۴۷۱

چهار خط بنویسم به یاد هدایت کاف. هفته‌ی پیش تهران بودم. خیابان جلفا را پیاده می‌آمدم پائین. روی علمک گاز خانه‌ای، یک نفر برچسبی زده بود قدِ دو بند انگشت و رویش نوشته بود: «دُوسْتَتْ دارَمْ!». شش دانگ‌ این دو کلمه را اعراب گذاری کرده بود. همین بود که یاد هدایت کاف افتادم. همیشه ایمیل‌هایش به شیدا را این‌طور شروع می‌کرد که: «شِیدای مَنْ! دُوسْتَتْ دارَمْ». بعد هم سلام و احوال‌پرسی و الباقی روضه‌‌ی روزانه. تک‌تک کلماتِ نامه‌اش اعراب‌گذاری داشت. بهش می‌خندیدیم و می‌گفتیم که هدایت کلماتش را خالکوبی می‌کند. حتی روی مردمک چشم‌ِ کلمات را. نوشتن هر خط نامه‌اش به اندازه‌ی نوشتن یک پاراگرافِ مفصل طول می‌کشید. بدون اغراق. اما شیدا نامه‌ها را می‌خواند فقط بابت اعراب آن‌ها. می‌دانست که وزنِ هر کلمه‌ی نامه‌ی هدایت کاف هزار بار بیشتر از وزن کلمات هر نامه‌ی دیگری است که به هر مخاطب دیگری نوشته شده باشد. با آن همه اعرابی که نوشتن‌شان زمان برده است. با آن «دُوسْتَتْ دارَمِ» مقدم بر سلام. هر کلمه واقعا معنی همان کلمه را می‌دهد.

هدایت شلخته‌ترین مرد جهان بود و استاد مسلم سرهم‌بندی و ماست‌مالی کردن بود. اما نه برای شیدا. رفته بود کلکته بابت کار. وقت برگشت یک جعبه چوبی نه چندان گران خرید برای شیدا. به جای کاغذ کادو، یک ورق بزرگ کاغذ سفید خریده بود و یکی از شب‌های جشن ناواراتری تا صبح نشست و با حوصله روی تمام کاغذ را پر کرد از دوستت دارم‌های تتو شده. بعد هم با همان کاغذ جعبه را کادو کرد. کلا هر چیزی که مخاطبش شیدا بود را آن‌قدر لایه‌دارمی‌کرد که وزنِ زمان صرف شده‌اش از خودِ آن چیز بیشتر می‌شد. جعبه توی یکی از اسباب‌کشی‌هایشان گم شد اما کاغذِ کادویش هنوز قاب شده بالای تخت شیدا از میخ آویزان است.  

خوش به حال شیدا. هر چیزی که از هدایت می‌گرفت مُنقش بود به نقشِ زمان و نقش معنی. همه چیز معنی واقعی خودش را داشت و هیچ چیزی از سرِ عادت نبود. حتی شراب‌هایی که گاه و بیگاه برای جشن‌های دو نفره‌شان می‌خرید، کهنه و زمان‌خورده بودند. مثل باغبان کارکشته‌ای نشسته بود پای درخت رزِ رفاقت‌شان و هرس می‌کرد تا بار بیشتر بدهد. وقت صرف می‌کرد بابت دوستت دارم‌های مقدم بر سلام. هر کلمه معنی واقعی خودش را می‌داد.

همان جا خواستم برچسبِ «دُوسْتَتْ دارَمْ!» را از روی علمک گاز بردارم و یادگاری بیاورم این ورِ آب. که خب تلاش مذبوحانه‌ام باعث شد برچسب پاره بشود و چیزی از آن نماند. البته باید فکرش را می‌کردم که کسی که این همه زمان گذاشته و نوشته «دُوسْتَتْ دارَمْ!»، حتما از چسب خوبی هم استفاده کرده است. این دوستت دارم مال آن علمک گاز  و همان خانه است. یکی که پای درخت رز نشسته است و دوستت دارم‌هایش را با دقت خرج کرده است.

برای جای خالی هدایت کاف.

