۴۰۹

چند هفته‌ پیش تولد مادرم بود. خاله‌ام برایش یک پازل هزار‌تکه‌ای کادو گرفته و فرستاده دم خانه‌. همه‌ی خانواده‌ می‌دانند که روحیه‌ی مادر من اصلا با قرنطینه سازگاری ندارد و خانه‌ ماندن برای او مثل این است که مارکوپولو بشود مسئول بایگانی اداره‌ی ثبت و احوال. یک جا بودن برایش طاقت‌فرساست. پازل بهترین گزینه بود. یک پازل هزار تکه‌ای که دریا داشت و ساحل و عقاب. همان روز پازل را باز کرده و تکه‌هایش را ریخته روی میز ناهارخوری و شروع کرده به چیدن. پدرم می‌گوید از وقتی بساط پازل پهن شده، میز ناهارخوری نداریم. نداشتن میز ناهارخوری در خانه‌ی ما فقدان بزرگی است. میز ناهارخوری قلب خانه است. روی آن سه وعده غذا می‌خوریم. از بیرون که می‌آییم کلید و موبایل و محتویات جیب‌هایمان را روی آن خالی می‌کنیم. تصمیمات بزرگ زندگی‌ را پشت آن می‌گیریم. تصمیم به ازدواج. تصمیم به خریدن رنو ب پنجاه و دو. فروختن خانه‌ی حبیب‌اله. مهاجرت. عدم حمایت از احمدی‌نژاد. تصمیم به این‌که  ناهار چی بخوریم. تصمیم به فروش رنو ب پنجاه دو. احتمالا هیتلر هم مثل ما یک میز ناهارخوری درخور داشته که توانسته دنیا را فتح کند. حالا قلب خانه تبدیل شده به پادگان مادرم برای چیدن پازل. در واقع میز تبدیل شده به مغز خانه و محل تصمیمات منطقی‌ای که ماحصل آن یک تصویر واحد از دریا و ساحل و عقاب است.

امروز باهاشان تصویری حرف زدم. دوربین را برد بالا و پازل تکمیل شده را نشان داد. دیروز تا دم صبح با نگار میز را دوره کرده‌اند و تکمیلش کرده‌اند. الحق هم قشنگ شده بود. یک تصویر واحد از دریا و ساحل و عقاب. اما جای یک مهره خالی بود. مادرم گفت توی جعبه فقط ۹۹۹ مهره بوده است و نه هزار تا. حالا مانده‌ایم که جای خالی‌اش را چطور پر کنیم. مادرم می‌خواهد آن را قاب کند و معتقد است که پازل باید تکمیل باشد و تا هزار مهره‌اش کنار هم نباشند، پشت شیشه‌ی قاب نباید برود. نگار معتقد بود که همه‌اش را به هم بریزیم و یکی دیگر بخریم و از اول بسازیم و قاب بگیریم. پدر قاطعانه گفت نه و نظرش را در نطفه خفه کرد. تا کی بشقاب‌مان را بگذاریم روی زانو و قیمه بخوریم؟ گفتیم با مقوا مهره‌ی گم شده را ببریم و نقاشی کنیم و بچسبانیم سر جای مهره‌ی مفقود. اما این نظر هم به دل نمی‌نشیند و هر چقدر آن را خوب درست کنیم باز هم معلوم است که از خانواده‌ نیست. مثل حضور یک بادمجان است در جمع ۹۹۹ خیار. من نظرم را قاطعانه همان اول دادم. گفتم جای خالی‌اش را پر نکنید و همان‌طوری قابش کنیم. حالا سکان عقاب نباشد. در عوض خیلی سورآل است. بعدها که کرونا رفت، هر مهمانی که آمد، از ظن خودش یار آن مهره‌ی گم شده می‌شود. اصلا به نظر من نبودن آن مهره خیلی با معنی‌تر از بودنش است. خیلی وقت‌ها تا نباشیم، معنی پیدا نمی‌کنیم. مثلا ما امروز دو دقیقه در مورد این ۹۹۹ مهره حرف زدیم که به‌به چه تصویری درست کرده‌اند. اما در عوض یک ساعت در مورد آن مهره‌ی گم‌شده نظر دادیم. اصلا به نظر من وزن رفتگان خیلی بیشتر از وزن ماندگان است. لااقل در فرهنگ و عرفان شرق. من از همین الان شرط می‌بندم که اولین سوال ۹۹ درصد از بینندگان این تابلو این است که “اوا… این یه تیکه چرا نیست؟”.

اما خب. نظرم مردود اعلام شد. پدرم گفت یک قاب کت و کلفت برایش سفارش می‌دهد که کل سکان عقاب و مهره‌ی مفقوده را بپوشاند. صورت مساله را پاک کردیم. اما من هنوز نظرم به اهمیت رفتگان در فرهنگ است. کانون داستان‌ها و رشادت‌ها و زیبایی‌ها و کلمات قصار و تعمق و تعقل فقط مردگان و رفتگان است. اصلا بابت همین است که پیامبر زنده وجود ندارد. همه جای خالی دندان کشیده شده را بیشتر از ۳۱ دندان باقیمانده می‌بینند. خدا کند قاب مناسب گیرشان نیاید و همان‌طور سورآل پازل را بکوبند به دیوار. اسم تابلو را هم بگذارند فقدانِ پربارتر از حضور.

