استرسها را ناک اوت کنید

آقا جان… برای یک بار هم که شده، می‌خواهم یک پست منفعت‌دار بنویسم… تا الان هر چه گفتیم، عین نوشابه بوده و شدیدا برای روح و روان خواننده مضر… حالا گفتم یک لیوان شیر بدهم دستان… اگر چه امکان دارد حالتان را به هم بزند، اما به جرجیس قسم که برای استخوان‌هایتان خوب است. یک جایی، یک آدم بی‌کاری، یک مقاله‌ای نوشته بود که چطور استرس‌های زندگی را “ناک‌اوت” کنیم… یک سری اصول ابتدایی و بچگانه و صد البته مفید… من هم مثل یک سارق ادبی، کل متن را ترجمه کردم و به دلخواه خودم خلاصه‌اش کردم و  ادبیاتش را کن‌فیکون ساختم…  حالا اگر شما آدم کم‌حوصله و “فارغ‌الاسترسی” هستید که اوصیکم به بستن این صفحه… اما اگر استرس جای زیادی از زندگی روزمره‌تان را گرفته، بد نیست که یک نگاه سرسری به این مطلب بیاندازید… به درد من که خورد…

***

آدم معمولا با استرس به دنیا می‌آید… از همان زایشگاه که خانه گرم و نرم ِ رحم مادرش را باید ول ‌کند و غِلِفتی برود وسط بازوهای دکتر سبیل کلفت… همان‌جا اولین شوک و استرس  وارد میشود و هر چه سن آدم بالاتر می‌رود، میزان استرس آدم هم بالاتر می‌رود و جنس آنها هم جدی‌تر و ویرانگر‌تر…

عوامل استرس‌زا را معمولا نمی‌توان از بین برد… فقط می‌شود استرس را کنترل کرد… داستان مثل هم‌اتاق شدن با یک الاغ چموش است که لگد می‌اندازد و به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شود که لگد نزند… این وسط شما هستید که  خودتان را باید در برابر ضرباتش محافظت کنید… از او دور شوید، خودتان را سفت بگیرید، دستتان را جلوی جاهای حساستان بگذارید که آسیب نبینند (مفسده نکنید… دماغ و چشم و این جور جاها منظور است)…  حالا این شما و این هم روشهای کنترل و مدیریت استرس:

اول اینکه از استرسهایتان حرف بزنید- یک آدم صبور و دهن‌قرص گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتکهایی که از الاغ زندگی خورده‌اید را با او تقسیم کنید… بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره دلتان را جلو کسی باز می‌کنید، او هم سفره خودش را برایتان باز میکند و  یحتمل میفهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک خورده نیستید و این یعنی آرامش..

دوم اینکه فقط به زمان حال  فکر کنید- گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید…  اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید. همه همینطور بوده‌اند و انگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد. آینده را هم که رسما باید به هیچ کجایتان حساب نیاورید. ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است… فکر هر چیزی، از خود آن چیز ، معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است…

سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید- حالا می‌گویم استراحت، یکهو فکرتان نرود سمت یک ماه عشق و حال وسط  سواحل هاوایی… وسط همه گرفتاریها و استرسها و بدبختی‌ها، آدم میتواند به خودش یک مرخصی چند ساعته بدهد…  کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، کمی خریت یا هر چیز نامتعارفی که  شاید دوست داشته باشید…. که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد… مثل نهنگ‌ها که هر از چندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند…

چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید- ورزش قاتل استرس است… لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه یک تنی بزنید و به اندازه گوریل بازو دربیاورید… همچین که یک جفتک چارکش  منظم و خفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است… از من به شما نصیحت…

پنجم اینکه واقع‌بین باشید- ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم… داستان مثل آمپول زدن میماند… وقتی اصغر آمپول‌زن، قرار است ماتحت مریض را نوازش کند، حتما این کار را می‌کند و حالا اگر عضله آنجایت را بخواهی سفت کنی، هیچ خاصیتی ندارد الا اینکه درد آمپول بیشتر می‌شود… گاهی مواقع باید واقع‌بین بود و عضله‌هایت را شل کنی که دردش کمتر شود…

