ما را که کشتند



 برای آنهایی که پست قبلی را خوانده‌اند و دل نگران بوده‌اند و احیانا دو قطره اشک هم روی لپ‌هایشان غلطیده… جلسه به راحتی آب خوردن برگزار شد… صبح علی‌الطلوع  با کوهی از اعتماد به نفس از خواب بیدار شدم، یک دوش مفصل گرفتم، یک صبحانه مفصل‌تر خوردم و آن‌چنان اطویی به لباسم زدم که خط اطویش، گردن شتر را هم می‌زد… چه برسد به کارفرما…

بعد هم سوار ماشین شدم و دو ساعتی رانندگی کردم تا به محل جلسه رسیدم… سعی هم کردم که نیم ساعتی دیرتر به جلسه برسم و معطل‌شان کنم که بیشتر قدرم را بدانند و شیر فهم‌شان کنم که اصلا برایم اهمیتی ندارند…خیلی شیک دست‌هایم را توی جیب‌هایم گذاشتم…  اصولا دست به جیب بودن، اعتماد به نفس آدم را زیاد می‌کند…جلوی در اتاق رسیدم… بعد هم با نوک کفشم، در را سر دادم تا باز شود… دست‌هایم کماکان توی جیبم یک قل دو قل بازی می‌کردند… حدود بیست نفری آدم آن تو نشسته بود…کج و زیر چشم وکاملا طلبکارانه نگاه‌شان کردم… در سکوت… کاملا خودم را در جلد و قالب کلینت ایستوود حس می‌کردم و اگر کمی بیشتر جلو می‌رفتم، قطعا با شش لول‌های خیالیم احتمالا شلیک هم می‌کردم…

بعد هم کارفرمای بزرگ، خودش شخصا بلند شد و آمد جلو و سلام کرد و حالم را پرسید… من هم فقط به یک سر تکان دادن خفیف، بسنده کردم که یعنی” سلام… منم خوبم… تو چطوری… زر مفت نزن … چاپلوس هم نباش دیوث”… بعد هم صندلی ام را عقب کشید که بنشینم… من هم نشستم… بعد هم دستهایم را خیلی اسلو موشن از جیب‌هایم در آوردم… فضا خیلی سنگین بود… خیلی آرام یله دادم روی صندلی… یک پایم را انداختم روی آن یکی پایم…تازه می‌خواستم که جفت پاهایم را بیاندازم روی میز… اما مراعات کردم… بعد هم با اعتماد به نفس یک سیگار گذاشتم روی لبم وکبریتم را با پاشنه کفشم روشن کردم… درست مثل کلینت ایستوود… سیگارم را  روشن کردم… یک پک عمیق زدم و چشمهایم را تنگ کردم و به کارفرما با ابرویم اشاره کردم که یعنی ” هی یارو… بنال ببینم…. نقشه ها رو دیدی؟ گردنت رو خاکشیر می‌کنم اگر حرف مفت بزنی”… کارفرما هم …

آقا خیالبافی بس است… حضورتون عارضم که رفتیم جلسه… کارفرما گویا هیچ دفتری نزدیک محل پروژه پیدا نکرده بود… برای همین یک اصطبل اجاره کرده بود که دو ساعتی آنجا بنشینیم و نقشه ها را بررسی کنیم و بعد هم برویم سر ِ محل پروژه… فقط شانس آورده بودیم که اصطبل تغییر کاربری داده شده بود و الان از آن به عنوان دفتر تعمیرات استفاده می‌شد… اما خدا شاهد است که عمرا اگر پیش زن و بچه‌مان اعتراف کنیم که با  وزارت راه و ترابری ایالات متحده آمریکا، توی طویله جلسه داشتیم… اما واقعیت همین بود… کارفرما هم یک نیم ساعتی دیر آمد و ما هم  مثل یک گونی سیب زمینی گندیده، روی صندلی هایمان نشستیم تا بیاید… بعد هم همان سه پاراگراف اول  را که گفتم، اتفاق افتاد… اما از زبان کارفرما نه من…

ته اصطبل یک کمپرسور باد صد تنی بود که چند باری حین جلسه روشن شد… بار اول که روشن شد، فکر کردم یک ایرباس ۳۳۰ آمده توی طویله… آنچنان تکانی هم راه می‌انداخت که همه حضار به قاعده نیم متر جابجا می‌شدند و بندری می‌زدند… همین می‌شد که کارفرما اعصابش گه‌مرغی تر می‌شد و بیشتر داد می‌زد و ماهم بیشتر می‌ترسیدیم… خود ِ پدرسگش این اصطبل را ردیف کرده بود… حالا دادش را سرِ ما میزند… انگار که ما اسبیم…