۴۰۸

اهواز که بودیم برای فرار از برنامه‌های ملال‌آور تلویزیون ایران، دست به دامان شبکه‌های عراق و کویت می‌شدیم. پدرم شش متر لوله‌ی گالوانیزه خریده بود و مثل علم کوبیده بود روی پشت‌بام. یک آنتن هیئتی هم وصل کرد به نوک آن. آن‌قدر ارتفاع داشت که امواج تمام شبکه‌های حوزه‌ی خلیج فارس را می‌بلعید. یک بار شبکه‌‌ی عراق مسابقه‌ی دومینو پخش کرد. برای من که تا حالا دومینو ندیده بودم برنامه‌ی مهیجی بود. این‌که چند آدم هفته‌ها وقت بگذارند و چند صد هزار مهره را کنار هم بچینند و بعد با یک سر انگشت همه را بریزند. عبث‌تر از این؟

دو روز بعد رفتم بازار کاوه. ته بازار یک فروشگاه بود که مصالح ساختمانی می‌فروخت. کاشی و سرامیک و سنگ مستراح و سیفون و الخ. نصف پس‌اندازم را لقمه کردم و گذاشتم توی دهان فروشنده و به جای آن ده برگ سرامیک کف حمام خریدم. هر برگی صد تا سرامیک داشت. سرجمع هزار تا سرامیک بندانگشتی گذاشتم زیر بغلم و آمدم خانه. رفتم توی اتاقم، در را بستم و شروع کردم به چیدن دومینو با سرامیک‌های صورتی. اتاق من یک اتاق ده متری بود که معمار کج‌سلیقه نه پنجره برای آن تعبیه کرده بود و نه کانال کولر. در واقع احتمالا موقع ساختن مردد بوده که این فضا را اتاق کند یا سونا. مرداد ماه اهواز، در سونا را می‌بستم و دومینو می‌چیدم. ظهر برای ناهار و اکسیژن می‌آمدم بیرون و نیم‌ساعت بعد هروله‌کنان برمی‌گشتم داخل جهنم موعود. دو هفته بعد هم ته‌مانده‌ی پس‌اندازم را ریختم توی خندق بلای مستراح‌فروش و هزار تا سرامیک دیگر اضافه کردم به مایملکم.

شدم استاد دومینو. دست‌هایم موقع چیدن نمی‌لرزید و نفسم را به اندازه‌ی قهرمانان زو می‌توانستم حبس کنم. دو هزار مهره را ریسه می‌کردم و می‌چیدمشان تنگ همدیگر. باهاشان طرح گل و ساختمان و درخت و صندلی درست می‌کردم. ساعت‌های متوالی. بعد هم که تمام می‌شد می‌رفتم اهل خانه را صدا می‌زدم که بیایند و ویران شدن عمارت را تماشا کنند. با ناخن اشاره، یکی از دو هزار سرامیک را هل می‌دادم و همه چیز ویران می‌شد. تباه‌تر از این؟ یک پسر سیزده ساله در فضایی ده متری که دی‌اکسیدکربن نجیب‌ترین گاز موجود در هوای آن بود، هزار ساعت می‌ساخت تا لذت ده ثانیه خراب شدن را ببرد. حس می‌کنم برای من یک لذت سادیستیک در تخریب هست که در ساختن نیست. البته نه هر تخریبی. تخریبی که شکل و مسیرش دست خودم باشد. تخریبی که من را ارضا می‌کرد. به هر حال پروردگار آن دو هزار مهره بودم و آن اتاق ده متری محضر من بود. می‌ساختم و از خراب شدنش لذت می‌بردم. دوباره و صدباره. شاید هم لذت ساختن بود که دستم را می‌برد به خراب کردن. خلاصه نمی‌دانم که می‌ساختم تا خراب کنم یا خراب می‌کردم تا بسازم. مهم هم نیست. کاش لااقل معمار برای این اتاق پنجره تعبیه کرده بود.

۴۰۷

اهمیت در مبارزه است، نه در سرنوشت. این حرف تو بود جانانم. آن را سال‌ها پیش پشت یک خاور سبز خوانده بودی. روزی که داشتیم می‌رفتیم کاشان تا طلبت را زنده کنی. این جمله  انگِ آن سفر بود. همه می‌دانستیم که آن پول زنده شدنی نیست و رفته توی شکم آن مردک و کود شده تا حالا. اما برای تو خودِ مبارزه مهم بود و نه سرنوشت مبارزه. درست برعکس من که معتقد بودم اهمیت در سرنوشت است. فرق بزرگ من و تو همیشه همین بود. من همیشه به فکر ته خط بودم. تو همیشه لذت طول خط را می‌بردی. من هیچ وقت یاد نگرفتم که طول خط، زندگی است و ته خط مرگ. تو زندگی کردی و من دویدم به سمت مرگ. خوش به حال تو.

روزهای انتخابات یادت هست که برای خاتمی رز  پخش می‌کردیم بین مردم؟ بعد می‌رفتیم رستوران مسلم؟ بس که گرسنه بودیم. لای هزار نفر دیگر ریسه شدیم توی صف غذا. تا نوبت‌مان بشود و از لای پله‌های تنگ مسلم برویم بالا و ماهیچه سفارش بدهیم. بعد آن‌قدر لای میزها دور دور بزنیم تا بالاخره جای نشستن پیدا کنیم. من از ثانیه اول که می‌ایستادیم ته صف، به فکر لقمه‌ی آخر بودم که قاشقم را می‌گذارم توی سینی چرب و از ازدحام می‌زنم بیرون. اما تو در ثانیه‌ی اول فقط به فکر ثانیه‌ی اول بودی. اصلا هر ثانیه به فکر همان ثانیه بودی. نه قبل و نه بعد. من به ثانیه‌ی سیر شدن فکر می‌کردم و تو به مسیر سیر شدن. سیاست را هم همین‌طور می‌دیدی. من ناامید از اصلاحاتی که رخ نخواهد داد و تو سرمست از مبارزه برای اصلاحاتی که می‌دانستی رخ نخواهند داد. تو سیاست را زندگی می‌کردی و من هیچ. تو جمله بودی و من نقطه‌ی ته خط.

