اصولا به عقیده من، ماشین باید ساده باشد. یعنی نباید دنگ و فنگ و ادا و اصول داشته باشد. کلهم، چهار تا چرخ و یک شاسی و فرمان و دنده کفایت میکند… حالا اگر برف پاک کن هم داشت که فبهاالمراد، نداشت هم که به چپ اسب فلانی… مثلا همین پیکان خودمان… فکر کرده اید مثلا مغزهای انباشته شده در شرکت ایران خودرو و چند کرور مهندس مکانیک ویلان و سیلان در این کارخانه، عرضه این را نداشته اند در این چهل سال که این قوطی را از تالبوت انگلیسی ها تحویل گرفته اند، کمی آن را بهبود و ارتقا دهند؟ چرا! خوب هم میتوانسته اند…اما نکرده اند. خوبی پیکان این است که به حکم سادگی اش، هر ننه قمر و عمله ای میتواند آن را تعمیر کند. ببینید ماجرا چقدر پیش پا افتاده است که “حاج احمد ماس بند” (خدابیامرز سر کوچه خانه سابق ما بساط ماست بندی و شیر برنج و سر شیر واینها داشت) بدون هیچ تحصیلات مرتبطی، میتوانست موتور هر پیکانی را کمپلت پایین بیاورد و دوباره سر هم کند… حالا بماند که گاهی رگه های چرب روغن موتور را میشد توی ماستهایش پیدا کرد، اما منظور اینکه نه دردسری دارد این ماشین نه افاده ای…
حالا چه شده که من یاد این ماجرا افتاده ام؟ ماههای اولی که آمده بودیم دیار غربت، یک ماشین آبی دست دوم تمیز خریدیم که از نظر “آپشن” و ” ادا و اصول” به قول معروف آخَرش بود. این ماشین، هر کاری که بگویی، میتوانست بکند… جلویش درست مثل کابین خلبان بود، از بس که کلید و دکمه ودستگیره و لامپ و سایر زوائد داشت. ما هم که از ایران آمده بودیم و با تکنولوژی ترین ماشین که تا آنموقع رانده بودیم-البته بعد از پیکان جوانان- همان رنوی کذایی بوده که داستانش را یک روزی برایتان گفته بودم… خلاصه هیجان زده بودیم از این همه “چیز” که این ماشین داشت…اینقدر که، روزهای تعطیل، بساط تخمه و آجیلمان را برمیداشتیم و توی ماشین مینشستیم و شروع به تفحص و تحقیق در باره آپشنها میکردم (البته جایی نمیرفتیم…همینجور توی پارکینگ میماندیم)…
همه این قرتی بازی ها برایمان بعد از چند ماه عادی شد… یک روز از سر کار با این ماشین آبی بر میگشتم خانه…مطابق روال عادی، ضبط ماشین بود و شیشه سمت راننده پایین و دست من تا نصفه از پنجره بیرون…تیپ همین راننده های خطی ونک-آزادی… بدتر از همه اینکه توی هپروت هم بودم…مثل همیشه… نفهمیدم چه شد و یک چاله به این عظمت (شاید هم بزرگتر)پرید زیر چرخ ماشین… یک صدای خرکی و آمد و بعد از آن هم ماشین افتاد به بندری زدن… فهمیدم که چرخ ترکیده است (صحیح تر اینکه پکیده بود)…زدم کنار… وسط یک جاده خلوت و متروک…باد سرد پائیزی و آفتاب دم غروب و یک سری کلاغ که جو گیر شده بودند و بالای سرم ادای لاشخورها را در می آوردند و میچرخیدند… هیچ کدام از این شرایط ترسناک، دلم را حتی اندکی هم نلرزاند… خوب چیزی نبود… پنچر شده است، چرخش را عوض میکنم… کار سه سوت و بلکم هم دو سوت است… خیلی ریلکس چرخ زاپاس را در آوردم و برای اینکه خودی جلوی آن ادمهای احتمالی که شاید پشت پنجره خانه های مرموز آن طرف خیابان، داشتند من را تماشا میکردند، ادای این شوفرهای اتوبوسهای لوانتور را هم در می آوردم… جک را زدم زیر ماشین… آچار چرخ را در آوردم… پنج تا پیچ داشت… چهار تا را به طرفه العینی در آوردم… به پنجمی که رسیدم، دیدم آچار به پیچ نمیخورد… نسبتشان، چیزی شبیه نسبت مثلا نامجو بود به رضا زاده… هر چه زور زدم که این پیچ بی صاحاب مانده را در آچار فرو کنم، نشد که نشد… همانجا یاد مربی طرح کاد دبیرستان افتادم… اتومکانیکی میرفتیم… میخواستیم چرخ یک رنو را عوض کنیم…نیم ساعت سه نفری تلاش کردیم، اما نتوانستیم پیچهای رینگ را در سوراخهای چرخ فرو کنیم… مربی مان گفت شما الان توی روز روشن سه نفری نمیتونید یک میله را توی این سوراخ گشاد فرو بکنید؛ آنوقت دو صباح دیگر چطوری این کار را در تاریکی، آنهم زیر لحاف میخواهید انجام دهید؟
خلاصه… نشد که نشد… پیچ پنجم سر جایش ماند… رفتم سراغ دفترچه راهنمای ماشین… یک کتابی بود به قطر دو جلد از تاریخ تمدن ویلدورانت… ده دقیقه ای طول کشید که تازه فصل تایر و چرخش را پیدا کنم… خواندمش…بی پدر توی پاورقی نوشته بود که برای ایمنی بیشتر، همه چرخها، یک پیچ ضد دزد دارند که برای باز کردنشان، آچار مخصوص میخواهید که در فلان جای ماشین تعبیه شده است… رفتم فلان جای ماشین…نبود… همه فلان جاهای دیگر ماشین را هم گشتم…نبود که نبود… حالا هوا هم تاریک شده و کلاغ ها واقعا به هیبت لاشخور در آمده اند… تلفنم را برمیدارم و زنگ میزنم به نمایندگی و ماجرا را میگویم… طرف پوزخندی میزند(توی مایه های داداش ر*دی)…بعد میگوید باید ماشین را بیاوری اینجا…هزار تا از این اچارها داریم، باید ببینیم کدامشان میخورد…خلاصه چهار تا فحش به طرف و ماشین و نمایندگی و پیچ ضد دزد میدهم و با بدبختی یکی از اینها که ماشین بکسل میکند را پیدا میکنم و با خواهش میکنم و جان مادرت، راضی مشود که من را تا نمایندگی برساند… نیم ساعت بعد میرسم نمایندگی و مجبور میشوم آچار را به قیمت گزافی بخرم… همانجا چرخ را عوض میکنم… اچار و بساطم را جمع میکنم و میگذارم توی کیف و یکهو یک صدا جرینگی می آید و یک چیزی از توی کیف می افتد بیرون… همان آچار ضد دزد گمشده پدرسگ بود…کارد میزدید، خونم در نمی آمد… پول آچار اضافه و بکسل ماشین، دردسر و اینها برای اینکه روزی روزگاری یکی نیاید چرخ ماشینمان را ببرد… حالا هم آن ماشین را فروخته ام و آن یک آچار اضافی را برای عبرت خودم و همسایه ها، زده ام به دیوار پارکینگ…
اینها را گفتم که آقا جان دنبال آپشن و اینها نروید… به ولای علی همینکه چهار چرخ داشته باشد و راه برود، کافیست
