همه رویاها به سواحل قناری ختم نمیشوند

قبلا همینجا یکبار گفته ام که بعضی از رویاها برای “محقق نشدن” خلق شده‌اند. حالا دوست دارم دوباره بگویم تا دلم خنک شود… آنجا گفتم که یک رویای پررنگ در سرم دارم که مصرانه تلاش میکنم هیچ وقت عملی‌ نشود. همان رویای یک بعد از ظهر گرم تابستانی  در مصر را میگویم… که در اتاق کوچکی باشم که آفتاب، وحشیانه از پنجره به داخلش بتابد… که یک تخت فکسنی چوبی داشته باشد… که بالای آن، یک پنکه سقفی فکسنی‌تر باشد که به زور بچرخد و صدای لق‌لق‌اش تنها چیزی باشد که جرات شکستن سکوت آن بعد ازظهر را داشته باشد… که من روی تخت یله داده باشم و سر ِ زنی با چشمهای عسلی و انگشتان کشیده و پوستی سفید که رگهای آبی‌اش از زیر آن دیده شود، روی سینه‌ام باشد… که من به سقف و چرخش احمقانه آن پنکه خیره باشم و او به پنجره و نور آفتابی که از آن به کف اتاق افتاده و رقص گرد و خاکِ لابلای پرتوها…

آنقدر این رویا برایم عزیز است که فکر نکنم هیچ روزی آن را با کسی تقسیم کنم و عملی‌اش کنم. که مبادا گوشه‌ای از آن مطابق برنامه‌ام پیش نرود و نقش بر آب شود… که مثلا به درگاه تکیه داده باشد و با لبخند کمرنگی، محو تماشای بازی پسرکان پاپتی خیابان باشد و من از پشت ناغافل دستم را دور کمرش حلقه کنم و همه بوی گردنش را یک نفس ببلعم… که او هم آرام سرش را با همان لبخند کمرنگ، عقب بیاورد و چشمهایش را ببندد و انگشتهایش را به انگشتهایم گره بزند… کل رویا، مثل یک صورتک مینیاتوری است که پر از جزئیات است و هر کدامش را درست اجرا نکنی، آن را تبدیل به کاریکاتور میکند و رویایت میشود فکاهی… همین است که میگویم بعضی از رویاها برای عملی نشدن، ساخته شده‌اند و زمین تا آسمان با “آرزوها” فرق دارند و نباید با کسی تقسیمشان کنی… قبول نداری، امتحان کن!

به همین سادگی به همین خوشمزگی

دوست دارید چطور شما را صدا کنند؟ به اسم کوچک؟ به فامیلی؟ به مدرک تحصیلی؟ به شغل؟  ماجرای غریبی است این صدا کردن آدمها در ایران… وقتی به دنیا می‌آیی، ننه آدم یک اسمی برایش انتخاب میکند که از آن به بعد، قرار است  تو را با آن صدا کنند…مثلا “ابوالفضل”… قرار هم بر این میشود که تا بستر مرگ، همین اسم پشت سرت باشد…مثلا بگویند “ابولفضل داری میمیری نفله؟”… حالا داستان چیست که ما به مناسبتها و دلایل خاص، اسممان عوض میشود؟ مثلا اگر چهارسال در دانشگاه درس بخوانی، دیگر همه به جای ابوالفضل، “آقای مهندس” صدایت میکنند… زور بزنی و ۶ سال دیگر هم خودت را جرواجر کنی، مجددا اسمت عوض میشود و صدایت میکنند “آقای دکتر”… اگر بزند و امام رضا بطلبدت، میشوی “مشدی ابوالفضل”… ِ خدا بطلبد، میشوی حاجی ابوالفضل… خود ابوالفضل بطلبد، میشوی “کبلایی ابوالفضل”… دانشگاه بروی و همه آنها هم بطلبند، میشوی آقای دکتر مهندس مشدی حاجی کبلایی ابوالفضل… اسم را که به  القابت بچسبانی، درست مثل یک آدم درشت جثه‌ای میمانی که کله‌اش به اندازه یک فندق بیشتر نیست. جان من ضایع نیست؟