تو سرِ فرصت زندگی کردی و من بی‌توجه دویدم به سمت مرگ. تمام راه تا برسیم کاشان من به فکر آن مشتی بودم که قرار است چهار ساعت دیگر پای چشمم بامجان بکارد. تو داشتی خاور سبز را نگاه می‌کردی که پشتش نوشته بود اهمیت در مبارزه است، نه در سرنوشت. داشتی راننده‌‌اش را نگاه می‌کردی که شانه‌هایش مثل برگ‌ آکالیپتوسِ توی باد، می‌لرزید. شک نداشتی که یا سندی گذاشته‌ یا شپ‌پره که این‌طور افتاده‌ به رقصیدن. اما من هیچ کدام را ندیدم و فقط به فکر مشت مردک بودم که انتظارم را می‌کشید. انتظار سرنوشت.  ته ماجرا چه شد؟ از دید من کتک خوردیم و پول دود شد و خلاص. از دید تو تا کاشان رفتیم، بعد از عوارضی توی هوای سرد نگه داشتیم و چای خوردیم و به راننده‌ی خاور خندیدیم و رفتیم پیش مردک و کافه را به هم ریختیم و نترسیدیم و کتک خوردیم و برگشتیم. حادثه یکی بود. اما روایت من از حادثه، همان بوق ممتدی بود که فقط نشان از مرگ بیمار داشت. ولی روایت تو ترسیم زندگی‌ای بود که بیمار قبل از مرگ داشت. این کجا و آن کجا.

جانانم. تو همیشه راست می‌گفتی. اهمیت در مبارزه است، نه در سرنوشت. زندگی دقیقا همان چای داغ در هوای سرد جاده‌ی کاشان است آن‌هم چهار ساعت قبل از این‌که مشت آن مردک دنیا را سیاه کند. چه بخواهیم و چه نخواهیم آن یک مشت سرنوشت‌مان بود. سرنوشتی که اهمیت نداشت. قسمت مهم آن آهنگی بود که راننده‌ی خاور گذاشته بود. سندی یا شپ‌پره. راننده‌ای که من اصلا چهره‌اش را به خاطر ندارم. چون من همین نقطه‌ی ته خطم.

۴۰۶

بیشتر از صد روز از سقوط هواپیمای اوکراینی در تهران گذشته است. سقوط کلمه درستی نیست. سرنگون شدن دقیق‌تر است. تفاوتشان مثل مردن و کشته شدن است. زمین تا آسمان فرق دارند.  پس، بیشتر از صد روز از سرنگون شدن هواپیمای اوکراینی در تهران گذشته است. من تا امروز چهار خط نوشته به خانم صمیمی بدهکارم. معلم کلاس اولم. نه این‌که خانم صمیمی از من طلبکار باشد. نه. کسی که فرزندش را کشته باشند، اصلا برایش مهم نیست که من یا هر کس دیگر چهار خط برایش بنویسد یا ننویسد. این طلب را خودم از خودم دارم. این‌که چهره‌ی مخدوش خودم را به نوعی ترمیم کنم و بگویم که فراموش نکرده‌ام و این‌که برایش تا حالا ننوشته‌ام از بی‌قیدی‌ام نبوده است. از ناتوانی‌ام بوده‌ است. ادبیات و کلمات تا یک جایی قدرت ترجمه‌ی احساسات آدم را دارند. درست مثل جیوه‌ی توی دماسنج. دما از حدی که بگذرد دیگر دماسنج قدرت بیانش را از دست می‌دهد. بخار می‌شود. رنج ما هم همین است. از حدی که بگذرد، هیچ دیلماجی توان بیانش را ندارد. دیگر حتی اسمش رنج نیست. اسمش بهت است. کلمه کردن بهت ناممکن است. درست مثل این‌که آدم بخواهد بخار را توی مشتش بفشرد.

هنوز هم نمی‌توانم برایش بنویسم. چون من هم مثل او بهت‌زده‌ام. هنوز یک “چرا”ی بزرگ باقیمانده است که تا جوابش را نگیرم، از بهت خارج نمی‌شوم. چرا این اتفاق افتاد؟ تازه از بهت هم که خارج بشوم، تازه رنج شروع می‌شود. اما رنج قابل تحمل‌تر از بهت است. چرا که خدا ما را در رنج آفریده است و به آن عادت داریم. اما به بهت عادت نداریم و عادت نمی‌کنیم و فراموش نمی‌کنیم. ما را مبهوت کردند.

حتی تسلیت هم بهش نگفتم. تسلیت برای وقتیست که تسلایی وجود داشته باشد. اما من هیچ گزینه‌ای برای تسلی نمی‌بینم. هیچ مجازات درخوری هم به ذهنم نمی‌رسد. این‌جا قانون چشم در برابر چشم یا جان در برابر جان، آرامش را برنمی‌گرداند. حتی اگر ۱۷۶ نفر یا ۱۷۶۰ نفر یا حتی همه‌ی مقصرین را پای چوبه‌ی دار ببینیم. تسلی فقط شاید وقتی برگردد که بهتی که ما داریم را توی چشمان مقصران ببینیم. بهت اینکه ساعت شش صبح عزیزترینِ آدم زندگی‌ات را توی فرودگاه راهی کنی و ساعت هفت صبح، خبر رفتنش را بگیری. به مقصدی خیلی دورتر. برای همیشه. بهتِ نبودن همیشگی.  

خانم صمیمی باور کن که فراموش نکردم و نمی‌کنم. عالمگیرترین بیماری مسری هم که بخواهد نسل انسان را برچیند، باز هم فراموش نمی‌کنم. اگر شهاب‌سنگ بخواهد کره‌ی زمین را نصف کند باز هم فراموش نمی‌کنم. این‌ها رنجند و ماجرای ما بهت است. بین این دو تا زمین تا آسمان تفاوت هست. مثل فرق مردن است و کشته‌شدن. ما رنج نمی‌کشیم. ما بهت‌زده‌ایم و بهت فراموش نمی‌شود.

