مرداد تهران

شاهین سر صبح زنگ میزند و میگوید چادر ، حاضر شده است… کی برویم کوه؟ قرار را برای بعد از ظهر همان روز میگذاریم… بهروز را هم خبر میکنیم. میرویم دارآباد… هنوز خیلی مثل دربند و درکه شلوغ نشده است… ساعت پنج میدان تجریش هستیم… به شاهین میگویم این چادر حالا چند نفره هست؟ با اعتماد به نفس میگوید…چهار نفره… وقتهایی که با اعتماد به نفس حرف میزند، گوشهایم زنگ میزند…
خیلی عیالواری میریم کوه… دو تا کوله داریم… اهل کنسرو هم نیستیم… گوشت چرخ کرده برای کباب برده ایم… تازه با دردسر بهروز را راضی میکنیم که آنجا برنج نمیشودپخت… اگر به او بود قابلمه هم می آورد… پنج و نیم عصر اول مسیر دار اباد هستیم… بهروز نوک کوه را نگاه میکند… آه میکشد… میگوید خیلی راه است… بچه ها من دستشویی دارم… شاهین پیشنهاد میدهد که بهروز را سر پا بگیرد… بهروز نمیخند… آگهی های روزنامه همشهری را میگیرد و میرود پشت یک صخره که کارش را یکند… شماره دو دارد… همیشه به او میگفتیم با روزنامه همشهری خودت را پاک نکن… این روزنامه رنگ میدهد و آنجایت رنگی میشود…اما به خرجش نمیرود…
به سمت بالا راه میافتیم… سکوت است و سکوت… گهگداری یک نفر را میبینیم که به سمت پائین میآید… مثل همیشه یک دمی برایشان تکان میدهیم…گرفتن کوله ها راحت است… اما چادر نه… یک جورهایی دراز است… روی زمین کشیده میشود…
حالا بهروز گرسنه اش است… میگوید همینجا لنگر بیاندازیم و شب را بخوابیم… چانه زدن با او بی فایده است… اگر خسته بشود، مثل یک گونی برنج می افتد و دیگر هم تکان نمیخورد…
شاهین دنبال یکجای صاف برای چادر علم کردن میگردد… با دقت…انگار میخواهد زمین را یکجا بخرد…چادر را علم میکند… انصافا چادر را تمیز درست کرده است… قرمز است… آسمان را نگاه میکنم… یک سری ابر سرزده توی آسمان ویلان برای خودشان میگردند… به شاهین میگویم… اگر باران بیاید خیس نمیشویم؟ چشمهایش را گرد میکند و میگوید اولا مردادماه ، تهران باران نمی آید…ثانیا چادر دو لایه است و ضد آب… خیلی با اعتماد به نفس حرف میزند…باز هم ته دلمان خالی میشود…
بهروز لبه پرتگاه نشسته و سنگ می اندازد… شاهین شاکی میشود و داد میزند بهروز پاشو ک*نت رو بلند کن کمی چوب جمع کن برای آتش…
بهروز چوب میآورد… آتش را راه می اندازیم ، کبابها سیخ زده میشوند و پخته – نپخته ترتیبشان را میدهیم… حالا آسمان خاکستری تهران، کم کم دارد نارنجی میشود… سکوت است و گاهی صدای ناله چوبها که دارند میسوزند و جرقه شان رو به آسمان… تقریبا جو گیر شده ایم… احساس ندامت میکنیم که چرا بجای دو سبیل کلفت، با یک جنس لطیف اینجا نیامده ایم… اما بعدش یاد ایست بازرسی اول راه افتادیم و نفس راحتی کشیدیم…
حالا هوا تقریبا تاریک شده است، آتش هم مرده است و از کل اندام بچه ها، فقط برق چشمهایشان دیده میشود… کمی از این در و آن در حرف میزنیم… از عشقهای ناکام و نامه هایی که فرستادیم اما جوابی نگرفتیم… از راحله حرف زدیم… شاهین هنوز اعتقاد دارد راحله یک سفره باز است توی کوچه هشتم که همه پسرها میتوانند یک لقمه از آن بردارند…
بهروز خوابش می آید…. ما هم کم کم چشمهایمان گرم میشود… جل و پلاسمان را میگذاریم کنار چادر و میرویم داخل… عمرا چهار نفر اینجا جا نمیشود… سه نفر هم جا نمیشود… بهروز میگوید دیوث اینجا که جا نمیشویم، میمردی اگر دو چارک بیشتر پارچه میخریدی؟ شاهین خیلی مصرانه اعتقاد دارد جا میشویم… میگوید خانه عمه که نیست که یله بدهید و بخوابید…کمی جمع و جور کپه مرگتان را بگذارید…سیستم حلزونی… راست میگفت…تنها راهش این بود که زانوهایمان را توی شکمان بگذاریم و بخوابیم….اما بد هم نبود…
شروع کردیم جوک گفتن… همه زیر شکمی بودند… میخنددیم…احتمالا آن روز ها استرس آنچنانی نداشتیم…راحت خنده مان می آمد… آخر سر بهروز شاکی شد…به من میگفت خیلی نخند…وقتی میخندی، زانویت میکوبد که وسایل بقای نسلم… میخواهی مقطوع النسلم کنی… راست میگفت…بدجوری فضای توی چادر کم بود…
