این یک پست طولانی است

اعتراف می‌کنم که عوض شده‌ام… این فهیمی که اینجاست کلی با فهیم چند سال پیش توفیر دارد… اخلاقم… حرکاتم… سکناتم… نگرش‌ها و دیدگاه‌هایم… همه چیزم عوض شده… درست است… من دارم اعتراف می‌کنم… اعتراف هم سخت است… اما برای من، نگه داشتن این راز، از اعتراف کردن هم سخت‌تر است.

همین وبلاگ بر حرفهایم صحه می‌گذارد… قبل‌ترها بیشتر خنده‌دار می‌نوشتم… کلا دنیا را شل‌تر تصور می‌کردم… اما هر چه پیش رفته‌ام، خنده‌ها تحلیل رفته‌اند و اگر هم چیز خنده‌داری پرانده‌ام، حتما ته آن یک تلخی‌ هم به ماجرا اضافه‌کرده‌ام. شنیده‌ام که افسردگی مثل پیچک می‌ماند… یک جوری آرام آرام از تنه آدم بالا می‌رود که حس نمی‌شود… وقتی هم حضورش را می‌فهمی که تمام سوراخ سنبه‌های آدم را پوشانیده است و جزیی از آدم شده است… ترسناک می‌شود… من هم از آن می‌ترسم که نکند به آن مبتلا بشوم یا شده‌ام… اعترافِ این موضوع کار خطرناکی است… مخصوصا نوشتن آن در جایی که مادرت آن را می‌خواند… نگرانت می‌شود… الکی…

شاید تقصیر مهاجرت باشد… آدمهایی که در خاورمیانه زندگی می‌کنند (یعنی من)، بر خلاف پیشینه عمیقِ تاریخی‌شان، “حال ِ حاضر” خیلی اسفباری دارند…  بعد وارد جاهایی می‌شوی که پیشینه و حال ِ حاضرشان یک شکل است، آنوقت است که گه گیجه می‌گیری… باور کنید ماجرا را نمی‌خواهم پیچیده کنم… ما در خاورمیانه هر چیزی که به ظاهرمان مربوط باشد، در اولویت اول است… من با این نگرش بزرگ شده‌ام… خانه‌ام، ماشینم، تیپ‌ام، لقب ِ سرِ کارم…  بعد هم رسیدن به همین‌ها و ارتقا آنها، برایم  یک امید به زندگی خلق می‌کند… یک توجیه موجه برای بیدار شدن هر روز… این اصلا بد نیست… به هر حال می‌دوم تا به یک چیزی برسم… ولو شده دور باطل باشد…

بعد هم که از خاورمیانه خارج می‌شوی، یکهو همه اینها ارزش خودشان را از دست می‌دهند و حساب و کتابها به هم می‌ریزند… لااقل اولویت خودشان را دیگر ندارند… من و رئیسم یک نوع ماشین سوار می‌شویم… این توی ذوقم می‌زند… هر چه نباشد مثلا رئیسم قرار است نماد آینده من باشد… فهیمِ بیست سال دیگر…بّه… آنچنان فرقی با من ندارد… پس چرا من باید بدوم؟… تا چه چیزی را به دست بیاورم؟ دو پلاک خانه‌اش باخانه‌مان فاصله دارد… نه شمال شهری… نه جنوب شهری… زرشک… پس من اولویتهایم را رسما از دست داده‌ام… اینطوری می‌شود که این دور باطل ِ دوست‌داشتنی را از ما گرفته‌اند…

این‌ها همه تئوری‌ هستند و شاید واقعا چندان اثری در کیفیت زندگی من نداشته‌اند… خدا عالم است… اما این را مطمئنم که اهل زندگی کردن در ایران هم دیگر نخواهم بود… اگر هم برگردم، به من خوش نخواهد گذشت… لااقل برای زندگی دائم… چون مطمئنم که الان آدم تناقض زده‌ای هستم که نه این ور به مذاقم خوش است و نه تحمل آنور را دارم…