۴۰۵

بیست و خورده‌ای سال پیش دولت یک ماشین داد به پدرم. نه برای خودش. برای این‌که با آن برود اداره و برگردد. از این ماشین‌هایی که با خط نستعلیق روی در آن می‌نوشتند «استفاده اختصاصی ممنوع». یک میتسوبیشی دوکابین صفر کیلومتر. آن سال‌ها میتسوبیشی حکم عایشه را داشت در شعب‌ابی‌طالب. حکم طاووس بین قبیله‌ی کلاغ‌ها. این خاطره را هشت بار از هشت زاویه‌ی مختلف همین‌جا نوشته‌ام. اما خاطراتم ته کشیده و چاره‌ای ندارم الا تکرار خودم. پانزده سالم بود. پانزده سالگی سن بدی است. در آن سن آدم دیگر بالغ شده و عاشق می‌شود اما هنوز گواهینامه ندارد تا جلوی عشقش بتواند میتسوبیشی پدرش را براند. اما یک روز بالاخره زدم به سیم آخر و ماشین را دزدیدم. پدرم خواب بود. در اهواز بهترین زمان برای دزدی ساعت سه بعد از ظهر است. وقتی مردم زیر کولر گازی خوابیده‌اند. در آن ساعت حتی می‌شود زد زیر بغل بولدوزر و آن را دزدید؛ چه برسد به میتسوبیشی که صدای موتورش به نرمی صدای نجوای زنی زیباست در شب‌های گرم تابستان. همین‌قدر جذاب. من هم ساعت سه بعد از ظهر ماشین را دزدیدم. کلید خاکستری‌اش را از جیب پدرم درآوردم و رفتم توی حیاط. در گاراژ را باز کردم و ماشین را مثل آهویی خرامان بردم توی کوچه. همه چیز در اراده‌ی من بود. اسپارتاکوس بودم سوار بر ارابه‌ی آتشین. چهار بار سر تا ته کوچه‌ را با سرعت سه کیلومتر بر ساعت بالا و پائین کردم. شیشه‌‌ها را داده بودم پائین و نوار کاست ساندرا که گذاشته بودم توی پخش ماشین و صدایش را تا فیهاخالدون داده بودم بالا. پر از تفرعن و خرسندی. حتی کولر ماشین را هم روشن کرده بودم. من هیچ تصوری از وجود کولر در ماشین نداشتم و باورم نمی‌شد که بجز کولر گازی توی اتاق و یخچال، وسیله‌ای باشد که بشود با آن داخل ماشین را خنک  کرد. دلم می‌خواست لیدا دختر همسایه‌مان را در آن شرایط  ببینم. در واقع دلم می‌خواست که لیدا من را ببیند. که خب ندید. ساعت سه بعد از ظهر تابستان اهواز بود و لیدا هم مثل هر انسان اهل فکر دیگری زیر کولر گازی خواب بود. بالاخره ساعت سه و نیم عصر وا دادم و برگشتم جلوی خانه. در گاراژ را باز کردم. سوار ماشین شدم و با چند دقیقه حساب و کتاب و با دقت و ظرافت و لطافت، ماشین را محکم کوبیدم به در گاراژ و یک سمت ماشین را به فنا دادم. همان سمتی که نوشته بودند «استفاده اختصاصی ممنوع». که دیگر البته خوانده نمی‌شد. چون رفته بود به فنا. در ماشین مثل پوست شکلات  پیچیده بود به دور خودش و باز نمی‌شد. که البته ترجیحم این بود همان جا تا ابد بمانم و تبدیل بشوم به نفت. تا این‌که بخواهم با پدرم روبرو بشوم و به او بگویم آن ماشین نازنین که روی درش نوشته بود استفاده اختصاصی ممنوع،  دیگر خیلی نازنین نیست.  حالا بیشتر حشمت است یا ام‌کلثوم.

لیدا آن روز نیامد. نوار کاست ساندرا هم جا ماند توی ماشین. دو ضربه‌ی بزرگ که مثل شمشیر ابن‌ملجم فرود آمدند وسط فرق سرم. حالا هم از سرنوشت هیچ کدام‌شان خبر ندارم. نه می‌دانم لیدا کجاست و نه می‌دانم کدام تعمیرکار نامردی نوار کاست من را کش رفت. آن هم توی روزهایی که پیدا کردن نوار کاست و داشتن آن به اندازه‌ی عاشقِ لیدا بودن، جرم محسوب می‌شد.

۴۰۴

از روزهای جاری و وضعیت جذاب این روزها چه بنویسیم که جدید باشد و دهان آن مورد عنایت دیگران واقع نشده باشد؟ هیچ دیدگاه و نگرش و زاویه‌ی دیدی باقی نمانده است که خاکش به توبره کشیده نشده باشد. شب تا صبح و صبح تا شب توی ملک خودمان داوطلبانه حبسیم. فاصله‌ی تختخواب تا آفیس‌ دقیقا شده چهار قدم گشاد. سفر برون‌مرزی‌‌ام حمام است و شده حد ترخص و نمازم شکسته می‌شود. این‌قدر کوچک. دلم برای اتوبان هفتاد‌و‌پنج تنگ شده است. دو  سال پیش همین موقع ها نوشته بودم که من هر روز باید چند کیلومتر در اتوبان هفتاد‌و‌پنج رانندگی کنم تا برسم سر کار. اتوبان هفتاد‌و‌پنج یک اتوبان دراز است که از بالای کشور شروع می‌شود و تهش می‌خورد به اقیانوس اطلس. همین ‌قدر دراز. اما من چند کیلومتر که در آن راندم، چراغ راهنمای ماشینم را روشن می‌کنم،می‌پیچم به راست و از یکی از خروجی‌های عریضش خارج می‌شوم. ماشینم را پارک می‌کنم، با آسانسور می‌روم طبقه‌ی یازدهم و غرق می‌شوم پشت میزم. غرق در دنیای کوچک خودم. این‌ها حرف دو سال پیشم بوده است. حالا دنیایم کوچک‌تر هم شده است. البته اعتراضی ندارم. یعنی می‌ترسم اعتراض کنم و دو سال دیگر وضع خراب‌تر بشود.

