برش کلفتی از یک روزمرگی

کمتر از روزمرگی‌هایم در مملکت غریب نوشتم. گفتم لابد حوصله‌تان نمی‌کشد که بخوانید. اما خوب که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که این مشکل شماست و نه من. پس بچشید این سوپ بی‌نمک را…

یکشنبه است… تابستان…تابستانهای اینجا خیلی گرم است… انگار رسما اشانتیون جهنم را فرستاده‌اند پیش ما… دما آنقدر هست که دماسنج‌ها را سورپرایز کند و سر جیوه‌هایشان را به طاق بچسباند… رطوبت هم که کمی بیشتر از ۹۹ درصد… اساسا ما اینجا ملت دوزیستی هستیم و زمستانها با شش نفس می‌کشیم و تابستانها با آبشش… همه جا خیس و تلیس است… اول تصمیم می‌گیریم که عصر یکشنبه را در خانه بمانیم تا تبخیر نشویم و به لقاالله نپیوندیم. اما پسرک نمی‌گذارد… اصلا اگر روزی، دو سه ساعت را خارج خانه سپری نکند، بلاشک لقاالله را به ما می‌پیونداند و یکی را در خانه به شهادت میرساند. ساعت شش عصر، از خانه میزنیم بیرون… به خدا هوا گرم است…

می‌رویم پیدمونت پارک… می‌گویند پاتوق هم.جن.س گراهاست… ما هم که ماجراجو و عاشق آدمهای غیرمعمولی… ماشین را پارک میکنیم یک گوشه‌ای… میرویم توی پارک… همه جا سبز است… درست حس می‌کردم که جهنم را تغییر کاربری داده‌اند و گل و چمن در آن کاشته‌اند… پسرک که انگار کلا بدنش ترموستات ندارد و هیچ نمی‌فهمد که تف توی هوا تبخیر می‌شود و به زمین نمی‌رسد و برای خودش لگد زیر توپ میزند… گاهی هم لگد زیر کو*ن سگ و گربه مردم…  مادرش هم دائم قربان صدقه‌اش می‌رود و میگوید اوف، چه زد… سگ طرف را عقیم کرد…

یک “کاپل” سیاهپوست همجن.سگرا با سگشان رد می‌شوند… نفهمیدم چطور شد پسرک و سگ‌شان به هم پیچیدند و داد هر دویشان بالا رفت… یکی از سیاه پوستها به قصد اعتراض جلو آمد… صدای نازک و مکش مرگ منی داشت… تا چند دقیقه پائین و بالایش را ورانداز میکردم و نمی‌فهمیدم که این صدای لطیف، چطوری و  از کجای  یک آدمی به بزرگی یک یخچال ساید بای ساید ۳۰ فوتی و  با کوهی از پشم و پیله، بیرون می‌آید.داد و فریاد می‌کرد و یک چیزهایی می‌گفت توی این مایه ها که : یور سان، فینگرش را غلفتی کرده این دِ آی آف مای داگ…یا چیزی شبیه به آن… فحوای کلامش این بود که پسرک انگشتش را تا بازو، فرو کرده توی چشم سگشان…دعوایمان شد…اصولا دعوا در تابستان اصلا به صلاح نیست… اگر زمستان بود، می‌شود ادای این را در بیاوری که داری کت و کاپشن‌ات را درمی‌آوری تا بروی ننه طرف را به عزایش بنشانی… هم پز خوبی دارد و هم  به اطرافیانت این فرصت را میدهد که مانع‌ات شوند که کار دست خودت ندهی و مادرت را به عزایت ننشانند… اما تابستان نه… وقتی تقریبا لخ.ت مثل بروسلی میروی پارک و دعوایت شد، بی فوت وقت باید بروی سر اصل مطلب و گیس و گیس‌کشی… نمیشود که تنبانت را دربیاوری برای دعوا…

