Life is Short

به نظر من، “کیفیت”، حرف اول را در عشق و عاشقی میزند. اینکه چقدر عاشقی،مهم است، اما از آن مهمتر این است که این عشق و عاشقی را چه شکلی از خودت بروز میدهی…  حالم به هم میخورد از اینکه برای دلداری به کسی بگویی که فلانی از ته قلب دوستت دارد اما بنده خدا بلد نیست نشانش بدهد… خوب عزیزم غلط کرد که عاشق شد… میدانید مثل چیست؟ مثل این میماند که یک پرس چلوکباب ناب و تزئین شده را بگذارند جلویت و تو تمام آن را با دست بخوری و انگشتهای چرب و چیلی خودت را تا ته حلقت فرو کنی  و گند بزنی به خودت و میز و آن چلوکباب… میخواهی با دست بخوری؟ برو میدان شوش و  یک دیزی بزن با پیاز…

البته  ما ها حق داریم… بلد نیستیم، چون بلد بودنش یعنی هرزگی… یعنی لا ابالی… اگر وسط جمع، یکهو بپری و از پشتِ سر ناغافل یک بوسه از گونه یار بگیری، وامصیبت میشود… لبهایش را که اگر نشانه بگیری که هیچ…مطرودی… اگر طرف را بنشانی روی رانهایت تا تکیه اش را به تو بدهد، یا همه نگاهشان را از تو میدزدند و یا تو را با نگاهشان میخورند…همین میشود که فراری میشویم از هر چه ابراز عشق… توی تنهایی‌هایمان هم گیجی میزنیم… نمیدانیم از کجایش شروع کنیم… چه کنیم تا ته دلش، غنج برود… همین میشود که یکهو میرویم سر اصل مطلب…  ته مطلب را همان اول رو میکنیم…

دوستی دارم که حرف خوبی میزند… میگوید ما ، عشقهای با کمیت و بی کیفیتی داریم… شصت سال با هم زیر یک سقفیم… از همان روز اول هم وظایفمان معلوم است… دو صباح هم که گذشت، همه چیزمان برای هم عادی میشود… چون همیشه قابل پیشبینی هستیم… هیچ وقت هم کار غیر مترقبه نمیکنیم… نمیکنی و  یک بار مثلا توی پاگرد خانه یک هو  خفتش کنی و بچسبانی‌اش به دیوار ونوک دماغت را بزنی به دماغش و  یواش بگویی که دیوانه عاشقتم…میفهمی؟ بعد هم بیخیال بروی یک گوشه و سرت را گرم  کار دیگری کنی…

همینهاست که عشقمان میشود مثل همه چیزمان… روزمرگی میگیرد و غبار فراموشی… همین میشود که هر از چند گاهی میرویم سر  وقت عکسهای عروسی  تا کمی حسرت بخوریم به آن روزهایی که هنوز همه چیز تازه و نو بود…  لامصب کیفیت در عشق خیلی مهم است… باور کنید عشق هم مثل لباس قشنگ است… اگر قرار باشد تمام عمر توی پستوی خانه نگه داشته شود که فایده ندارد… میپوسد و خراب میشود… گاهی وقتها بد نیست تا به تن کنید و بگذارید تا پوستتان حسش کند…

خلاصه اینطوریهاست… از ما به شما نصیحت… کیفیت بالا، شما را از هیچ خدایی دور نمیکند… که خودش مخترع عشق است… دو بار که امتحانش کنید برایتان عادی میشود… دبگر “بد” به نظر نمی‌آید…  چون که اصلا بد نیست… بد نیست که هز از چند گاهی نوک انگشتان دستش را بگیرید و  بلند کنید و بگذارید که یک دور روی پنچه پا برایتان بچرخد و دامن بلندش تا سر زانو  پرواز کند…  یا که شبهای برفی  زیر نور چراغهای کم رمق خیابان، چشم  در چشم شوی و بگذاری نگاه حریصت، همه حرفها را بزند… خیلی کارها میشود کرد… عمر کوتاه است …بجنبید…دیر میشود…