کنار طویله هم یک animal control بود که تمام سگ‌های فراری و تخ.م جن منطقه را که در کوچه و خیابان ولو بودند و گرفته بودند، می آورند آنجا… هر از چندگاهی که کمپرسور خاموش می‌شد و کارفرما هم خفه خون می‌گرفت، صدای سگ‌ها نوازش‌مان میداد… انگاری داشتند با انبر، اخته‌شان می‌کردند بی‌پدرها را… خلاصه خوش گذشت… ته ماجرا هم کلی ایراد بنی‌اسرائیلی گرفتند و کلی هم خط ونشان برای‌مان کشیدند و ما هم مطابق معمول که گردن‌مان از مو نازک‌تر است، گفتیم به دیده منت… و سوار ماشین شدیم و رفتیم محل پروژه… من هم خیلی شیک، اصلا به کارفرما نردیک نشدم و همان دور دورها برای خودم خاک بازی می‌کردم… فقط می‌دیدم که خِر آن یکی همکارم را گرفته و دارد مثل منار‌جنبان تکانش می‌دهد… طفلک مارک… خشتکش را پرچم کرد… بعد هم سوار ماشین شدیم و با دلی خجسته و روحی آزرده و بینی پر از بوی پِهِن و گوشهایی که دیگر فرکانسهای زیر ۱۰۰ هزار هرتز را نمی‌شنید، راهی خانه و زندگی‌مان شدیم… وسط راه هم بابت سرعت غیر مجاز جریمه‌ شدیم و پلیس هم آرزوی آخر هفته خوبی برایمان کرد…

اما هنوز زنده‌ایم و ممنون که به فکرمان بودید…

مثل همیشه

همین جمعه (یعنی پس‌فردا) یک جلسه بزرگ دارم… البته برای من بزرگ است…. پروژه‌ای که دو سال روی آن کار کرده‌ام، به مرحله نهایی رسیده و نقشه‌ها آماده شده‌اند و قرار است همین جمعه (یعنی پس‌فردا) آنها را روی میز کارفرما بکوبم و از آنها دفاع کنم… البته آنهایی که تجربه کار با کارفرما را دارند، خوب می‌دانند که الان من دارم  حرف مفت می‌زنم و سناریوی واقعی اینطور است که جمعه (یعنی پس‌فردا)، کارفرما نقشه‌ها را توی فرق سر ما می‌کوبد و چند نفر عین برج زهرمار آنطرف میز می‌نشینند و عین نکیر و منکر، موها را از ماست بیرون می‌کشند و ما هم عین عبدِ ذلیل این‌طرف میز می‌نشینیم و لبخند می‌زنیم و توی دلمان بهشان فحش می‌دهیم… همه این ماجراها قرار است همین جمعه (یعنی پس فردا) رخ بدهد…

اساسا من آدم مفیدی برای جامعه‌ام… مثل گوسفندها… که مفیدند و همه جای آنها را می‌خوریم (بله، حتی دنبلان آنها را)…  من هم مفیدم… کار من طراحی پل و راه است…. مهندس طراح راه و پل… اسمش نه تنها دهن پر کن است، بلکه دهن ادم را جر هم می‌دهد… گراز پشم‌هایش می‌ریزد با دیدن این لقب… اینطور نیست جان ِ من؟… هست…  فکرش را بکنید که اگر ماها (من و باقی بچه‌ها) نبودیم، هیچ راه و پلی ساخته نمی‌شد… هیچ جایی به جای دیگر وصل نمی‌شد… آدمها هیچ وقت آنطرف رودخانه‌ها و دره‌ها را نمی‌دیدند… عاشق‌ها به معشوق‌ها نمی‌رسیدند مگر اینکه عاشقِ دختر همسایه بشوند تا نخواهند راهی را طی کنند… و هیچ جانور چرخداری جز فرغون، نمی‌توانست راه بیفتد… پس من آدم مفیدی برای این جامعه‌ام…

اما کاش یک شغلی داشتم که برای خودم مفید بودم… قبر بابای جامعه… مثلا یک کافه داشتم… از همین آرزوهای کشکی و باد‌شکمی… اما من دوست داشتم که کافه‌چی باشم… نه از این کافه‌چی‌های اول جاده خاوران که راننده‌های کامیون را سِرو می‌کنند… نه… یک کافه با همان مشخصات کلاسیک که  همه خودشان می‌دانند… مثلا پیاده‌روهای سنگ‌فرش و میز و صندلی فکسنی و دو طبقه کتاب رایگان برای خواندن و یکی دو تا مبل برای یله دادن و مهمتر از همه مشتری‌های بی‌درد… خوبی کافه‌چی بودن همین است که معمولا مشتری‌هایت موقع بی‌دردی، به یادت می‌افتند… نه مثل دکترها که درد عامل یادآوری‌شان است…