کمی برای همدیگر شاخ وشانه کشیدیم و او کمی ما را  با لهجه جنوب آمریکا، و من هم با لهجه جنوب ایران، همدیگر را ماساژ دادیم و فحشهای دوازده پلاس دادیم… بعد هم صلوات فرستادیم و از همدیگر جدا شدیم… حالا هوا گرم است و به علاوه، اعصاب من هم گه‌مرغی…پسرک کماکان لگد زیر توپ میزند و انگشت در چشم و ماتحت سگهای مردم…

ملت توی پارک می‌دوند، ورزش می‌کنند، می‌خندند و خلاصه زندگی می‌کنند… اما من نمیتوانم… دائم  ماجرای دعوا را مرور می‌کنم و خیالپردازی می‌کنم که دونفرشان را، زیر توپخانه مشت و لگدهایم گرفته‌ام و آنها هم دارند وصیت می‌کنند… یا تصور میکنم که هر دویشان را با قلاده سگشان از درخت آویزان کرده‌ام… همه‌اش خیال است و این وسط فقط حرکات هیستریک و غیر ارادی دست پاهایم است که گهگداری لگد و مشت می‌اندازند…

یکشنبه است… هوا گرم… پسرک خسته شده و عرقی و تنش بوی کارگرهای مقنی را میدهد… کاپل سیاه هنور با سگشان دارند پارک را دور میزنند و هر بار از جلویمان رد میشوند، برای همدیگر دندان قروچه می‌کنیم…  حالا کم کم  از خر شیطان پیاده شده‌ام… حس میکنم یک بعد از ظهر گرم و چرند را با کم‌عقلی، از آنچه بوده چرندتر و مزخرفترش کرده‌ام… حالا توی دلم علاوه بر آن کاپل و سگ ِ پدرسگشان، به خودم هم دارم دری‌وری می‌گویم…

احتمالا تا چند وقتی دیگر آنطرفها آفتابی نخواهیم شد… بدخاطره شده برایمان… توی مملکتی که آدمهایش معمولا دعوای فیزیکی و فحاشی نمیکنند، مگر به قصد کشتن همدیگر، خیلی افت دارد با کسی دست به یقه شوی… دعوا سر چه بود؟ سر چشم چپ سگ طرف…

Bizzare World

دنیای عجیبی است. اوس کریم گاهی وقتها شوخی‌اش می‌گیرد و با آدم شوخی‌های پشت وانتی  می‌کند… اول آدم را از یک چیزهایی خسته می‌کند و بعد هم هوس آنها را توی دل آدم می‌اندازد. حالا شده ماجرای من… هوس چیزهایی را می‌کنم که زن حامله هم هوسشان را عمرا نکند…

دیشب  هوس غروبهای تهران را کرده بودم…دقیقا غروبهای خیابان ستارخان… گرم و پر دود… همان وقتهایی که مسجد دم خانه‌مان اذان می‌گفت… بماند که خود من شخصا چند بار به پای “بلندگو دار” اش افتاده‌ام، که جان مادرت “ولووم” را کمی بده پائین… چهار ستون خانه دارد میلرزد و انگاری شخصا به عتبات عالیات مشرف شده‌ام… و بماند که طرف ما را به هیچ ور ِ خودش حواله نداد و کار خودش را می‌کرد… اما دیشب دلم هوایش را کرده بود…

یا که یکهو هوس راننده‌های خطی ِ سر حبیب‌اله را می‌کنم که  آدم را تا سر ایستگاه شریف می‌برند… همان راننده‌ها با شلوارهای ارتشی ِ گپی و زیرپوشهای فابریک مردهای سنتی ایرانی… که باد از شیشه جلو میوزد زیر بغلشان و بعد هم  توی دل و دماغ آدم… کلکسیون و گلچینی از کل بوهای طبیعت را یکجا تحویلت می‌دهد و تا سر حد استفراغ، متحولت می‌کند… البته بماند که چند ده باری با همین راننده‌ها،  سرِ کرایه و سیگار و جنون رانندگی‌شان، دست به یقه شده بودم… اما خوب…کتک زدن حرفه آنها بود و کتک خوردن مال ماها… درهر حال هوای آنها را هم کرده‌ام…