مغزم هم تابع همین دنیای کوچک شده است. هر بار بهش می‌گویم چیزی بگو تا چهار خط درباره‌اش بنویسم و کیف کنم. می‌ماند و مثل بز نگاهم می‌کند. حق دارد. ماجرا بده و بستان است. خورد و خوراک درست و درمانی ندارد. نحیف شده است. اوج ابتکارش این بوده که دو هفته است دستور داده ریش‌هایم را نتراشم. هفته قبل هم مجبورم کرد همان دو شوید موی دور سرم را از ته بتراشم. قیافه‌ام شده شبیه به ابوسفیان. کوچک شدن دنیای آدم چیز بدی است. در واقع بدترین قسمت ماجرا است. سگ همسایه‌ی ما سال‌هاست که وضعش همین است. اسمش لوسی است. یک فنس نامرئی دور خانه برایش کشیده‌اند و اگر تصادفا پایش را از فنس بیرون بگذارد، قلاده‌اش یک شوک الکتریکی اساسی بهش می‌دهد و بندری می‌زند. چند سال است که چهار وجب حیاط خانه‌شان شده دنیای کوچک او. اخلاقش هم بد شده. پاچه می‌گیرد و همه را می‌خواهد پاره کند. حالا فکر کنید ما آدم‌ها هم دنیای بیرون‌مان تنگ شده و هم دنیای فکر و درون‌مان. همان اتفاقی که سالهاست فوندامنتالیست‌ها و جهادی‌ها و رادیکال‌ها از آن رنج می‌برند. دنیای کوچکی که فاصله مستراح و تختخواب و آفیسش چهار قدم گشاد است.

خلاصه اینکه تغذیه روح رو به اتمام است. اما امید زنده است. یک روز صبح بالاخره سوار ماشین می‌شوم. شاید لوسی را هم بدزدم و با خودم ببرم. آره، حتما همین کار را می‌کنم. می‌روم توی اتوبان هفتاد و پنج. آن‌قدر می‌رانم تا برسم به اقیانوس اطلس. خوبی اقیانوس بزرگی آن است. ته ندارد. جهانم را دوباره بزرگ می‌کنم. بالاخره من و لوسی این فنس نامرئی را رد می‌کنیم. لابد به اندازه یک کف دست آسمان آبی سهم ما دو نفر می‌شود. دنیا بزرگ است.

۴۰۳

خسرو جان سلام. حالا که این نامه را می‌خوانی حتما هفت کفن پوسانده‌ام و از بالای ابرهای آسمان هفتم در کنار ۷۲ حوری موعود، به تو خیره شده‌ام. نمی دانم چرا پدرت اسمت را خسرو گذاشته است. آن هم در کشوری که حرف خ را کاف تلفظ می‌کنند. اما مهم نیست. حالا که این نامه را برایت می‌نویسم در خانه قرنطینه‌ام. یک مرض واگیردار افتاده بین مردم و همه مجبوریم خودمان را در خانه حبس کنیم. حوصله‌ام سر رفته است و صرفا بابت همین حوصله سر رفتن است که دارم برای نتیجه‌ام که تو باشی نامه می‌نویسم.

خسرو جان. شاید این ویروسی که واگیر شده برای ما حکم زن‌بابا را داشته باشد اما به گمانم برای شما دایه‌ی مهربان‌تر از مادر است. بخشی از زیبایی‌هایی که نسل من برای شما آیندگان در این دنیا به ارث می‌گذارد، مدیون همین ویروس خواهد بود. این‌که حالا به زمین مجالی دادیم برای نفس کشیدن. البته نسل انسان به این راحتی دست از سر زمین بر نمی‌دارد. ما ویروس را شکست می‌دهیم و دوباره اعمال خبیثانه خودمان را از سر می‌گیریم. کلا بشر مثل موی لنگ و پاچه است. هر چقدر بیشتر آن را با تیغ بتراشند، ریشه‌اش قوی‌تر و چهره‌اش زبرتر و خراشنده‌تر می‌شود.

نتیجه‌ی عزیزم. چیزهای عجیبی این روزها اتفاق می‌افتد. همه چیز را با صابون می‌شوریم. کالباس. سیب. پنیرخامه‌ای. حتی صابون را با صابون می‌شوریم. صبح‌ها مثل اجداد چند میلیون سال قبل‌مان، دو‌بنده‌ی آبی‌مان را می‌پوشیم و می‌رویم به دنبال شکار دستمال توالت و گوشت و تخم مرغ. مردم افتاده‌اند به انبار کردن. بیچاره مرغ‌ها. این‌قدر تخم گذاشته‌اند که آنجایشان پاره شده است. من تازه فهمیده‌ام که اجداد نئوندرتالم چه کشیده‌اند. البته آنها آن را به حساب سختی نمی‌گذاشتند. تعریف زندگی برای آنها همین بوده است. اما طی همین دویست سال اخیر آن‌قدر همه چیز را کنترل کرده‌ایم که توهم بهمان دست داده که ما مالکیم و کنترل کردن همه چیز حق ماست. حالا هم توی کت‌مان نمی‌رود که یک ویروس زپرتی از ما فرمان نمی‌برد. انگار یکی از خواب بیدارمان کرده است. آن هم با چک و لگد.

