جزیره بخریم

لنگدراز جزو معدود وبلاگ‌نویس‌هایی است که به‌روز شدن وبلاگش شادم می‌کند و پست‌هایش را عموما داغ داغ و در بدو پابلیش  و با دستهای نشسته، می‌خوانم… شاید به خاطر نگارش منحصر‌به‌فردش باشد… همه این‌ها به کنار… دیروز یک پستی هوا کرده بود و ته آن یک ایده‌ای داده بود که من به شخصه آب و روغنم قاتی شد و صد صلوات برای سلامتی‌اش نذر کردم (هزار صلوات کار نشدنی است و در ضمن یک جورهایی تولید انبوه و سری‌کاری به حساب می‌آید و قطعا کیفیت کار پائین می‌اید و از شماره ۵۰۰ به بعد ، صلوات‌ها خارج از مفهوم و سمبل‌کاری هستند… قانع شدید؟)

گفته بود بیائیم و با هم یک جزیره بخریم… یعنی دقیقا مفهومش این باید باشد که حالا که یک گروهی از ما، مهاجر شده‌ایم و غربت و تنهایی جرواجرمان کرده است و از طرفی، از اینجا رانده و از آنجا مانده‌ شده‌ایم، بیائیم و همه دور هم جمع بشویم و یک جای مستقل برای خودمان دست و پا کنیم و هلهله و شادی و این‌ها… (شاید هم منظورش دقیقا این نباشد اما منظور من دقیق همین است)

فکر بکر و توپی است… یک مورد هم پیدا کرده است و لینکش را آن ته گذاشته است… یک جایی نزدیک برزیل به قیمت ده میلیون دلار… من تصمیم گرفتم کمی روی امکان‌سنجی این پروژه  ملی-تفریحی فکر کنم و خلاصه‌اش را روی دایره بریزم و ببینم چند “پایه” برای این کار پیدا می‌شود…

مشکل اول همان ده میلیون ناقابل است… اما خب… قرار است یک جزیره بخریم و نه یک آپارتمان… ده میلیون هم آنچنان پولی برای مردم ساکن یک جزیره نباید باشد… توی ایران خودمان… چند نفر الان بنز صد هزار دلاری سوار می‌شوند؟ صد نفر؟ (شرط میبندم بیشتر از این حرفهاست)… جمع ارزش ماشین‌هایشان می‌شود ده میلیون دلار… به همین راحتی… البته ما نمی‌خواهیم آدم‌هایی که بنز می‌خرند وارد جزیره‌مان بشوند ( دقت کردید؟ جزیره‌مان!)…  کسی که صد هزار دلار در ایران را می‌تواند برای ماشین پرداخت کند، پس لاجرم ریگی به کفش دارد و احتمالا جزیره را به سمت سیستم سرمایه‌داری سوق میدهد… فقط خواستم بگویم که اگر هزار نفر آدم مهاجر یا در حال مهاجرت یا در آرزوی مهاجرت پیدا بشود که نفری ده هزار دلار پول داشته باشند، می‌زنیم توی گوش جزیره و می‌خریمش… (قطعا ده هزار دلار در ایران امروز رقمی به حساب نمی‌آید… معادل مثلا یک اپارتمان پنج متر مربعی نوساز حوالی ستارخان است… از طرفی در این بحران اقتصادی فراگیر، چانه‌زدن با فروشنده حرف اول را می‌زند… ما هم که همه استاد این کار… می‌نمائیم فروشنده را بلاشک)…  پس تهیه پول نشدنی نیست…

مساحت جزیره هم نزدیک ۱۴۶ کیلومتر مربع است… یعنی اگر هزار نفری برویم آنجا و زاد و  ولد کنیم و پس از سالیان سال جمعیت جزیره‌مان را به ده هزار نفر برسانیم، باز هم ۱۴۶۰۰ متر مربع، سرانه هر نفر برای زندگی می‌شود… که عددی فراتر از استانداردهای جاری در کشورهای جهان اول به حساب می‌آید… جا برای همه چیز داریم… مدرسه… خانه… بیمارستان… زایشگاه… درضمن اگر پای ماشین را به جزیره باز  نکنیم و  از چهارپایان برای اینور آنور رفتن استفاده کنیم که فبه‌المراد….  پس این ماجرا هم حل شد…