۴۷۰

مگر قرار نبود امر نوشتن بشود شفای عاجل قلب‌مان و مُسکن رنج‌مان؟ مگر نبود که می‌گفتند کلمات همان باریکه‌ی نور آفتاب است که از لای برگ‌های انبوه و سیاه جنگل درون‌مان می‌تابد به زمین بایر قلب‌مان؟ تا روشن‌ و گرم‌ و سبک‌‌مان کند؟ مجوز جوانه زدن‌مان بود. پس چی شد؟ نسخه‌ی علاجِ رنج‌مان، کلمات است اما نسخه‌ی علاج قهرِ کلمات چیست؟ نسخه‌ی وزیدنِ باد صبا کدام است تا این ابرهای ملال را بزند کنار؟ ابرها آن‌قدر ضخیم شدند و باریدند که پای کلمات ما را گیر انداختند در گِلِ زمینِ جنگلِ آفتاب ندیده. کدام شراب شجاعت باز کردن زبان ما را دارد؟ کدام مسیح توان دارد تا دَم‌اش را به سینه‌ی کلمات بفرستد و دوباره زنده‌شان کند؟ چشمه‌ی حیوانِ کلمات ما کجاست؟

۴۶۹

سیزده چهارده سالم بود که پدرم تصمیم گرفت خطاط شوم. لابد یک چیزی در طالع‌ام دیده بود. وگرنه چه کسی حاضر می‌شود هر پنج‌شنبه بچه‌اش را بیندازد پشت رنوی سفید و از گلستان بکوبد برود چهارراه زند تا ببردش کلاس خطاطی. می‌رفتم طبقه دوم یک ساختمان آجری که بوی ترشی لیته می‌داد و روغن سوخته‌ی سمبوسه. من از خطاطی خوشم نمی‌آمد. از صدای جیغ قلم‌نی روی کاغذ گلاسه و از قیافه‌ی لیقه‌ و بوی دوات حالم به هم می‌خورد. یک همکلاسی داشتم که اسمش بهاره بود. خیلی امیدوار بودم که عاشق‌اش بشوم تا بتوانم به مدد عشق، نفرت از خطاطی را تحمل کنم. همه جای صورت‌اش خال داشت الا لب‌اش. طوری که هیچ رقمه نمی‌شد دچارش شد. تا این‌که بعد از دو جلسه معلم‌مان عوض شد و یک مرد عربِ کوت‌عبداله‌ی شد معلم‌ خطاطی‌مان. خیلی طناز بود و کلا نستعلیق حرف می‌زد. همه چیز را هم با طنز درس‌مان می‌داد. نقطه لوزی و الف بنیادی و ترکیب و کرسی و شان و صفا. طنز‌ش هم یک طوری بود که نه سرخ و سفید می‌شدیم و نه آن‌قدر می‌خندیدیم که دست‌مان بلرزد و خطاطی‌مان به فنا برود. همه‌مان به اجبار دچار لبخند رضایت می‌شدیم و ته دل‌مان از خطاطی و کوت‌عبداله و روغن سوخته‌ی سمبوسه خوش‌مان می‌آمد. از همه چیز مهم‌تر این بود که بهاره هم می‌خندید. تازه فهمیدم که چه لبخند قشنگی دارد و چهره‌اش به رضایت چه ملوس است و چقدر او لیلی است و من چه مجنونم. در ضمن در کنار همه‌ی این‌چیزها اندکی خطاطی هم یاد گرفتم و طالعم رو سفید شد. همه‌ی این‌ها را مدیون طنازی آن مرد کوت‌عبدالهی بودم. در ستایش طنز خوب.

این از این. سال آخر دانشگاه رفتم بازار رضا و یک کامپیوتر خریدم. اولین برنامه‌ای که روی آن نصب کردم، فوتوشاپ بود. کلا علاقه‌ی عجیبی به دستکاری عکس‌ها و تبدیل پرتقال به هندوانه و جابجا کردن حقایق در تصاویر داشتم. از فوتوشاپ چیزی سر در می‌آوردم؟ هیچ. رفتم یک کتاب آموزش دویست صفحه‌ای خریدم که یک دانه خردل هم به بار علم‌ام اضافه نکرد. بعد رفتم یک کتاب دیگر خریدم که اسمش یک چیزی بود در مایه‌های «آموزش فوتوشاپ برای احمق‌ها». آن‌هم افاقه نکرد. تا بالاخره یک روز که از دانشگاه برمی‌گشتم از کتاب‌فروشی توی خیابان جلفا یک کتاب آموزش فوتوشاپ دست دوم خریدم. اسم نویسنده‌اش یادم نیست. مسعودِ نمی‌دانم چی. یا شاید هم محسن. قسمت عجیب ماجرا این بود که تمام آموزش‌ها را با چاشنی طنزی ملیح ترکیب کرده بود. یک طوری که وقتی داشتی یاد می‌گرفتی که چطور پرتقال را تبدیل به هندوانه کنی، از فرط خنده به تِرتِر می‌افتادی. من فوتوشاپ را به زبان طنز مسعود یا محسن یاد گرفتم. در ستایش طنز خوب.

