مهاجرت؟

مدت مدیدی است که میخواهم اینجا یک پست بدرد بخور بنوسیم راجع به مهاجرت… به جای این پستهای آبگوشتیِ زیر نافیِ تحریکی… اما پدرناخوش نمی آمد… دائم یک ندای درونی نهیب میزد که ننویس، تو اصلا در مقامی نیستی که راجع به این ماجرا چیزی بنویسی… اما از آنروزی که پایمان را از خاک مملکت گذاشتیم بیرون، هر کسی که از ایران با ما صحبت میکرد، اول حال مهاجرتمان را میپرسید، بعد حال خودمان را… این شد که سیانور دادیم به این ندای درونی که خفه شود و ما دو “کلوم” راجع به مهاجرت بنویسیم…

البته سمت و سوی حرف من فقط با کسانی است که توی “شش و بش” مهاجرت هستند… آنهایی که بین کردن و نکردن مهاجرت گیجی میزنند… وگرنه آنهایی که تصمیمشان را گرفته اند که هیچ…

همه حرفهایم را در یک جمله خلاصه میکنم: برای تصمیم در مهاجرت کردن یا نکردن، از هیچ کس مشورت نگیرید… نه از کسانی که مهاجرت کرده اند و نه کسانی که این مام وطن را دودستی چسبیده اند… هیچ کسی اطلاع درستی از ماجرا ندارد… یعنی اصلا ماجرایی وجود ندارد که کسی اطلاعی از آن بدست بیاورد… درست مثل “تولد” آدم میماند… به هیچ بشری نمیتوانی بگویی به دنیا بیا یا که نیا… امکان دارد به دنیا بیاید و شانسش بگیرد و بشود راکفلر…شاید هم شانسش معوج باشد و بشود خفاش شب… مهاجرت هم همین داستان است…

جالبی ماجرا این است که ایرانی های خارج از کشور(تاجایی که من دیده ام)، طیف وسیعی دارند…همه جورش را میتوانی پیدا کنی… آدمهایی که قاچاقی آمده اند اما بخت با آنها یار شده و الان برو وبیایی بهم زده اند… و آدمهایی هم هست مثل اینهایی که لاتاری گرین کارت را برده اند (و شما با حسرت به آنها نگاه میکنید و لعنت به شانس خودتان میفرستید) و اینجا با بدبختی و فلاکت زندگی میکنند…خلاصه همه جورش هست… یعنی مهاجرت هم خوب است و هم بد (البته برای آدمهایی مثل ما ایرانی ها که نرخ مهاجرتمان سر به فلک میزند-وگرنه ترک وطن حماقت است)

خیلی ها را اینجا دیده ام که آدمهای مهاجرت نکرده را نصیحت میکنند که “نه! اصلا نیا که کار چرندی است” یا میگویند” آب دستت است، بگذار زمین و بیا اینجا” …یکی نیست به آنها بگوید بی پدر تو چه کاره ای که اینطور با قاطعیت حرف میزنی؟ آنهم راجع به زندگی یک نفر دیگر؟ آقا جان خلاصه خودتان تصمیم بگیرید…

این را هم بگویم و بروم… راهنمای شما برای مهاجرت، فقط خودتان هستید…اهداف بلند مدت شما هستند که میگوید چکار کنید… ببینید پانزده سال دیگر دوست دارید کجا باشید؟ دوست دارید آدم خرکی پولداری باشید؟(در این طورت ایران خودمان را بچسبید که بی در پیکرترین محل برای پولدار شدن است!)…یا میخواهید زندگی بی دغدغه ای داشته باشید؟ میخواهید “واقعا” تحصیل کنید و چیزی یاد بگیرید؟ یا میخواهید عرق خوری شبانه آزادی داشته باشید… یا اینکه کانون گرم خانواده را با هیچ چیزی عوض نمیکنید؟ یا اینکه عشق این را دارید که هر شش ماهی برگردید به مملکت و پز احمقانه ای به باقی ملت بدهید که من از خارج آمده ام …طوری که انگار یوری گاگارین هستید که از فضا آمده است؟

به هر حال تکلیفتان را با خودتان مشخص کنید و خیلی شجاعانه تصمیم گیری کنید و مطمئن باشید که هیچ بهشت یا جهنمی آنور آب منتظر شما نیست…این خودتان هستید که زندگیتان را بهشت یا جهنم میکنید.

مجرم سیصد دلاری

یک مدتی است که مثل کنه گیر داده ام به ماجراهای رانندگی و ول کن هم نیستم. فکر کنم یکی باید بیاید و جدایمان کند. من هم نمیخواهم اینقدر تند به تند این وبلاگ را به روز کنم ، اما ماجراست دیگر…پیش می آید… اگر هم تا داغ است، ننویسی، بیات میشود و از دهان می افتد.

گلاب به روی ماهتان، این هفته پلیس جریمه ام کرد…. بابت سرعت غیر مجاز… البته به عقیده من که مجاز بود…اما عقیده افسر با من کمی فرق داشت و با وقاحت تمام جریمه کرد. باور کنید من راننده خلافکاری نیستم. توی کل عمر ده پانزده ساله رانندگی ام، کلهم دو سه باری بیشتر جریمه نشده ام.