ماجرای بعدی هم استقلال است… باید تحقیق کرد و دید که میتوانیم مستقل هم بشویم یا باید زیر پرچم برزیل به حیات‌مان  ادامه بدهیم؟ من به شخصه طالب جدایی و استقلالم .. شما را نمی‌دانم…

ماجرا را پیچیده نکنیم… قرار است هزار یا هزار و پانصد نفر بشویم و پول بریزیم روی هم و برویم یک جزیره بخریم و دنیا را دایورت کنیم به همان جایی که خیلی‌‌ها دایورت کرده‌اند و  دیگر تنها و غریب و به فکر فرار و اینها نباشیم… یک  زندگی بدوی و بدون دغدغه‌های فیل‌افکن و بدون مالیات و بیمه و قیمت نفت خام برنت و بورس و اینترنت و سرب بنزین و افزودنی‌های غیر مجاز خوراکی و دزدی و قتل و خیانت و پدرسوختگی و قرم.ساقی و اشغال وال استریت و بیل گیتس و  اوباما و چین حرامزاده و اسکایپی برای دیدن روی ماه مادر و فیش حقوقی و  قبض آب و برق و تلفن و تبلیغات انتخاباتی و  ویزا و غیره… (یادم رفت جمله را با چی شروع کردم که بتونم جمعش کنم)

قرار است یک استاندارد زندگی “جدید” را خلق کنیم و برویم زیر سایه‌اش و هپیلی اور افتر زندگی کنیم…

ها چطور است؟… من بروم… وقت ناهار تمام شد… باید بروم یک جلسه‌ای  و از  یک سری چیز بیخود دفاع کنم…  بعد هم بروم خانه که کلی کاردارم… کلی قبض پرداخت نشده هم هست… روغن ماشین را هم باید عوض کنم…  شب هم یک جلسه اولیا و مربیان هست که باید برویم و کمی حرف بیخود رد و بدل کنیم… فکر کنم ساعت دوازده پایم به رختخواب برسد… فردا هم مثل امروز… جزیره بخریم… تورا به‌خدا… زودتر…

برای پسرم

خداوندا… اگر یک نگاهی به من بیاندازی، می‌بینی که دست‌هایم را تا جایی که کت و کول و استخوان‌های کتفم اجازه داده به سمت درگاه‌ات دراز کرده‌ام و دارم دعا می‌کنم… برای خودم که نه… برای پسرم… آخر می‌دانی چیست؟ اوضاع دنیا خیلی خراب شده… آن‌روزی که تصمیم گرفتیم بچه‌دار بشویم، هنوز چمن‌زار دنیا، لجن‌زار نشده بود… گفتیم بچه می‌آید، دور هم هستیم… تخمه می‌شکانیم، پوشک عوض می‌کنیم، چایی می‌خوریم، پوشک عوض می‌کنیم، تام و جری می‌بینیم، باز پوشک عوض می‌کنیم… و الخ… آن روز هنوز به اقتصاد دنیا ریده نشده بود (خدا ببخش دهن لقی  من را)… عربها راست نکرده بودند تا بهار عربی را حامله کنند… نتانیاهو برایمان حشر بالا نزده بود… کلا “خرهای” دنیا اینقدر خر نبودند… حالا که دنیا را داری مثل شربت خاکشیر با قاشق به هم میزنی، به فکر پسرک ما هم باش…

خداوندا… اول از همه لطفا سلامتی را او دریغ نکن… این دیگر کم خرج ترین درخواست ممکن است… نه لازم است بابت اجابت آن سر ِ آدم دیگری را زیر آب کنی و نه لازم است یک کیسه پول از آن بالا پرت کنی پائین (حالا اگر انداختی هم که دست مریزاد)… آمین…

