X-Ray

دلم یکی از آن آدمهای پدرسوخته را می‌خواهد که از چشمهای آدم، تا ته ِ دلش را می‌خواند… از این آدم‌های مادر به خطایی که تو هنوز “ف” را نگفته‌ای، تا فرحزاد را رفته و برگشته باشد… از این آدمهایی که اصلا لازم نباشد تا گره‌های ته پستوی دلت را برایش کلمه کنی و به خوردش بدهی و آخرش هم نفهمد که چه مرگت است… از اینهایی که بفهمد که گره را اگر کلمه کنی، گند زده ای به ارزشش…از اینهایی که با چشم‌هایش تو را می‌خورد و درون و بیرونت را یکی می‌کند و شخمت می‌زند…

دقیقا دلم یکی از همین پدرسوخته‌ها را می‌خواهد که دهان و گوش‌هایش را در چشم‌هایش جاساز کرده‌اند… پدرسگ کجایی؟

فقط با ده دقیقه تلاش

بچه‌دار شدن هم ماجرایی دارد… اینکه آدم‌ها اصرار دارند که  حتما خودشان باید بچه خودشان را درست کنند…به عبارتی دوست دارند که مثل کیک پختن، خودشان شیر و آرد و تخم مرغش را تهیه کنند و به هم بزنند و آن را بپزند… به قول فرنگی ها from scratch …

ببینید… چند کار در این دنیا وجود دارد که انجام دادن آنها خیلی راحت است… مثل آب خوردن… مثل نفس کشیدن… مثلا زر مفت زدن…و حتی مثل بچه‌دار شدن…وسیله و ابزارش هم از ازل، موجود و مهیا بوده… یک ربع تلاش شبانه و کمی عرق ریختن… باقی اش  را هم  به دست یک اس.پرم یاغی می‌سپاریم که تخ.مک مورد نظر را یک جایی خفت کند و ترتیبش را بدهد و نطفه و باقی برنامه‌ها… تمام ماجرا در سکوت و تاریکی و زیر یک پتوی گرم انجام میشود و به راحتی دو نفر آدم را به سه نفر یا بیشتر تبدیل میکند… شک نکنید که انسانهای اولیه، سالها طول کشید تا بفهمند چطوری غذای درست و حسابی گیر بیاورند و بخورند… چند هزاره و نسل هم به مغز معیوبشان فشار آورده‌اند تا نیزه و آتش را اختراع کنند… اما تکنیک بچه‌دار شدن را خیلی سریع فهمیده‌اند و به کار گرفتند… وگرنه نسلشان منقرض میشد و من و شما امروز، اینجا  وبلاگ‌خوانی نمی‌کردیم…

حالا این چه حس غریبی است که ما را تشویق میکند که خودمان حتما بچه دار بشویم و نرویم کسی را به “فرزند‌خواندگی” قبول کنیم؟ اصولا هم کسی به عنوان “کار خیرخواهانه” به این ماجرا نگاه نمی‌کند…  یا به عبارتی، خودمان را به کوچه علی چپ میزنیم … اصولا ماها (من جمله خودِ من) ترجیح میدهیم که با خدا، نقدی حساب کنیم… جاهایی که مدیونش میشوم، با پول و قیمه نذری و آش و شله زرد، دینم را ادا میکنم و بی‌حساب میشوم… حق هم دارم… چه کسی حوصله دردسر دارد؟

دیروز یک خانمی را ملاقات کردم که دو بچه داشت… یک دختر مثلا ۸ ساله…پنجه آفتاب…از همین بچه‌هایی که خدا، سفارشی آنها را درست میکند و سند میزند…فول آپشن… بچه دوم هم یک دختر مثلا چهار ساله… هیچ سنخیتی با خواهر بزرگترش نداشت… بلاشک خدا موقع ساختن او، سرش به کار دیگری گرم بوده و جای اعضای صورتش، کمی جابجا شده بود… نهایتا هم کاشف به عمل آمد که دختر بزرگ، دختر خود ِ آن مادر بود و دختر کوچک، فرزند خوانده‌اش… از مادرشان پرسیدم که چرا فرزند‌خوانده قبول کردی؟ خیلی ریلکس شانه بالا انداخت و گفت میخواهم حقش را از دنیا پس بگیرم و به او بدهم…

به ولای علی از خجالت، دمم را گذاشتم روی کولم و رفتم یک گوشه نشستم… بین خودم و مادر آن بچه ها کلی فاصله حس کردم… احساس کردم که این زن چقدر خوشبخت است… زوجهای زیادی را می‌شناسم که بچه‌دار نمی‌شوند…خیلی‌هایشان پیر شده‌اند و باز هم بچه‌دار نشدند… خیلی‌هایشان هم به انداره بزرگ کردن و به سروسامان رساندن دو بچه، هزینه کرده‌اند تا بچه‌دار بشوند… یکی‌شان میگفت، بچه باید از گوشت و خون خودت باشد تا بشود به او محبت کرد… نمیتوانم دست بچه یکی دیگر را بگیرم و بیاورم توی خانه خودم… شاید پدرش قاتلی چیزی بوده… یا که مادرش فا.حشه… حالا خر بیاور و باقالی بار کند…

