اینکه دیگر نفس نکشی

صادقانه به شما بگویم که من از مردن و مرگ و فنا و این گونه مقوله‌ها میترسم. اگر شما با این یک خطی که نوشتم موافق نیستید، از دو حالت خارج نیست… یا دروغ می‌گویید، یا اینکه به عمق فاجعه پی نبردید… با این تئوری هم که “انسان اگر به زندگی آن دنیا، اعتقاد قلبی داشته باشد، دیگر دلیلی برای ترسیدن از مرگ نخواهد داشت” هم ابدا موافق نیستم… همین دسته آدم‌ها قبل از مثلا نشستن توی یک توپولوف، چهل بار آیت الکرسی را میخوانند تا خدای نکرده هواپیمایشان سقوط نکند و له و لورده نشوند… معمولا هم وقتی روی زمین و زیر پتوی گرم هستند و احساس امنیت می‌کنند، شجاعتتشان گل میکند و دم از ترسناک نبودن مرگ می‌زنند …

بگذریم… به ما چه که باقی مردم چقدر با خودشان صادق هستند… خلاصه من از مردن می‌ترسم…هر چقدر هم به خودم امید روزهای زیبای پس از مرگ و حوری‌های سوپر دولوکس بهشتی و جوی‌های آب روان و اینها را میدهم، باز هم افاقه نمی‌کند… خیلی هم طبیعی است… این که فکر کنی ۱۲۴۱۰ روز، صبح ها با نور خورشید بیدار شدی و شبها زیر نور ماه خوابیدی و حالا همه چیز کن فیکون می‌شود و دیگر قرار نیست بیدار شوی… و یا قلبی که مثلا حدود ۱۰۷۲ میلیون بار منظم برایت تپیده است، حالا قرار است یک شبه بازنشسته شود و مثل بز، بدون تکان بماند و تو را تماشا کند… ترسناک نیست؟ هست …

یک چیز مسخره دیگر هم هست که باور کنید از خود ِ مردن هم ترسناک تر است…اینکه میدانی بعد از مردن، دنیا به همان روال سابق و بدون حضور تو ، به کارش ادامه میدهد و هیچ اتفاق خاصی هم قرار نیست بیافتد… سنگ فرش تمام خیابانهایی که هر روز گزشان کردی و به قول معروف کفشهایت روی آنها حق آب و گل دارد، هم آدم را فراموش میکند… یا اینکه از همان روز اول که مردی، خانه ات را میگذارند یک جایی انتهای شهر، پیش باقی مردگان… حداقل نمیکنند و مثلا توی حیاط خانه بگذارند بمانی که لااقل هر روز آنهایی که دوست داری را ببینی… یا اینکه زمینی بودن یادت نرود… یا اینکه هیچ کس وقتی خوشحال است سری به خاکت نمیزند… هر وقت یکی دلش گرفت و از آدمهای زنده خسته شد، سری به مرده ها میزند که دل خودش را خالی کند وگرنه به هیچ وجه به مرحوم کاری ندارد …

البته فکرکنم این بدبینی های من، از نگرش خشن “ما” به مرگ نشات گرفته است… پای صحبت “این ور آبی‌ها” که بنشینی، خیلی‌هایشان مطمئن هستند که آن دنیا به بهشت میروند و خیلی منفی بافی نمی‌کنند… اما محیطی که من (شما را نمیدانم) در آن بزرگ شدم، آدمهای پیر وقتی یاد مردن می‌افتادند، بغض میکردند و می‌گفتند ” ما که دل گناهکاری داریم” و مثلا جایمان وسط موتورخانه جهنم است… آنقدر این بار منفی روی من زیاد بوده که تقریبا مطمئنم ظرفیت جهنم چند میلیون برابر بهشت است و ترافیک خفنی دارد… نمیدانم شاید هم نحوه کفن و دفن آدمهای مرده هم روی انسانهای زنده اثر گذار است… مثلا در یک قوم وقتی یکی بمیرد، لباس خوب و مرتب تن جسدش بکنند و توی یک صندوق چوبی اعلا بگذارندش و سری آدم خوش لباس و آرام، جسد را با احترام توی قبری بگذارند که قبرستانش یک چیزی توی مایه های خود ِ بهشت باشد… یا اینکه رقتی مردی، تو را لخت و عور توی پارچه سفیدی بگذارند…بعد هم همه آشناهایت توی قبرستان، روی زمین از ناراحتی غلت بزنند و خاکی خلی بشوند و به احترامت تا دو ماه ریششان را نزنند و شبیه فیدل کاسترو بشوند…

اینها همه تئوری‌اند…. اما آنچه که خیلی مسلم است، این است که من از مرگ می‌ترسم… و بدجوری به این “تن خاکی” که به روایتی قفس روح است، عادت کرده ام… شما را نمی‌دانم….