این هم از این. یک استاد دانشگاه داشتیم که تاریخ انقلاب درس می‌داد. ساعت یک بعد‌از ظهر شنبه. دقیقا بعد از خوردن یک وعده چلوکباب سلف‌سرویس دانشگاه که حکم والیوم داشت (والیومی که اسهال عارضه‌ی جانبی آن بود). ساعت یک عصر. تاریخ انقلاب. نور آفتاب پائیز که از لای شاخه‌های پائیززده‌ی چنار می‌تابید توی کلاس و می‌نشست روی شکم دانشجوهای مسمومِ کباب. این یعنی بی‌هوشی عمومی. اما خب. استادِ ما که تُرک بود، یک سلاح داشت جهت بیداری دانشجویان مسلمان کباب خورده. سلاح طنز. دو جمله تاریخ انقلاب می‌گفت و قبل از ناک‌اوت شدن ما، جمله‌ی‌ سوم را با طنز تفت می‌داد و همه بیدار می‌شدند. آنقدر نمره‌ی آخر ترم‌مان در این درس خوب شد که از فاجعه‌ی مشروطی نجات‌مان بدهد و جور باقی درس‌ها را بکشد. در ستایش طنز خوب.

خلاصه به این نحو. طنز این مقوله جذاب و شیرین و مهجور. این‌قدر مهجور که دیگر طعم‌اش هم یادمان رفته است. امیدوارم من در زندگی بعدی‌ام بشوم رئیس‌جمهور یک کشور. بعد بخش‌نامه بزنم به همه‌ی واحدهای تحت امرم. مجبورشان کنم که تمام کتاب‌های درسی را به زبان طنز بنویسند. اخبار را با طنز بگویند که کمتر مردم دردشان بگیرد. دین و ایدئولوژی‌ام را با طنز به خورد عوامل تحت امرم می‌دهم. حتی چهار تا طنزنویس فاخر استخدام می‌کنم تا متن‌های سخن‌رانی‌ام را طوری بنویسند که تمام بهاره‌ها بشوند لیلی و تمام جواد‌ها بشوند مجنون. اما تا آن وقت در آتش فقدان طنز خوب، به هیزم بوگندوی هزل و هجوِ رایج بسوزیم.

۴۶۸

چند وقت پیش‌تر یک لنز دوربین خریدم و فروشنده‌ قرار شد آن را برایم پست کند. ده روز منتظر ماندم و بالاخره پست کرد. روزی که قرار بود برسد به دستم، ماندم خانه که پست‌چی را شخصا خفت کنم و بسته‌ام را تحویل بگیرم. تنها اشکال کار این بود که یادم رفته بودم زنگ در خانه خراب است. دو سالی می‌شد که خراب بود. این سال‌های اخیر خوردن زنگ در خانه امری لوکس محسوب می‌شود و خیلی نیازی به آن نیست. بابت همین هم زنگ در را عوض نکرده بودم. پست‌چی آمد، زنگ در را زد و طبعا زنگ به روی خودش نیاورد و پست‌چی یادداشت گذاشت که: «آمدیم، تشریف نداشتید. دو روز دیگر بر‌می‌گردم». این پیام مثل میخی نوک‌تیز به بادکنک ذوق و شوق‌ام فرو رفت و آن را پکاند. همین شد که تصمیم گرفتم زنگ را عوض کنم.

