Happily Ever After

تئوری‌ها همیشه منطقی‌تر و تر و تمیز‌تر از واقعیت هر ماجرایی هستند.  مثلا آن مادرمرده‌ای که چند دهه پیش تئوری و اسکرچ و پیش‌نویس پیکان را بیرون آورد، همه لابد به‌به و چه‌چه کردند که یک ماشینی هست که ۱۶۰ تا می‌رود و چهار تا چرخ رویال دور سفید دارد و جلو داشپورت طرح چوب و الخ… اما وقتی که همان مادرمرده تئوری‌اش را به واقعیت رساند و اولین پیکان را بیرون داد، معلوم شد که هیچ سنخیتی با تصورات اولیه نداشته است…. و یک جورهایی کل ماجرا توی ذوق می‌زند…

این‌ها را گفتم که به این برسم که ازدواج هم یک جورهایی مشمول این قانون نانوشته است… روز اولی که بشر، تئوری ازدواج را صادر کرد، لابد خیلی جذاب به نظر می‌رسیده است… مثلا گفته‌اند که برای برقراری امنیت عاطفی آدم‌ها، بیایید و روابط را قانون‌مدار کنیم… چه قدر هم خوب است… دو نفر فقط مال همدیگرند… وقتی قباله‌شان به نام هم خورد، دست باقی انسانها از روح و جسم‌شان قطع می‌شود…  هیچ نامحرمی، هیچ غلطی نمی‌تواند بکند… تا روزی که سنگ لحد روی سر آنها دراز بکشد… عجب تئوری دلفریبی… دوست داشتنی است… یکی مال ِ تو باشد… فقط مال ِ تو…  درست مثل گاوت… مثل خانه‌ات… مثل ماشین‌ات… حتی مثل کفش و لباس‌ات که تا پاره نشود، مال خودت است… این آدم هم تا آخر مال تو است…

اما این تئوری احتمالا از همان روز اولی که جامه عمل پوشانیده شد، گاف و باگ و اشکالات الگوریتمی‌اش هم لابد بیرون زده است…  هیچ چیزی در این دنیا برای “همیشه” نمی‌تواند باشد… هر چیزی عمری دارد… “عشق” هم همین است… به دنیا می‌آ‌ید، زندگی می‌کند و لاجرم آخرش پیر می‌شود و می‌میرد… عشق ِ ماندگار، افسانه است…  وقتی که آدم‌ها عشق بین‌شان مرد، عادت را جانشین‌اش می‌کنند و بی‌خیال و سوت‌زنان کنارش زندگی می‌کنند…  اصلا آن چیزی که به عشق جذبه می‌دهد، “لذت ِکشف کردن” است… اینکه چیزهایی را در طرف مقابلت ببینی و کشف‌اش کنی و ذوق کنی و عاشق بشوی… فکر کردید چطوری است که یکهو با لبخند اول و حتی نگاه اول ِ کسی، عاشق‌اش می‌شوید؟ چون کشف‌اش می‌کنید…  اکتشاف، آدم را حالی به حالی می‌کند… همین لبخند، ده سال دیگر با لبخند  اکبر پلنگ، شاید توفیر چندانی نکند… اصلا ماجرا شبیه رفتن به یک جزیره متروک است… کنجکاوید که همه جای آن را سرک بکشید… اما یک روزی  که همه خاک آن را به توبره کشیدید، دیگر  هیجان هم فرو می‌کشد و یک زندگی عادی را مثل رابینسون کروزئه شروع می‌کنید…

از قدیم هم شاعر‌ها و نویسنده‌ها  به این موضوع پی برده‌اند و  قبل از اینکه عشاق را در داستان‌هایشان به هم برسانند، یکی از طرفین را هلاک کرده‌اند و خلاص… به عبارتی عشق را جوانمرگ کرده‌اند که کسی بعدا پیری و مرگش را نبیند…  یا اگر به هم رسیده باشند، بلاشک چیزی از آینده‌شان را مرقوم نمی‌کنند و فوق‌اش آخر داستان می‌نویسند Happily ever after  و دِ برو که رفتی…

خلاصه این‌جوری‌هاست…. البته من نمی‌خواهم که علیه ازدواج چیزی بنویسم… چرا که فعلا تنها گزینه موجود جهت حیات عاطفی آدمیزاد است و راهکار بهتری در دسترس نیست…  این روشهای عجیب و غریب پارتنری و همخانه و دوست پسر و دوست دختر و اینها هم راهکار عملی نیست و  اصلا در این مقوله نمی‌گنجند…

