شوفر تراکتورم من

هفته پیش تقدیر بر این بود که اسباب کشی کنیم. از یک خانه نسبتا بزرگ، روانه یک خانه نسبتا کوچک شدیم. به هر حال همیشه که نمیشود در زندگی پیشرفت و ترقی کرد… آنطوری شاید سرت به سقف بخورد. گاهی هم تنزل، نمک زندگی میشود. باعث میشود قدر داشته هایت را بدانی. در هر حال… این اسباب کشی، رسما باعث شد طعم و درد زایمان را درک کنم… یک جورهایی بهشت، غِلِفتی به زیر پایمان رفت…

قبل از اسباب کشی، رگ غیرتم زده بود بیرون که من برای نظارت مستقیم بر جابجایی اموال(!)، خودم یک سر آنها را میگیرم و فقط یک نفر کارگر خبر میکنم که آنطرف آنها را بلند کند… خب مگر اموال، چند سر دارند؟ دو سر…یکی من و یکی هم کارگر (که امروز رسما از این تصمیم نابخردانه خودم، متنبه شده ام)… خلاصه با کلی تحقیق و تفحص، یک کارگر مکزیکی (هوان) را پیدا کردم و قرار شد صبح علی الطلوع، دم در خانه کوبیده باشد. اما کامیون… اینجا که خاور و نیسان و اینها پیدا نمیشود…میدان قزوین هم ندارد که بپری و یک نفر با ماشین را خبر کنی… همین شد که مجبور شدم یک کامیون اجاره کنم… یک کامیون ۹ متری… به ولای علی ۹ متر خیلی دراز است… حداقل برای من، شما را نمیدانم… راننده هم که نداشت…پس من هم حکم راننده را داشتم و هم حکم حمالِ خانواده…

اول صبح رفتم و ماشین را گرفتم… تا حالا سوار همچین هیولایی نشده بودم… حدودا یک متر صندلی را جلو کشیدم تا پایم به گاز و ترمز برسد… فرمانش هم به بزرگی سینی های هیئتی بود… الحمد اله که دنده اتوماتیک بود وگرنه مجبور بودم هوان را بگذارم بغل دستم تا دنده را عوض کند… خلاصه راننده کامیون بودن صفایی دارد… شنیده بودم که رکاب ماشین، آدم را میگیرد… حالا هم من حسابی جو گیر شده بودم… اینکه از همه ماشین ها بلندتر باشی…یا اینکه یک گاز بلند بدهی و پشم ملت از ترس بریزد… اما لامصب سرِ ماشین که از چراغ قرمز دوم رد میشد، تازه ته ماشین به چراق قرمز اول میرسید (بلف؟)

خلاصه سر صبح، به قول معروف بز حاضر و دزد حاضر… هوا، هوای اسباب کشی بود… آفتابی… آسمان آبی… کامیون…هوان… آقا شروع کردیم به بار زدن… اول کار فهمیدم که هوان یک کلمه انگلیسی بلد نیست… فقط بلد بود بگوید اوکی… در نهایت با اعتماد به نفس کامل او مکزیکی حرف میزد و من هم فارسی… هیچ تلاشی هم برای برقراری ارتباط نمیکردیم… هر جا هم کوتاهی میکرد، با خیال راحت یک دری وری درشت به او می گفتم، بدون اینکه هیچ دلخوری ایجاد شود… خلاصه با هر بدبختی بود کامیون را پر کردیم از تیر و تخته… هر یک قلمی را که بلند میکردیم، دو تا فحش به سازنده اش میدادم… همه چیز سنگین بود… خلاصه در کامیون را بستیم و به سمت خانه جدید راه افتادیم… یک لنگ هم انداختم گردنم… پنجره را هم دادم پائین و یَله دادم به در…حس خوبی بود… ناخودآگاه هم عباس قادری افتاده بود زیر زبانم… یک لحظه احساس کردم حیف از جوانیم که به پای مهندسی فنا شد… کاش راننده کامیون شده بودم… عشق بود..صفا بود.. عرق زیر بغل بود… سربالایی ها را پر گاز میرفتم و یک کوه دود گازوئیل از خودمان جا میگذاشتم برای ماشین های “نیش ناشی” که پشت سرم بودند و ته دلم عنج میرفت… هوان هم بغل دست من، توی فکر بدبختی های خودش بود…

