یک همکار دارم، شاخ شمشاد… با پرستیژ و لوتی… مرام و معرفتش در حد خود ِ شمس ِ مولانا… ولی این وسط اخلاقش بک “باگ” و اشکال عمده دارد که سرتاپای مزایای دیگرش را ریدمون میکند و آدم را از او فراری میسازد. این آدم به شدت دمدمی مزاج است… به قول فرنگیها، “مودی” است… این آدم، اخلاقش کاملا باینری است… یا یک است و یا صفر و این وسط هیچ طیفی وجود ندارد… با در حالت خرکیف است یا در سیستم گهمرغی سیر و سیاحت میکند… من یک چیزی میگویم و شما یک چیزی میشنوید… تا از نزدیک محضرش را درک نکنید، به عمق فاجعه پی نمیبرید…
اول هفته پیش، سر صبح که هوای خوب هر انسان ددمنشی را هم خوشاخلاق میکند… رفته بود توی آبدارخانه تا قهوه بریزد… من و یک دختر کارآموز هم آنجا بودیم… قهوه تمام شده بود و به شاخشمشاد (همکار حالی به حالی ِ مورد نظر) نرسید… کافی بود ۴۵ ثانیه دندان روی جگر بگذارد تا دوباره آماده شود… آقا به جان خودم، صورتش از عصبانیت کبود شده بود و آمپر چسبانده بود… من که میدانستم الان مثل دیگ بخار منفجر میشود، درِ یخچال را باز کردم تا کمر رفتم داخلش که یعنی مثلا آب میخواهم… از دخترک پرسید قهوه تمام شده؟ کارآموز بیخبر ِ بدبخت هم با ملاحت تیناجری خودش گفت اوهوم… شاخ شمشاد هم دهنش را باز کرد و یک پکیج مفصل از فحشهای “اف دار” (همان ک دار خودمان) نثار خودش و دخترک و مخترع قهوه و آدمهای مادر قح.به و قوری و میشل اوباما و یوری گاگارین و خلاصه همه کرد… بعد هم ول کرد رفت توی اتاقش… بعد هم من از پناهگاه (یخچال) بیرون آمدم و دیدم دخترک مثل ماست سفید شده بود و یک فوت لازم بود تا بغضش بترکد… دو ساعت بعد هم رفتم دیدم شاخ شمشاد با اخلاقی به گشادگی صحرای نوادا دارد با دخترک شوخی میکند و مثل پدری که با دخترش بازی کند، او را حلوا حلوا میکرد… نه اینکه دلش برایش سوخته باشد…نه… عمرا… فقط مودش عوض شده بود و دکمه صفر را زده بود روی یک…
خلاصه یکی از کارهای روزانه ما این است که حال و روز شاخ شمشاد را بفهمیم … ببینیم در ارض است یا در عرش؟ میشود از او سوالی کاری کرد بدون اینکه عصمتمان را به باد بدهد… اصلا سلام به او بکنیم یا نه… بعضی وقتها که حالش خراب است، اگر کسی سلام بیجا بدهد، امکانش میرود که طرف با صندلی یا مانیتور، ملاج صاحب سلام را ساندویچ مغز کند… اما اگر حالش خوب باشد، از پشت صندلی بلند میشود و تا جایی که ستون فقراتش و فاق شلوارش اجازه بدهد، جلویت خم میشود و احوالت را میپرسد… خلاصه همه گه گیجه دارند که حالش چطوری است. یکی از همکاران مصرانه اعتقاد دارد که خداوند باریتعالی، هنگام تحویل روح به شاخ شمشاد، به خاطر درشتی اندامش، به او دو تا روح داده تا تحمل آنهمه جسم را داشته باشد… یک چیزی توی مایههای Buy one Get one free … بعد هم لابد یکی از این این روحها مال هیتلر است و یکی دیگرشان مال ماهاتما گاندی…
حالا نه فقط با همکارهایش اینطوری باشد… با همه برنامه به همین منوال است… پارسال من و شاخ و شمشاد رفته بودیم به یکی از پروژهها سر بزنیم… سلام نکرده با پیمانکار شاخ به شاخ شد… سر هیچ… سر ِ مثلا طول دسته بیلشان… در این حد…دو دقیقه بعد هم همینطوری الکی، حالش خوب شد و کم مانده بود به پیمانکار و بیلش کولی بدهد…
مخلص کلام اینکه، عادت بدی است دمدمی مزاج بودن… تکلیفت با طرف مشخص نباشد… مثل آسمان بهاری میماند… یک دقیقه ابری است و یک دقیقه آفتابی… نمیدانی چتر باز کن یا نه…. الان هم سه روز است که با این آدم دارم به طور مستقیم روی یک پروژه کار میکنم… یک دقیقه برایم پپسی باز میکند و دقیقه بعدش همان پپسی را به ما فرو میکند… یک دقیقه زنگ میزند به کارفرما و برای شام دعوتش میکند، دو دقیقه بعد هم خواهر و مادرش راخلع لباس میکند… داستانی داریم با این شاخ شمشاد… خلاصه اگر دیدید، یک مدتی از من خبری نشد، حدسش را بزنید که شاخ شمشاد، شاخمان زده و شکممان را سفره کرده و لابد سر مزارمان دارد گل رز میپاشد… دم دمی مزاج نباشید.
پ.ن ) جای عکسهای روزانه ما عوض شده است. کاملا مستقلش کردیم. اگر هنوز حوصله پیگیریشان را دارید، به اینجا سری بزنید.
