ناخدا کشتی را ول نمی‌کند

یک
زبانم قاصر است به مولا…  به موی‌تان قسم  اگر می‌دانستم که حسینیه ما این همه علمدار غیرتی دارد، محال ممکن بود که پست قبلی را بنویسم…  حال دیروز تا امروزم، زمین تا آسمان با هم توفیر دارد (تو روح هر کسی که ما را “مودی” فرض کند)… بنازم به سر انگشتان تک تک کسانی که قوت قلب را لقمه کردند و گذاشتند توی دهانمان…

ماجرای من شده بود مثل کاپیتان این کشتی لکنته که هفته پیش با یک صخره شاخ‌به‌شاخ شده  و جر خورده  و چپ شده  و لنگ‌هایش به عرش رفته  و ته آن سوراخ شده بود(سلام عرض می‌کنم حضور تمام  عزیزان حشرزده که با سرچ کلمات  جر خوردن و لنگ به هوا رفتن و سوراخ، به اینجا رسیده‌اند و ما را سرافراز کردند)… بعد هم مثل همان کاپیتان دم‌مان را داشتیم روی کول‌مان  می‌گذاشتیم و فرار را بر قرار ترجیح می‌دادیم… وامصیبتا… کاپیتانی که کشتی‌اش را رها کند که کاپیتان نیست… فوق‌اش لبوفروش باشد… من باید از کاپیتان تایتانیک پیروی کنم که خودش را به سکان کشتی بست تا هردویشان با هم غرق شوند… گو اینکه حکما در آن فیلم، “رز” تمام هوش و حواستان را برده بوده و اصلا توجهی به کاپیتان مفلوک نیانداخته‌اید… اما سرنوشت‌اش همان بود که گفتم… خودش را بست به سکان و  خلاص…

من هم به تبع آن، خودم را با کابل (به سکون ب و نه ضمه) به سر در اینجا می‌بندم تا جائی نروم… ما که لبوفروش نیستیم که گار‌ی‌مان را هر دم دقیقه با یک هل جابجا کنیم و شما هم که چلوکباب‌خورید و نه لبوخور….دقیقا خودم هم مفهوم این دو خط آخر را نفهمیدم و احتمالا مفاهیم عمیق آن به قرینه تخ.می حذف شده‌اند… اما نهایتا منظور این بود که تا آخرین نفس مثل فلان پشت ماجرا هستیم و ترک میدان نمی‌کنیم و به فلان آدمهای سایکو می‌خندیم… این ازاین…

دو
بله من هم فیلم و عکس آن خانم  گل را دیدم و هیچ نظری هم ندارم و از عموم دوستان همیشه در صحنه که در مورد تمامی چیزهای صحنه‌دار، فضل و فضولات خود را  در حلق ملت خارج صحنه فرو می‌کنند، خواهشمندیم که calm down …

سه
نهایتا هم اینکه باور کنید این قر و قمیش‌هایی که گاه‌گاه می‌آئیم، جهت روشن کردن خوانندگان خاموش یا خاموش کردن خوانندگان روشن یا اساسا هر گونه فعالیتی که به روشنائی مربوط می‌شود  نبوده، نیست و نخواهد بود و دردوبلای شما  دو بامپی بخورد توی سر هر چه روان‌پریش است.