صدا آواز خواندن یکی می آمد…. بوی جوی مولیان آید همی…یاد یار مهربان آید همی… رفته بودیم توی حس… صدا نزدیک تر میشد… رسید کنار چادر و رد شد… احتمالا از این آدمهای سانس دو کوه بود… حالا دارد “عاشقم من، عاشقی بی قرار” را میخواند… دور شد اما ریتمش توی سر من ماند…
چشمهایم میافتد… بازدمهای نفس بهروز درست میرود توی گوش من… اما معلوم است شاهین بیدار است…لابد دارد به ناهید فکر میکند… خواب و بیدارم… صدای یکی را میشنویم که پایش گیر میکند به میخ های چادر… و میخورد زمین…بلند میشود… فحاشی میکند… صدایش کاملا مست است… فحشهای ناموسی درجه یک میدهد… اول تهدید به نزدیکی با خودمان را میکند و بعد هم گیر میدهد به خواهر هایمان… خیالمان راحت است… هیچ کداممان خواهر نداریم… اگر هم داشتیم، در آن شب سیاه از چادر برای خونخواهی بیرون نمیرفتیم… دو سه نفر دیگر به او اضافه میشوند… همه مستند… چند تا لگد حواله چادر میکنند…یکی از میخها ول شده … قوری و بساطمان را به هم میریزند و میروند… من و شاهین نفس نفس میزنیم….اما بهروز خر وپف میکند…
حالا یک آرامش نسبی برقرار شده… جز اینکه کمی جایمان تنگ است و یکی از میخهای چادر ول شده و نصف سقف روی سرمان اوار شده و بوی جورابهایمان، دیگر مشکلی نداریم… اما اینقدر خسته بودیم تا به خواب برویم… شاید یک ساعتی خوابیدیم که اولین رعد و برق بیدارمان کرد… احساس کردیم توی دهنمان رعد زده اند… دو دقیقه بعد هم باران….بهروز هم بیدار شده… صدایش از خواب کلفت شده…به شاهین میگوید دیوث! تو که گفتی باران نمی آید… شاهین نشنیده میگیرد… حالا اولین قطره های اب به داخل چادر دارند نفوذ میکنند… کمی بعد هم شر شر میشود… باران مثل خر میبارد… آنهم مرداد ماه در تهران… کاملا خیس شده ایم…
احساس میکنیم چادر دارد سبک میشود…فهمیدیم آب زیر چادر روان شده است… میخهای چادر همشان ول میشود و چادر مثل کفن دورمان میپیچد… با بدبختی زیپ چادر را پیدا میکنیم و چهار دست پا میزنیم بیرون… اولین کاری که میکنم یک درکو*ی به شاهین میزنم با این چادر درست کردنش…
خیس خیس هستیم… بیشتر بساطمان را یا آب برده یا آن چند تا جوانک مست…
تصمیم میگیریم هر طور شده چادر را یک جای بلند علم کنیم و زیرش پناه ببریم… همزمان شاهین را فحش میدهیم… اما شاهین زیر لب میخواند : عاشقم من…عاشقی بیقرارم…
نیم ساعت بعد چادر را نصف و نیمه یک جایی سر هم میکنیم… میخزیم داخل آن…هیچ وقت فکر نمیکردم یک روزی توی مرداد ماه آنهم تهران، از سرما بلرزم…
یاد واکمن می افتم… توی کوله نیمه خیس پیدایش میکنم… هنوز کار میکند… روشن میکنیم و کریس دی برگ دارد “Lady In Red” میخواند… همانطور حلزونی خوابمان میبرد…اما اینبار تا صبح…
صدا پای آدمها ساعت شش بیدارمان میکند… زیپ چادر را باز میکنیم و سرکی به بیرون میکشیم… آدمهای سرحال که اول صبح آمده اند کوه نوردی… لباسهایمان بوی نا میدهند… موهایمان هم مثل سبزه عید روی سرمان سرپاشده اند… تمام تنمان مثل رماتیسمی ها درد میکند… بهروز به چای صبح به خیر دو سه تا فحش به آسمان و باران مرداد و شاهین میدهد…
خنده ام میگیرد… از بچگی با بهروز بزرگ شده ام… چیزی به اسم صبوری توی قاموسش نبوده و نیست… حالا هم دارد این پا و آن پا میکند تا شماره یک اش را جایی خالی کند…اما همه جا ادم است…
شاهین کش و قوسی میدهد و باز با اعتماد به نفس میگوید بار بعد چادر را بهتر آب بندی میکند. ناغافل یک پس سری از بهروز میخورد…
صبحانه نداریم… همه چیز را آب برده… هر چه را باقی مانده جمع میکنیم و به سمت پایین راه می افتیم… حالا lady in red با بوی جوی مولیان قاتی روی زبانم افتاده است…
سر راه یک صبحانه میخوریم و چند تا صد تومانی خیس به قهوه چی میدهیم… از دارآباد تا تجریش ماشین دربست میکنیم… آنقدر تند میراند که همه تخم مرغ صبح تا لوزه هایمان بالا می اید…
تجریش…آریاشهر و آخر سر هم خانه…
امروز، حس میکنم چقدر از این آدمها دورم… هیچ وقت فکر نمیکردم تکرار یک خاطره ساده بشود رویای من…درست مثل باران مرداد ماه… یک بار دیگر بشوم پسر کوچه هشتم… غروبها یک جای تاریک همه با هم جمع بشویم و صد البته راحله هم باشد…

