پنج تا آل عبا

مسخره نیست که من با این همه جلال و جبروتم، کلا به اندازه انگشت‌های یک دستم فقط رفیق دارم؟ منظورم دوست و رفیق حسابی است… نه از این آدم‌هایی که سالی ماهی یک بار دمی برای هم تکان می‌دهیم… خوب چه می‌شود کرد… هر کسی نقطه ضعفی دارد… کجاست گل بی خار؟ (کی این شعر رو گفته بود؟) البته خودم می‌دانم که مشکل از کجایم است… نه… از آنجایی که شما فکر می‌کنید، نیست… مشکل احتمالا از اینجاست که من اساسا آدم Coolی نیستم…  جذبه‌های لازم برای جذب آدم‌ها را در دنیای واقعی ندارم… به جان عزیز خودتان، اصلا موضوع خودزنی نیست… نه… واقعیت (تلخی؟) است…

اصولا پیدا کردن دوست در این دنیا سخت است… لااقل برای من که خیلی پیچیده است… اصلا نمی‌دانم چطوری باید آدمها را خام کنم که بیایند و پیه دوستی با من را به تن خودشان بزنند…  فرایند دوستی، درست مثل فرایند کشت باکتری است… لازمه‌اش شرایط، مکان و دمای مناسب است… درغیر این‌صورت، کلستریدیم می‌کارید و باسیل کخ برداشت می‌کنید… اصلا چرا راه دوری برویم… دوست پیدا کردن درست مثل ماجرای اسپ.رمهایی است که در رحم ول شده‌اند… فقط یکی از آن چند میلیون بچه قورباغه،  به وصال تخم.ک می‌رسد و عاقبت‌به‌خیر می‌گردد… آنهم شاید…تازه اگر نتیجه‌اش قاتلی، معتادی، مهندسی  چیزی نباشد…

یا همین مکان مناسب… آدمها مثل دو تکه چوب خشک‌اند که معمولا اگر صد سال هم به بچسبانی‌شان، عمرا با هم قاتی نمی‌شوند… مگر اینکه چسب  لایشان بریزی و لای گیره بگذاریشان… مثلا ۱۶ سال درس می‌خوانی و با ۶۰۰۰ نفر یک جایی و ته ماجرا با ۳ نفر دوست می‌مانی… یا دو سال سربازی می‌روی و هر شب پشت و جلوی یک گردان را می‌مالانی تا نهایتا، دو نفر دوست حسابی ماندگار می‌ماند… و هزارتا مثال تخ.می دیگر… نه جان من؟

من چقدر حرف می‌زنم… اصلا این روزها چقدر این وبلاگ  به روز می‌شود… راه به راه، دو کیلو چرندیات بار می‌زنم و اینجا خالی می‌کنم…حال خودم که به هم خورد… وای به حال شما دوست عزیز…  چپ می‌روی، راست می‌روی، می‌بینید این گوگل ریدر، یک آیتم جدید از گفت و چای علاف را نشان می‌دهد… یک مشت اصوات بی‌مفهوم و تکراری… خب سابسکرایب نشو برادر من… خط بزن از لیستت این گفت‌و‌چای وراج را… (مشخصه اعصاب ندارم؟) اصلا می‌دانید چیست؟ وبلاگ‌نویس‌ها هم مثل نسوان، یک دوره تناوبی دارند که هر از چند گاهی روزگارشان را خونین و مالین می‌کند… هی دوست دارند بنویسند…  هی کلمه‌های هضم نشده را استفراغ کند… اه

بگذریم… چه می‌گفتیم؟ آها…  دوست پیدا کردن سخت است… من که خیلی تلاش کردم تا با آدمهای جدید رابطه برقرار کنم…  مثلا به نحوی با یک نفر آشنا می‌شوم و بعد من فکر می‌کنم که این یارو عجب آدم باحالی است… بعد مثلا پیشنهاد می‌دهم که بیشتر همدیگه رو ببینیم… آن یارو هم تاکید می‌کند که حتما، باشد…  اما عمرا اگر هیچ قدمی بردارد… اگر طرف مونث باشد که لابد توی دلش می‌گوید این یارو می‌خواهد ترتیب من را بدهد وگرنه چه معنی می‌دهد که یک کاره پیشنهاد رفاقت بدهد… اصلا مگر جز کردن، رابطه دیگری بین مرد و زن قرار است رخ بدهد؟ همین می‌شود که طرف گم و گور می‌شود… اگر هم طرف مرد باشد که توی دلش فکر می‌کند که ولمون کن جان عمه‌ات… می‌خوام چه کارت کنم… سبیل کلفت عوضی… او هم گم و گور می‌شود… می‌ماند، فهیم و حوضش…