سوال

چند ماهی می‌شود که یک سوال برایم پیش آمده و هنوز جواب درستی برای آن پیدا نکرده‌ام… نهایتا به این نتیجه رسیدم که شاید مطرح کردن آن در اینجا، من را به یک جواب منطقی برساند… شاید هم نه… من  دوست دارم آدرس این وبلاگ را عوض کنم… به عبارتی اسباب‌کشی کنم… دلیل این کار هم خیلی واضح است که برای‌تان خلاصه‌اش می‌کنم… بیشتر از پنج سال است که اینجا می‌نویسم و نتیجه آن چیزی حدود پانصد نفر بازدید روزانه و دوهزار و خورده‌ای  خواننده گوگل ریدری است… دقیقا نمی‌دانم چند نفر خواننده دارم ولی این را می‌دانم که یک سری خواننده قدیمی دارم که من و آنها و این وبلاگ همه با هم بزرگ شده‌ایم… یک سری هم خواننده دارم که جدید هستند ولی انگاری خیلی وقت است که با همیم… این‌ها همه به من لطف دارند و من هم خیلی آن‌ها را دوست دارم… ولی جامعه آنلاین در جمع جامعه‌ای است که آدم مریض در آن زیاد رفت و آمد می‌کند و این فقط مختص به جامعه ایرانی‌ها نیست و همه جا مثل آن به وفور پیدا می‌شود… حالا اینکه تابوها در جامعه‌ ما وسیعتر هستند و آیتم‌های بیشتری را پوشش می‌دهد که مزید بر علت… آدم تا حدی می‌تواند به لگدزدن این آدم‌های مریض بی‌محلی کند و کار خودش را ادامه دهد… اما از یک جایی به بعد تحملش سخت است و استرس مجازی ایجاد می‌کند… مخصوصا برای من که آدم دل‌گنده‌ای نیستم… شاید خیلی برای شما این حرف من ملموس نباشد اما اگر چند سال وبلاگ نویسی کنید، احتمال اینکه هم‌رای بشویم زیاد است…همین عامل باعث کناره‌گیری خیلی از وبلاگ‌نویس‌ها شده است… و خود من هم ید طولایی در تعطیل کردن اینجا داشته‌ام و هر بار دست از پا درازتر برگشته‌ام… چون من به نوشتن محتاجم… وگرنه هیچ کسی حاضر نیست که دفتر خاطرات خودش را متلاشی کند… فقط خستگی باعث آن می‌شود… من هم خسته‌ام…

از طرفی بستن راه‌های ارتباطی بین خودم و دوستانم (خوانندگانم)  به منظور بای‌پس کردن انسان‌های مریض، خیلی دلچسب نیست چرا که من به این راه‌های ارتباطی هم محتاجم و نوشتن بدون داشتن این مجراها، کار درستی نیست و بی‌احترامی به خواننده است… فلذا در فکر این هستم تا جابجا بشوم و به نحوی آدرس جدید را به انسان‌هایی که مریض نیستند برسانم…. چطوری؟ نمی‌دانم… این دقیقا سوال من است…بهترین راه جابجایی چیست؟ هر کمک و همفکری مایه امتنان است.

مطب تاریکم آرزوست

من یک آرزویی دارم که هیچ جایی بجز این وبلاگ نمی‌توانم پرده از آن بردارم و به هیچ کسی هم جرات گفتن‌اش را ندارم… چیزی فراتر از یک آرزوی معمولی است… یک فانتزی است…

من همیشه آرزو داشته‌ام که یک روان‌پزشک باسواد، علاف و بی‌نیاز از پول پیدا کنم و خودم را به دستش بسپرم و او هم ساعت‌ها با فراغ بال درون من را کنکاش کند و مثل یک بچه ، وسط ساحل ِ شنی ِ روح و روان من، شن‌بازی کند و  ”چیز” کشف کند… شک ندارم همین الان، شما متوهم این موضوعید که لابد من مشکل روح و روان دارم یا خلم یا اینکه پا از گلیم‌تان درازتر کرده‌اید و فکر می‌کنید که من دیوانه‌ام…

ببینید… همه آدم‌ها درست شبیه به ماشین‌های شهر تهران می‌مانند که نمالیده و تصادف‌نکرده‌شان وجود ندارد و محال ممکن است که شما یک ماشین “فنی‌سالم-بدنه‌‌سالم” را پیدا کنید… آدم‌ها هم مشمول همین قانون هستند و به مجرد تولدشان، مورد عنایت روزگار واقع می‌گردند و مالیده و فرسوده می‌شوند و خلاصه اینکه ناملایمات و کمبود‌های زندگی، حفره‌های کوچک و بزرگی درون آدم می‌سازند که بعضی از آن‌ها ممکن است خود ِ آدم را هم ببلعند… پس چه اشکالی دارد که آدمیزاد، همینطور که دماغ و سی‌.نه و گونه و شکم و فتق و آپاندیس خودش را به دست دکتر می‌دهد تا با آن ور برود و  معالجه‌اش کند، گاهی وقت‌ها روح و روانش را هم به دست غیر بسپرد که آن را جلا بدهد و سوراخ‌های مخوف را پیدا کند و اینها؟ الان شما قانع شدید؟ عمرا اگر قانع شوید… مرغ شما رسما یک پا دارد و لابد فقط دیوانگان به روان‌پزشک مراجعه می‌کنند…