هنوز ترم اول دانشگاهیم و زیر بار “ریاضیات یک” داریم جان میدهیم، آنوقت تا کسی توی دانشگاه صدا کند “مهندس” همه کله‌ها برمیگردد و میگویند “کا…با مو بودی؟” دانشگاه خود ما… یک غضنفری داشتیم که آبدارچی بود… پیرمرد بی‌آزار و مهربان (حالا بماند که شایعه بود که کمی دست نوازش به سر و گوش پسران جدیدالورود میکشید) اما…بنده خدا جوگیر شده بود و اگر مهندس صدایش نمیکردی، با آب جوش ِسماورش، مقطوع‌النسل‌ات میکرد… شوخی هم نداشت… کلا توی دانشگاه که همه مرض ِ لقب داشتند… از استادها بگیر بیا تا غضنفر خودمان…

وارد بازار کار که شدیم هم ماجرا همینطور بود… عین اینکه وسط یک گله بوقلمون گیر کرده باشی، دائم همدیگر را با لقب صدا میکردیم…مهندس….دکتر…خلبان…فضانورد… وقتهایی که مجبور میشدم به کارفرما نامه‌ای بفرستم، باید خشتک خودم را پرچم میکردم تا لقب و سمت مرتیکه مورد نظر را پیدا کنم… جناب آقای دکتر مهندس مثلا ریقومدیر کل واحد پشتیبانی و نگهداری تخم‌مرغهای دوزرده و سه زرده… یا چیزی شبیه به آن… آنوقتها یک بار با مدیر‌عامل شرکتمان (که اعتراف میکنم آدم بسیار مترقی بود) قرار گذاشتیم توی شرکت همه همدیگر را به اسم کوچک صدا کنند و ببینیم چه میشود… خانم‌ها که سر یک روز رگ غیرتشان ورقلنبید و هر بار که به اسم کوچک صدایشان میکردیم که مثلا “صدیقه اون پرونده کجاس؟”، انگار ستر عو.رتشان را مخدوش کرده‌ایم  و کلی اخ و پیش و پیف تحویل میدادند… مدیران پروژه را هم اگر مهندس صدا نمیکردیم، که اصلا جواب نمیدادند و به چپشان حواله‌مان میدادند… بنابرین پروژه با شکست مواجه شد…

خلاصه ما آدمها زیر القابمان گم شده‌ایم و شایدهم خودمان را قایم میکنیم… اینور آب کمتر از این مشکلات داریم… من مدیر عاملمان را “ممد” صدا میکنم… او هم من را “اصغر”… هیچ دلخوری هم ایجاد نمیشود… کارفرمایمان را با اسم کوچک صدا میکنیم بدون اینکه فکر کند اعتبارش خدشه‌دار شده… این تفکر هم وجود ندارد که اگر امروز تو را با اسم کوچک صدا کنند، لابد فردا تنبانت را پائین میکشند… و نهایتا همه خودشان هستند با همان اسمی که ننه‌شان رویشان گذاشته… به همین سادگی به همین خوشمزگی!

Glassy Love

یک گروهی از آدمها، درست حکم شیشه را دارند… شکستنی هستند و نگه داشتن و بودن با آنها سخت است… اگر آنها را به رسم خودشان دست نگیری، یا دستت را می‌برند و یا که سر میخورند و می‌افتند و می‌شکنند… آدمهایی که بر خلاف ظاهر برنده‌شان، اما آنقدر شفاف هستند که هیچ چیزی را پشت‌شان قایم نمیکنند…اصلا نمیتوانند که قایم کنند… مگر تو با جیوه آلوده‌شان کنی و آینه‌شان بسازی که فقط خودخواهی تو را نشان دهند و خودشان  را از خودشان بگیری…

اینها آدمهایی هستند که اگر روزی عاشقشان شدی، با نرم‌تر از الماس بریده نمی‌شوند تا با پنجره تو هم‌قواره شوند… همه عمرهم باید مراقب توپ بچه‌های پاپتی خیابان باشی که اشتباهی پنجره تو را بی‌شیشه نکنند… خلاصه سختند این آدمها… اما اگر صاحبشان شدی و مراقبت را یاد گرفتی، آنوقت است که سوز ِ هیچ زمستان حرامزاده‌ای، از پنجره‌ات به داخل نمی‌آید و همانطور است که با گرمای‌اش، همه برفهای زمستان را میتوانی بشماری بی انکه لرزی به تنت بیافتد…

اینطور عاشقیهاست که تکراری نمی‌شوند و انگار که هر روز از سر  ِ نو، دلت را باخته‌ای و راه نرفته‌ای را میخواهی شروع کنی… عاشقی با این آدمها سخت است.