ششم اینکه زندگی‌تان، میدان  و مسابقه اسب‌دوانی نیست - خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و “رقابت‌پیشگی”، استرس‌زا است… اینکه جاسم فوق‌لیسانس دارد و من ندارم و قاسم  لامبورگینی دارد و من ندارم و عبود فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده و به هیچ کجا هم نرسیده… زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکرش را می‌کنید… هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند… خودتان باشید…

هفتم اینکه از مواجهه با عوامل “ترس‌زا” هراس نداشته باشید – مثال ساده آن، دندان‌پزشک است… وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درستش کنید… نه اینکه مثل بز بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، با درد آن بسازید و همه لقمه‌هایتان را با یکطرفتان بجوید… نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر زندگی با ترس ِ درد است… ترس، استرس میزاید.

هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید و شعارتان قبر بابای دنیا باشد – آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغزش درست کار نمی‌کند… مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد… آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی…

نهم اینکه بخندید – همه مشکل دارند… من دارم، شما هم دارید… همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع تابع محل جغرافیایی آدمها هم نیست… یاد بگیرید بخندید… به ریش دنیا و مشکلات بخندید… به بدبختی‌ها بخندید… به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم، بخندید… به خودتان بخندید… دو بار اولش سخت است… اما کم کم عادت میکنید و می‌بینید  که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه  خیار است و سوختگی پوست… درمانش نمی‌کند اما دردش را کم میکند…

یک چیزی هم اضافه کنم و بروم…  شرط می‌بندم عکس‌العمل پنجاه درصد از خواننده‌ها نسبت به این توصیه ها این است:

برو جلو بوق بزن بابا… دلت خوشه… تا اینجا تو گرفتاری‌ام اونوقت میگه پاشو ورزش کن، بخند… این حرفها مال ماها نیس… همش تئوریه… بیا دو دقیقه جای من باش ببین میتونی…

این حرف فقط عناد با خودتان است  … همه فکر میکنند که مشکلات خودشان، بزرگترین و کشنده ترین مشکلاتی هستند که انسان میتواند آنها را داشته باشد. توصیه ها را جدی بگیرید حتی اگر یک مبتلا به “ابولا” در بیافرا هستید و همین دو دقیقه پیش، پاهایتان را روی مین از دست داده‌اید و  خانه‌تان را بانک مصادره کرده و دیروز هم از کار اخراج شده‌اید و دوازده سر عائله دارید و دویست میلیون تومان چک‌تان هم دارد برگشت میخورد.

امشب را به خاطر میسپارم

امروز پسرک شیطانی می‌کرد… از سر و کولمان بالا میرفت… چنگول می‌انداخت… گاز میگرفت… داشت به سیاق خودش شادی می‌کرد و خودش را به ما نشان می‌داد… من نفهمیدم… عصبانی شدم… دعوایش کردم… لابد انتقام همه گرفتاری‌هایم را میخواستم از او بگیرم… کوتاه‌ترین دیوار ِ دم ِ دستم است… لابد بهانه‌ام هم این بود که “پدرش” هستم و قیم تربیت او و تنبیه و رعب هم بخشی از فرایند تربیت…

دعوایش کردم و آرام شد… من هم آرام شدم… من خجالت میکشیدم… از اینکه جرات نداشتم توی چشمهای یک پسرک دو ساله نگاه کنم، خجالت میکشیدم… عکس‌العملم درست مثل تف سر بالا بود… عدلی وسط صورت خودم برگشت… انگار خودم را دعوا کرده باشم… من به جای او بغض کردم… پسرک دو دقیقه بعد – چون دل بچه‌ها دریاست و فراموشکار- همه چیز را فراموش کرد… اما من نه… من ماندم و عذاب وجدان… هر کاری کردم که جبران کنم، نشد… قلقلکش دادم… میخندید، اما من را درمان نمیکرد… برایش دلقک‌بازی میکردم و صورت خودم را هزار شکل برایش درآوردم… میخندید، اما من را درمان نکرد که نکرد…