همین شده که من کلا ۵ تا رفیق توی این دنیا بیشتر ندارم…  البته دروغ چرا؟ یک رفیق جدید پیدا کردم که خیلی بامعرفت است… همین وبلاگ سبب خیر شده و پیدایش کردم… تنها اشکالش این است که دور است… ۶ ساعت پرواز کنم، می‌رسم به خانه‌شان… مسخره است… از تهران اگر سوار هواپیما بشوید و دو ساعت پرواز کنید، نه تنها مرز ایران، بلکم  مرز سه تا امیرنشین را هم رد کردید… اما این مملکت سایزش هم خرکی است… ۷ ساعت پرواز می‌کنی، به هیچ مرزی نمی‌رسی… اصولا این مملکت همه چیزش خرکی است.. سایز آدم‌هایش هم خرکی است… اصولا دلیلی که من یک رفیق اینجایی ندارم، همین سایز آدم‌هایش است…  به اندازه دیو بزرگ‌اند… من رفیق گنده دوست ندارم… اعتماد به نفسم را کم می‌کنند… دوست ندارم صورتم هم تراز تخ.مهای طرف باشد و  موقع حرف زدن، تخ.مهایش مخاطب من باشند… همین است که آدم‌های گنده، باقی آدمها را تخ.م خودشان حساب می‌کنند… تخ.م کردیم از بس گفتم تخ.م…

توی این مدت هم خیلی از همین پنج نفر دور افتاده‌ام و بی‌خبرم ازشان… کدام پنج نفر؟ تا حالا قصه حسین کرد شبستری را برایتان می‌گفتم؟ منظورم پنج تن آل عبا که نبود… منظورم  همین پنج تا رفیق خودم بود… (گفتید مشخصه که اعصاب ندارم؟)… افتاده‌ام به صرافت که بیشتر به پر و پایشان بپیچم… بیشتر احوالاتشان را جویا بشوم… پنج‌هزار تا نیستند که اگر یکی‌شان بی‌خیالم شد، مهم نباشد… هر یک نفرشان، بیست درصد زندگی اجتماعی من را تشکیل داده‌اند… زیاد است به مولا…

در ضمن دیگر تلاش الکی هم برای زیاد کردن‌شان نمی‌کنم (زیاد کردن، یعنی تعدادشان را زیاد کنم وگرنه ما از آن‌جور روابط ناجور با هم نداریم)… هر چه کردم بس است… (تلاش را می‌گویم)… به کسی  هم پیشنهاد نمی‌کنم که بیا رفیق بشویم یا بیشتر همدیگر را ببینیم…  حالا که اینقدر دوست شدن بی‌مقدمه برای آدمها مثل گوشت خام، هضم‌نشدنی است…

خیلی نوشتم؟ آره… خیلی شد… از کوپنم بیشتر نوشتم… مهم نیست…  ما متناوبیم و نوشتن در تناوب مباح… همین… انتهای خبر./

پی‌نوشت) این آدم خیلی خوب می‌نویسد.