حالا واقعا نمی‌دانم که اخلاقیات و روحیات تا چه اندازه از والدین به فرزندان منتقل میشود… مثلا اگر پدر خانواده عادت دارد که دستش را همیشه تا مچ  توی سوراخ دماغش نگه دارد، این عادت به فرزندش هم منتقل میشود؟ یا لااقل احتمالش وجود دارد؟ گو اینکه اگر هم این تئوری درست باشد، باز هم دلیل محکمی برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت نیست…

جان مادرتان زود سر این تفنگ را به سمت خود من نشانه نروید که چرا خودت اینکار را نکردی… من خودم را از شما مستثنی نمیدانم… من هم گرفتار این راحت طلبی هستم… اما کم کم به این نتیجه رسیده‌ام که این دنیا جای خیلی مناسبی برای بچه‌ها نیست… گناه دارند… من و شما هم آدم این کار نیستیم…نمی‌توانیم آینده‌‌شان را تضمین کنیم… فوقش زور بزنیم و بتوانیم آینده “مادی” بچه‌هایمان را کمی روبراه کنیم…اما عمرا بتوانیم کیفیت “زندگی‌شان” را ضمانت کنیم… پس این بچه‌دار شدن چه صیغه‌ای است؟ به گمانم هر کسی قبل از آن “شب موعود”، باید دو دقیقه با خودش فکر کند که باز کردن پای یک بچه به این دنیا و درگیر کردن او  با هزار و یک جورمکروهات، ارزشش را دارد یا نه… اگر داشت، آنوقت با سر برود توی دیگ… اگر هم هیجان پدر و مادر شدن، ماتحت آدم را دارد جر میدهد، چرا بچه‌ای را که پیشاپیش به دنیا آمده و گناه بدبختی‌اش گردن یکی دیگر است را زیر پر و بالمان نیاوریم؟ میدانم که نواخانه ها به این راحتی بچه دست آدم نمیدهند… اما بالاخره یک راهی هست حتما…نه؟

در هر حال، اگر بچه‌دار شدیم چون که دلمان بچه می‌خواهد یا که بچه می‌خواهیم که مقطوع‌النسل نشویم یا که بچه دوم را بیاوریم که بچه اولمان تنها نماند و یا اینکه عصای دست پیری‌مان باشند، یا اینکه کلا بچه بیاوریم چون‌که یکی از بندهای دستورالعمل زناشوئی است، به صراحت میشود گفت که چقدر خودخواهیم…