بار اولش خوب یادم مانده… با همسر رفته بودیم نامزد بازی…اوائل آشناییمان بود…. رفتیم پارک ملت…خوب سرم داغ بود و همانجا ماشین را روبروی در پارک ملت،زیر مطلقا ممنوع، جلوی آن بستنی فروشی معروف پارک کردم…(همان که بستنی قیفی میدهد که طولش دو برابر دسته کلنگ است- هنوز هم هست؟)… رفتیم پارک و دو ساعت بعد برگشتیم… پلیس جریمه را نوشته بود و گذاشته بود زیر برف پاک کن… حقیقتش نمیشد جلوی شریک آینده زندگی ام، کم بیاورم…خیلی ریلکس و با یک حرکت سریع از زیر برف پاک کن درآوردمش… حتی به رقمش هم نگاه نکردم…انداختمش روی صندلی عقب و خیلی تودماغی و آرتیستی گفتم… فدای سرت عزیزم…روزی بیست تا از اینها میره زیر برف پاک کن ما… اما توی دلم غوغا بود که ای بدبختی…شانس گردن شکسته ما را میبینی؟

یک بار هم داشتیم میرفتیم اهواز…پدرم بغل دستم نشسته بود و من هم مثل آدم (متشخص) رانندگی میکردم… با سرعت مجاز… شاید هم کمی زیر مجاز…نزدیکی های بروجرد افتادیم پشت یک نیسان که به اندازه یک خاور بار زده بود و با سرعت کمی بیشتر از توقف کامل میراند…ارتفاع ماشینش از طولش بیشتر شده بود و مثل علم عباس، چپ و راست میرفت… خلاصه تا نزدیکی های خرم آباد پشت این شازده علاف بودیم…نهایتا پدر دستور داد که بابا جان سبقت بگیر از این فلان فلان شده… گفتم خط ممتد است…گفت این یک بار عیب ندارد… آقا من هم از خدا خواسته زدم دنده دو و مثل جیمز باند سبقت گرفتم… چهل متر جلوتر پلیس نگه ام داشت… خلاصه یک جریمه خوبی هم آنجا شدیم… نیسان هم با همان سرعت ازمان رد شد… و تا نزدیکیهای اهواز پشتش بودیم و تخمه میشکاندیم…

در ایران مبلغ جریمه، یک رقم مشخصی است که پلیس بر اساس تعرفه یا باد شکم، برایت مینویسد و تو هم میروی بانک و پرداختش میکنی و قال قضیه را میکنی. اما داستان در این بلاد کمی فرق دارد…پلیس جریمه ات میکند اما قیمت نمیدهد… به تو یک تاریخ میگوید که بروی دادگاه… خود مادر مرده اش هم می آید…آنجا هر دویتان جلوی قاضی زور میزنید که برنده شوید…خلاصه بدبختی و علافی و گرفتاری دارد…طرف یک جوری گفت این تاریخ باید بیایی دادگاه که انگار به نابالغ تجاوز کرده ایم… حالا کمی بیشتر از سرعت مجاز رانده ایم …حدود دو برابر… آدم که نکشته ایم… تازه مطمئن هم هستم که بروم دادگاه، برنده هم نمیشوم…پول را هم باید بدهم… مبلغش هم کم نباید باشد…یک برآورد کلی که کنی، باید حدود ۳۰۰ دلاری پیاده بشوم…مخلص اینکه اسم دادگاه که می آید، درون لرزه میگیرم… هر چقدر هم به خودم تسلی میدهم که این دادگاه واقعی نیست، افاقه نمیکند… تاریخ دادگاه هم وسط زمستان است…دوهفته قبل از تولدم… شبها هم خواب میبینم که سی و چند تا شمع را پشت میله های زندان فوت میکنم و پلیس و قاضی برایم کف میزنند… در هر حال دم همه شما گرم… پولهایتان را بگذارید روی هم و بفرستید اینور که هم اکنون منتظر یاری سبز (؟) شما هستیم…

Roller Coaster

“آقای عزیزی”، یک ایمیل نسبتا مفصل برایم زده بود و اعتراض نسبتا به حقی کرده بود. میگفت که پستهای طنزی که اینجا میگذارم، اگر چه گاهی لبخند را بر روی لبهایش می آورند، اما خیلی از آنها “سر و ته” درست و مشخصی ندارند… منظورش این بود که که هر داستانی ولو که طنز باشد، باید در آخرش یک نتیجه گیری منسجمی با خودش بیاورد…یا به عبارت دیگر، خواننده باید پیامی، نکته ای چیزی، ته ماجرا دستگیرش شود…

تا حدی با این “آقای عزیز” موافقم… اما من همیشه اعتقاد دارم که “هدف” یک داستان طنز -و نه هجو- لزوما میتواند “نتیجه” آخر داستان نباشد… میتواند هدفش این باشد که فقط کسی را بخنداند… یک داستان جدی -متضاد طنز- درست مثل اتوبوس تهران-چالوس میماند… تهران سوار میشوی و انتظار هم داری که چالوس پیاده شوی…یک نتیجه منطقی و واضح…اما طنز لزوما اینطور نیست… طنز مثل ترن هوایی میماند… سوار میشوی، بالا و پایین میروی، هیجان میگیری و زیر دلت خالی میشود… آخر سر هم، همان جایی پیاده میشوی، که سوار شده ای…به جای جدیدی نمیرسی و فقط فکر همان هیجان و بالا و پایین رفتنها برایت باقی میماند…

البته این فقط نظر من بود که به خود آقای عزیز هم گفتم…حالا نمیدانم شما با کداممان موافق ترید؟