جالبی ماجرا این است که آدمها سورپرایز هم می‌شوند  که چرا بعد از گذشت چند سال، دیگر آن حس سابق را ندارند؟ چرا دست طرف را که می‌گیرند، تیره پشتشان دیگر مور‌مور نمی‌کند؟ چرا عصبهای لاله گوششان دیگر حوصله لبهای طرف را ندارد؟ خوب مگر کل تن آدم چند سانتیمتر مربع است و گشتن‌اش چقدر طول می‌کشد؟ بعد از یک مدتی کل سلولهای دو بدن با هم آشنا می‌شوند و به دمای همدیگر عادت می‌کنند…

البته کل این ماجرا به مفهوم این نیست که این دو آدم، بعد از مدتی از همدیگر متنفر می‌شوند… نه… ابدا…  فقط ماهیت روابط بین‌شان دگرگون می‌شود… یا بهتر بگوییم، دلیل باهم بودن‌شان دچار دگردیسی می‌شود… مثلا عشق تبدیل می‌شود به تعهد یا نگه داشتن ستون خانواده یا بچه… یا حتی اینکه اگر با این آدم نباشم، چه کار کنم و کجا بروم… یا اصلا اینکه همینه که هست…

به هر حال خلقت آدمیزاد همین هست… تا حالا هم هیچ قومی نتوانسته چیزی بین “تک پر” بودن و “با‌همه بودن” پیدا کند…  اجداد ما با همین قانون ‌زندگی کرده‌اند… ما هم با همین قانون زندگی می‌کنیم… فقط خواستم بگویم از عشق انتظار معجزه نداشته باشید… همین… انتهای خبر./!

آقای ونسل



یک همکار گرد و قلنبه دارم  به اسم آقای “ونسل”… به کسره واو و سین… یک مرد میانسال با مشخصات تیپیکال یک آدم گوگولی مگولی… حکما پدرش، شب تولید ایشان،  پرگاری چیزی خورده بوده… همه چیز این مرد به طور مهندسی‌واری،گرد است… از شکم و ک.ون و چشم و صورت بگیرید تا  نافش که حفره ان از زیر همه پیراهنهایش به اندازه کله یک ملاقه، گود می‌افتد…

اما همین گرد بودنش و کله کم‌مو و پوست سرخ و سفیدش، او را برای من یکی از جذاب‌ترین آدم‌های این دور و بر کرده است… آنقدر که فکر می‌کنم اگر جنسمان مخالف بود و بیست سالی هم  اختلاف سنمان هم کمتر بود، قطعا تا حالا با هم فامیل شده بودیم… (شلوغ نکنید… گفتم “اگر”…)

لباس پوشیدنش هم  شادی را زیر پوست همه می‌دواند…. شلوارش را آنقدر بالا می‌دهد که خط ممه‌هایش با کمربندش تراز می‌شود…

بگذریم… این آدم همیشه می‌خندد… هر جوک لوسی و ریقویی هم که برایش بگویید، برایتان نیم‌ساعت از ته دل ریسه می‌رود و روی زمین هلیکوپتری می‌زند…  نمی‌خواهد دل راوی جوک به هیچ وجه‌من‌الوجوهی، شکسته شود…

در جمع آدم نازنینی است… تنها اشکالش این است که مهندس خوبی نیست… حال و حوصله کار کردن را ندارد… یکهو می‌بینی روی صندلی‌اش به مانیتوز زل زده و  خواب رفته است… با چشمهای باز…  آنوقت است که این جانورهای اتاق بغلی، فرت و فرت با موبایلهای‌شان عکس‌اش را می‌گیرند و برای هم ایمیل می‌کنند و بعد هم یکی کتابش را می‌کوبد روی میزش و می‌گوید اِ ببخشید، خواب بودی ونسل؟ او هم  سریع چشمهایش را تنگ می‌کند و خیلی جدی به مانیتور خیره می‌شود که انگاری همین الان می‌خواهد دکمه شاتل را بزند و هوایش کند… و با اعتماد به نفس می‌گوید: نچ… بیدارم!