مسخره است… انگاری پسرک من را دعوا کرده… اصلا شاید همینطور باشد و او من را تنبیه کرده… امشب او راحت میخوابد و لابد خواب “بت من واسپایدرمن” را میبیند… من هم لابد از آن شبهایی خواهم داشت که هزار بار مثل کتلت این پهلو به آن پهلو میشوم و کابوس خودم را می‌بینم…

این را اینجا ثبت می‌کنم که یادم باشد آدمها گاهی وقتها چقدر ظالمند… حتی اگر نقش پدر را بازی کنند…

گفت و چای سه ساله

اینجا سه ساله شد. یعنی حدود ۱۰۹۵ روز گفتیم و چای خوردیم. احتمالا این ماجرا برای شما محلی از اِعراب ندارد و  هیچ کجایتان را قلقلک نمی‌دهد. اما برای من مهم است. آدم وقتی ستون آرشیو وبلاگش قد می‌کشد، حس پیرزنی را پیدا می‌کند که دارد قد پسر رشیدش را ورانداز می‌کند و قند در دلش آب می‌شود. حالا مهم هم نیست که چه لاطائلات و اباطیلی توی این سه سال پشت سر هم ریسه کرده باشیم… بچه آدم، بچه آدم است و خلافکار و فرشته‌اش فرقی ندارد… آدم دل‌بسته‌اش می‌شود.

یک روز که تابستان در سراشیبی عمرش افتاده بود و هوا خوب بود و آفتاب خیلی روشن بود و آسمان خیلی آبی بود و یاکریم‌های خانه بغلی به شدت و حدت “یاکریم، یاکریم” می‌گفتند و یک باد خنک، لاینقطع می‌وزید و پوست آدم را لیس میزد و همه موهای تن از شدت هیجانش راست می‌شدند، سرکیف شدم و وبلاگ‌نویسی را شروع کردم وگرنه ما را چه به نوشتن…

کم‌کم فهمیدم که نوشتن سخت است… کلمه‌ها عین پازل پیچیده‌ای هستند که کنار هم   گذاشتنشان عرق آدم را درمی‌آورد…لااقل برای من اینطور است… خیلی مشکل است که جوری بنویسی که جمله‌ها مثل هلو به گلو بروند و خواننده و نویسنده با آنها کشتی نگیرند…. اما نوشتن دلپذیر است.

بعدتر فهمیدم که از هر چیزی که بنویسی،لااقل یک ایرانی وجود دارد که با تو مخالف باشد و به بدترین نحو ممکن سرتا پایت را قهوه‌ای کند… ولو شده از دم پشمالوی سنجابها بنویسی… و اینکه فهمیدم که انگشتت  را نباید درون جاهای حساس اعتقادات مردم فرو کنی… وگرنه آنها با زانو جوابت را می‌دهند…

کمی بعدتر فهمیدم که “بی‌ادبی” در نوشتن، عین لیموترش است… همه وقتی می‌خورند، رو ترش می‌کنند اما دوستش دارند و  تا دمار پوستش را هم درنیاورند، ول‌کن ماجرا نیستند…

آخر ماجرا هم به خودم لعنت فرستادم که چرا به آدمهای حقیقی زندگی‌ام، آدرس مجازی‌ام را داده‌ام و جلوی آنها چراغ‌قوه به “نیمه پنهان و خبیثم” گرفته‌ام و آن را روشن کرده‌ام؟

آنچه رفت رزومه “گفت و چای” بود در سه سالی که گذشت… دو سه باری هم  کارد به استخوانم رسید و  سر این بدبخت را زیر آب کردم تا خلاص شوم… اما نشد… هر بار مجبور شدم دست از پا دراز‌تر، دوباره کرکره‌اش را بدهم بالا… نهایت خیط شدن… اعتیاد بد است….

حالا هم مجبورم که بنویسم…  چه خوب و چه بد… نوشتن عین دیازپام عمل می‌کند… کمی آدم را از دنیای واقعی دور می‌کند … کمی به آدم استراحت می‌دهد…

هزار بار این حرفها را زدم اما مگر آدم در نطق‌های سالانه‌اش چه چیزی غیر این حرفهای تکراری دارد؟