یک زنگ در خریدم که نه تنها صدا می‌داد، بلکه سنسور هم داشت و اگر حتی کسی از جلوی در خانه هم رد شود، آن را ردیابی می‌کند و فیلم‌اش را می‌فرستد روی موبایلم. طوری که هیچ پرنده و خزنده و پست‌چی‌ای از زیر دستم نمی‌تواند فرار کند. نصب‌اش کردم. دو ساعت بعد رفتم بیرون و موبایلم زنگ خورد. زنگ در برایم پیام داده بود که یکی دم درِ خانه‌ است. فیلم‌اش را باز کردم. فیلم خودم بود که آمده بودم دم در و آشغال‌ها را گذاشته بودم بیرون و داشتم سوار ماشین می‌شدم که بروم نان بربری بخرم. قسمت عجیب ماجرا این بود که تا حالا از این زاویه خودم را نگاه نکرده بودم. یک طوری خودم برای خودم غریبه بودم. ما نسلی هستیم که با دوربین بزرگ نشدیم و خودمان را زیاد توی فیلم‌ ندیدیم. قدیم تنها وسیله‌ای که فیلم آدم را ضبط می‌کرد، همان دوربین‌های پاناسونیک بود که توی مجالس عروسی استفاده می‌کردند. همان‌هایی که فیلم‌بردار آن را مثل آرپی‌جی می‌انداخت روی دوش‌اش و می‌افتاد دنبال عروس و داماد تا لحظه فرو کردن عسل و کباب و کاهو به حلق همدیگر را ثبت کند. که طبعا، آن‌جا هم کسی از ما به عنوان مهمانانی که صرفا به دنبال کسب شاباش آمده بودیم، فیلم نمی‌گرفت.

من یک دایی خارج رفته دارم که وقتی بعد از سال‌ها آمد ایران با خودش یک هندی‌کم یاشیکا آورده بود که کف دست جا می‌شد. چیزی عجیب در حد هوا کردن موشک بود برای من. آن‌جا برای اولین بار خان‌دایی از ما حین فوتبال بازی کردن با جوراب گلوله‌کرده در اتاق پذیرایی خانه‌ی پدری فیلم گرفت. وقتی فیلم را دیدم حس عجیب امروز را داشتم. اولین تقابل جدی من با خودم. دیدن خودم از زاویه‌ای که دیگران من را می‌بینند. یک غریبگی عجیب و جالب. همیشه دیدن چیزها از زاویه‌ی دیگر جذاب است. مثلا بار اولی که سوار هواپیما شدم تا از اهواز بروم تهران. هواپیما که اوج گرفت، اهواز را برای بار اول از بالا و از آن زاویه دیدم. شهری که سال‌ها در آن زندگی کرده بودم اما هیچ وقت این سمت آن را ندیده بودم. نادری و کمپلو و شلنگ‌آباد از پنجره‌ی بوئینگ.

یا مثلا شیدا که بعد از ده سال با هدایت کاف بودن، یک روز بیدار شده بود و دیده بود که هدایت دارد وبلاگ‌نویسی می‌کند. شیدا خوف کرده بود از خواندن نوشته‌هایش. می‌گفت سلول به سلول پوستِ هدایت را می‌شناسد و در این ده سال لمس کرده و مثل رابینسون کروزوئه با جزیره‌اش آشنا بوده است. تا این‌که نوشته‌ها را خواند و هدایت را از یک زاویه‌ی دیگر دید و بعد هم خوف کرد. از زاویه‌ی بوئینگ بالای سر شلنگ‌آباد. همیشه هم می‌گفت آدم‌هایی جذابند که طلوع آفتاب را از زاویه منحصر به فرد خودشان می‌بینند.

از کجا رسیدیم به کجا. فقط می‌خواستم پز زنگ جدید در را بدهم. هم سنسور دارد، هم دینگ‌دانگ می‌کند و هم آدم را موقع آشغال گذاشتن دم در ثبت می‌کند و به خودش نشان می‌دهد. چیزی که همیشه محتاج آن هستم. یک زاویه‌ی جدید از خودم. از زندگی‌ام. از آشغال‌هایی که جابجا می‌کنم و از تقابلی که با دنیای خودم دارم. ای زنگ عزیز. ای بوئینگ بالای سر شلنگ‌آباد. زاویه جدید نگاه من به دنیا.