تازگی هم رئیس‌اش یک اخطاریه کتبی توی دامنش گذاشته که خلاصه‌اش این می‌شود: “هوی مرتیکه… صاف کار کن و گرنه دهنت رو صاف می‌کنم”…. یا یک چیزی با این مضمون…

خلاصه مانده‌ام که اگر ونسل برود، چه گلی به سرم بگیرم… این پیرمرد حال کار خشک و بیات را ندارد… یک کار لطیف می‌خواهد…  دوست دارد برود یک جایی که کارش آب دادن به گل و علف باشد… یا مثلا برود توی یک کافه برای ملت گیتار بزند و آنها هم گوش ندهند…  یا اصلا  توی مدرسه‌ای چیزی قاتی بچه‌ها یک کاری بکند…

اما خوب… قبض آب و برق و گاز و  وام خانه و پوشک بچه و بیمه ماشین و غیره که گل و علف و ملخ و بچه و گیتار و بوس نمی‌شناسد…. پس دنده‌اش نرم و باید تا روزی که  علائم حیاتی‌اش در جریانند، همین کار را بکند…

فقط باید یک کاری کنم که این حرامزاده‌های اتاق بغلی زیرآّب این موجود کروی مهربان و شادی زا را نزنند…

جهت روغنکاری خودمان

شما که همینطوری و الکی و در راه خدا، نگران من نمی‌شوید که ببینید حال و روزم چطور است و آیا من روی خرِ روزگار سوارم یا دست بر قضا، روزگار، من را با خر ِ خودش اشتباه گرفته و دارد سواری می‌گیرد… پس مجبورم کمی از زندگی این روزهایم برایتان بلغور کنم تا  بلکم نگرانم شوید…

کم کم دارم وارد سال ششمی می‌شوم که ایران را ندیده‌ام… خیلی زیاد است… توی شش سال یک طفل سه کیلویی، می‌تواند به یک گراز بیست کیلویی تبدیل شود… شش سال خیلی زیاد است… قیافه فک و فامیل هم کم کم دارد فراموشم می‌شود… خداوند، پدر و مادر اسکایپ را نگه دارد… می‌نشینم پشت کامپیوتر و ملت هم از آنطرف من را تست می‌کنند… یک نفری را با پس گردنش، جلوی وبکم نگه می‌دارند و می‌گویند “اگر گفتی این کیه؟”… باقر؟ کریم؟ جاسم؟… نه بابا، این بتول، نوه عمه کوچیکس…بالغ شده، کمی سبیل دراورده… بعد هم من می‌گویم :تقصیر این اسکایپ ننه مرده‌اسوگرنه من همه‌تون رو می‌شناسم… اره جون عمه کوچیکه‌ام اما خوب کاری اش نمی‌شود کرد…

پسرک را گذاشته‌ایم مهدکودک… هر روز هم با یک پکیج مفصل از ویروس‌ها و میکروب‌ها به خانه برمی‌گردد… بعد هم خودش و همه ما را مبتلا می‌کند… از سرماخوردگی و زکام ساده بگیرید تا بواسیر و حواصیل… حقمان است… بچه به دنیا می‌آوریم که به کمال برسانیم‌اش،ولی دهنش را سرویس می‌کنیم… صبح‌ها نیم ساعت قبل از همه خروس‌ها و پاسبان‌ها بیدارش می‌کنیم  و می‌گذاریمش وسط بغل یک زن چاقِ ابرو دریده که رستم هم با دیدنش، تنبانش را خیس می‌کند… بعد هم قول و وعده و وعید و پاستیل و چرخ و فلک و میکی موس و لوله اگزوز… اما خوب… این را هم نمی‌شود کاری‌ کرد…

خانه را دارم تعمیرات اساسی می‌کنم… یک تنه به اندازه یک پشت وانتِ پر از عمله و هکره، کار می‌کنم… اخلاقم هم خراب شده… داد هم می‌زنم… اعصاب هم ندارم… چک برگشتی هم دست ملت می‌دهم…  آخر شب هم  یک گوشه‌ای می‌نشینم و به حماقت‌های زندگی انسان فکر می‌کنم… که کلا مثل یک خر آسیاب، الکی دور خودش می‌چرخد… نه جفتکی، نه عرعری و نه حتی یک دل سیر یونجه بدون دلهره… اما خوب… این را هم نمی‌شود کاری کرد…

خب… من تمام تلاشم را کردم که نگرانتان کنم…  اگر هم نشدید که بلاشک آدم‌های سنگ‌دلی هستید و آن را هم نمی‌شود کاری کرد…