دختران دانشگاه مان

آدم انتقام جویی نیستم… مثل شتر هم کینه ای نیستم… اما یک چیزی اینجایم گیر کرده که اگر نگویم میمیرم ( مفسده نکنید… اینجایم همان گلویم است نه جای دیگر)… آن قدیمها بزرگترین انگیزه من برای دانشگاه رفتن، مختلط بودن آن بود… با خودم همیشه تصور یک دانشگاه بزرگ را میکردم که پسر ها و دخترها گله به گله ( به ضمه گ نه فتحه) توی حیاط روی چمن ها ولو شده اند و دل وقلوه رد و بدل میکنند و اینها… خوب از یک بچه شهرستانی ساده مثل من چه تصور بهتری میرفت؟ به هر حال وقتی اسمم را توی روزنامه دیدم، تا چشمم را میبستم، خودم را وسط یک اتمسفر سیندرلایی و اینها پیدا میکردم ( که من البته نقش شاهزاده را داشتم)…

خلاصه آمدیم تهران و شدیم دانشجوی مملکت… خیلی سعی میکردیم به خودمان برسیم به قول خودشان دخترکش بشویم ( مجددا به ضمه ک و نه کسره)…

ولی هر چه خیال پردازی کرده بودیم، به باد فنا رفت… نمیدانم امکان دارد که روزی روزگاری یکی از دختران دانشگاه ما، اینجا را بخواند یا نه… اما فرض میکنم که یکی از آنها عاقبت اینجا را میخواند و بفهمد که چه ظلمی به ما کرده اند…

نفهمیدم چرا دختران هم دوره ما اینقدر از ما فراری بودند…شاید بابت سر و وضع و تیپمان بود… مطمئن نیستم… مثلا شلوارهایمان خیلی “پیله” داشت…مثلا هر طرف پنج تا… کمی هم گشاد…کمی که نه… هر شلوارمان حدودا یک طاقه پارچه برده بود… حالا پشت مو هم کمی داشتیم…سبیل هم گاهی… گاهی (فقط گاهی) هم با کت و شلوار، کتانی سفید میپوشیدیم… اما اینها دلیل میشود که کسی از کسی فرار کند؟