۴۶۷

هفته‌ی پیش رفتم یک کنفرانس دو روزه. هزار و دویست مهندس خیابان و پل و فاضلاب و الخ دور هم جمع شده بودند تا درباره‌ی مهندسیِ خیابان و پل و فاضلاب و الخ حرف بزنند. دم‌خور بودن با هزار و دویست مهندس در یک روز اتفاق ناخوشایندی است. درست مثل سر کشیدن کاسه سوپ مرغی است که نه نمک دارد و نه فلفل و نه زردچوبه و نه هیچ کوفت و زهرمار دیگری. یک کاسه سوپ ملال‌آور. شب اول بعد از سمینار ما را بردند به یک سالن بزرگ که ته آن یک گروه موسیقی مشغول جر دادن هر هفت سوراخ بدن‌ خودشان و ما بودند. از بس که بلند و فالش می‌خواندند. هزار و دویست مهندس هم مثل زامبی‌های مارگریتا خورده لای هم می‌لولیدند و درباره‌ی موضوعات مفرحی چون اتوبان‌های در دست ساخت، برنده مسابقات بیس‌بال، بهترین رویکرد در طراحی لوله‌ی مستراح و قس‌علی‌هذا حرف می‌زدند. شرایط مشابه مانور آزمایشی روز محشر و رستاخیز بود. ساعت ده شب، رئیسم را لای جمعیت به عمد گم کردم، از گربه‌روی سالن خزیدم بیرون و تا هتل دویدم، رفتم داخل اتاقم و قفل و زنجیر در را انداختم و پرده را کشیدم و نشستم روی تخت. این مرد جان به لب رسیده که پناهگاه‌اش را پیدا کرده بود. اتاق شماره‌ی دویست و یک. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.

کلا من از پناهگاه و مفر خوشم می‌آید. ماه پیش رفته بودم شیکاگو. موقع برگشت، عاطفه دو جلد کتاب آشپزیِ نجف را گذاشت زیر بغلم و گفت برو آشپزی کن. صفحه اول‌اش هم برایم یک پاراگراف حرف حساب نوشت در باب رفاقت. تاریخ هم زد پائیز هزار و چهارصد. من همان‌قدر از آشپزی سردرمی‌آوردم که طوطی‌ها از فیزیک کوانتوم. اما حالا گاهی وقت‌ها پناه‌ می‌برم به آشپزی. از میرزا قاسمی بگیر تا ژیگو و شنیتسل و باقالی قاتق رشتی. آشپزی به مثابه پناهگاه. جایی که در را می‌بندم و صداها را خاموش می‌کنم تا یادم می‌آید که زندگی می‌تواند قشنگ هم باشد مصطفی.

خلاصه این‌طور. یا همان زمان جنگ که بابت هیچ بمب می‌انداختند و ما بابت هیچ می‌مردیم. یک روز مدیر مدرسه‌مان زد به سیم آخر و لودر اجاره کرد و دو شاخه لوله‌ی فاضلاب هشتاد اینچ از ته حیاط آورد و روی آن خاک ریخت و تبدیل‌اش کرد به پناهگاه. آژیر قرمز که می‌زدند، کلاغ‌پر می‌چپیدیم توی لوله. خودش هم سر لوله می‌ایستاد تا قرمز بشود سفید. این‌جا بود که لوله‌ی فاضلاب می‌شد پناه‌گاه اوضاع وخیم‌تر از فاضلاب. جایی که دو زانو نشستن بچه‌ها و فشار به معده‌شان باعث در رفتن پیاپی باد معده‌شان می‌شد و ترس را تبدیل می‌کرد به خنده. تعریف دقیق پناه‌گاه.

تا صبح می‌توانم مثال بیاورم. همین جیم الف که برای‌مان سایز میل‌گرد طراحی می‌کند. از نظر یک‌نواختی، شغل‌اش هم‌تراز یک زندانی محکوم به ابد در انفرادی است آن‌هم در سیبری. اما خب، روزی دوازده ساعت مثل موتور تراکتور رومانیایی کار می‌کند و خیلی هم راضی‌ است. هر چیزی که باعث شود تا نرود خانه و هر چه کمتر همسر نامتعادلش را ببیند، بهتر است. هر جایی که آن جهنم نباشد، برایش بهشت است. همین است که پناه برده به این صفحه کلید و موش‌واره و صفحه‌ی نمایش و رایانه (تبریک به پاس‌داری از قند پارسی).

