اساسا “ایزو” کلمه دهان پرکنی است. مخصوصا وقتی که نمیفهمی دقیقا چیست و فکر میکنی که قرار است با همین گواهینامه ایزو، شاخ فیل ( یا به روایتی نرینگی غول) را بشکانند. قدیمترها مثلا تلویزیون تبلیغ بستنی قیفی و چوبی میکرد و یک گاو کارتونیِ نکبتی با دهان گشادش، مثلا میگفت بستنی ِ ازبشلق (Azbashlagh یا چیزی شبیه به آن) دارنده گواهینامه ایزو مثلا ۹۰۰۱ در مدیریت کیفیت… هیچ به مغز نخودیمان هم فشار نمیآوردیم که آخر این ایزو چه صیغهای است که تمامی صاحبان مشاغل و صنایع، عاشق آن هستند؟ مثلا اوس احمد آفتابه ساز، تمامی آفتابههایش را ممهور به مهر ایزو ۱۴۰۰۱ میکند تا فک مشتریان، به قاعده یک آفتابه مسی باز بماند که ایول به اوس احمد…
همه اینها بود، تا اینکه تصادفا زد و یک جایی ما را مسئول اخذ گواهینامه ایزو برای یک شرکت پیمانکاری کردند… یک واحد هم در شرکت تاسیس شد که اسمش ماتحت خر را جرواجر میکرد و پشم ملت با دیدنش میریخت. یعنی رسما با دیدن تیتر و سمت شغلمان، گاهی وقتها با مدیر پروژه مریخ ِ ناسا اشتباهمان میگرفتند. که خب ما هم بدمان نمیآمد… اما لامروتها آنچنان طیف وسیعی از وظایف و مسئولیتها را در این شرکت روی گرده ما گذاشته بودند که گاهی خودمان هم متوهم میشدیم که ما کیستیم و به کجا میرویم… طیف عظیمی که از تعمیر سیفون و شتر گلویی ِ مستراح شروع میشد و به حضور در جلسات هیئت مدیره برای عزل و نصب مدیر عامل ختم میشد…
آنجا یاد گرفتیم ایزو چیست وبه چه کار میآید… خلاصه ماجرا این میشد که برای هر عملی و حرکتی، بایستی اول ، دستورالعمل چگونگی اجرایش را میخواندیم. لامصب به تمام سوراخ سنبههای شرکت هم کار داشت. دست به آب رفتن هم فرایند و دستورالعمل و فلوچارت داشت. حالا شما فکر کنید من دارم اغراق میکنم ، اما باور کنید به همین وخامت بود.
رسما سمت ما شده بود گیر دادن به ملت… به انباردار گیر میدادیم که چرا فرمهای مربوطه را پر نمیکند. به حسابدار گیر میدادیم که چرا حساب کتابهایت تا شش رقم اعشار نیست؟ به آبدارچی گیر میدادیم که چرا چاییات قند پهلو نیست؟ به همین دلیل واضح، هیچ کس حوصله ریخت ما را نداشت و کمر به قتل ما بسته بودند و صبح به صبح برای رفتن به سر کار از زیر قرآن رد میشدیم و وصیتمان را بهروز میکردیم….
سرتان را درد نمیاورم. شش ماه تلاش کردیم و گواهینامه ایزو را با موفقیت و فلاکت “اخذ” کردیم. حدودا شش هزار صفحه، مستندات و فرم و چارت و کوفت و زهر مار تهیه کردیم و یک مهر ایزو هم زیر لوگوی شرکت اضافه شد تا چشم حسودان را بترکاند. اما به ولای علی تو بگو یک اپسیلون به بهرهوری شرکت اضافه شد؟ نشد…
ایزو شده بود یک زنجیر طلائی و نازک و مامانی که با آن میخواستیم یک سری اسب چموش و طالب آزادی را به بند بکشیم… خب بلاشک راه به راه تلنگش در میرفت و زنجیر جر میخورد و اسبها آنطرف داشتند به ما “هار هار” میخندیدند… حق هم داشتند…
همینها بود که به یک نتیجه واقع بینانه- خلاقانه رسیدیم و فهمیدیم که رسالت ایزو، رام کردن اعضای شرکت نیست… ایزو قرار است مثل یک گالش گلی باشد که توی دهان رقیبهای کاری بخورد و چشم مشتریها را پر کند… همان نتیجه بدیهی که سالها پیش مدیران بستنی “ازبشلق” به آن رسیده بودند.
همین شد که گواهینامه مربوطه را مثل یک مدال پر افتخار بالای سر مدیرمان قاب کردیم و هر از چندگاهی یک پزی با آن میدادیم. خودمان هم برگشتیم به همان شرایط سابق کار کردن… فارغ از هر اصل و فلوچارت و فرایند و فرم و دستور العمل… یلخی!
پینوشت: از همه دوستان خوب که نگرانیشان از غیبت ما را در قالب ِ ایمیل، شعر، کامنت، فحش، داستان ، دکلمه و تلفن به این جانب ابلاغ کردند کمال تشکر را دارم…سایه تان مستدام
