من خیلی اهل آب نیستم… شنا کردن را هم دوست ندارم… اصولا جایی که پایم روی زمین سفت و محکم نباشد را نمیپسندم… دست خودم نیست… همین شده که تا حالا خیلی دنبال تفریحات خیس و پارک آبی آزادگان و دریا و کارون و وان حمام و اینها نبودهام… فوق فوقش تفنگ آبپاش…
حالا این وسط جفری (جعفر سابق)، یککاره پاشده و یک قایق خریده و لطفش را شامل حال ما کرده بود و کل خانواده را به یک قایق سواری مفت و مجانی دعوت کرد. من هم مانده بودم با این همه ریش و سبیل و پشم و کوپال، با چه رویی به او حالی کنم که من توی قایق عموما پاپیون میکنم و آخرین باری که سوار یک قایق (لگن) در دریای خزر شده بودم، شکوفه زدم و کل اطعمه و اشربه هفته گذشتهاش را دودستی تقدیم ماهیها کردم… خلاصه نشد و دست ما را در پوست گردو گذاشتند و یک بعدازظهر زیبای تعطیل را که میشد روی کاناپه دراز کشید و بدون دغدغه، کانالهای تلویزیون را بیهدف بالا و پائین کرد،تبدیل شد به یک بعدازظهر هالووینی که دائم حس میکردم با ملکالموت دارم شاخ به شاخ میشوم.
ساعت حدود سه عصر بود که پایم را توی قایق گذاشتم… بدترین قسمت برنامه این بود که باید خودم را یک پدر و همسر شجاع نشان میدادم و لبخندی به پهنای صورت نهنگ تحویل همه بدهم و دائم به کمر پسرک بزنم و بگویم ببین بابا جان چه خوبه و اصلا ترس نداره… اما به مولا علی قسم ترس داشت…
خلاصه نرم نرمک جفری راه افتاد و از ساحل دور شدیم… آب آرام بود.. مرغهای دریایی گله به گله نشسته بودند و برای خودشان جوک میگفتند و هار هار میخندیدند … ماهیها بودند… آسمان آبی… کمی شجاع شدم و از جفری پرسیدم که موتور قایقات چند سیلندر است رفیق؟… انگار پدربیامرزیده منتظر این سوال بود و جلدی جواب داد : شش سیلندر… بذار بهت نشون بدم چقدر جون داره… جملهاش تمام نشده بود که پدال گاز را مثل گوشتکوب تا ته فشار داد… نفهمیدم چطوری شد که قایقی که تا آن لحظه افقی بود، حالا سرپا و عمودی شده بود و نوکش در آسمان بود و با سرعتی محیرالعقول آب را جر میداد… آنقدر هم موتورقایقش صداهای نابهنجار تولید کرده بود که هر چه به جفری میگفتم “غلط کردم بابا…کوتاه بیا”، به گوشش نمیرسید… یک لحظه به فکرم رسید مثل صخرهنوردها از قایق سینهخیز بالا بکشم و روی نوک آن بنشیم که بلکم دیرتر غرق بشوم… اما لامصب قوانین مضحک نیوتون و هالیدی کاملا دست و بالم را بسته بود و امکان جم خوردن نبود… جفری هم برای خودش میتاخت و قیقاج میرفت و آنقدر پیچ و خم میخورد که احساس میکردم الان گریز از مرکز، گوشت و پوستم را مثل کره و شیر از هم جدا میکند…
خصلت آدمیزاد هم اینطور است که در لحظات بحرانی، فکر خوب به سراغش نمیآید… تایتانیک یادم آمد… فکرش را کردم این قایق شش سیلندر ِ زردنبو که عددی نیست… تایتانیک که احتمالا شش هزار سیلندر داشت هم غلفتی رفت زیر آب… خلاصه نفهمیدم چطور شد که جفری کشید بیرون و سرعت قایق را کم کرد… پرسید : کیف کردی؟ گفتم: اوووف… اره جان تو…. بعد هم قایق را یکجایی وسطِ هیچجا نگه داشت… فقط آب بود آب… اگر گفت پیاده شوید چه گلی به سرمان بگیریم؟… به جفری میگویم: اینجایی که ایستادیم، عمق آب از دو متر بیشتره؟… میگوید: دومتر؟ هه… کم ِ کم صد و شصت فوت…
سریع ۱۶۰ را به ۳ تقسیم کردم تا ببینیم میشود چند متر…پنجاه و سه متر… مثل این میماند که از طبقه هجدهم ساختمان اسکان آویزانت کنند… باز آنطوری بهتر است… اگر افتادی پائین، سه سوت بعدش نقش زمین شدهای و روحت به ملکوت رسیده و چند تا حوری بغلت میکنند… اما اگر اینجا بیافتی در آب، اول چند تا عروس دریایی نیشت میزند … کمی میروی پائینتر و لابد کوسهای دلفینی چیزی تکه پارهات میکند… تازه کمی آن طرف تر هم یک سد بود که مابقی گوشت و پوست و احتمالا روحات، میرود لای پرههای توربینها و از آدم یک مولکول هم باقی نمیماند که برسد آنطرف…خلاصه اینکه دیگر چیزی نیست که به عرش کبریایی برود و رستگار شود… حتی یک پلاک…
اما هیچکدام از اینها اتفاق نیفتاد… احتمالا عزرائیل دستش جای دیگری بند بود … کمی بعد هم جفری سر ِ قایق را به سمت ساحل کج کرد و راه افتاد… کمی که دور و برم را نگاه کردم، خجالت زده شدم… آنطرفتر ملت با سرعت ببر بنگال داشتند جت اسکی میکردند… یک یارویی هم یک تیوپ تراکتور بسته بود پشت قایقاش و دخترش را سوار تیوپ کرده بود و گاز میداد… باور کنید قد دخترک هنوز به اندازه یک نوشابه خانواده هم نشده بود… خلاصه ملت، شاد و شنگول بودند… تهش خودم را دلداری دادم که باباجان… تو که کل عمرت را در اهواز گذراندهای… بهترین آبی که آنجا بوده کارون است که به روایتی در هر قطره آبش بیشتر از تمام جک و جانورهایی که فلمینگ در طول عمرش زیر میکروسکوپ دیده، میکروب دارد… استخر و اینها هم که نبود آنوقتها… عمیقترین آبی که دیدهام، حکما همان وان حمام بوده… موسی هم که نبودهام که توی سبد از روی نیل پیدایم کرده باشند… پس طبیعی است که میانه خوبی با آب نداشته باشی… اصلا جای نگرانی نیست… لابد…
خلاصه اینطوریها بود… خوشی گذشت…