خدایا… دوران بچگی‌اش را کشدار بفرما… من اصلا نمی‌فهمم چرا این دوره را اینقدر کوتاه پروگرام کرده‌ای و در عوض دوران سنگلاخ زندگی، اینقدر دراز خلق  شده است؟ وقت تجدید نظر نرسیده؟ آدم‌ها هر گهی که به دنیا می‌زنند، بعد از دوران بلوغ فکری و جسمی‌شان است… پس فربان دستت یا این باگ را مرتفع کن یا تعریف “بلوغ” را دگرگون بفرما… آمین…

بارالها… یک شغل شرافتمندانه (بجز مهندسی البته) برایش دست و پا بفرما… جوری باشد که با آن زندگی کند… نباشد که هر روز صبح ساعت شش که از خواب بیدار می‌شود تا سرکار برود، اول سه چهار تا فحش کاف دار به من حواله بدهد که چرا و به چه اجازه‌ای خلقش کرده‌ام… از شغل قضاوت هم دورش کن حتی اگر ماهی نه میلیون تومان هم درآمد داشته باشد (اگر واقعا نه میلیون است، خیلی دورش نکن)… از سیا.ست دورترش کن حتی اگر ماهی  ۱۸ میلیون کاسب شد… خودت بهتر می‌دانی که هیچ پالیتیشنی با عزت نمرده است… پس دورش بفرما حتی اگر شده با پس‌گردنی… آمین…

خداوندا… فرصت تجربه کردن عاشقی را به او بده… نشود مثل همه آن آدمها که خر به دنیا آمدند و بی‌لذت عشق، خرتر از دنیا رفتند… که اصلا نفهمیدند فلسفه دنیا سر چه چیزی بوده و هست… می‌دانی که چه می‌گویم بارالها؟… فرصت بده امتحانش کند، شکست بخورد، دوباره امتحان کند تا آخر سر به خوردش برود و هیچ وقت حسرتش را نخورد… آمین…

خدایا… می‌دانم که دنیا دار مکافات است… اما گفتم شاید بشود یک عجز و لابه‌ای اینجا بکنم و من را از قصاص دور کنی… نشود که همان کاری که من با پدرم کردم و از او دور شدم و خودم را از او محروم کردم، پسرک هم با من بکند… این را خیلی جدی می‌گویم… حتی اگر خواستی آن دعای قضاوت و سیا.ست را پس بگیرم و این را اجابت کن…ها؟ چطور است؟… آمین به هر حال…

بارالها… به مثابه یک لنز “سوپر واید”، دیده و فکرش را وسیع کن و از تنگ نظری (به مثابه یک لنز زوم) دورش کن… به او حالی کن که life is too short و سخت گرفتن‌اش، سخت‌ترش می‌کند… در ضمن کاری کن که فکرش مرز نداشته باشد و هیچ عرفی جلودار آن  نشود… آمین…

خداوندا… هنوز خیلی درخواست و order دارم اما خودت بهتر می‌دانی که مردم پست‌های خیلی طولانی را نمی‌خوانند و بیشتر با مینیمال کیف می‌کنند.. پس خلاصه میکنم:  خدایا شرافت و صداقت و مهر و محبت و فداکاری را تا حدی که مردم پررو نشوند، به او عطا کن  و از آن به بعد هم  به او جسارت و شجاعت و یک رگه پدرسوختگی‌ جهت نشاندن همان مردم بر سر جایشان عطا بفرما… آمین یا رب العالمین (خدایا واقعا یک شغلی هست که ماهی نه میلیون درآمد داشته باشه؟ می‌خواهی به خودم عطا بفرما… پسرک را ول کنیم… آمین)

کروکودیل مفلوک

من اساسا شبکه‌های اجتماعی را دوست دارم… همه آدم‌هایی که داخل آن هستند را هم به تبع آن دوست دارم… اصلا یکی از دل‌مشغولی‌های من این است که لای آدم‌های شبکه بچرخم و جیک و پوکشان را دربیاورم… اصلا هم مصداق فضولی نیست… فضولی یعنی آدم بخواهد سر از چیزی در بیاورد که صاحب آن “چیز” راضی نباشد… اما آدم که می‌رود جای عمومی، یعنی روی چیز (یا چیزهایش) تعصبی ندارد که مخفی بمانند… (الان شک ندارم که در کسری از ثانیه همه‌تان به جای چیز، یک کلمه بی‌ناموسی گذاشته‌اید و دارید نخودی به ابتکار خودتان می‌خندید)

