بچهدار شدن هم ماجرایی دارد… اینکه آدمها اصرار دارند که حتما خودشان باید بچه خودشان را درست کنند…به عبارتی دوست دارند که مثل کیک پختن، خودشان شیر و آرد و تخم مرغش را تهیه کنند و به هم بزنند و آن را بپزند… به قول فرنگی ها from scratch …
ببینید… چند کار در این دنیا وجود دارد که انجام دادن آنها خیلی راحت است… مثل آب خوردن… مثل نفس کشیدن… مثلا زر مفت زدن…و حتی مثل بچهدار شدن…وسیله و ابزارش هم از ازل، موجود و مهیا بوده… یک ربع تلاش شبانه و کمی عرق ریختن… باقی اش را هم به دست یک اس.پرم یاغی میسپاریم که تخ.مک مورد نظر را یک جایی خفت کند و ترتیبش را بدهد و نطفه و باقی برنامهها… تمام ماجرا در سکوت و تاریکی و زیر یک پتوی گرم انجام میشود و به راحتی دو نفر آدم را به سه نفر یا بیشتر تبدیل میکند… شک نکنید که انسانهای اولیه، سالها طول کشید تا بفهمند چطوری غذای درست و حسابی گیر بیاورند و بخورند… چند هزاره و نسل هم به مغز معیوبشان فشار آوردهاند تا نیزه و آتش را اختراع کنند… اما تکنیک بچهدار شدن را خیلی سریع فهمیدهاند و به کار گرفتند… وگرنه نسلشان منقرض میشد و من و شما امروز، اینجا وبلاگخوانی نمیکردیم…
حالا این چه حس غریبی است که ما را تشویق میکند که خودمان حتما بچه دار بشویم و نرویم کسی را به “فرزندخواندگی” قبول کنیم؟ اصولا هم کسی به عنوان “کار خیرخواهانه” به این ماجرا نگاه نمیکند… یا به عبارتی، خودمان را به کوچه علی چپ میزنیم … اصولا ماها (من جمله خودِ من) ترجیح میدهیم که با خدا، نقدی حساب کنیم… جاهایی که مدیونش میشوم، با پول و قیمه نذری و آش و شله زرد، دینم را ادا میکنم و بیحساب میشوم… حق هم دارم… چه کسی حوصله دردسر دارد؟
دیروز یک خانمی را ملاقات کردم که دو بچه داشت… یک دختر مثلا ۸ ساله…پنجه آفتاب…از همین بچههایی که خدا، سفارشی آنها را درست میکند و سند میزند…فول آپشن… بچه دوم هم یک دختر مثلا چهار ساله… هیچ سنخیتی با خواهر بزرگترش نداشت… بلاشک خدا موقع ساختن او، سرش به کار دیگری گرم بوده و جای اعضای صورتش، کمی جابجا شده بود… نهایتا هم کاشف به عمل آمد که دختر بزرگ، دختر خود ِ آن مادر بود و دختر کوچک، فرزند خواندهاش… از مادرشان پرسیدم که چرا فرزندخوانده قبول کردی؟ خیلی ریلکس شانه بالا انداخت و گفت میخواهم حقش را از دنیا پس بگیرم و به او بدهم…
به ولای علی از خجالت، دمم را گذاشتم روی کولم و رفتم یک گوشه نشستم… بین خودم و مادر آن بچه ها کلی فاصله حس کردم… احساس کردم که این زن چقدر خوشبخت است… زوجهای زیادی را میشناسم که بچهدار نمیشوند…خیلیهایشان پیر شدهاند و باز هم بچهدار نشدند… خیلیهایشان هم به انداره بزرگ کردن و به سروسامان رساندن دو بچه، هزینه کردهاند تا بچهدار بشوند… یکیشان میگفت، بچه باید از گوشت و خون خودت باشد تا بشود به او محبت کرد… نمیتوانم دست بچه یکی دیگر را بگیرم و بیاورم توی خانه خودم… شاید پدرش قاتلی چیزی بوده… یا که مادرش فا.حشه… حالا خر بیاور و باقالی بار کند…
حالا واقعا نمیدانم که اخلاقیات و روحیات تا چه اندازه از والدین به فرزندان منتقل میشود… مثلا اگر پدر خانواده عادت دارد که دستش را همیشه تا مچ توی سوراخ دماغش نگه دارد، این عادت به فرزندش هم منتقل میشود؟ یا لااقل احتمالش وجود دارد؟ گو اینکه اگر هم این تئوری درست باشد، باز هم دلیل محکمی برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت نیست…
جان مادرتان زود سر این تفنگ را به سمت خود من نشانه نروید که چرا خودت اینکار را نکردی… من خودم را از شما مستثنی نمیدانم… من هم گرفتار این راحت طلبی هستم… اما کم کم به این نتیجه رسیدهام که این دنیا جای خیلی مناسبی برای بچهها نیست… گناه دارند… من و شما هم آدم این کار نیستیم…نمیتوانیم آیندهشان را تضمین کنیم… فوقش زور بزنیم و بتوانیم آینده “مادی” بچههایمان را کمی روبراه کنیم…اما عمرا بتوانیم کیفیت “زندگیشان” را ضمانت کنیم… پس این بچهدار شدن چه صیغهای است؟ به گمانم هر کسی قبل از آن “شب موعود”، باید دو دقیقه با خودش فکر کند که باز کردن پای یک بچه به این دنیا و درگیر کردن او با هزار و یک جورمکروهات، ارزشش را دارد یا نه… اگر داشت، آنوقت با سر برود توی دیگ… اگر هم هیجان پدر و مادر شدن، ماتحت آدم را دارد جر میدهد، چرا بچهای را که پیشاپیش به دنیا آمده و گناه بدبختیاش گردن یکی دیگر است را زیر پر و بالمان نیاوریم؟ میدانم که نواخانه ها به این راحتی بچه دست آدم نمیدهند… اما بالاخره یک راهی هست حتما…نه؟
در هر حال، اگر بچهدار شدیم چون که دلمان بچه میخواهد یا که بچه میخواهیم که مقطوعالنسل نشویم یا که بچه دوم را بیاوریم که بچه اولمان تنها نماند و یا اینکه عصای دست پیریمان باشند، یا اینکه کلا بچه بیاوریم چونکه یکی از بندهای دستورالعمل زناشوئی است، به صراحت میشود گفت که چقدر خودخواهیم…