بردن بارها به خانه جدید اصلا لذت بخش نبود… سازنده ناکِس این خانه، از همه چیز زده بود… عرض در ورودی، درست اندازه درهای مستراح عمومی بود… هیچ چیزی مثل آدم از آن رد نمیشد. برای هر قلم، باید یک ربع قمیش میخوردیم و چپ و راستش میکردیم تا از در رد شود…نوبت به کاناپه که رسید، داستان ما هم شروع شد… اندازه کاناپه توی خانه قبلی به چشم نمی آمد…حالا که آمده بود اینجا، احساس میکردم دارم تایتانیک را میبرم توی خانه… نهایتا هم کاناپه سرپا توی درگاه خانه گیر کرد و جم هم نمیخورد… هوان توی خانه حبس شد و من هم بیرون خانه… دورخیز میکردم و جفت پا میکوبیدم که از در، رد شود…اما انگار نه انگار…حس غریبی میگفت که همانجا روی پله بنشینم و گریه کنم… یا متوسل به ضامن آهو و ائمه اطهار که این لکنته از در رد شود… نهایتا بعد از یک ساعت نذر و نیاز و زور و هل، موفق شدیم… اگر کمی بیشتر طول میکشید، با اره برقی نصفش میکردم تا به جای کاناپه، دوتا مبل تک نفره ازش میساختم.

سرتان را درد نیاورم…چهارده ساعت حمالی و شاگرد شوفری کردم… احساس میکردم چند نفری با چوب کتکم زده اند… هر مفصلی را که تکان میدادم، صدا قیژ درِ روغن نخورده را میداد… هوان بدبخت هم همین اوضاع را داشت… نصف شب راهی اش کردم برود خانه شان…کامیون را پس دادم… وقتی سوار ماشین خودم شدم، احساس حقارت میکردم… احساس میکردم دنده و فرمان توی دهانم هستند…

الان هم خانه، وضعیت بازار عبدالحمید را دارد… سه روز است که دنبا
ل جوراب میگردم و پیدا نمیکنم و تقریبا هر روز پابرهنه، سر کار میروم… دو سه باری هم پسرک لای اسبابها گم شد… شبها هم همخوابه ام شده است لوله جارو برقی و قابلمه و اینها… خداوندا آرامش را به ما بازگردان…

آدم و حوا

به حوا گفتم: کاش من “آدم” بودم…آنوقت همه سیبهای باغ خدا را یکجا میچیدم و میخوردم، که او هم، من و تو را از بهشتش بیرون کند… آخر کسی نمیداند که بهشتِ من، همانجایی میشود که تو باشی و نه باغ سیب او…کاش تبعیدمان میکرد به یک جای دور که هیچ نگاهی نباشد جز نگاه من و تو…
اما حالا که من آدمِ تو نیستم…باید بنشینم همین کنار ها، زیر درخت سیب تا ببینم که چه وقت “آدمِ” تو می آید و سیب را میچیند و تو با خنده، روی پنجه پا دستش را میگیری و نرم نرمک از این باغ میروید…
کاش من “آدمِ” تو بودم…

***

حوا گفت:

به آدم گفتم: من منتظرم تا تنها هوایی که دم زندگی سازت می شود نفس من باشد تا من و فقط من حوای تو بشوم آن روز خدا از لذت عشق من و تو نمه اشکی به چشم می آورد و راه را می گشاید تا دست به کار ساختن بهشتمان بشویم

***

به حوا گفتم : تو که آن دور دستها، دستت در دست فرشته ها، با باد میرقصی و صدای ساز “آدمت” گوشهایت را پر کرده که صدای من را نشنوی… این ساز من است که امروز، خاک میگیرد بیرحمانه… ترسم از آن روزی که نمه اشک خدا،از شادی عشق تو و او، خاکِ ساز من را گِل کند…

***

حوا خندید و گفت:
***
به حوا گفتم: از این حقیقت میترسم که از آن فرار میکنم… خیلی وقت است که سوز ساز را در سر انگشتانم فراموش کرده ام… لابد نت ها هم امروز از من فراریند… ترسم از آن است که دست به ساز بزنم و باد مخالف بوزد و به گوش تو نرساند… آنوقت است که من میمانم و خون خشکیده سر انگشتانم و یک داستان ناکام…
بعد نوشت: با تشکر از حوای ناشناس که در این پست همراه ما شد