یک عمو دارم که عینِ هفتاد و پنج سال زندگی‌اش را در یک شهر کوچک بوده ‌است… آدم پولداری است… خرش هم در آن شهر خوب می‌رود… هیچ جای دیگر هم زندگی نکرده… چند باری برای مسافرت به مشهد و قم رفته…  نهایتا اینکه کل فونداسیون عقایدش در همان شهر ریخته شده است… هیچ وقت آدمی را که به زبان دیگری حرف می‌زند و عقاید متفاوتی دارد را ندیده است و کل دنیا برایش همان خیابان بین خانه و مغازه‌اش است… قبل‌تر ها فکر می‌کردم که چقدر آدم بدبختی است… کسی که کلا از هفت میلیارد نفر آدم زنده  و چند میلیون شهر و دویست کشور و پنج قاره، فقط به صدهزار نفر آدم و یک شهر فکسنی بسنده کند… یک مغازه و یک زن و یک خروار پول… اما حالا نگرشم به او هم عوض شده… فکر کنم کار درست را او کرده… خیلی هوشمندانه از “یک بام و دو هوا شدن”، جسته است…  لابد خیلی از من بیشتر حس خوشبختی را دارد… تکلیفش را با خودش روشن کرده است… همین‌جا که به دنیا آمده‌ام، ریشه می‌گیرم…رشد می‌کنم و آخرش هم می‌میرم… اصلا لزومی هم در این ندیده که آدمها و تفکرات دیگر را ببیند و از حال و روزشان خبردار شود… راه هر گونه شک و تردیدی را به خودش بسته است… خودش را محور دنیا فرض می‌کند… من اسم این را می‌گذارم هوشمندی و عاقبت به خیری…

اما ما نه… ما ریشه نگرفته، جابجا شدیم… ملقمه‌ای شدیم از آدمهای مختلف… خواسته‌های جامعه‌ها، با هم اختلاف دارند… همخوان شدن با آنها هم سخت است… هیچ کس قبل از مهاجرتم، از اینها برایم نگفته بود… همه تنها چیزی که از مهاجرت برایم متصور می‌شدند این بود که آنجا دلت برای زغال اخته و گوجه سبز وسیزده بدر و درکه و پارک ساعی تنگ می‌شود… مهاجرت که کنی از دست ترافیک اینجا راحت می‌شوی و مفهوم تمدن را حس می‌کنی… دلت برای پدر و مادرت تنگ می‌شود… آنجا طبیعت واقعی را می‌بینی… وام خانه می‌گیری با ۵ درصد بهره، باورت می‌شود؟ بستنی منصور میدان ونک برایت می‌شود یک عقده… این کل عمق نگرش آدمهایی بود که بشیر و نذیر مهاجرت بودند… هنوز هم خیلی‌هایشان نمی‌فهمند… تا وقتی هم که ایران بودیم، حسرت عکس‌های آدمهای آنور آب را می‌خوردیم که با شلوارک کنار دریاچه داشتند ماهی می‌گرفتند… حالا  حسرت عکسهای باز هم آنور آب را می‌خوریم که از سبزی پلو با ماهی گرفته‌اند وکباب سلطانی و دویست نفر آدمی که دور سفره‌اند…. فقط الان می‌فهمم که عکس‌ها همیشه از اصل ماجرا قشنگ‌تر هستند… داخل دل آدمها که از عکس‌ها هویدا نمی‌شود…

حالا هم راه برگشت نیست… برگِ از  درخت کنده شده را نمی‌توان دوباره به شاخه چسباند… عاقبتش دست باد است… چیزهایی را می‌بیند که باقی برگها نمی‌بینند… این خوب است… اما دلش گاهی وقتها درختش را هم می‌خواهد… این بد است… مجبور نیست که نهایتا کود ِ پای همان درخت بشود… این خوب است… اما با باقی برگها نیست … این بد است… خیلی بالا  می‌تواند برود… این خوب است… اما اگر باد نبود و به زمین نشست، محکوم به لگد غریبه‌هاست و دست درخت نیست که بلندش کند و این بد است… خوب و بد زیاد دارد…

طولانی شد… حال من خوب است مادرم… باور کن…

برای اینکه ببینید که حال ما چقدر خوب است، این آهنگ خوب را گوش کنید.

تشکر ما را گوش کنید

نمی‌دانم این تکنولوژی چقدر موثر واقع می‌شود… اما اگر دلتان خواست، تشکر ما را گوش کنید:

تشکرنامه

کمی شاید معطلتان کند…اگر کلیک کردید و نیم ساعتی طول کشید و چیزی نیامد، آنگاه رایت کلیک کنید و آن را دانلود کنید… اگر باز هم نشد، بالای صفحه، سمت راست‌تان یک ضربدر قرمز می‌بینید… آن را بزنید و صفحه را به کل ببندید و شما را به خیر ما را به سلامت…