کاش اینطور باشد

دوری و دل‌تنگی حادث شده باشد و قراری رخ دهد، جایی که چشم هیچ کس و ناکسی بین نگاه من و تو سد نباشد… جایی که مثلا من مسافر تازه رسیده باشم و تو پیشواز من آمده باشی… تو هم همان باشی که  همه  آن سالهای دلتنگی، تصورت کرده باشم… چشمهایی که بی‌سرمه، تاب از پاهایم بگیرد و موی سیاهی که مثل یک آغوش باز، نگاه من و باد وحشی را به میان خودش پناه دهد…

آنطور باشد که گره نگاه اولمان با هیچ دست و دندانی باز نشود و  به پلک‌ها  هیچ مجال زدن ندهد… سلامی نباشد و همه حرفها را به همان نگاه بسپاریم که سلیس‌تر از  زبان، حرف می‌زند… آنطور باشد که بغل‌ها بی‌صدا باز شود و  قدمهای بی‌اختیار آن همه فاصله و دوری را به هم برساند…. که دستی دور کمر بچرخد و سری روی سینه‌ای بخوابد… آنطور باشد که بخواهی عقربه همه ساعت‌ها را خرد کنی که حتی جرات پیش بردن یک ثانیه را هم نداشته باشند و همان‌جا زمان را بخوابانی…

***

دوری و دلتنگی حادث شده باشد و حالا کنار ساحل دریایی باشیم که روزی بین من و تو بود،.. طوری باشد که خورشید هم بخواهد ما را تنها بگذارد و آن انتها تا نیمه در آب فرو برود…  آنطور باشد که به آب زده باشیم و موج باشد و باد گرم و بوسه و لبهایی که این همه سال را خشک بوده‌اند و امروز نه…

آنطور باشد که مثل همان دریا، طاق‌باز بخوابیم و ستاره بشماریم به اندازه همه آن سالهای به هم‌نرسیدن… به اندازه همه آن شب‌هایی که تنهایی، ستاره‌ها را شمردیم… به اندازه همه آن شب‌هایی که تنهایی، تنها شریک عاشقی‌مان بود… آنطور باشد که زندگی دوباره زنده بشود…

***

دوری و دلتنگی حادث شده باشد و حالا آنطور باشد که شب‌مان را بی‌سحر آرزو کنیم … کاش آنطور باشد که مهتابی که آن همه شب تنهایی، تنها شاهد بیدار بودن‌مان بوده، حالا هم بشود تنها شاهد به هم رسیدن… آنطور باشد که نورش را از لای پرده به داخل بتاباند و نقش ترمه پرده را روی انداممان بیاندازد… آنطور باشد که تاریکی غالب شود و دستهایمان، چشمهایمان بشود و همه جا را یک‌جا لمس کند… انگار که این راه نرفته را، هزار بار رفته باشند… آنطور باشد که همه چیز گرم شود و قلبهایمان مثل یک حیوان وحشیِ در قفس، خودش را بکوبد و حرفهایمان هذیان شود… آنطور باشد که هنوز نور مهتاب، فقط نیمی از هر چیزی را نقره‌ای کند… پلکها سنگین شود و خواب عمیقی باشد به عمق همه این سالهای تنهایی…

کاش اینطور بود…

پی‌نوشت) سفسطه‌ای نباشد که اینها همه زائیده خیال است و تمرین قلم… همین!

خرگوشها هویج نمیخورند

ته حیاط پشتی خانه جدیدمان، خرگوش داریم… مال ما نیستند… مال خودشان‌اند… یعنی آزادند… تعدادشان از ما بیشتر است… ما کلا سه نفریم… اما آنها روی هم رفته و روی هم نرفته ده تایی می‌شوند…شاید هم بیشتر.. من که نمی‌توانم بشمارمشان…. همشان مثل هم هستند…

ته همین حیاط پشتی، یک روزی که دلگیر بودم و غروب بود و هوا مثل ته موتورخانه جهنم داغ بود، دلم خواست، چیزی بکارم… کاشتم… گوجه و فلفل و نعناع… حالا، هم من و هم خرگوش‌ها به آنها دل‌بسته شده‌ایم… صبح‌ها قبل از اینکه بروم سر کار، می‌روم بالای سرشان و آبشان میدهم… زراعتم را می‌گویم، نه خرگوش‌ها را… عصرها که بر میگردم، می‌بینم چند تایی خرگوش دور آنها مهمانی گرفته‌اند و دارند از برگ‌هایشان می‌لمبانند… مجبورم مثل قرقی بروم سروقتشان و صداهای ناهنجار تولید کنم تا بلکم کمی فرار کنند… رودار تر از این حرفها هستند که بخواهند خیلی فرار کنند…