پیامی برای تکفیر کنندگانم

هیچ وقت در این دو سه سالی که نوشتم، روی نظراتی که پستهای من می‌آوردند، حساسیتی به خرج ندادم…چه موافق و چه مخالف… به هر حال روزی که ستونهای اینجا را علم کردم، پیه همه جور حرفی را به تنم مالیدم…اصلا خوبی ماجرا به همین موافقتها و مخالفتها بود… هیچوقت کامنتها را تائیدی نکردم که همه حرفها را داغ داغ بفهمم… اما حالا دارد خلق و خویم عوض میشود… شاید دارم پیر میشوم… کم طاقت میشوم… تحمل حرف مخالف (چه حق و چه ناحق) را ندارم… اینقدر که در جواب مخالفهایم دارم پست جداگانه مینویسم….بیانیه صادر میکنم… مسخره نیست؟ روی سخن من هم فقط ده بیست نفری هستند که برای پست قبل، نظرات سخیف و بی منطق دادند… آنقدر بی ربط بودند که من را وحشی کردند و خیلیهایشان را پاک کردم… کاری که قبلا بلد نبودم… آنهایی که گفتند این حرفها، بی اهمیت هستند… متهم کردند که گروه معدودی به این بحثهای ا.ر.و.ت.ی.ک میپردازند تا معروف بشوند…کامنتشان بالا برود… گفتند که این حرفها، ایران و ایرانی را تباه میکند… گفتند مشکل روحی باعث گفتن این حرفها میشود….متهم به روشنفکری کردند… تکفیر کردند… فحش دادند… و برای من ابراز تاسف کردند… فرشتگان روی زمین… کمی دور و برتان را نگاه کنید… تا گردن در لجن فرو رفته‌ایم… شما که روحتان از نوزاد پاکتر است… کمی دقت کنید… شما در هیچ خیابانی از شهرمان نمیتوانید از گزند نگاه‌های حرام فرار کنید… کنار هیچ خیابانی نمی ایستید که ترافیک ماشینها برای بلند کردنتان، بیداد نکند… دیگر سن و سال هم نمیشناسد… طاعونش خیلیها را گرفته است… فرشتگان عزیز… قبول کنید که خیلی‌ها مریض این ماجرا هستند… گوشهایتان را تیز کنید، ناله و ضجه خیلی‌ها را میفهمید… دقت کنی میبینی که خیلیها در جاده خاکی دارند رانندگی میکنند… چراغ خاموش… من گناه هیچ کدام از آنها را به گردن هیچ حکومت و دولتی نمی اندازم… مقصر فقط تو هستی که با تابوانگاری حقایق، همه چیز را از مسیر طبیعیش خارج کرده ای…سرتان را تا گردن کرده‌اید در برف؟ لابد به همین راحتی که من را به صلابه کشیدید، به آنها هم داغ هرزگی را میزنید؟ همه منکری را زیر پوستی انجام میدهید، آنوقت اینجا برای من جانماز آب میکشید؟ تا کی میخواهید زیر این خیمه متعفن، خودتان را قایم کنید که مبادا کسی بفهمد؟ این ماجراها مثل غذا خوردن است… یکی نهایتا باید پس گردنتان را بکوبد که با پا غذا نخور…با دست بخور… این ماجرا هم همین است… ما کاری نداریم که تو زیر پتو چه شکری میخوری… فقط نگران این هستیم که اشتباه عمل کنی و شریکت سیر نشود و جامعه من را به گند بکشد… وگرنه تو و رفتار و عملت، پشیزی هم برای من ارزش و اعتبار ندارد و اینجا هم کلاس سازندگی برقرار نکرده‌ایم… در قالب طنز گفتیم که شاید “توی” بیحوصله، حوصله کنی و تا تهش را بیایی… چرا نمیفهمی؟ به قول یکی از کامنتهای پست قبل… بروید و دم یکی از دادگاه‌های خانواده، یک ساعت وقت صرف کنید… ببینید ریشه و دلیل خیلی از طلاقها چیست؟ دلیل خیانتها چیست؟ دلیل سرگردانی خیلی از آدمها چیست؟ حالا اگر می‌آمدم و مثنوی هفتاد من درباره مهریه و شیربها و جنس قند سابیدنی بالای سرعروس و روش پخت مرصع پلو میگفتم، هیچ کس اعتراضی نمیکرد… کسی شبهه ای در ماجرا پیدا نمیکرد… من اسم این جور آدمها را “سم” میگذارم… موجودات بی‌صدایی که کشنده‌اند….شمایی که مشتتان را در حلقوم هر صدایی فرو میکنید که تابوهایتان شکسته نشود… تو را به خدا بگذارید همه رو بازی کنیم… تقلب نکنیم… سالم باشیم… درستکار بیاشم…هیچ کدام از اینها محقق نمیشود الا با شفاف سازی… الا با بیان درست مطالب… الا با اطلاع رسانی… الا با فرهنگ سازی… الا با بیان جزئیات… و الا با بیان مستقیم… نمیدانم بعد از این همه ماجرایی که در این دو هفته پیش آمد، دیگر حال و حوصله نوشتن مثل سابق را دارم یا نه… الان که واقعا ندارم… کامنتهای توهین دار و حتی مخالف را نه میخوانم و نه پابلیش میکنم… اگر مخالفی و میخواهی دشنام بدهی، توی دلت بده… همین کاری که من توی این دو هفته کردم… اگر خواندن وبلاگهای این چنینی، تو را می‌آزارد، نخوان… برو وبلاگی را بخوان که دارد اصول گل‌آرایی و آشپزی یاد می‌دهد… نیا و دو کیلو کامنت بگذاری و تهش هم بگویی دیگر اینجا نمی‌آیم…برای وقت خودت و من ارزش قائل باش… با عرض معذرت اگر زیاده روی شد… بعد نوشت) الان که بیست و خورده ای ساعت از تحریر این پست میگذرد، خودم یک بار دیگر آن را خواندم… اعتراف میکنم، لحظه نوشتن آن ، درست مثل سماوری شده بودم که جوش آورده باشد و سر رفته است… به هر حال جان به جانمان که بکنند، مرد ایرانی هستیم و پای نوامیسمان را که وسط میکشند، رگ گردنمان این هوا باد میکند…کاری هم نمیشود کرد… به هر حال قصد انتقام گیری نداشتم… ارعاب هم نمیخواستم بکنم… اگر زیاده روی کرده ایم، عذر خواهی ما را پذیرا باشید… حالا از همه این حرفها که بگذریم… ماجرای “غضنفر…دهنت سرویس” را بنویسیم یا که بیخیالش بشویم؟ مخالفان دستهایشان را بالا ببرند… (به ولای علی، داستان “تویه گرگ، مرگ است”، الان بی شک فراخور حال من است!)