الف
بله… پست قبلی را پاک کردم… لابد توی دلتان دارید میگوئید “هه، یارو تعادل روانی ندارد”… خب بگوئید… اصلا عدم تعادل، خودش یک جورهایی تعادل است… مثل جنگل که در اوج بیقانونیاش، با قانون جنگل اداره میشود… بیقانونی هم خودش عین قانون است و عدم تعادل هم حکما عین تعادل…
ب
عکاسی را دوست دارم… خیلی… حتی بیشتر از قرمه سبزی… یک کوله دارم به این بزرگی (دستهایتان را به اندازه دو برابر عرض شانههایتان باز کنید با بفهمید به چه بزرگی…تقدم با آدمهای سینهکفتری)… پر از دنگ و فنگ عکاسی… از قدیم عکاسی را دوست داشتم… مثلا بیست سال پیش… همان وقتهایی که قد ِ یک لانه لکلک روی سرم مو داشتم… یک دوربین زنیط هم داشتم… نمیدانم چرا ترجمهاش کرده بودند زنیط و نه زنیت… به من چه… عکس خوب میگرفت… حالا که عکسهایش را نگاه میکنم، میبینم که آدمها، در عکسهای زنیط جوانترند… شاید هم چون مال بیست سال پیش بودهاند… به هر حال الان یک دوربین خفن با چند لنز دراز دارم… اما هنوز معتقدم که این دوربین جدید، آدمها را پیرتر میاندازد…
پ
یکی از دوستهایم زنگ زد… از ایران… بعد از دو سال… حرف زدیم… زیاد… اینقدر که کارت تلفناش پکید و مکالمه نصفه و نیمه قطع شد… حتی فرصت نشد ازش تشکر کنم که زنگ زده… زنگ زدن تشکر دارد؟… دارد… برای من دارد… زنگ زدن برای من مثل تعارف کردن یک بشقاب قرمهسبزی جاافتاده است… خودتان بفهمید که چقدر لذیذ است… شماره تلفنم را گم کرده بوده… برایش ایمیل زده بودم و شمارهام را دادم… بعد من ترسیدم که تلفنم را گم کرده… تلفن گم کردن به مثابه گم شدن خود آدم است لابلای شلوغیهای زندگی… بعد هم چون من اینجا هستم و آنها آنجا و نمیتوانم خودم را نشان بدهم و خودم را از لای چرخدندههای زندگیشان کنار بکشم، پس گم میشوم…لای ذهن درگیر به روزمرگیشان، له و ناپدید میشوم… اما این یک واقعیت است.
ت
ساناز از ایران برگشته… قرار است دست چند نفر دیگر از بچهها را بگیرد و چهار ساعت رانندگی کند به سمتِ جنوب و من هم دست بر و بچههای خودم را بگیرم و چهار ساعت رانندگی کنم به سمت ِ شمال… بعد هم یک جایی لای جنگلها، چند نفری خودمان را گم کنیم و دو سه روزی نفس بکشیم… قرار را همینطوری دو سه ماه پیش روی هوا و توی تلفن با هم گذاشتیم… اصلا نمیدانم یادش مانده یا نه؟ ساناز، برنامه به راهه هنوز؟
ث
حال و هوای من همیشه شبیه موجهای سینوسی است… بالا میروم… گاهی تا مثبت یک… سرحال میشوم… چون دنیا را از آن بالا میبینم… اصلا مثبت یک بودن خوب است… اما زندگی، یک آدم حسود است که نمیگذارد زیاد آن بالا بنشینی…با یک درکو.نی میفرستدت پائین… من امروز آن پائینم… ته دره، روی منفی یک دارم قل میخورم و نمنم عقب و جلو میشوم… هیچ تصوری هم از ماهیت “خوببودن” ندارم… وقتهایی که آن بالا هستم، حالم از آدمهای پائین بهم میخورد… از بس که نفسشان (به سکون ف) علاف و پوچ است و نفسشان (اینبار به فتحه ف) دلگیر و خاکستری است…
ج
تازگیها به این کشف نائل شدم که کلمهها وقتی نوشته میشوند، اخته میشوند و اصلا ابزار مناسبی برای انتقال احساسات نیستند… کلمه باید با گوشت زبان آدم تفت داده شود تا حس بدهند… همین است که یک “دوستت دارم” نرم و یواش و زیر لاله گوش، زورش به یک دفتر چهل برگ پر از مثنوی عاشقانه میرسد… ایضا همین ماجرا برای پست وبلاگی… من امروز اگر تا خود ِ حرف “ی” برایتان بند و آیتم بنویسم و کل حروف انگلیسی و لاتین را هم پشتبند آن بیاورم، باز نه شما میفهمید که من چه مرگم است و نه خودم خیالم راحت میشود که ماجرا را منتقل کردهام… اما اگر ۱۰ ثانیه بیایم جلوی دوربین و دو کلوم حرف بزنم، کل ماجرا حل میشود… اما خب… کراهتِ فیس (بر وزن غیر)، اهرمی است سنگین برای بیاثر کردن واگویهها و به بیراهه کشاندن پروسه انتقال مفاهیم و علاج بیمار…
چ
این روزها روی یک پروژه خیلی مهلک و کشنده کار میکنم… طراحی یک پل ِ معوج، وسط شهر و ساختمانهای معوجتر… شرکتمان سال ۱۹۹۲ این پروژه را گرفته و بعد هم خورده به گیر و بندهای دولتی و نقصان بودجه و اینها… بعد از ۲۰ سال پروژه دوباره راه افتاده و عدلی خورده به پست من… سال ۱۹۹۲ که من آنهمه مو داشتم و با زنیط (همان زنیت)، بیتا دختر همسایه را رصد میکردم، روحم هم از این پروژه خبر نداشت… من اسمش را گذاشتهام کمین حوادث… پلنگ این پروژه، بیست سال به کمین من نشسته بوده و امروز بعد از بیست سال و ۱۲۰۰۰ کیلومتر دورتر از خانهام، من را به چنگ خودش انداخت… یا همان تصویر سازی دراماتیک از یک اتفاق ساده…
ح
این پست، جای پست قبلی بود که پاک شد… انگاری که طلبی هست و طلبکارش پاشنه در را کنده باشد… اما نه… بگذارید به حساب الاغ ِ هار ِ درون که هر وقت یونجه بیشتر به او میرسد، زمین و آسمان دلمان را به هم میدوزد… بس که خیاط قابلی است… تو بیا و من را به آغوش بکش.
