ما وبلاگنویسها به کامنت زندهایم… نسبت کامنت به وبلاگنویس، مثل نسبت بنزین به ماشین میماند… یا مثل نسبت پسگردنی به بچه فضول… یا مثل چلوکباب و آدم قحطی زده…. خلاصه اینکه عنصر حیاتی برای ادامه بقای وبلاگ نویس است… ما کامنت دوست داریم، به کامنتنویس احترام میگذاریم، به نظراتشان عمل میکنیم و هر از چندگاهی به رسم گذشته، خودمان را کنترل کیفی میکنیم…
کامنتگذارها فرمودهاند که ما تازگیها خیلی “بیتربیت” شدهایم… فحش و فضیحت شده مثل نقل و نبات برایمان… یک جمله دوازده کلمهای مینویسیم و حدود ده تای آنها دری وری است و به راحتی همان جمله میتواند هفت هشت نفر را به بلوغ جسمی برساند… همین شده که احساساتشان جریحهدار شده است… فلذا از این پس، هیچ کلمه رکیکی را خرج این وبلاگ نمیکنیم… مودب میشویم… یک طوری مینویسیم که به راحتی بتوانید حتی با نوزادتان هم بیائید اینجا و بخوانید و هیچ نگران باز شدن گوش و چشمش نباشید… این از این…
یک گل گلابی فرمودهاند که “ما خارج رفتهها”، خودمان را زدهایم جای سوپرمن و دائم نقش منجی هموطنان داخل کشور را بازی میکنیم و دائم میزنیم خدا نکرده توی سر آنها…. رویم به دیوار… چشم… از این به بعد سوپرمن هم نمیشویم… اینقدر هم فخر به شما داخلیها نمیفروشیم… خودمان به تنهایی و برای خودمان از خارج بودنمان لذت میبریم و ریز ریز و نخودی میخندیم…
گفتهاند غیبت هم زیاد میکنیم از این و آن…. از این رفیقمان که آمده پیشمان مثلا… یا همکار مودیمان… یا همکار بوگندویمان… یا حتی غیبت سگها را هم میکنیم… این رفتارمان هم چندشآور است… آنهم به چشم…
قبلتر هم چند نفری هشدار دادند که جای ذکر مسائل زیرپتوئی و زیر شکمی هم توی وبلاگ نیست…. جایشان همان زیر پتو و لحاف است و این مسائل نباید در ملا عام لوث بشوند… و اساسا بشر مشکلات بزرگتری دارد و اینها به مثابه زر مفت هستند…. آنهم به چشم…
خلاصه اینطوری شده که من الان متحول شدهام و از آنجایی که انسان مشتریمداری هستم و به جان عزیز خودتان اصلا راضی نمیشوم که دل هیچ بشری شکسته بشود و هم اینکه من “گوشتبرادرخور”هم نیستم، از این پس در خودم و این وبلاگ تحول عظیمی ایجاد میکنم… درست مثل اینکه یک کلاب شبانه را بگویم و جایش یک چلوکبابی با محیطی کاملا خانوادگی بسازم…
یک دایره باادبی از واژگان برای خودم خلق میکنم…به دکتر هلاکوئی گوش میدهم… نوار قصه و الهی قمشهای هم توی برنامه کاریام است… سریال در پناه تو هم گزینه مناسبی است… خلاصه این اولین پست بعد از تحولمان است:
***
برشی نورانی از یک روزمرگی ساده
امروز صبح از خواب برخاستم و دیدم که نور خورشید به سان الماس به داخل تابیده است. پرده را کنار زدم و دیدم که جورج -رفتگر مهربانمان- دارد خیابان را جارو میزند… خودم را به او رساندم و در آغوشش کشیدم و به او چای و نان و پنیر تعارف کردم … همسایهمان، سگاش را برای قدم زدن بیرون آورده بود… خودش و سگش را در آغوش کشیدم… به سگش هم کمی نان و پنیر و چای تعارف کردم و او هم خورد…
لباس پاکیزهام را پوشیدم و با سرعت مجاز و با لبخندی به وسعت دشتها، به سمت محل کارم رانندگی کردم… برای پلیس خستهدل، دستی به نشان دوستی تکان دادم… برایش کمی نان و پنیر و چای پرت کردم تا بخورد… بعد هم رسیدم به سر کارم…همه همکاران مرد را به آغوش کشیدم و حالشان را جویا شدم… به همکاران زن هم فقط سلام کردم… به همه نان و پنیر تعارف کردم… همه همکارانم خندان بودند… همه مودب هم بودند… کسی از خودش صدای نامربوطی هم در نمیآورد… هشت ساعت با لذت آنقدر کار کردم تا مانیتورم سوخت… برگشتم به خانه… فرزندم دوان دوان به استقبالم آمد… کمی از جیبهایم نقل درآوردم و به او دادم… خندید… همسایهمان و سگ باوفایش از قدمزدن برگشتند… باز همدیگر را سه نفری به آغوش کشیدیم…
بعد فرزندم آمد و سوال کرد که پدر، بچه چطور به دنیا میآید؟… بعد من توضیح دادم که اول پدر و مادر دعا میکنند که بچهدار بشوند… بعد هم لکلکهایی که منقار و گردن نیرومندی دارند، بچه را از پشت کوهی بلند به نیش میگیرند و به پدر و مادر اهدا میکنند… و او شادیکنان به بازی خودش ادامه داد…
آخر شب هم او را به رختخواب بردم و خوابید… من هم روی کاناپه خوابیدم و چون هوا متعادل بود، هیچ پتوئی هم روی خودم نگذاشتم… و همینطور که به دباکبر و دب اصغر خیره شده بودم و خوشبختیهایم را میشمردم به خواب فرو رفتم…
***
از این پس اینطوری مینویسیم… چطور است؟