خسرو. فکر نکن که من ناامید و ترسیده‌ام. نه. اصلا. برعکس. من به این ویروس خیلی خوش‌بینم. بچه بودم با پدرم (که می‌شود پدرجدت) از دزفول که می‌رفتیم اهواز از کنار مزرعه‌هایی رد می‌شدیم که بعد از درو ساقه‌های باقی‌مانده را آتش می‌زدند. هوا به گند کشیده می‌شد و مزرعه می‌سوخت. اما این برای کشت بعد مفید بود و محصولات بعدی بهتر می‌شدند. لااقل ما دلمان را خوش می‌کردیم که تعبیرش این است. داستان این روزهای ما هم همان مزرعه‌ی آتش گرفته است. سوختن ما به نفع شماست.

خسرو. واقعا چرا پدرت اسمت را گذاشته خسرو؟ آن هم در کشوری که زبان مردمش به خ نمی‌چرخد؟ اصلا شاید مشکل ایران و آمریکا همین است که اسم مهره‌های اصلی ایران همیشه با خ شروع شده است. می‌بینی؟ اگر مرزها کره‌ی زمین را تقسیم نکرده بود، هیچ کدام از این مشکلات هم وجود نداشت. اما خسرو، خوب که فکر می‌کنم مرزها خیلی هم بد نیستند. مرزها باعث می‌شوند که بدبختی‌ها و مشکلات مثل ویروس سرایت نکنند. مثلا فکر کن اگر مرز نبود، روحانی رئیس‌جمهور سوئدی‌ها هم بود. بیچاره سوئدی‌ها. یا ترامپ رئیس جمهور شیلی می‌شد. بیچاره شیلیایی‌ها. فاصله و مرز همیشه هم بد نیست. مثل همین روزها که بابت سلامتی، دور خودمان مرز کشیده‌ایم و قرنطینه‌ایم.

خسرو. من باید بروم گوشه‌ی غار تنهایی خودم بخوابم تا فردا مثل پلنگ مازندران بروم شکار. امیدوارم وقتی تو به دنیا آمده باشی، ریشه‌ی بدی‌ها مثل موی روی لاله‌ی گوش کم‌رمق‌تر شده باشد. لااقل سلف و خلف تو به این نتیجه رسیده باشد که هیچ انسانی مالک نیست. نه مالک زمین. نه مالک انسان دیگر. نه مالک خدا. نه مالک ۷۲ حوری موعود. امیدوارم یاد گرفته باشند که انسانی که گاهی وقت‌ها کنترل جیشش را هم ندارد، نباید ادعای کنترل جهان را داشته باشد. امیدوارم وقتی به دنیا بیایی آدمها دست از کنترل برداشته باشند. حتی کنترل تلویزیون. شب‌بخیر خسرو.

خسرو جان. شاید این ویروسی که واگیر شده برای ما حکم زن‌بابا را داشته باشد اما به گمانم برای شما دایه‌ی مهربان‌تر از مادر است. بخشی از زیبایی‌هایی که نسل من برای شما آیندگان در این دنیا به ارث می‌گذارد، مدیون همین ویروس خواهد بود. این‌که حالا به زمین مجالی دادیم برای نفس کشیدن. البته نسل انسان به این راحتی دست از سر زمین بر نمی‌دارد. ما ویروس را شکست می‌دهیم و دوباره اعمال خبیثانه خودمان را از سر می‌گیریم. کلا بشر مثل موی لنگ و پاچه است. هر چقدر بیشتر آن را با تیغ بتراشند، ریشه‌اش قوی‌تر و چهره‌اش زبرتر و خراشنده‌تر می‌شود.

نتیجه‌ی عزیزم. چیزهای عجیبی این روزها اتفاق می‌افتد. همه چیز را با صابون می‌شوریم. کالباس. سیب. پنیرخامه‌ای. حتی صابون را با صابون می‌شوریم. صبح‌ها مثل اجداد چند میلیون سال قبل‌مان، دو‌بنده‌ی آبی‌مان را می‌پوشیم و می‌رویم به دنبال شکار دستمال توالت و گوشت و تخم مرغ. مردم افتاده‌اند به انبار کردن. بیچاره مرغ‌ها. این‌قدر تخم گذاشته‌اند که آنجایشان پاره شده است. من تازه فهمیده‌ام که اجداد نئوندرتالم چه کشیده‌اند. البته آنها آن را به حساب سختی نمی‌گذاشتند. تعریف زندگی برای آنها همین بوده است. اما طی همین دویست سال اخیر آن‌قدر همه چیز را کنترل کرده‌ایم که توهم بهمان دست داده که ما مالکیم و کنترل کردن همه چیز حق ماست. حالا هم توی کت‌مان نمی‌رود که یک ویروس زپرتی از ما فرمان نمی‌برد. انگار یکی از خواب بیدارمان کرده است. آن هم با چک و لگد.

خسرو. فکر نکن که من ناامید و ترسیده‌ام. نه. اصلا. برعکس. من به این ویروس خیلی خوش‌بینم. بچه بودم با پدرم (که می‌شود پدرجدت) از دزفول که می‌رفتیم اهواز از کنار مزرعه‌هایی رد می‌شدیم که بعد از درو ساقه‌های باقی‌مانده را آتش می‌زدند. هوا به گند کشیده می‌شد و مزرعه می‌سوخت. اما این برای کشت بعد مفید بود و محصولات بعدی بهتر می‌شدند. لااقل ما دلمان را خوش می‌کردیم که تعبیرش این است. داستان این روزهای ما هم همان مزرعه‌ی آتش گرفته است. سوختن ما به نفع شماست.