جا دارد همین‌جا از همه‌ی پناه‌گاه‌های عالم قدردانی کنم. از اتاق‌های دنج هتل. از روحِ لطیف نجف دریابندری. از همین جا که اجازه می‌دهد بنویسم و به کلمات پناه ببرم. از همه‌ی لوله‌های فاضلاب شهری که ما بچه‌ها را از کثافات دنیا نجات دادند. از آقای شایسته مدیر محترم مدرسه. از میز‌ها که آدم با پناه گرفتن پشت آن‌ها می‌تواند به جهنم نرود. با تشکر از الکل و سیگار. با تشکر از آسمان آبی پائیز که آدم را مجبور می‌کند گاهی وقت‌ها بالا را نگاه کند و پائین را فراموش کند. با تشکر از کلمات رکیک و مشت‌های سنگین که آدم پشت آن‌ها پناه می‌گیرد تا گذشته‌ی دردناک خودش را فراموش و جبران کند. با تشکر از کتاب‌ها، بغل‌ها، بوس‌ها، آهنگ‌ها، یادها، هنرها، فیلم‌ها، لوبیاها و بوها (چه خوب و چه بد). با قدردانی از تمام متخصصان بی‌هوشی اتاق عمل و عاطفه. تمام آدم‌های زیبا. خلاصه با تشکر از هر چه سرپناه و پناه‌گاه که در جهان هست.

۴۶۶

جانانم! بیا منصف باشیم و خاطرات خوانسار را شخم بزنیم. اردیبهشت بود و رفته بودیم دم دکان معین تا پوشال کولر بخریم. بس که هوا زود گرم شده بود. بهش گفتیم می‌خواهیم یک هفته فرار کنیم و برویم یک وری که خنک‌تر باشد. پرسید کدام ور؟ گفتیم نمی‌دانیم. گفت بروید خوانسار. همان‌جا زنگ زد به ابراهیم و گفت یک خانه برای دو نفر فراری دست و پا کند. آدرس داد و همان فردا رفتیم خوانسار. ابراهیم ما را برد دم خانه. ته شهر بود. این قدر ته که بنِ خانه چسبیده بود به کوه. یک اتاق داشت و یک کفِ دست حیاط و چهار تا درخت گیلاس. صدای آب می‌آمد. پرسیدی شیر آب باز است؟ ابراهیم جوی ته حیاط را نشان داد و گفت آب چشمه است. از کوه می‌آید. بعد هم گفت که این‌جا همسایه ندارد. همین یک کلید را هم بیشتر ندارد که دست شماست. خودتان هستید و این چهار تا درخت گیلاس. و رفت.

تنبان‌مان را درآوردیم و نشستیم لب جوی و پاها را کردیم توی آب. ترش کردیم از سرما. اما زود عادت کردیم. بعد همان‌طور دراز کشیدیم روی موزائیک‌های تا به تای حیاط. تاریک شده بود. آسمان خوانسار از همه جا بیش‌تر ستاره داشت. حتی از لای برگ‌‌های درخت گیلاس هم دیده می‌شدند. دستت را گرفتم و گفتم من این‌جا خوشحالم، حیف که تمام می‌شود. بعد گفتی که بیا و تمامش نکنیم. زنگ زدیم به معین که می‌خواهیم یک باغ گیلاس بخریم و همین‌جا بمانیم. این‌جا خوشحالیم. معین گفت خوشحالی که به جا نیست. بهش گفتیم: «زر نزن، برایمان باغ گیلاس پیدا کن.»

چهار روز بعد کدخدای یکی از دهات بالا را گذاشتیم توی ماشین و رفتیم باغ را دیدیم و قول‌نامه کردیم. باغی که قرار بود خوشحالی‌مان را مستدام کند. بیست اصله درخت گیلاس داشت. هشتاد تا هم خودمان کاشتیم. ما شدیم صاحب صد اصله درخت گیلاس. زیر آسمان پرستاره‌ی خوانسار. ته مخفی‌گاهی که آب چشمه از حیاطش رد می‌شد و هیچ همسایه‌ای هم نداشت. سر سال گیلاس‌ها را جمع می‌کردیم و می‌فروختیم. جان‌مان می‌رفت برای درخت‌ها . رنج شب‌هایی که یک چکمه برف می‌آمد را می‌کشیدیم. یا روزهایی که باران نداشتیم و دیدن ستاره‌ها آزارمان می‌داد. چرا یک لکه ابر توی آسمان نیست؟ اما خب، اولین دانه‌ی گیلاس نوبر را که می‌گذاشتیم توی دهان‌مان، برق رضایت‌مندی می‌آمد توی چشم‌ها.