ما خیلی سعی میکردم روشنفکرانه با آنها برخورد کنیم… مثلا شماره تلفنمان را محترمانه به آنها میدادیم… حالا یا روی کاغذ مینوشتیم و پرتش میکردیم توی کیفشان یا جهت اطلاع عموم (مجددا به ضمه ع و نه فتحه)،روی وایت برد مینوشتیم… اما محض رضای خدا یکیشان هم زنگ نزد… خب البته کمی تلفن کردن به ما هم دردسر داشت… ما که خوابگاه بودیم…وقتی شماره تلفن میدادیم، یک دستور العمل چند خطی هم ضمیمه میکردیم… مثلا مینوشتیم که” با شماره خوابگاه که تماس گرفتید، احتمالا پرویز پلنگ (نگهبان خوابگاه) گوشی را بر میدارد… بگویید وصل کند واحد مثلا چهار… حتما بگو خواهر یا دختر خاله ای چیزی هستی… وصل که شد واحد چهار، یکی (که من نیستم) گوشی را برمیدارد… صدایت را کمی کلفت کن و بهش بگو با اتاق مثلا ۴۰۱، آقای فلانی کار دارم …پدرش هستم… “

به همین سادگی… حالا کمی امکان دارد دردسر داشته باشد… اما عشق که این حرفها را نمیشناسد… ولی دریغ از یک تماس…

نفهمیدم چرا هیچ کدام از دختران دانشگاه ما، حتی یک لبخند هم به روی ما نزدند… آدم مگرچند بار میرود دانشگاه؟ همین کارها میکردند که یکی مثل جعفر ، یک هفته را توی بازداشتگاه آب خنک خورد… ماجرایش خیلی پیچیده نبود… آقا، جعفر عاشق یکی توی دانشگاه شد… طرف به قول شما جوانها، پا نداد… جعفر زد به سیم آخر… رفت یک دختر خیابانی را برد توی آسانسور ساختمان اسکان که کمی آب خنک روی آتش دلش بریزد… آنقدر آسانسور را بالا و پایین زد و نگذاشت در آسانسور باز و بسته شود که وسط راه آسانسور متلاشی شد و دو ساعت حبس شدند…آخر سر هم آمدند و نجاتشان دادند و پلیس، جعفر را با پس گردنی با خودش برد… گناه جعفر چه بود مگر؟

البته کمی اختلاف فرهنگی هم بین دخترها و ماها وجود داشت… نمیدانم…مثلا آنها اهل اسکی و اسب دوانی بودند… اما ما فوقش گل کوچیک با پای برهنه… یا آنها معمولا مسافرت میرفتند با هواپیما آنهم اروپا…ما فوقش با اتوبوس مسافرت میرفتیم شهرستان خودمان… ناهار هم ما مجبور بودیم فضولات ناهارخوری دانشگاه را بخوریم اما آنها مجبور نبودند… ولی اینها اصلا دلیل میشود؟ اینهمه فردین و وثوقی فیلم شاهزاده و گدا بازی کردند… پس میشود…

تازه گاهی وقتها سعی میکردیم COOL بازی هم بکنیم و برویم توی دلشان… اما نمیشد… یک بار ما را برده بودند اردو… باید یک روز توی بیابان کار میکردیم… از شب قبلش، کله هایمان را با نمره چهار زدیم و همه مان هم یک کلاه بافتنی سیاه سرمان گذاشتیم… با شلوار خمره ای پلنگی… کمی ناجور شده بودیم اما نه خیلی… فردایش،اصلا دخترها نمیتوانستند کار کنند…از زور خنده… گاهی یک چیزهایی توی مایه کله کمبزه و اینها هم میشنیدیم که رد و بدل میکردند…. نامردها…

من که به سهم خودم شما را نمی بخشم… آخر سر همشان هم زود ازدواج کردند… انگار که نه انگار اینهمه آدم کشته فتاده در این دانشگاه بوده… خوب درست است که کمی ما با شوهرهای شما فرق داشتیم… مثلا آنها کمی خانه و زندگی داشتند… خب دانشگاه، خوابگاه متاهلی که داشت… یک اجاق گاز سه شعله و قوری کتری و چند تا لگن و افتابه و اینها هم خودمان میخریدیم و زندگیمان را آنجا شروع میکردیم… مهم عشق بود…نه؟…احتمالا نه…
اگر آنها ماشین داشتند، ما هم اتوبوس در اختیارمان بود… نه دردسر جای پارک و تعویض روغن و نه هیچ چیز دیگر…

یک چند تا مشکل کوچک هم بود که یک جوری حلشان میکردیم… سربازی و شغل و خانه و پول و اینها… مهم نبود که…

به هر حال آن دنیا سر پل صراط، ما هستیم و آنجا میبینمتان…