جایی که من در آن کار میکنم، مالامال از آدمهایی است که در کار و حرفه خودشان، متخصص هستند. به عبارت دیگر همه کارشان را بلدند، تحصیلکردهاند و خلاصه اینکه یک محیط کاملا آکادمیک است و هیچکس در حیطه تخصص خودش، از روی باد معده حرف نمیزند. هیچ خللی تا اینجای کار وارد نیست و همه چیز به قول شماها، آرومه… مشکل از جایی شروع میشود که بخواهید از محدوده تخصصِ کاری آنها پا را فراتر بگذارید و هوس کنید تا با آنها راجع به مسائل روزمره و خارج از ریاضیات و خطکش صحبت کنید… آنجا میفهمی که با موجودی، کمی پیشرفتهتر از تکیاختهها و جلبکها و سیبزمینی استامبولی سرکار داری.
مثلا اگر یکبار دوست داشته باشی دست یکی از آنها را بگیری و ببری با هم یک دیزی بزنید و دوکلام مثلا از دارِ دنیا و آخرت و کتاب و موسیقی و سیAست بزنی، احتمال قریب به یقین آنچنان از کرده خودت پشیمان میشوی که پشت دستت را داغ میکنی و صد سال سیاه، دوباره حاضر نیستی این خبط را تکرار کنی… همین چند ماه پیش با یکیشان حرف میزدم و رسیدیم به داستان حمله آمریکا به افغانستان… به او میگویم که “جعفر قلی، بعد از اینکه آمریکا به افغانستان حمله کرد، بلاه بلاه بلاه…” …حرفم را قطع کرده و با تعجب میپرسد:
?What the hell… Did US attack to Afghanistan? When? Shah Masood is Still the king over there
تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که سرم را بین دو دستم بگیرم و به بخت خودم صلوات بفرستم. کلا بعضیهایشان توی باغ این دنیا نیستند و در ملکوت سیر و سیاحت میکنند… در عوض تمام انرژیشان را مثلا میتوانند روی غذا خوردن صرف کنند. صبح کله سحر – هنوز دو لقمه صبحانه لوزههایشان را رد نکرده- یکیشان پاشده آمده سر میز من و میپرسد:
?Hey Fahim! What’s for lunch
توی دلم میگویم، آخه شامپانزه، از ساعت هشت صبح توی فکر هستی که چه ناهاری به اون خندق بلا بریزی؟ (حالا بماند که فقط یک لبخند ده سانتی تحویلش دادم و گفتم I have some KASHKE BADEMJOON) …میبینید جان من گیر چه آدمهایی افتادم؟ دو ماه پیش به یکیشان میگویم، شنیدی سلینجر عمرش را به شما داد؟ میگوید همان که راک میخواند؟ (حالا بماند که همین نزدیکیها، مستراح سلینجر را دارند به قیمت یک کارخانه مستراحسازی معامله میکنند)
خلاصه دلمان خون است از دستشان… همین است که بعد از چهار سال وول خوردن لای آنها، هنوز یک رفیق فابریک (با حداقل غیر فابریک) پیدا نکردهام. میترسم آخر سر، من هم مثل خودشان بشوم… هموغمم بشود مسابقه فوتبال و آبجو و بیسبال و آبجو و تلویزیون و آبجو و خلاصه یک چیزی و آبجو…
یک چیز دیگری هم هست البته… اینها اصولا اهل حرف و بحث مفت و بلف نیستند و من بدجوری دلم برای این خصیصه تنگ شده است. تهران که بودم، مثلا تِلِنگ کفشم که درمیرفت، آن را میبردم کفاش تا تعمیر کند… به جای کفشم یک لنگ دمپایی دوره رنسانس با مارک اتوفوکو میداد بپوشم… بعد در همان ده دقیقهای که یک لنگه پا بالای سرش بودم،شروع میکرد حرف زدن… اقتصاد جهان را تحلیل میکرد، وضعیت بازار بورس والاستریت، رسوایی واترگیت و خلاصه خدا را روی کولش سوار میکرد و آنچنان با قطعیت از همه چیز ابراز اطلاع میکرد، که احتمالا اگر کوچکترین مخالفتی میکردی، دهانت را با درفشاش به صورت دائم بخیه میکرد. اما همین حرف مفتها، کیف دارد… از رادیو که بهتر است… تنوع دارد… هیجان دارد… اما معمولا این قوم ماتحتنشسته، از این کارها نمیکنند… اگر چیزی را کامل ندانند، حرفش را نمیزنند… اینطوریهاست…
البته این ایالتی که ما در آن زندگی میکنیم، گویا گل سرسبد آنهاست… میگویند اگر کمی به سمت شمال برویم، اوضاع آدمها خیلی متفاوت است… و آنجا به چیزهایی بیشتر از آبجو و فوتبال و شام و ناهار و هیپهاپ و آیپاد و لپتاپ فکر میکنند… اما ما که فعلا ازشان دوریم…
همه این حرفها را قطار کردم که بگویم دلم لک زده برای رفیق… یک آدمی که مثل خودمان باشد… جنس دغدغههایش کمی شبیه ما باشد… همین…
بعدنوشت) تجربه نشان داده است که اصولا من آدم مناسبی برای انتقال منظور به مخاطب نیستم. مخصوصا اگر بخواهم چیزی را به خنده و شوخی برگزار کنم. فلذا خلاصه منظورم از پست بالا را اینجا مینویسم، باشد که رستگار شویم. بنده فقط خواستم این موضوع را بگویم که مردم کشورهای جهان اولی که دولتهای کشورگشا و گردنکلفتی دارند و دمبهدم دموکراسی را چماق میکنند و کشورهای دیگر را نوازش میکنند، باید سطح اطلاعات عمومیشان از دنیا، بالاتر از من ِ جهانسومی باشد. دلیلش هم واضح است. این کشورها قبل از هر جهانگشایی، مجبورند که رای مردم را به سمت خودشان برگردانند و آنها را موافق با سیاستهای خودشان بکنند. بعد هم رسانههایشان مثل بختک روی تفکرات مردم میافتد و این وسط همین همکاران من که هنوز فکر میکنند شاه مسعود در افغانستان حکومت میکند و فکر میکنند که هر کدام از ما ایرانیها و یا عربها بمب دستساز به دور کمرمان بستیم تا آنها را بکشیم، به دولشان رای اعتماد به حمله و تسخیر میدهند و جماعت بیگناهی را لتوپار میکنند. اما اگر این آدمها، فکر نکنند که مرکز دنیا، کشور خودشان است، آنوقت مثلا بوق و کرنای سیانان در مورد مثلا عراق اثر گذار نمیشد و شاید (البته شاید) کسی مثل بوش یا دیک چنی اجازه حمله به خاکشان را پیدا نمیکرد. اما اگر قرار باشد عمرش را به آب جو و فوتبال بگذراند و باقی دنیا را به چپش حواله دهد، آنوقت میشود افغانستان و عراق و ویتنام و خدای نکرده ایران…همین!
پینوشت) این نوشته بهناز را از دست ندهید.
