اوس حبیب

من هنوز درگیر کار بنائی خانه هستم…  یک زور دیگر بزنم، می‌شود سه ماه که دستم  به خاک و سیمان و گِل و گچ و خون آغشته است…  کلا احساس می‌کنم که اگر کل خانه را با دینامیت منفجر  می‌کردم و یکی دیگر از سر ِ نو می‌ساختم، بهتر و راحت‌تر بود…

این وسط چند تا پیمانکار ریز و درشت دارم که لای دست هم  کار می‌کنند… در واقع الان من نقش یک کارفرما را دارم… از قدیم‌ها عاشق این کار بوده‌ام… مثلا وسط روز سرزده بروم سرِ وقت پروژه… دست‌هایم را توی جیبم بگذارم و بعد هم با پا بکوبم به در تا باز شود و مثل اجل بروم سر وقت کارگرها… بعد هم لگد محکمی زیر استامبولی پر از ملات یکی‌شان بکوبم و داد و فریاد کنم که با این عن‌دماغی که تو جای ملات به آجرها می‌زنی، خونه مرغ هم نمی‌شه ساخت…  طرف هم بشا.شد به خودش و برود قایم شود… اما خب… توی این مملکت حساب و کتاب است… اگر این کار را بکنم، بلاشک سروقتم می‌آیند و خشتکم را با استامبولی  پیوند می‌زنند… در نتیجه مجبورم فقط بگویم “عزیزم… دردت دو بامپی تو ملاجِ من بخورد… کمی سیمان این رو زیادتر کن پِلیز…”

این خانه قبل از اینکه من صاحبش بشوم، پنج سالی خالی بوده است… از این خانه‌هایی که بانک، صاحب قبلی‌اش را به دلیل پرداخت نکردن قسط‌هایش، با اردنگی بیرون انداخته است… می‌گویند یک پیرزن چینی بوده‎ است… لابد تا حالا مرده… خیلی پیر بوده گویا… لابد روحش هم همین دور و اطراف خانه و لای در و دیوارش تک چرخ می‌زند… اما خب… به من چه… مگر من در کو.نش را نشانه رفته‌ام و بیرون انداخته‌امش؟… امروز  او  را تارانده‌اند و فردا هم یکی لابد من را…

خوبی کشورهای مهاجر‌پذیر این است که سر و کارت به پیمانکارهایی از همه جور قوم و قبیله‌ای می‌خورد… یکی از هندوراس… مکزیک… ماداگاسکار…یکی‌شان هم دست بر قضا ایرانی است… اوس حبیب… قبل از اینکه کار را شروع کنم، همه توصیه کردند که پیمانکار ایرانی نگیرم…می‌گفتند  دودمان‌ات را بر باد می‌دهد… حامله‌ات می‌کند تا کار را تمام کند… اما من گفتم نه… عمرا… هم‌وطنیم… خلاصه یک گوشه کار را دست اوس حبیب سپردم… بی تعارف تا حالا سه شکم زیر دستش زائیده‌ام…  ادعایش کو.ن فیل را پاره می‌کند… به کارها گند می‌زند… بدتر اینکه فضول است و دماغش را داخل هر کار و سوراخی هم می‌کند… به مجرد اینکه می‌بیند با یکی دیگر از پیمانکارها حرف میزنم، مثل غول چراغ که پرش را آتش زده باشد، توی کادر ظاهر می‌شود و می‌ریند به کارها… خیر سرش سقف را درست کرده است… قبلا با سه چهار تا کاسه بشقاب، می‌شد جلوی چکه آب باران را گرفت… اما حالا به اندازه یک سفره نذری اباالفضل، باید  زیر سقف کاسه بگذارم… خلاصه دو هفته پیش تسویه حسابش کردم و فرستادمش بغل دست ننه‌اش…

البته فکر نکنید که من آنجا آقایی می‌کنم و دستهایم توی جیبم یک قل دو قل بازی می‌کنند…نه… دست به آچارم اساسی… دیشب لوله فاضلاب ظرفشویی را نصب کردم… دو ساعت تمام توی کابینت، مچاله شده بودم… بیرون که آمدم رسما مثل جنینی که از شکم مادر بیرون زده باشد، دست و پاهایم ناخودآگاه توی شکمم جمع می‌شد… آخر سر هم لوله‌ها یک چیزی شبیه لوله‌کشی پالایشگاه‌های نفت و گار شد…  خواستم بگویم که خودم هم خاک اینجا را خورده‌ام…

