زاییده میشویم دوباره

آدمها متحول میشوند… یکهو میزند و فیوز تحولشان اتصالی میکند و یک جایی از مغزشان میپکد و متحول میشوند… مثل من… متحول شده‌ام… از این رو به آن‌رو شدم… نه تنها فیوزمان پرید، کل جا فیوزی‌مان هم دچار حریق شد… حالا اینکه به جهت مثبت متحول شدیم یا به جهت منفی، خیلی مهم نیست… مهم بودنمان است که هستیم… چند ماهی جای خالی خودم را در دنیای صفر ویک که میدیدم،  بغضمان میگرفت و غم عالم مثل یک فیل فربه روی دل و دماغ و چشم چالمان مینشست…هر چقدر هم برای ملت عجز و لابه و مویه میکردیم که به خدا این یک بار مردن وبلاگمان را به حساب خودکشی نگذارید، کسی به خرجش نمیرفت و یک لیچاری بارمان میکرد… لعنت به بد حسابی… لعنت به چوپان‌هایی که دروغگو هستند…

بگذریم… گذشته ها گذشته وکاری‌اش هم نمیشود کرد… روی آینده هم که ابدا نمیشود حسابی کرد…  آینده دقیقا مثل زنگوله  دورگردن یک بز احمق و چموش است که عمرا نمیشود  ریتم آن را حدس زد و بر اساس آن  قر کمر داد… پس “حال” را میچسبیم و دل و دماغمان را به گردن هیچ بزی آویزان نمیکنیم…

میخواهم دوباره بنویسم… لااقل برای یک مدت کوتاهی… دلمان پکید از بس که Shift +Alt را نزدیم و زبان کیبردمان را فارسی نکردیم… آرشیو سه سالمان که پرید… خب به چپ اسب فلانی… پرید که پرید…سرتان سلامت… سه سال دیگر هم مینویسیم… چرند نوشتن که کنتور ندارد…

ارادتمند همه شما