بعد نوشت: یادم آمد جوان و جاهل که بودم، این افاضات را هم کرده بودم..ملتفتید که؟

و دیگر اینکه، سلیقه ما اینطوریست دیگر… اینطور نوشته ها را دوست داریم

حنابندان

حقیقت ماجرا این بود که تا شب قبل از حنابندان  خودم، هیچ حنابندانی را به صورت LIVE ندیده یودم و  هیچگاه در بطن ماجرا قرار نگرفته بودم… حالا نمیدانم که این مراسم در همه جا، با این کیفیت برگزار میشود یا فقط مخصوص ما جنوبی هاست؟  اول ماجرا همه چیز خیلی باکلاس و محترمانه برقرار شد… فک و فامیل داماد (که گویا من بودم)، با کوهی از شیرینی و تنقلات و داریه و تنبک- در هیبت یک قبیله سرخ‌پوستی- به خانه عروس رفتیم… آنها هم متقابلا خیلی ما را تحویل گرفتند و بوس و ماچ و لیس و شادی و سرور…

خلاصه همه چیز خیلی مصفا بود و من هیچ احساس نا‌امنی و خطری نمیکردم… فقط گاهی نگاه‌های از سر دلسوزی مدعوین و نچ نچ‌های آنها، کمی نگرانم میکرد… کمی که گذشت، وسط میدان را خالی کردند… خب این هم چیز مهمی نبود…لابد میخواستند برقصند…بعد  هم یک ملحفه سفید پهن کردند وسط …خب حالا دیگر  جا داشت که نگران شوم…از آن طرف هم، همه هلهله و شادی میکردند… یک آهنگ بندری هم گذاشته بودند که صدا به صدا نمیرسید… به یک آن نفهمیدم چطور شد و سر یک نفر رفت لای پاهای من و در کسری از ثانیه خودم را سوار کول او دیدم…ماشااله هیکل و قدش هم آنقدر بود که به راحتی، بالای پره های پنکه را میدیدم که چه خاکی گرفته است… خلاصه کمی من را آن بالا نگه داشت و حرکات موزون کرد… حس تیم ملی کاراته را داشتم که مدال آورده‌اند و حالا توی فرودگاه مهرآباد آمده‌اند استقبالش…

سرتان را درد نیاورم… مرد قوی هیکل بعد از کمی بالا و پایین کردن من، درست مثل یک کیسه برنج، خواباندم وسط همان ملحفه وسط اتاق… دیگر مطمئن شدم که الان یک کاسه آب میدهند بخورم و بعد هم میخواهند سرم را مثل گوسفند قربانی ببرند… اما اینطور نشد… کل مردان فامیل دوره‌ام کردند…و هر کدامشان یک جایی از من را گرفته بودند که جم نخورم… بعد هم”عمو حمید” آمد و بایک کاسه حنا نشست روی سینه‌ام… تا حالا اینقدر از نزدیک با عمو حمید فیس تو فیس نشده بودم… از آنجایی که همه جایم بند بود و تکان نمیتوانستم بخورم، فقط با چشمهایم گفتم که نوکرتم! رحم کن…. از آنطرف هم همه پسر خاله ها و پسر عمو ها و خلاصه همه بستگانی که خرده حسابی با من داشتند، رد میشدند و لگدی چیزی نثار میکردند… یا یکی از آن طرف داد میزد که بکن تو حلقش… خیلی امیدوار بودم که منظورش حنا باشد و نه چیز دیگری… در هر حال این وسط، عمو حمید، دست و پای ما را حنا زد… بعد هم کت بسته تحویل جماعت ذکور خانواده داد…آنها هم گذاشتنم روی دستهایشان و هیپ هیپ هورا میگفتند و مثل توپ بالا و پایین می انداختنم… خدا وکیلی چند باری هم زیادی بالا پرتم کردند و هنوز جای دست و صورتم روی سقف باقی مانده است…

***

عمو حمید همانجا یک هزارتومانی قاتی حنا‌ها کف دستم گذاشت… که البته هنوز هم آن را داریم…تنها چیزی که هفته پیش از دست دادیم، خود ِ عمو حمید است… دوستش داشتم… روحش شاد…