همیشه تصور می‌کنم که بالاخره پزشک مورد نظر، که یک زن است را پیدا می‌کنم (زن است چون فقط زن‌ها بلدند بشنود و مردها عموما فقط زر می‌زنند)… لابد یک زن چهل ساله است که موهای پرکلاغی دارد و چشم‌هایش هم پر ازنبوغ هستند (چهل ساله است چون چهل سالگی اوج هوش یک زن است و موهای پرکلاغی هم فقط یک حدس است جهت مجسم کردن خیالاتم)… لابد یک مطب تاریک دارد با یک کاناپه چرمی قهوه‌ای که من روی آن دراز می‌کشم با چشم‌های بسته و آن زن چهل ساله روی یک صندلی لهستانی کنار من می‌نشیند و اینطور شروع می‌کند : “بگو”…

من هم لابد از این شروع می‌کنم که من،”نه”گفتن را بلد نیستم و این موضوع همیشه درون من را زخمی می‌کند… وقتی آدم بلد نباشد به چیزی که برخلاف میل باطنی‌اش است، “نه” بگوید، یعنی اینکه در صف اهمیت آدم‌ها، خودش را نفر ِ آخر فرض کرده… یعنی همه را به خودم ترجیح می‌دهم… یعنی من با خودم و دیگران صادق نیستم… دقیقا همین است… من صادق نیستم… مثل همین چند روز پیش که یکی از من خواست که عکاسی مراسم‌شان را انجام بدهم… من عکاسی دوست دارم ولی نه عکاسی مراسم… این را توی دلم گفتم و به جای اینکه یک “نه” به او بگویم، خندیدم و گفتم چشم… به او دروغ گفتم که من این کار را دوست دارم… آره دکتر جان… من یک دروغ‌گو هستم که “نه” را از فرهنگ‌لغاتم دزدیده‌اند… اصلا بلد نیستم عدم‌علاقه خودم را نشان بدهم… اگر یک احمقی برایم یک جوک فکسنی و خنک تعریف کند، من خودم را مجاب می‌کنم که باید تا سرحد مرگ برای آن بخندم… باز هم یک دروغ دیگر دکتر جان… به احمق جان دروغ می‌گویم که جوک‌ات بامزه‌ بود… همه این‌ها را که گفتم، ابتدائی‌ترین نشانه‌های خودانکاری‌ام هستند…

بعد هم لابد خانم دکتر بلند می‌شود و کنار پنجره باران‌زده می‌ایستد و از آن بالا، خیابان و ماشین‌های خیس را نگاه می‌کند و این‌بار می‌گوید : “ادامه بده”…

بعد هم من از این پهلو به آن پهلو می‌شوم و ادامه می‌دهم که این خودانکاری همه‌جا خودش را نشان می‌دهد… اگر پای معامله وسط باشد… اگر پای سلامتی‌ام وسط باشد… اگر پای وقتم وسط باشد… هر کجا که باشد، خودم را می‌کشانم ته صف ذینفعان و مثل یک پدر خشن، تمام ناخشنودی خودم را می‌کشم… این یعنی من هیچم…

بعد هم خانم دکتر تند از پشت پنجره برمی‌گردد روی صندلی‌اش و صورت‌اش را جلو می‌آورد و می‌پرسد “از قدیم‌تر‌ها بگو”…

خب… اینکه من از قدیم‌تر چه می‌گویم و در عنفوان جوانی ِ من چه رازی نهفته است، فقط به من و خانم دکتر مربوط می‌شود… فقط خواستم قسمتی از فانتزی خودم را برایتان بازگو کنم… و از آنجایی که ما (یعنی بنده و شما) انسان‌های متمدن و فرهیخته‌ای هستیم (و همین وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌نویسی نشانه فرهیختگی ماست)، لذا انتظار دارم که همان‌طور که من به فانتزی‌های شما نمی‌خندم، شما هم به مال من نخندید (منظور فانتزی من بود)…

شما هم خوب به خودتان نگاه کنید… شک نکنید که به راحتی می‌توانید چند حفره به این بزرگی (مثلا قد ِ یک گردو) درون خودتان پیدا کنید… اما خوب… من و شما (یعنی ما) فکر می‌کنیم که روان‌پزشک در زندگی یک آدم‌ معمولی (معمولی متضاد دیوانه) محلی از اعراب ندارد… ندارد که ندارد.. به فلانم که ندارد… من فقط خواستم بگویم که این شده آرزو برای من که یک دکتر حرف‌گوش‌کن (و نه حراف) پیدا کنم با مشخصات فوق، تا من را حلاجی کند… اصلا من را برای خودم تشریح کند… پول هم نمی‌دهم. همین…