من یک آرزویی دارم که هیچ جایی بجز این وبلاگ نمیتوانم پرده از آن بردارم و به هیچ کسی هم جرات گفتناش را ندارم… چیزی فراتر از یک آرزوی معمولی است… یک فانتزی است…
من همیشه آرزو داشتهام که یک روانپزشک باسواد، علاف و بینیاز از پول پیدا کنم و خودم را به دستش بسپرم و او هم ساعتها با فراغ بال درون من را کنکاش کند و مثل یک بچه ، وسط ساحل ِ شنی ِ روح و روان من، شنبازی کند و ”چیز” کشف کند… شک ندارم همین الان، شما متوهم این موضوعید که لابد من مشکل روح و روان دارم یا خلم یا اینکه پا از گلیمتان درازتر کردهاید و فکر میکنید که من دیوانهام…
ببینید… همه آدمها درست شبیه به ماشینهای شهر تهران میمانند که نمالیده و تصادفنکردهشان وجود ندارد و محال ممکن است که شما یک ماشین “فنیسالم-بدنهسالم” را پیدا کنید… آدمها هم مشمول همین قانون هستند و به مجرد تولدشان، مورد عنایت روزگار واقع میگردند و مالیده و فرسوده میشوند و خلاصه اینکه ناملایمات و کمبودهای زندگی، حفرههای کوچک و بزرگی درون آدم میسازند که بعضی از آنها ممکن است خود ِ آدم را هم ببلعند… پس چه اشکالی دارد که آدمیزاد، همینطور که دماغ و سی.نه و گونه و شکم و فتق و آپاندیس خودش را به دست دکتر میدهد تا با آن ور برود و معالجهاش کند، گاهی وقتها روح و روانش را هم به دست غیر بسپرد که آن را جلا بدهد و سوراخهای مخوف را پیدا کند و اینها؟ الان شما قانع شدید؟ عمرا اگر قانع شوید… مرغ شما رسما یک پا دارد و لابد فقط دیوانگان به روانپزشک مراجعه میکنند…
همیشه تصور میکنم که بالاخره پزشک مورد نظر، که یک زن است را پیدا میکنم (زن است چون فقط زنها بلدند بشنود و مردها عموما فقط زر میزنند)… لابد یک زن چهل ساله است که موهای پرکلاغی دارد و چشمهایش هم پر ازنبوغ هستند (چهل ساله است چون چهل سالگی اوج هوش یک زن است و موهای پرکلاغی هم فقط یک حدس است جهت مجسم کردن خیالاتم)… لابد یک مطب تاریک دارد با یک کاناپه چرمی قهوهای که من روی آن دراز میکشم با چشمهای بسته و آن زن چهل ساله روی یک صندلی لهستانی کنار من مینشیند و اینطور شروع میکند : “بگو”…
من هم لابد از این شروع میکنم که من،”نه”گفتن را بلد نیستم و این موضوع همیشه درون من را زخمی میکند… وقتی آدم بلد نباشد به چیزی که برخلاف میل باطنیاش است، “نه” بگوید، یعنی اینکه در صف اهمیت آدمها، خودش را نفر ِ آخر فرض کرده… یعنی همه را به خودم ترجیح میدهم… یعنی من با خودم و دیگران صادق نیستم… دقیقا همین است… من صادق نیستم… مثل همین چند روز پیش که یکی از من خواست که عکاسی مراسمشان را انجام بدهم… من عکاسی دوست دارم ولی نه عکاسی مراسم… این را توی دلم گفتم و به جای اینکه یک “نه” به او بگویم، خندیدم و گفتم چشم… به او دروغ گفتم که من این کار را دوست دارم… آره دکتر جان… من یک دروغگو هستم که “نه” را از فرهنگلغاتم دزدیدهاند… اصلا بلد نیستم عدمعلاقه خودم را نشان بدهم… اگر یک احمقی برایم یک جوک فکسنی و خنک تعریف کند، من خودم را مجاب میکنم که باید تا سرحد مرگ برای آن بخندم… باز هم یک دروغ دیگر دکتر جان… به احمق جان دروغ میگویم که جوکات بامزه بود… همه اینها را که گفتم، ابتدائیترین نشانههای خودانکاریام هستند…
بعد هم لابد خانم دکتر بلند میشود و کنار پنجره بارانزده میایستد و از آن بالا، خیابان و ماشینهای خیس را نگاه میکند و اینبار میگوید : “ادامه بده”…
بعد هم من از این پهلو به آن پهلو میشوم و ادامه میدهم که این خودانکاری همهجا خودش را نشان میدهد… اگر پای معامله وسط باشد… اگر پای سلامتیام وسط باشد… اگر پای وقتم وسط باشد… هر کجا که باشد، خودم را میکشانم ته صف ذینفعان و مثل یک پدر خشن، تمام ناخشنودی خودم را میکشم… این یعنی من هیچم…
بعد هم خانم دکتر تند از پشت پنجره برمیگردد روی صندلیاش و صورتاش را جلو میآورد و میپرسد “از قدیمترها بگو”…
خب… اینکه من از قدیمتر چه میگویم و در عنفوان جوانی ِ من چه رازی نهفته است، فقط به من و خانم دکتر مربوط میشود… فقط خواستم قسمتی از فانتزی خودم را برایتان بازگو کنم… و از آنجایی که ما (یعنی بنده و شما) انسانهای متمدن و فرهیختهای هستیم (و همین وبلاگخوانی و وبلاگنویسی نشانه فرهیختگی ماست)، لذا انتظار دارم که همانطور که من به فانتزیهای شما نمیخندم، شما هم به مال من نخندید (منظور فانتزی من بود)…
شما هم خوب به خودتان نگاه کنید… شک نکنید که به راحتی میتوانید چند حفره به این بزرگی (مثلا قد ِ یک گردو) درون خودتان پیدا کنید… اما خوب… من و شما (یعنی ما) فکر میکنیم که روانپزشک در زندگی یک آدم معمولی (معمولی متضاد دیوانه) محلی از اعراب ندارد… ندارد که ندارد.. به فلانم که ندارد… من فقط خواستم بگویم که این شده آرزو برای من که یک دکتر حرفگوشکن (و نه حراف) پیدا کنم با مشخصات فوق، تا من را حلاجی کند… اصلا من را برای خودم تشریح کند… پول هم نمیدهم. همین…