نهایتا اینکه خسته‌ام… سه ماه است که از هفت صبح بیرون می‌زنم و ده شب برمی‌گردم… هر شب هم احساس میکنم مثل قالی‌های حرم، با چوب کتکم زده‌اند تا خاکم بیرون بزند… پسرک هم یک جورهایی قیافه‌ام را فراموش کرده است…  خواب است که می‌روم و  و خواب است که بر میگردم…  اما خوب… می‌گذرد… چند هفته دیگر کلک کار را می‌کنیم… به سلامتی اوس حبیبِ خرابکار…

Idiot Friday

امروز جمعه است… یکی از جمعه‌های پدرسگ…  از همان جمعه‌هایی که اعصاب نداریم…  و فقط دوست دارم به ترک دیوار گیر بدهم و خلاصه اینکه چرا در گنجه بازه و چرا دم ِ خر درازه و این حرفها… پس مراقب خودتان باشید که پَرِمان به هم نگیرد… از ما گفتن…

۱/      دو شب پیش اینجا طوفان آمد… طوفان خرکی… صد و بیست گردباد خفن در عرض بیست و چهار ساعت… بیشتر از دویست نفر هم مردند… آدم‌های جهان اول اصلا نمی‌دانند که امکان دارد دویست نفر یکجا در یک روز، با هم بمیرند… ترسیده‌اند…. به خودشان ریده‌اند… اما من ککم هم نگزید… من هشت سال زیر بمباران و موشکهای عراقی‌ها زندگی کردم و هر شب دویست تا مرده با هم می‌دیدم…  پس چشمم از این مرگ و میرها پر است و خیالی نیست… الکی شلوغش می‌کنند…  انگاری چون آمریکا به دنیا آمده‌اند، شست ِ فلک نباید توی چشم‌ و دیگر سوراخ‌هایشان فرو برود… زهی خیال باطل…

 ۲/    بی خیال بند اول… بهاره علوی فوت کرد… تا حالا دیده بودمش؟… نه… وبلاگش را خوانده بودم؟… نه…  اما با اینکه اول خبر فوتش را شنیدم و بعد تحقیق کردم که ببینم چه کسی بوده، باز هم دلم سوخت و ناراحت شدم… آدمی که در بیست سالگی، تنش را به خاک سرد بسپرد، حتما آدم خوبی بوده است… اصلا اینقدر فرصت نداشته که بد بودن را تجربه کند… بگذارید اینطور بگویم… معمولا آدمهای خیلی خوب، زیاد عمر نمی‌کنند… در عوضش آدم‌های عوضی تا دلتان بخواهد عمر می‌کنند… انگاری که عزرائیل هم حوصله گرفتن جان‌‌شان را ندارد…  یا چیزی شبیه این…

 ۳/   مطمئن نیستم اما احساس می‌کنم که دیگر خیلی کسی طرفدار نوشته‌های بلند نیست… دیگر کم پیدا می‌شود کسی که پست بلندی بنویسد و آدم با خواندنش جگرش حال بیاید… یا شاید من زیاد لای وبلاگها لول نمی‌خورم… اما هر چه به پستم می‌خورد یا مینیمال هستند یا پستهایی با مخاطب خیلی خاص و نوشته‌هایی توی این مایه: هی یادت باشه که بند کفشت رو نکنی دیگه اونجا تا خدای نکرده فلان فلان نشه عزیزم… یا چیزی شبیه این… خلاصه در فقدان خواندن نوشته‌های خوب دارم می‌سوزم…

۴/    آگهی پست قبل، هنوز به قوت خودش باقیست…  تا حالا که روسفید بوده‌ام و چند نفر آدم باحال آمدنشان را قطعی کرده‌اند…  نظری بیاندازید شاید شما هم آمدنی شدید…

همین… زیاده عرضی نیست و ملالی نیست جز دوری شما.