برای پسرم

حضورتان عرض کنم که، اساسا بهانه شروع این وبلاگ، اعلام حضور پسرک در زندگیمان بود. یعنی فی الواقع از فردای همان روزی که مُهر POSITIVE را روی همان برگ آزمایش معروف زدند و رسما اعلام کردند که دارم به درجه رفیع “پدر” بودن میرسم، این وبلاگ را تاسیس کردم. حالا هم دو سال و نیمی از آن ماجرا گذشته است. اینکه آنروزها چه حس و حالی داشتم و همچنین این روزها توی چه حال و هوایی هستم، خوشبختانه یا متاسفانه قابل تبدیل به کلمه و جمله نیست و  زور الکی هم نمیزنم… فقط به همین جمله بسنده کنم که پدر شدن “چیز” عجیبی است! یعنی هیچ رخداد دیگری نمیتواند یک مرد با دو و نیم کیلو پشم و ریش و سبیل و چیزهای مهم دیگر را اینطور رقیق القلب کند. یعنی اگر شما خود صدام،  استالین یا هیتلر هم که باشید وبا قلبی از سنگ گرانیت  یا خارا، باز هم وقتی پای بچه بازی (به مفهوم خوب و نه از آن نظر) وسط می افتد، درجه سختی ِ قلبتان تا حد قلب مادربزرگی رئوف، تنزل پیدا میکند… عجیب نیست؟به ولای علی هست… مثلا تا دیروزش، بچه که توی خیابان میدیدید، امکان داشت مثل  بزمجه به زیر شکمش لگد زده باشید و از سر راهتان کنار زده باشید…حالا یک بچه نق نقوی شاشوی سه و نیم کیلویی را که هر لحظه امکان دارد هم وزن خودش برایتان چیزهای قهوه ای تولید کند و سر تا پایتان را به گه بکشد را آنچنان به بغل میکشید و مثل گربه لیسش میزنید که خودتان هم کف بر میشوید…عجایب خلقت لزوما سیستم پیچیده ناوبری یک خفاش در تاریکی غار نیست… این هم میتواند یک نمونه بارز آن باشد…  به ابوالفضل قسم…

حالا هر چه بزرگتر که میشود، ماجرا پیچیده تر هم میشود… مثلا دندان در آوردن شان… درست میشوند مثل یک سنجاب که دندان و لثه آنها میخارد… شروع میکنند به گاز گرفتن… باور کنید گاهی مواقع، تمرکز کرده ایم یا مثلا ریلکس شده ایم… یکهو نمیفهمی از کجا، یک جای بدنت را سوزشی عظیم فرا میگیرد و به عینه احساس میکنی، یک تکه ذغال داغ و قرمز را گذاشته اند آنجا… بعد کاشف به عمل می آید که  مثلا پسرک خودش را به تو رسانده و تکه ای از گوشت تنت را کنده و برده… هیچ غلطی هم نمیتوانی بکنی… فقط این چشمهایت است که از درد، پر آب شده اند… باور کنید…

حالا اینها قسمتهای خوب ماجرا است… قسمتهای چندش آوری هم وجود دارد… اینکه مثلا از دو فرسخی یک بوی مشکوک، توی مایه های بوی زباله های اتمی حس میکنی…  هر چقدر هم خودت را به آن راه میزنی، باز هم افاقه نمیکند… مجبور میشوی بروی و ماتحت بچه را تست کنی (با دست و نه با زبان البته)…و میبینی سورپرایزت کرده و به یک پکیج شل یا سفت مهمان شده ای… آدم مال خودش را به زحمت رفع رجوع میکند… اما این عشق به فرزند است که گه را گل میکند (زر مفت)…

یا مثلا میروی یک رستوران شیک… صندلی را برایت میکشند عقب و مثل یک جنتلمن مینشینی… تا پنج دقیقه اول همه چیز خوب است… تا جایی که باز پسر حوصله اش سر برود و رسما میز رستوران را به میز آزمایشگاه شیمی تغییر کاربری بدهد… و همه چیز را با هم پیوند بدهد، من جمله خواهر و مادر  رستورانچی را…آخر سر هم مجبوری کباب نیمه جویده اش را با طیب خاطر میل کنی و مدام هم قربان صدقه مزه بزاق دهانش بروی…

فی المجموع، داستان عاشقانه- حماسی ِ بسیار اکشنی در جریان است… بسیار ترش و شیرین… اینها را هم نوشتم که  دوصباح دیگر که پسرک بزرگ شد، یادم باشد و بدانم که بدهکار او هستم بابت همین روزهای ترش و شیرین که برایم مهیا کرده است…