اما این وسط یک چیزهایی هست که در روند “کنجکاوی” (همان که شما اسمش را فضولی می‌گذارید)، اختلال ایجاد می‌کند… دقیق‌ترش این است که با گاوآهن، اعصاب و روان آدم را شخم می‌زند… مثال بارز آن، اسم‌های عجیب و غریبی است که آدم‌های روی خودشان می‌گذارند… یا آواتارهای عجیب و غریب… اساسا هر جور اطلاعات غلط و بی‌ربطی که برای گو.زپیچ کردن باقی اهالی شبکه، روی پروفایل آدم‌هاست…

ماجرا می‌دانید مثل چیست؟ مثل این است که یک خانم رعنا با یک دامن کوتاه که فقط کسری از لنگهایش را کاور می‌کند، به مهمانی برود… بعد هم در طول مهمانی معذب باشد که نکند موقع نشستن و بلند شدن و دولا شدن و آفتاب-مهتاب زدن، دامن مورد نظر همکاری لازم را نکند… یا وقتی روی صندلی می‌نشیند، دو پا را جفت می‌کند و چهار چنگولی دامن را به سمت پائین می‌کشد…(ببخشید که مثال بهتر و مودبانه‌تری پیدا نکردم… ماجرای مردها و شلوار تنگ و فاق کوتاه هم بود که فکر کنم از این مثال، مبتذل‌تر می‌شد)… یا کوتاه نباید بپوشد، یا اگر پوشید باید آداب و رسوم خودش را هم اجرا کند و با اعتماد به نفس، پاهایش را روی هم بیاندازد…

حالا ماجرای شبکه اجتماعی هم همین است… ماجرا بالماسکه نیست که نقاب گذاشت و اسم رمز روی خودمان بگذاریم… طرف آمده و عکس یک قورباغه سبز درختی با چشم‌های وق زده را بریده و گذاشته جای عکس خودش… اسم خودش را هم گذاشته “کروکدیل مفلوک”…  بعد هم ایمیل می‌رسد که “کروکدیل مفلوک وانتز تو بی فرند ویت یو!” الان چه باید کرد؟ یا ماشااله به  خانم و آقای “ایرانی”… چه مجاهدتی…چه شبهایی که نخوابیده‌اند… نصف اهالی شبکه‌های اجتماعی، بچه‌های این زوج پرکار هستند… غضنفر ایرانی… ام‌کلثوم ایرانی… آنجلینا ایرانی…

خلاصه کنم… آدم آدرس ایمیل‌اش را هر چه می‌خواهد، می‌تواند بگذارد… مثلا ملوس بابا @ یاهو دات کام… چون ماجرا شخصی است… اما اگر قرار است وارد یک مکان “اجتماعی” بشوی، باید اساس اولیه آن احترام به مخاطب باشد… (احترام؟ بخ… چه کلمه مهجوری)… لااقل فکر کنیم این شبکه آیفون خانه است که وقتی زنگ‌اش را میزنی و یارو از آن طرف گفت “کیه”، جواب “نمکیه” نباشد… همه ترجیح می‌دهند که مخاطبشان اسم آدمیزاد داشته باشد، نه “کلم‌پلو با ماست” …

همه این‌ها را که گفتم، پشم بود… امکان مقارن کردن شبکه اجتماعی با شعائر و اعتقادات و تعصبات و هزار پارامتر دیگر وجود ندارد… پس به سلامتی کروکدیل مفلوک، هر جور که دلتان می‌خواهد وارد این استخر پر از آدم بشوید و هر کاری که دلتان خواست بکنید… حتی کاری که نصرتی کرد…

بعد نوشت) گو اینکه من خیلی با پاراگراف آخر موافق نیستم. هر کس باید در دایره‌ای که فکر می‌کند می‌تواند مسئولیت آن را بر عهده بگیرد، حرف و شعار بدهد… وگرنه اپوزیسیونی که با عکس گربه و اسم جغجغه، حرف و شعار و افشارگری می‌کند، خیلی قابل اعتماد و اعتنا نیست.