برویم عکاسی

گاهی وقتها حین ولگردی در وبلاگها و نوشته‌های ملت، یک سری فراخوان می‌بینم که مثلا یک “صاب‌وبلاگ” آمده و نوشته که می‌خواهیم فلان کار را بکنیم و از همه علاقه‌مندان دعوت می‌شود که روز فلان، ساعت فلان، به همراه فلان‌شان   ( مفسده نکنید… منظورم مثلا قلم، دوربین، کاغذ یا چیزی مثل اینهاست) در محل فلان حاضر شوند… یکی کتاب‌خوانی راه می‌اندازد… یکی عکاسی… یکی طراحی… یکی بساط ماچ و قلیان… اینطور مواقع، فلان بنده می‌سوزد که چرا من نمی‌توانم قاتی این فلان فلان شده، فلان به دست به فلان‌جا بروم و فلان کنم؟

یکی دو باری من هم آمدم و آگهی وبلاگی دادم که ایهاالمسلمین، می‌خواهم مثلا یک تور عکاسی راه بیاندازم و نیاز مبرم به یک سری آدم خوره دارم که دست به دوربین باشند و یکی دو روزی با هم برویم و عکاسی کنیم و غم دنیا را به فلان‌مان بزنیم… به ولای علی دریغ از یک لبیک و یک پاسخ دلگرم‌کننده… یک سری که خیلی ریلکس ایمیل زدند و گفتند که ویزای آمریکا را برایمان بگیر به علاوه بلیط رفت و برگشت و خورد و خوراک و سوغاتی برای فک و فامیل‌مان…من هم جوابشان دادم که حتما… اگر خواستید اینجا سرپای‌تان هم می‌گیرم و با یک پکیج مفصل بوس هم در التزام رکابیم…

فکر نکنید که چون ما در تارک دنیا هستیم کسی پایه نمی‌شود… نه به خدا… کلی آدم واجد شرایط اینجا هست که راست کار ما هستند… اما احتمالا کالیبرشان در حد آرپی‌جی هفت و اگزوز خاور و اینهاست… یک سری آدم‌ها هم مشکلات جن.سیتی دارند و  بعد از یک عمر زندگی لای آدمهای فرنگی، خیلی هنوز فرق بین تور یک روزه عکاسی و فراخوان جذب پ.ورن استار را نمی‌دانند و به مجرد اینکه می‌فهمند که طرف مذکر است، فکرش هزار جا می‌رود و آخرسر هم استعفا می‌دهد… از آنطرف هم برادران محترم،  نوبر ماجرا هستند… آنها هم به درک فرقهای بین دوربین و تختخواب نائل نشده‌اند… یک اسفندیار ِ سبیل کلفتی از LA ایمیل زده بود برای فراخوان قبلی و لبیک گفته بود که بسم ا…. و ما هستیم… و کلی قربان صدقه‌مان رفته بود که چکیده‌اش این می‌شد که من کا.ند.وم بیاورم یا او… بعد مجبور شدم که توجیهش کنم که “فهیم” متاسفانه اسم مذکر است و بدبختانه ابزار لازم برای سرویس‌های  جانبی را ندارم… او هم با اخم انصراف داد و دیگر جواب ایمیل‌هایم را هم نداد که از همین تریبون اعلام میکنم “تو روحت اسفندیار”…

خلاصه هرچی سنگه واسه پای لنگه…  اما خداوند باریتعالی، روی زیاد را برای همین مواقع به آدمیزاد اعطا کرده است… بنابراین اگر گل چیدن‌تان تمام شده، برای بار سوم می‌پرسم که آیا حاضرید در قبال یک برنامه منظم و به مِهر معین و معلوم یک عدد دوربین عکاسی و  دو سه تا کارت حافظه، یک تور عکاسی ارزان و بی‌خطر را تجربه کنید؟

محل عکاسی، بسته به انسان‌هایی که پایه این امر خیر می‌شوند، بعدا با صلاحدید خودشان، یک جایی در آمریکای جهانخوار خواهد بود…  اگر اهل کوفه نیستید که بخواهید فهیم را تنها بگذارید و یا اگر سوالی، پیشنهادی، بد و بیراهی چیزی دارید، یک ایمیل ساده به آدرس fahim11329 در یاهو بزنید… باشد که خداوند از همه ما راضی گردد…

پیش‌بینی) آدم بدبینی نیستم، اما پیش پینی می‌شود که نتیجه این فراخوان، سه چهار تا کامنتِ کِرکِر خنده و یکی دو ایمیلِ “برو بابا دلت خوشه” باشد.