سال نو میلادی

تا چند ساعت دیگر سال ۲۰۰۹ تمام میشود و اگر همه چیز خوب پیش برود، بی حرف پیش، بعد از آن، سال ۲۰۱۰ شروع میگردد. ابدا هیجان زده نیستم  و هیچ نکته مثبتی نسبت به سال قبل در آن نمی بینم، مگر اینکه سال جدید بر دو و پنج بخش پذیر است و سال قبلی نبود…که آنهم خیلی مهم نیست. خوبی سالهای میلادی –درکنار باقی بدی هایش- این است که تحویلشان، همیشه ساعت دوازده شب است. در نتیجه گرفتار آقای ایرج ملک پور نمیشویم که ببینیم امسال چه خوابی برایمان دیده است و قرار است چه ساعتی را برای تحویل سالمان رصد کند. حقیقتش همیشه هم دوست داشتم، برای یک بار هم که شده، ساعت دوازده بروم و سال تحویل ِ این فرنگی ها را ببینم که چطور شامپاین باز میکنند و مست ِ لایعقل میشوند… اما این خواب لامصب مجال نمیدهد…پس امسال را هم روی من حساب نکنید و همان بهتر که چشم باز کنم و ببینم سال عوض شده…بدون درد و خونریزی…

یک ماجرایی این فرنگی ها دارند به اسم Resolution و عبارتست از ایجاد تعهد برای خویشتن، در سال جدید برای رسیدن به یک یا چند هدف ارزشمند و مشخص… به زبان خودمان میشود قول و قرار برای رسیدن به اهداف و یا به عبارتی “حرف مفت”… مثلا نصف همکارهای من برای خودشان رزولوشن میگذارند که سال بعد، سراغ فست فود و چربی و شکر نروند و تعهد میکنند که ۵۰ کیلو وزن کم کنند… به ابوالفضل قسم، این چند سالی که ما مهمانشان بودیم، یک نفرشان محض رضای خدا به تعهدش عمل نکرده است و به نتیجه نرسیده… کلی زور میزنند و تا پانزده ژانویه دوام می آوردند، بعد آن، زیرش می زایند و همه چیز را میزنند به فلان ِ فلان کسک…اصلا تعهد را گذاشته اند که زیر آن بزنند… قرار نیست که تعهدی که داده میشود، تا آخر باقی بماند… مثلا همین زن و شوهرها…تعهد میدهند که تا آخر عمر غمخوار هم بمانند…یک سال که گذشت و دیگر به لطافت و گرمی ِ تن ِ هم که عادت کردند، همه چیز را فراموش میکنند و تنشان شروع به خاریدن میکند…حالا یا از هم جدا میشوند، یا جدا نمیشوند ولی غمخوار هم باقی نمیمانند… که از حالت اول مزخرف تر است…

اصلا چرا راه دور برویم…همین سیاست مدارها…همه جای دنیا یک سری تعهدات کلیشه ای به ملتشان میدهند، دو روز بعدش، کل تعهداتشان را به همراه ملتشان، میزنند که فلان ِ فلان کسک…

بگذریم…سر سال نوئی، خونمان را از این که هست کثیف تر نکنیم… حالا داشتم فکرش را میکردم که من چه تعهدی برای سال نو به خودم بدهم که هم خدا را خوش بیاید و هم بنده خدا را؟ خیلی گشتم ولی حقیقتش چیز ِ دندان گیری پیدا نکردم… یعنی، چیزهایی هست… اما من اهل تقیه و پایبندی به آنها نیستم… پس نه خودم را منتر میکنم و نه شما را… پس آقا جان، تا جایی که دست خودمان باشد، سال بعد هم، همینی خواهیم بود که امروز هستیم…با همه خوبی ها وبدی هایش… حالا شاید سعی کنم بیشتر عکس بگیرم و بگذارم اینجا…(احتمالا کل این داستان حسین ِ کرد شبستری را گفتم تا به اینجا برسم که آقا جان سری به سایت عکسهای من هم بزنید به ادرس جدید فوق الذکر و بغل الذکر)

از جرف جدی که بگذریم، امیدوارم سال بعد برای همه سال خوبی باشد، خونی از دماغ هیچ کس نریزد، چه صالح و چه خبیث… همه با هم مهربان باشند و از این خزعبلات تلویزیونی… اگر هم خارج کشور زندگی میکنید، کم خواب هم هستید و میتوانید سال نو را بیرون خانه بگذرانید، جان من عکس بگیرید و بگذارید روی وبلاگهایتان… اگرهم نه، که هیچ….