خسرو. واقعا چرا پدرت اسمت را گذاشتم خسرو؟ آن هم در کشوری که زبان مردمش به خ نمی‌چرخد؟ اصلا شاید مشکل ایران و آمریکا همین است که اسم مهره‌های اصلی ایران همیشه با خ شروع شده است. می‌بینی؟ اگر مرزها کره‌ی زمین را تقسیم نکرده بود، هیچ کدام از این مشکلات هم وجود نداشت. اما خسرو، اما خوب که فکر می‌کنم مرزها خیلی هم بد نیستند. مرزها باعث می‌شوند که بدبختی‌ها و مشکلات مثل ویروس سرایت نکنند. مثلا فکر کن اگر مرز نبود، روحانی رئیس‌جمهور سوئدی‌ها هم بود. بیچاره سوئدی‌ها. یا ترامپ رئیس جمهور شیلی می‌شد. بیچاره شیلیایی‌ها. فاصله و مرز همیشه هم بد نیست. مثل همین روزها که بابت سلامتی، دور خودمان مرز کشیده‌ایم و قرنطینه‌ایم.

خسرو. من باید بروم گوشه‌ی غار تنهایی خودم بخوابم تا فردا مثل پلنگ مازندران بروم شکار. امیدوارم وقتی تو به دنیا آمده باشی، ریشه‌ی بدی‌ها مثل موی روی لاله‌ی گوش کم‌رمق‌تر شده باشد. لااقل سلف و خلف تو به این نتیجه رسیده باشد که هیچ انسانی مالک نیست. نه مالک زمین. نه مالک انسان دیگر. نه مالک خدا. نه مالک هفتاد و دو حوری وعده داده شده. امیدوارم یاد گرفته باشند که انسانی که گاهی وقت‌ها کنترل جیشش را هم ندارد، نباید ادعای کنترل جهان را داشته باشد. امیدوارم وقتی به دنیا بیایی آدمها دست از کنترل برداشته باشند. حتی کنترل تلویزیون. شب‌بخیر خسرو.

۴۰۲

این روزها مجبورم از خانه کار کنم. مشغول طراحی یک جاده‌‌ام. پسر شش ساله‌ام هم نشسته روی صندلی کنار دستم. بگذارید جمله‌های قبلی را اصلاح کنم. این روزها مجبوریم از خانه کار کنیم. مشغول طراحی یک جاده‌ایم. من و پسر شش ساله‌ام با هم. کیبورد کامپیوتر تا حالا بیست انگشت همزمان با هم را تجربه نکرده است و کاملا گیج شده و نمی‌داند چه کار باید بکند. ماوس هم که کلا نیست شده و نمی‌دانم کجاست. تا این‌جای کار جاده‌ای که طراحی کرده‌ایم شباهت بی‌نظیری دارد به ترن هوایی پارک ارم. دل‌نگران آدم‌هایی هستم که سال‌ها بعد قرار است در آن جاده رانندگی کنند. احتمالا مجبوریم یک تابلو کنار جاده علم کنیم و بنویسیم: احتیاط! این‌ جاده در روزهای کرونا طراحی شده است.


لابد این شرایط را خیلی‌ها دارند تجربه می‌کنند و ماحصل کارشان در آینده‌ی نزدیک دمار از روزگار همه در می‌آورد. آدم‌هایی که با بچه‌شان کمک‌فنر لوانتور طراحی می‌کنند. یا خیاط‌هایی که با پسرشان برای مردم تنبان می‌دوزند. یا رئیس‌جمهورهایی که با دخترشان سوار مردم شده‌اند. امیدوارم این اتفاق دامن خلبان‌ها و جراح‌ها و کارگران شرکت تولید وسایل پیشگیری را نگیرد.


دلم برای رئیسم تنگ شده است.

۴۰۱

مصطفی!
یکشنبه شب است. من هم مثل خیلی‌های دیگر افتاده‌ام به دام قرنطینه. قدیم‌ها همیشه فکر می‌کردم فقط اگر طاعون بیاید، قرنطینه می‌شویم. که خب به حمد خدا این شبهه هم برطرف شد. قرنطینه چیز مزخرفی است. آدم حوصله‌اش سر می‌رود. درست انگار ایرج ملکی یک فیلم سینمایی پنج‌ساعته بسازد و آدم را مجبور کنند توی سالن سینما سپیده آن را چهار بار بدون تخمه تماشا کند. همان‌قدر یکنواخت.

مصطفی!
تازه فهمیده‌ام که دیوار شمالی اتاق خواب دو ترک اریب دارد. یک لکه‌ی زرد هم روی سقف مستراح پیدا کردم. یا قیرگونی سقف خراب شده و آب باران نشت کرده یا یکی رو به بالا شاشیده است. پریز برق دیوار آشپزخانه هم کج است. این‌ها یافته‌های من در همین دو سه روز اول قرنطینه است. از فردا می‌خواهم تعداد کاشی‌های کف خانه را بشمارم و بند آن‌ها را با دستمال تمیز کنم. یک عمر روحم در قرنطینه‌ی جسمم بوده است. حالا جسمم افتاده توی قرنطینه. درست انگار که زندان‌بان را بیاندازند به زندان. بیچاره از روح که زندان‌بانش خودش زندانی است.

مصطفی!
قدیم‌ها برایت گفته بودم که محله‌ی ما چند تا آهو دارد که گاهی‌وقت‌ها می‌آیند و گل و علف‌مان را می‌خورند. برای‌شان اسم گذاشتم. جاسم و قاسم و عبود. تا امروز به هر کسی که می‌رسیدم از منبر می‌رفتم بالا و برایش خطابه می‌کردم که ما انسان‌ها جای این حیوانات بی‌گناه را تنگ کردیم و بلاه بلاه. امروز به این فکر افتادم که شاید مجبور بشوم با دسته‌ی بیل نیزه درست کنم و بروم شکارشان کنم. قرنطینه آدم را به چه فکرهایی می‌اندازد.