مایکل شوماخر

پدر من اصولا مرد انعطاف پذیر، آسانگیر و مهربانیست. البته این خصوصیاتش در همه امور خانوادگی صدق میکند، الا در مسائل مربوط به رانندگی… حین رانندگی، اگر راننده، کسی غیر از خودش باشد، محیط ماشین، چیزی شبیه پادگان “عجب شیر” میشود که میگویند خروسها هم در آن تخم میگذارند… ایشان در رانندگی بسیار مقرراتی هستند و اصولا معتقدند که هیچ گناه صغیره ای در رانندگی وجود ندارد و همه انحرافات، گناه کبیره به حساب می آیند و مستوجب عِقاب…پلیس راهنمایی و رانندگی در ایران بعد از پنجاه سال فهمید که ماشینها باید بین خطوط رانندگی کنند، نه روی خطوط…. یا اینکه فهمیدند که کمربند ایمنی چیزی سوای از کمربند شلوار است و بستن آن هم خالی از مزایا نیست…با این حال پدر من از چهل سال پیش، این کارها را میدانست و مهمتر اینکه اجرا میکرد… در جمع اگر شما پشت فرمان بنشینید و پدر من هم بغل دستتان، باید شش دانگ حواستان را جمع کنید که خطایی نکنید… بدون زدن راهنما نپیچید…زور زیاد به موتور ماشین وارد نیاورید…. دور موتور از ۳۵۰۰ دور در دقیقه بیشتر نشود….پشت تابلوی ایست حتما یک توقف دو ثانیه ای بکنید ( یکی دیگراز مواردی که پلیس ایران هنوز به درکش نرسیده)… وگرنه ارتکاب هر یک از جرمهای بالا، عواقب سنگینی به همراه دارد…. محرومیت از رانندگی، توبیخ و هزار چیز دیگر… حالا اگر با سرعت غیر مجاز برانید، لایی بکشید یا تیک آف کنید که عاقبتتان با کرام الکاتبین است…

اینها را نوشتم که بگویم با همه این احوال، پدر من از رانندگی پسرانش، هیچ شانسی نیاورده است…علی الخصوص من که ابدا شانس نیاورده است… سابقه خیلی بدی در رانندگی پیش ایشان دارم و سیاهی پرونده ام با هیچ چیزی برطرف نمیشود. همین بوده که الان هم اگر کنار دستم بنشیند، بلاشک چشمهایش را میبندد و خودش را به خواب میزند تا از حوادث اطراف بی خبر بماند…

یادم می آید دوازده ساله بودم… یک مزدای ۹۲۹آبی داشتیم…ماشین خوبی بود… عضو خانواده بود… قرب داشت… حالا فکرش را بکن که روز اول عید، بعد از تحویلِ سال، قصد کردم پدرم را سورپرایز کنم… کادوی عید که برایش نخریده بودم…گفتم اینطوری از خجالتش در بیایم… سوار ماشین شدم و روشنش کردم و توی همان حیاط شروع به عقب و جلو کردن ماشین کردم… نفهمیدم چه شد…احتمالا یک لحظه جای گاز و ترمز قاتی شد و با سرعتی حدود ۴۰ کیلومتر کوبیدم به دیوار خانه… تا نزدیکی های آشپزخانه، ماشین پیشروی کرد… طول ماشین بدجوری کوتاه شده بود… کمی در هایش هم باز نمیشد…اتفاق بود دیگر…

سال بعد ش هم یک بار سر ظهر آمدم ماشین را ببرم توی کوچه و جلوی بیتا و لیدا و آلاله یک پزی بدهم و دو تا تیک آف و دستی بکشم … اما فقط توانستم صندوق عقب ماشین را بیرون ببرم…باقی ماشین با دیوار بغل یکی شد…اینبار عرض ماشین کم شد… آنقدر محکم و صدا دار به در کوبیدم که پدر فکر کرده بود دوباره جنگ شروع شده و صدام پشت در خانه است…

خلاصه همین کارها را کرده بودم که رانندگی من برای پدرم یک فوبیا شده بود.. یا مثلا همین برادرم… سر ظهر ماشین را برده بود تا شیر بخرد…وسط راه تا کمر رفته بود توی داشبورد تا نوار ساندرا پیدا کند… بعد هم از جاده منحرف شده بود و کوبیده بود به دو تا ماشین و هر سه تا ماشین را با خاک یکسان کرده بود… بعدا فهمیدیم راننده های آن ماشین ها، دو تا از دبیرهای دبیرستانش بوده اند…. فکر کنم همان دو درس را برادرم تجدید شده بود… نمیدانم چرا؟

البته من راننده بدی نیستم… فقط تجارب خطرناکم را کمی زود شروع کرده ام.. یک بار هم ماشین را توی سرازیری پارک کردم…فقط یادم رفت ترمز دستی را بکشم… پیاده که شدم، ماشین رفت… پدرسگ خیلی تند هم میرفت… از وقتهایی که گاز میدادم، هم تندتر میرفت… کوبید به جدول و ایستاد…کل شاسی مثل پرانتز شده بود… از جلو که به ماشین نگاه میکردی، ماشین رویش آنطرف بود و یک جای دیگر را نگاه میکرد (فهمیدید چطور یعنی؟)…

در هر حال خیلی اشکالی ندارد… انسان جایز الخطاست… اشتباه میکند… تصادف میکند… خود شما هم همینطورید… راننده که به دنیا نیامده اید…. اینقدر کوبیده اید این و آن ور تا راننده شدید (البته اگر شدید).