میزد. آخر سر هم با دعای خیر و چند فحش آبدار برگشتیم منزل…

 

خدمت تمام شد… کارت پایان خدمت را گرفتم… پشتش نامردها نوشته اند کارت پایان خدمت فقط برای زمان صلح… یعنی اگر جنگی هم شد، با پس گردنی راهی میشویم… اما خوش گذشت… رحیم و صادق سه ماه بعد از اتریش زنگ زدند… صادق میگفت، رحیم هنوز گاهی ناخود آگاه می افتد زمین به غلت زدن…

بعد از آن، خیلی سعی کردم یک بار دیگر صبح زود بروم میدان آزادی تا خوش تراش را ببینم…اینبار با لباس آدمیزاد… اما هیچ صبحی دیگر اینقدر زود بیدار نشدم…