می‌خواستم یک تفنگ بادی بخرم و خرگوش‌ها را لت و پار کنم… اما خب… نمی‌شود… به نظر خانواده می‌آیند… می‌ترسم  داغدار بشوند… گناه دارند…

این باغچه پشتی را “خسوس” برایم ردیف کرده… یک کارگری بود که همین دو هفته پیش برای همیشه برگشت مکزیک پیش خانواده‌اش…  یک دختر نه ساله داشت که چهار سال ندیده بودش… دلتنگش بود… توی چشمهایش به راحتی می‌شد “ریدم تو این زندگی” را خواند…آخرش هم همه چیز را زد  به تخ.م گاو ِ نر و برگشت… می‌گفت خسوس همان Jesus است به زبان خودشان… مسیح… من هم شماره تلفنش را به نام Jesus ذخیره کردم… وقت‌هایی هم که زنگ می‌زد به تلفنم و اسمش می‌افتد، کمی متوهم می‌شدم که نکند اینبار خود حضرت باشد… اما هر بار خسوس خودمان بود…

خسوس همیشه حشر.ی بود… با ساعتی ده دلار، اینجا فوقش می‌شود  شکمت را سیر کنی… به زیر شکم ابدا هیچ چیزی الا کف  دست خود آدم نمی‌رسد…  انگلیسی هم نمی‌فهمید… نمی‌دانم چه شکری توی این چهار سال اینجا خورده بود… همه چیز بین من و او با sign language رد و بدل می‌شد… وقتی می‌خواستم به او بفهمانم که آن لوله را در ناودان فرو کند، چاره‌ای نبود الا اینکه نوک انگشت اشاره و شستم را به هم وصل کنم تا یک حلقه بشود و آن یکی انگشت اشاره ام را سیخ کنم و فرو کنم در آن حلقه…  بعد هم خسوس ریسه می‌رفت از خنده… آنوقت می‌شد فهمید که وضع دندان‌هایش چقدر اسفبار است… درست مثل بقایای ستونهای یک عمارت بودند که مرور زمان، هیچ رحمی به آنها نکرده بود…

دو هفته پیش رضا برای همیشه از مملکت رفت… رفت استرالیا… آنقدر دور شده که فصل‌هایمان هم یکی نیست… تابستان ما می‌شود پائیز آنها… تصورش هم سخت است… من که موقع رفتن‌شان ایران نبودم… اما یک جورهایی جای خالی‌شان آنجا، دلگیرم میکند… اینکه فکر کنم که از حالا به بعد اگر شماره ۰۹۱۲ فلان فلان را بگیرم، گوشی را یکی دیگر برمی‌دارد…  حالا چند سال باید بگذرد تا سفر دو نفرمان به ایران، در یک تاریخ بیافتد و همدیگر را دوباره ببینیم… اووف… احتمال دیدن ستاره هالی بیشتر است…

خاطره زیاد با هم داریم… شب عروسی خواهرش، من راننده‌شان بودم… مشهد بودیم… رنوی سفید خاله‌ام را قرض کرده بودم… از آن رنو قدیمی‌ها بود که موتورشان را هنوز فرانسه می‌زد و بهشان موتور فرانسه می‌گفتند….. آنقدر برایشان قیقاج رفتم و لائی کشیده  که آخرش اشتباهی به جای اینکه برویم سمت خیابان سازمان آب، افتادیم توی جاده قوچان… تقصیر من هم نبود… تمام رفیق‌های عروس، سوار  یک تاکسی بودند و پا به پای ما می‌آمدند… نمی‌شد خودنمایی نکرد… حس غریبی بود… رنو را زیر پایم استون مارتین می‌دیدم…

به هر حال خسوس رفت… رضا هم رفت… خرگوش‌ها ولی هستند… من و پسرک عصرها دماغمان را به شیشه پنجره می‌چسبانیم و تماشایشان می‌کنیم…  برایشان هویج انداخته‌ایم که بخورند و شاید دست از سر زراعت من بردارند… اما لب به هویج نمی‌زنند… کدام ابلهی گفته که خرگوشها هویج می‌خورند؟ نمی‌خورند…  آنها فقط خاطرات من را می‌خورند…