سبزی‌فروش سر حبیب‌اله… جان خودم هوای او را بیشتر از همه کرده‌ام… فروشنده، یک آدم میانسال و سبیل ناصرالدین‌شاهی که  لای تارهای آن از شنبلیله تا پوست موز و پشم نارگیل پیدا می‌شد… حالا بماند که هر بار یک گاری میوه کمپوت شده را به جای میوه تازه، راهی پاچه نازنین من میکرد… یا بقالی رشتی سر کوچه‌مان… همان که خامه تاریخ پارسال را به من انداخت و من پس‌اش دادم و او هم عصبانی شد و جلوی خودم درش را باز کرد و تا تهش را سر کشید که ثابت کند خامه خراب نمی‌شود… همان که فردا صبحش پارچه سیاه دم دکانش زدند و نوشتند به خاطر مرگ ناگهانی بزرگ خاندان و غیره….مع‌الوصف، دلم هوای هر دویشان را کرده…

مسخره است… با همه‌شان دعوا کنی اما ته دلت هنوز خواستنی باشند… یک چیزهای کوچولوئی که به چشمم آنروزها نمی‌آمد… از جلوی دکان عطاری رد بشوی و دو هزار بوی تند و تیز، چشمهایت را پر آب کند… از چهار ت*م  و سنبل طیب بگیر برو تا گل گاوزبان و مرهم فتق… بو و دود دنبه سوخته منقل جگرکی سر ِ خیابان بیستم… صف طویل ملت دم ِ  شیرینی بانو و آجیل ایوب و تاتر گلریز و پیتزا نخل… دعواهای ناموسی سر میدان ولیعصر که ملت همدیگر را تهدید به کشیدن خشتک روی سرشان میکنند…

توی دلم حتما یک روزی به همه‌شان یا یک فحشی دادم یا پوزخند زده‌ام… اما حالا مینویسمشان… مسخره نیست؟

یواشکی عاشق شدن، تلفن دادن، سوار کردن، سوار شدن، ترسیدن، چسباندن، چسبانده شدن، سینمای هزارتومانی روز شنبه‌ها، ترافیک نفس‌بر پنجشنبه پارک ملت، فروشگاه آدیداس طبقه  همکف اسکان، ولچرخی‌ها لای مجتمع پایتخت، ساندویچ فری کثیفه و سس گندیده کالباس هایدا، اتوبوس آکاردئونی زرد…همه‌شان شمشیر دولبه‌ای هستند که بود و نبودشان زخمی می‌کنند…

حالا کاش فقط میشد میرفتم شرکت برادرم… دم ِ غروبی…با تاکسی فکسنی و بوی سنبل طیب و دنبه سوخته… در اتاقش را ببندد و مثل خیلی روزهای دیگر که آنجا بودم… یک ساعت چرند ِ بی سر و ته ببافیم و  بخندیم و ته کو*نم عروسی شود که داداش بزرگ داشتن هم خوب است…. آخرش هم مثل همیشه یکی دو تا دلداری تصنعی که مثلا همه چیز خوب میشه و درست میشه… که من تهش بگویم یک ساعت، شش تا سیگار کشیدی… بچه‌هات بابا میخوان… اونم بگه جمعش کن بچه سوسول…فوقش میمیرم، سرم که نمیشکنه…

دلم هوای همه اینها را کرده… میدانم که همین الان هم اگر بیایم تهران، اینها دیگر مزه نخواهند داشت… همشان مثل یک کوکاکولای گاز دار بوده‌اند که درشان باز مانده و الان گازشان پریده و شده‌اند آب و شکر… یک چیزهایی فقط خاطرشان گاز دارند و نه خودشان!

پ.ن) در ایام شباب، اگر کمی دیر پست می‌گذاشتم، بعضیها از سر لطف مینوشتند که “به روز کن بابا”… ولی حالا که پست می‌گذارم، بعضیها از سر دلسوزی می‌نویسند که”ننویس جان خودت”…  قبول دارم که مزخرف مینویسم، اما فراموش نشود که آدمها گاهی وقتها برای خودشان مینویسند…آنوقتهاست که نوشته‌ها آبکی است… شما ببخشید.