جانانم! آن شب ازت پرسیدم خوشحالی؟ تنبان‌مان را درآورده بودیم و پاکرده بودیم توی جوی آب سرد. گفتی راضی‌ام اما خوشحال نیستم. آخ! انگار یک‌هو لامپ را توی تاریکی روشن کردی برایم. ما راضی هستیم اما خوشحال نیستیم. همان سالی که باغ را خریدیم، تصمیم گرفتیم که از جاده‌ی خاکیِ خوشحالی برویم به اتوبان رضایت‌مندی. همان‌جایی که خوشحالی را تبدیل کردیم به وظیفه. ما شدیم معدن‌چیان الماس. سخت‌ترین کار جهان را می‌کنیم تا گران‌ترین عنصر جهان را به دست بیاوریم و بنشانیم روی سینه‌ی زنی زیبا، آن ورِ دنیا. به ما چه می‌رسد؟ رضایت‌مندی از این کار بزرگ و هراس از تصمیم آسمان برای باریدن یا نباریدن. این‌جا همه چیز هست. صد اصله درخت گیلاس. جوی آب سرد. طعم ترش و شیرین گیلاس. اسم بزرگ من و تو. همه چیز الا خوشحالی. خوشحالی را فروختیم به رضایت‌مندی. حالا فقط مالک بخش کوچکی از آسمان پرستاره‌ی این جهان هستیم. آسمانی که حتی دست‌مان بهش نمی‌رسد.

برویم صد اصله درخت‌مان را بکنیم دویست اصله. اما دویست اصله کجا و چهار اصله کجا.

۴۶۵

حالا که دارم این چهار خط را می‌نویسم، تازه رسیده‌ام به میز کارم. با نیم ساعت تاخیر. چرا؟ چون حین رانندگی خیال‌پردازی می‌کردم و حواسم پرت شد و شرکت را رد کردم و رسیدم آن ور شهر. بعد هم سر خر را کج کردم و برگشتم. من معتاد خیال‌پردازی و ساختن فانتزی‌های جورواجورم. بابت همین گاهی وقت‌ها به جای شرق می‌روم غرب. به جای ماست، خیار می‌خرم و به جای گفتن «صبح عالی بخیر» به همکارم، می‌گویم: «چطوری عزیزم؟».

صبح زود از خانه زدم بیرون. قبل از آمدن پاسبان‌ها و خورشید و خروس‌ها. با ماشین رفتم دم کافه‌ی سرِ راه تا قهوه بگیرم. از آینه، راننده‌ی ماشین پشت سرم را می‌دیدم. در واقع فقط چشم‌ها و گونه‌ی چپ و خرمن موهای پر‌کلاغی‌اش را. گمونم حمیرا بود. یا شبیه حمیرا. جوگیر شدم و نوبتم که رسید، به کافه‌چی گفتم که پول قهوه‌ی ماشین عقبی را هم من حساب می‌کنم. پول خودم و حمیرا را دادم و گاز دادم و صحنه را ترک کردم. بعد هم شروع کردم به ساختن خیال و فانتزی با حضور حمیرا. همه جا رفتیم و همه کار کردیم (بله، همه کار). بعد نفهمیدم چطور شد که گذرمان خورد به بانک. حمیرا پشت دخل بود و من رفته بودم آن‌جا تا پول قبض گاز را پرداخت کنم. چهار نفر دیلاغ که صورت‌شان را با جوراب پوشانده بودند و یوزی دست‌شان بود پریدند توی بانک. چهار تا تیر هوایی زدند و چند تا فحش دادند و گفتند که همه بخوابید روی زمین و کیسه‌ی خالی را انداختند جلوی حمیرا که پول‌های بانک را بریزد توی آن. اما من سر پا ماندم. یکی از سارقان  آمد و لوله‌ی یوزی را گذاشت زیر گردنم و گفت بخواب وگرنه می‌زنم. می‌خواستم با خونسردی بگویم: «من چیزی برای باختن ندارم. بزن». این دیالوگ محبوب من است. دیالوگی که خیلی وقت‌ها سر تیتر خیالاتم می‌شود. در درگیری مسلحانه با اشرار. در شاخ به شاخ شدن با حضرت عزرائیل وسط صحرای سینا. مواجهه با راننده‌ی خطی آذری-آزادی که سر دویست تومان کرایه، عصایی کشیده و می‌خواهد بکوبد توی سرم. من خونسرد به همه‌شان می‌گفتم: «من چیزی برای باختن ندارم. بزن». هر بار هم این جمله تاثیر بی‌بدیلی روی روحیه‌ی ضارب/قاتل می‌گذاشت و قضیه ختم به خیر می‌شد و من مثل قهرمانی ساخته‌ی دست اسپیلبرگ صحنه را ترک می‌کردم.

