قبلا همینجا یکبار گفته ام که بعضی از رویاها برای “محقق نشدن” خلق شدهاند. حالا دوست دارم دوباره بگویم تا دلم خنک شود… آنجا گفتم که یک رویای پررنگ در سرم دارم که مصرانه تلاش میکنم هیچ وقت عملی نشود. همان رویای یک بعد از ظهر گرم تابستانی در مصر را میگویم… که در اتاق کوچکی باشم که آفتاب، وحشیانه از پنجره به داخلش بتابد… که یک تخت فکسنی چوبی داشته باشد… که بالای آن، یک پنکه سقفی فکسنیتر باشد که به زور بچرخد و صدای لقلقاش تنها چیزی باشد که جرات شکستن سکوت آن بعد ازظهر را داشته باشد… که من روی تخت یله داده باشم و سر ِ زنی با چشمهای عسلی و انگشتان کشیده و پوستی سفید که رگهای آبیاش از زیر آن دیده شود، روی سینهام باشد… که من به سقف و چرخش احمقانه آن پنکه خیره باشم و او به پنجره و نور آفتابی که از آن به کف اتاق افتاده و رقص گرد و خاکِ لابلای پرتوها…
آنقدر این رویا برایم عزیز است که فکر نکنم هیچ روزی آن را با کسی تقسیم کنم و عملیاش کنم. که مبادا گوشهای از آن مطابق برنامهام پیش نرود و نقش بر آب شود… که مثلا به درگاه تکیه داده باشد و با لبخند کمرنگی، محو تماشای بازی پسرکان پاپتی خیابان باشد و من از پشت ناغافل دستم را دور کمرش حلقه کنم و همه بوی گردنش را یک نفس ببلعم… که او هم آرام سرش را با همان لبخند کمرنگ، عقب بیاورد و چشمهایش را ببندد و انگشتهایش را به انگشتهایم گره بزند… کل رویا، مثل یک صورتک مینیاتوری است که پر از جزئیات است و هر کدامش را درست اجرا نکنی، آن را تبدیل به کاریکاتور میکند و رویایت میشود فکاهی… همین است که میگویم بعضی از رویاها برای عملی نشدن، ساخته شدهاند و زمین تا آسمان با “آرزوها” فرق دارند و نباید با کسی تقسیمشان کنی… قبول نداری، امتحان کن!
