مهندسین نگون بخت

قدیمها یک سرپرست کارگاه داشتیم که معتقد بود مهندس‌ها بدبخت‌ترین آدمهای روی کره زمین هستند. برای خودش توجیهات محکمه پسندی هم داشت و هر از چند گاهی عناصر جوان و تازه فارغ‌التحصیل  –مِن جمله خود بنده-  را دور خودش جمع می‌کرد و از منبر بالا می‌رفت و آنقدر این روضه را با سوز و گذار برایمان تعریف می‌کرد، که همه‌مان به صفر مطلق ِ پوچی می‌رسیدیم و تصمیم می‌گرفتیم همان‌جا خودمان را با داربستها دار بزنیم و خلاص شویم…

ممد (همان سرپرست کارگاه) معتقد بود که مهندسی، جمود مغزی می‌آورد.  از بس که با عدد و رقم و فرمول سر و کله می‌زنند، تفکر روزمره و دنیای آنها هم  تابع فرمولهای مسخره می‌شود و انعطاف‌پذیریشان را به کل از دست می‌دهند و البته چون خودشان نمی‌فهمند که به چه دردی مبتلا شده‌اند، اسم مرضشان را “منطق” می‌گذارند و فکر می‌کنند آدمهای منطقی و “دو دوتا چهارتایی” هستند.

“ممد” علاقه شدیدی به مقایسه علوم مهندسی با هنر  یا علوم انسانی داشت. دائم یک پس‌سری به مهندسین می‌زد و یک پله آن گروه‌های دیگر را بالا می‌برد. شدیدا اعتقاد داشت که مهمترین پارامتر هر شغل و کاری که آن را مفرح میکند، این است که آن را با کجایت انجام بدهی… می‌گفت مهندسی شغلی است که باید با مغزت آن را انجام دهی…  اما مثلا هنر، لزوما “دل” آدم ابزار اصلی آن است… احتمالا منظورش از دل، احساسات بود به گمانم… وقتی یک مهندس بخت برگشته (نقل به مضمون) تصمیم می‌گیرد تا یک پل را بسازد،مجبور است  فقط مغزش را به کار بگیرد و از فرمولهایی که سایرین یک زمانی کشف‌شان کرده‌اند استفاده کند و آن را علم کند. خیلی کم پیش می‌آید که “ابتکار” به معنی کلمه در آن رخ بدهد. همین می‌شود که  ۹۹ درصد پلها شبیه هم هستند… ۹۹ درصد دستگاه‌های ریسندگی مثل هم هستند… ۹۹ درصد نیروگاه‌ها شبیه هم کار می‌کنند و کلا ۹۹ درصد مهندس‌ها شبیه هم هستند و شبیه هم فکر می‌کنند…

خلاصه رسما سرتاپای همه‌مان را –و البته خودش راهم- قهوه‌ای میکرد…  می‌گفت عموما اگر دست یک مهندس را بگیری و از وادی شغلی‌اش، دو دقیقه دورش کنی، دیگر چیز خاصی برای عرضه کردن ندارد… نه می‌تواند کسی را سرگرم کند… نه خودش به راحتی سرگرم می‌شود… وکلا حوصله آدم را سر می‌برند.

همیشه در دنیای او، ۲  را که با ۲ جمع کنی می‌شود چهار…. سینوس زاویه ۹۰ درجه هم همیشه یک است و لاغیر… اصلا هیچ تابو و چهارچوبی در دنیای آنها شکسته نمی‌شود… خیلی‌هایشان هم به رفاه نسبی در زندگی‌شان می‌رسند و فکر می‌کنند که خوشبخت‌ترین انسان روی زمین‌اند و به خودشان می‌بالند… البته طفلک‌ها گناهی هم ندارند… لابد تجربه‌ لذت را نداشته‌اند و نمی‌دانند لذت یعنی چه…

بعد از سالها، گاهی وقتها فکر می‌کنم که “ممد” خیلی بیراه هم نمی‌گفت… مهندس‌ها، دنیای سیاه و سفیدی دارند… زندگی‌شان رنگ و لعاب ندارد… دسته رادیکال و انتگرال و عدد پی تا آخر عمرشان در فلان جایشان است و خودشان هم خبر ندارد و دارند لذتش را می‌برند…

ته هر منبر هم، ممد خاطر نشان می‌کرد که از بین همه مهندسین نگون‌بخت، نگون‌بخت‌ترینشان آن کسی است که به این حقیقت تلخ پی ببرد… دقیقا مثل کسی است که یک کاکتوس ِ حق، در ماتحتش فرورفته باشد و نه جرات پیش بردنش را داشته باشد و نه در آوردنش را… عذاب است و عذاب…!

پی‌نوشت) یک درد دل دوستانه… یک ماهی می‌شود که “کامنت گذارهای کتره‌ای” پایشان اینجا باز شده است. از همین هایی که می‌گویند ” … به من هم سر بزن”… یا چیزی شبیه به آن… نکنید این کار را… محیط دموکراتیک وبلاگها را خدشه‌دار نکنید… نه تنها اینجا، بلکه هر وبلاگ دیگری…