تمام شعارهای محیط زیستانه و جانور دوستانه را به فلان جای دایناسور حواله دادیم و برای عید دو تا ماهی قرمز خریدیم. وجدانا ماهیهای خوب و سرحالی هم بودند و مخصوصا وقتهایی که آب تنگ را عوض میکردیم (که البته معمولا کم پیش میآمد) خیلی شنگول میشدند و مثل خر جفتکپراکنی میکردند. در هر حال یکی از آنها سه روز بعد از عید، عمرش را به شما داد… صبح پاشدیم و دیدیم که روی آب شناور است و لنگهایش هم روی هواست. آن یکی هم به فلانش نبود و برای خودش شنای کرال میرفت… یک تنگ مانده بود و یک ماهی… پسرک هم یک جورهایی دلبسته ماهی شده بود… سر میز غذایش، تنگ را هم کنار بشقاب میگذاشتم و به ضرب و زور ماهی، دو لقمه غذا به حلقوم پسرک میریختیم… آنقدر صدایم را کلفت میکردم و به جای ماهی حرف میزدم که پسرک اسم ماهی را گذاشته بود “بابا فهیم”… طفلک دچار تضاد و دوگانگی شده بود… کلا غذا دادن به بچه کار سختی است… فکر کنید قاشق به دست، مجبور باشی سرت را پشت تنگ قایم کنی و با صدای نکره به جای ماهی التماسش کنی که جان عمهات این لقمه را بخور…
الغرض… دو سه روز پیش ماهی دوم –همان بابا فهیم- به ملکوت اعلی پیوست… قبلتر که فیس تو فیس ماهی میشدم و در چشمهایش زل میزدم، به خودم میگفتم اگر ماجرای تناسخ واقعیت داشت، هیچ بعید نبود که روح جاسمی، قاسمی چیزی دراین ماهیها حلول کرده باشد… در هر حال روح آن ماهی هم از بند ِ تنگ و جسمش آزاد شد… حالا ماندهایم، این خبر را چطور به پسرک بدهیم؟ راه به راه سراغش را میگیرد… فعلا به او گفتهایم حال و روز جسمیاش خیلی روبهراه نبوده و او را فرستادیم دکتر… دروغ مصلحتی… اصولا دادن خبر مرگ کار راحتی که نیست…
کلی داستان بی سر ته بالا را برایتان بلغور کردم که نهایتا به این ماجرا برسم که تربیت بچه کار سختی است… لااقل برای من… هر اشتباهی که بکنی، اثر سریع و مستقیماش را روی بچه میبینی… به نظر هم میآید که بچهها، نسل به نسل باهوشتر و تخ.م جنتر میشوند… دیگر هم نمیشود به راحتی هر چیزی را ماسمالی کرد و بفرستیشان دنبال نخود سیاه… مثلا بگویی ماهی جان رفته بهشت…گیر میدهد بهشت کجاس؟ من را هم ببر؟ کی میآید؟ با کی رفته؟ با اتوبوس رفته؟ چرا تنگش را نبرده؟… اگر قدیمتر بود میزدی پس سر بچه که برو فلان فلان شده و اینقدر سوال نکن و وارد معقولات نشو… اما امروزه تا ته سوالات را مجبوری با متانت جواب بدهی و لبخند هم از روی لبت نباید محو شود که مبادا روح بچه خدشهدار شود…
ماجرای بدتر این است که اصولا نمیدانی با شرایط شلمشوربای دنیا، بچهات را چطوری بار بیاوری؟ مثلا مصرانه باید صداقت و راستگویی و درستکاری را یاد بچه بدهی؟ این خیلی خوب است اما دوصباح دیگر که وارد دنیای واقعی شد که محور و اساس چرخش همه امور، دروغ و حقهبازی است، خوب این بچه از گرسنگی میمیرد که…نه؟ اگر بلد نباشد دروغ بگوید و کلاه ملت را بردارد و اینها… مثل این است که یک عمر به بچه بگویی گل را نباید بچینی و فقط آن را میتوانی بو کنی… آنوقت تق بزند بزرگ که شد یک کار گیر بیاوردتوی مزرعه زعفران که باید روزی دوهزار تا گل زعفران بچیند… گیج میشود که بچیند یا نچیند… بین منطق و احساسش، گه گیجه میگیرد…خلاصه ماندهایم این دنیا را به او هدیه بدهیم یا آن دنیا…
اساسا تربیت کردن کار سختی است… از اهلی کردن خیلی سختتر است… یک راه مشخص ندارد… هر عملی یک عکسالعمل ندارد…بلکه بسته به شرایط، عکسالعملها هم متفاوت میشوند… بگذریم… یکی این وسط بیاید و خبر درگذشت ماهی را به پسرک ما بگوید… یک طوری که شوکه نشود و غذاخوردنش از این که هست، بدتر نشود…