مصطفی!
یادت هست می‌گفتی که هر تجربه‌ی بد با خودش یک درس خوب دارد؟ بین خودمان بماند اما من خیلی چیزها فهمیدم. مثلا فهمیدم که حکومت‌ها بی‌خاصیت‌ترین نهاد‌هایی هستند که بشر آن را اختراع کرده است. درست مثل انبار برگ چغندرند. یا مثلا فهمیدم که تنهاتر از خداوند، بشر است و اتفاقات این‌چنینی است که مثل فانوسِ پشت سر، سایه‌ی عظیم تنهایی را روی دیوار زندگی می‌اندازد.

مصطفی!
اما این وسط من بنده‌ی هنر شدم. هنر تنها رفیق بی‌شیله است که آدم را تنها نمی‌گذارد. حتی در قرنطینه. هنر دقیقا همان مادری است که با سایه‌ی دست‌هایش روی دیوار زندگی، یک بزغاله‌ی چموش برای دخترش ترسیم می‌کند. آدم‌هایی که نمی‌خوانند، موسیقی گوش نمی‌دهند و نمی‌نوازند، آنهایی که نمی‌نویسند و ترسیم نمی‌کنند و فیلم نمی‌بینند، تنهاترین موجودات جهانند. این تعریف جدیدی از تنهایی است که یاد گرفتم و مدیون همین قرنطینگی هستم. بی‌هنری و ندیدن هنر، مغز تنهاییست.

مصطفی!
می‌نویسم و می‌خوانم و گوشم می‌دهم. این چیزها برای من دقیقا حکم آغوش مادرم را دارد در روزهای جنگ. حکم فرو کردن پنبه در گوش دارد وقتی که توی ترافیک ساعت پنج عصر پایتختم. حکم راهی که آلیس را برد به سرزمین عجایب. این روزها شاید به من نوع جدیدی از زندگی کردن را یاد بدهد. حکم ترمزی باشد تا سرعت قطار عجول زندگی را کمی کمتر کند. به من فرصت دهد تا اطرافم را بهتر ببینم. دلم برای آدم‌هایم تنگ بشود. تمرین نگران بودن و مراقبت از دیگران باشد برایم. وسعت نگرانی‌ام رسیده به سلامت آقای قائمی که سی سال پیش سر کوچه‌مان بقالی داشت. این‌قدر دور.

مصطفی!
خلاصه این‌که این روزها می‌گذرد. دوباره می‌آید یک روزی که برویم جگرکی شهباز، سر خیابان هشتم. همان که پنکه دستی وصل می‌کرد به منقلش. می‌نشنیم پشت میز پلاستیکی چرک‌مال توی پیاده‌رو. هجده تا سیخ جگر می‌خوریم با نمک بدون الکل و ضدعفونی. آن‌قدر می‌خوریم که اسهال بگیریم. اسهال در این وضعیت بیماری لوکسی محسوب می‌شود. همان روزهای خوبی می‌آید که بتوانیم بدون‌ترس تیر چراغ برق و سپر مینی‌بوس را لیس بزنیم. همان روزهایی که مراقبت یاد گرفته‌ایم. مراقبت از همه حتی از آقای قائمی که سی سال است که از او بی خبریم. یاد گرفته‌ایم که بشر از خدا هم تنهاتر است و امیدی جز خودش ندارد. خودمان را ناامید نکنیم.

۴۰۰

علی بندری ابتدای یکی از پادکست‌هایش ماجرای یک سرباز ژاپنی را تعریف می‌کند که تا ۲۹ سال بعد از اتمام جنگ جهانی، توی یکی از جنگل‌های فیلیپین علیه دشمنی که دیگر با آن در جنگ نبوده‌اند، می‌جنگیده. حتی ۲۰ فیلیپینی بی‌نوا را هم در این مدت کشته است. بالاخره مجبور شده‌اند تا فرمانده‌ی ۲۹ سال قبلش را پیدا کنند و ببرند پیشش تا متقاعدش کند جنگ تمام شده و وا دهد و بی‌خیال شود. کاسه‌ی داغ‌تر از آش.
خیلی سعی کردم نتیجه‌ی اخلاقی بگیرم و این ماجرا را به حرفم ربط بدهم. اما نشد. مهم نیست. من فقط خواستم بگویم سال نو شما مبارک عزیزانم. تو را به روح آن ۲۰ فیلیپینی بی‌گناه قسم‌تان می‌دهم که بی‌خیال سفر نوروزی و دید و بازدید بشوید. ای فرمانده. ای سرباز هخامنشی. ای سنگ خارا. مسافرت نرو. توی خانه جلوس کن. کاسه‌ی داغ‌تر از آش نشو و در این برهه‌ی حساس صله‌ارحام را بجا نیاور. من خودم آن دنیا وساطت‌ می‌کنم. هیچ کدام از خویشاوندهایتان الان دوست ندارد شما را ببیند. مثل خودکارهای روی پیشخوان بانک‌، به کمرتان زنجیر ببندید و آن سرش را وصل کنید به کانتر آشپزخانه. تلویزیون ببینید. تخمه بشکانید. به درز دیوار خیره شوید. بروید توی بالکن ابوعطا بخوانید یا حتی جیش کنید. اما بیرون نروید و مثل آن سرباز ژاپنی جان آدم‌های بی‌گناه را به خطر نیندازید. اصلا جهت همدردی با مهاجران، امسال عید را بدون فامیل بگذرانید تا حال ما را درک کنید. التماس‌تان می‌کنم. بابت جان قشنگ خودتان و جان قشنگ عزیزان من که دو ماه است در خانه قرنطینه‌اند و چوب نادانی دیگران را می‌خورند. التماس‌تان میکنم. نوروزتان مبارک! (بی بوس و بغل)