دو صباح هم بگذرد یک تعداد مشتری ثابت پیدا می‌کنی که حتی جای میز و صندلی‌شان هم ثابت است… از همانهایی که مثل فیلمها، وقتی ازشان بپرسی چه می‌خوری، جواب می‌دهند : مثل همیشه…  بعد هم همه من را می‌شناسند… هم خودم  را و هم کافه‌ام را… حداکثر مسئولیتم هم این است که چرا قهوه‌ خیلی تلخ است یا چرا هوای کافه اینقدر گرم است یا فوق‌اش چرا درِ گنجه باز است…

دو صباح دیگر هم که بگذرد، با مشتری‌ها خیلی عیاق می‌شوم و از سر کول هم بالا می‌رویم و  هر از چند گاهی دور هم جمع می‌شویم… مثلا شاید یک بار هم بلاگرهای مونث را دعوت کنم تا به ازای یک قهوه مجانی، دو دقیقه به حرف‌هایم گوش بدهند… همین بلاگرهایی که همه پست‌هایشان به نحوی به این موضوع بر‌می‌گردد که مردها خائن‌اند و مردها اخ هستند و مردها تهوع آورند… بعد بهشان بگویم که عزیزانم، راه مبارزه با ظلم مردها این نیست… شما دارید یک”جنس” را کلا حذف می‌کنید و این مسخره است…  بعد هم می‌گویم که فراموش نکنند که اگر مردی خیانت کرد، پای یک زن ِ دیگر وسط است… پس مردها فقط خیانت پیشه نیستند و این زنها هم هستند که دستیار و همکار خیانت‌اند…بعد هم یک سری راهکار عملی برای به خاک مالاندن پوز ِ مردان ِ پست و بی‌شرف به آنها می‌گفتم که حالش را ببرند… اگر هم حرف‌هایم توی کّتشان فرو نرفت و سرکشی کردند، پول قهوه را تا قران آخر ازشان می‌گرفتم…

اما خب… همین جمعه (یعنی پس‌فردا)، یک جلسه مهم دارم که باید بروم  و از شرافت خودم دفاع کنم… تمام سوالاتی که احتمال پرسیدنشان توسط نکیر و منکر وجود دارد را باید حدس بزنم و جوابشان را توی آستینم بگذارم که به موقع‌اش از آنجا، درشان بیاورم… تا برای جامعه‌ام  خیلی مفید باشم… درست مثل گوسفندها که مفیدند و  همه جایشان را می‌خوریم…

حشمت

Laying Egg

در پست قبلی، آنقدر گفتم ت.خم که سرمان آمد… لاک‌پشت بالا را ته حیاط پیدا کردیم… از صبح آنجا ایستاده بود و جم نمی‌خورد… خرد خرد با پاهای عقبش یک چاله می‌کند… من و پسرک مانیتورش می‌کردیم تا ببینیم چه غلطی دارد می‌کند… نکند می‌خواهد کوکتلی چیزی آنجا بکارد و ناک اوتمان کند… پسرک بد جوری سیخش می‌کرد… شنیده بود کاهو دوست دارند… یک پر ِ کاهوی شتری آورده و به زور در حلقوم بینوا فرو کرد… حس می‌کردیم که خیلی دوست دارد تنهایش بگذاریم… اما خب… ما آدمهای اهل دور هم بودن هستیم… ولش نکردیم… تا همین دو ساعت پیش… سر زدیم ببینیم چه می‌کند و انگولکش کنیم… یک چاله کنده نصف هیکل خودش… چند تا تخ.م گِرد و سفید هم آنجا انداخته… هنوز هم دارد زور می‌زند… کفمان برید… پس از صبح دارد درد زایمان می‌کشد… بدبخت… نه شوهری نه مادری که لااقل عرق روی پیشانی‌اش را پاک کند… حالا که فهمیدیم، رهایش کردیم که به درد خودش باشد… هیچ وقت فکر نمی‌کردم که توی حیاط خانه، یک لاک‌پشت وضع حمل کند… گربه‌ای چیزی بود باز معقول بود… خلاصه حسابی شگفت زده‌ایم… اما از حالا به بعد هم اگر دیدیم توی حیاط پشتی‌مان، دو تا زرافه دارند با هم ور می‌روند، دیگر هیچ تعجبی نمی‌کنم… فقط زود به فکر تهیه آب گرم و چند تا ملحفه تمیز می‌افتم… اینجا قریه‌ای از تانزانیا است به مولا…

عکس چهره عبوس و پر از درد حشمت را اینجا ببینید.