اما امروز صبح، مرد دیلاغ که لوله‌ی یوزی را کرده بود توی حلقم، یک چشمم به نور آفتاب بود که از پنجره‌ی بانک افتاده بود روی سنگ‌های مرمر کف بانک و آن چشمم هم خیره بود به صورت نگران و زیبای حمیرا و لیوان قهوه‌‌ که بخارش مثل روح از تن آن بیرون می‌زد. هر کاری کردم این دیالوگ جاری نشد. من چیزی برای باختن در آن خیال داشتم. حمیرا بود. قهوه بود. ممکن بود بعد از رفتن دیلاغ‌ها، خیالم را می‌سپردم به دست یک کارگردان بالیوودی تا اجازه بدهد من و حمیرا با آهنگ، دور ستون‌های بلند مرمرِ بانک برقصیم. حتی لاکردار نخوردن آن لیوان قهوه هم یک جورهایی باختن بود. بعد با خودم فکر کردم آدم چه بلایی باید سرش بیاید که چیزی برای باختن نداشته باشد و بتواند این دیالوگ را جاری کند. دیالوگی که آدم‌ها ممکن است زیر پتوی گرم هزار بار از سر غر غر بگویند. اما وقت نشانه رفتن لوله‌ی سرد یوزی به سیبک‌شان چی؟

توی خیال من، خیلی چیزها برای باختن وجود دارد. آدم ممکن است در آینده نزدیک کسی را بخواهد ببوسد. پس نرسیدن بهش، چیزی است برای باختن. اصلا شاید آن دیلاغ جوراب از سرش بیفتد و ببینم که ای دل غافل، دیلاغ نیست و یکی است به قشنگی فروغ. چیزی برای باختن ندارم؟ دارم. کیسه را خودم می‌دهم به حمیرا و مجبورش می‌کنم تا خرتناق پرش کند. بعد هم فروغ را می‌بوسم و پنج نفری بانک را ترک می‌کنیم.

خلاصه توی همین خیال‌ها بودم که ساختمان شرکت را رد کردم. فهمیدم که دارم زر مفت می‌زنم که چیزی برای باختن ندارم. خیلی چیزها هست و ممکن است باز هم باشد. حمیرا و فروغ و یک کیسه پول و یک لیوان قهوه سرِ میز حمیرا و هزار چیز دیگر. هزار بوس و لیس نکرده و هزار وعده قرمه‌سبزی نخورده و هزار بار دیدن هزار نفر که تا حالا ندیدم. هر چه می‌کشم از این امید است. امیدی که یک کیسه پر دارد از چیزهایی که نباید ببازم‌شان. تف بر تو ای امید.

۴۶۴

جانانم!
قرارِ ما سرِ مرز بیداری و خواب. جایی که واقعیت زورش را از دست داده باشد و خواب هنوز آن‌قدر جان نگرفته  باشد که ما را با خودش ببرد. جایی بین پیکِ اول و دوم. جایی که نه روز است و نه شب. جایی که مالک زمان و مکان و سرنوشت، ما هستیم. ما یعنی من و تو. جایی که اسم ندارد. جایی لبه‌ی دیواری بلند که تصمیم با خودمان باشد تا زیر چکمه‌ی واقعیت له بشویم یا در تاریکی خواب فراموش بشویم. قرار ما دقیقا همان جا که حاکم جهان ما هستیم.

۴۶۳

دو پاراگراف بنویسم  در خصوص شگفت‌انگیز بودن دست‌ها، بابت دل خودم. صد سال پیش از روی دوچرخه افتادم زمین و یکی از انگشت‌هایم را پکاندم. دو ماه مثل کرم ابریشم گذشتم‌اش توی پیله. بعد هم به سفارش دکتر، رفتیم پیش فیزیوتراپ. من و انگشتم. فیزیوتراپی یک سالن بزرگ با کاشی‌های سفید بود که آدم را یاد مرده‌شور‌خانه‌ای می‌انداخت که «صفر کشکولی» آن را به باشگاه بوکس تغییر کاربری داده باشد. فیزیوتراپ‌ها هر کنج باشگاه مشغول لت و کوب کردن مریض‌ها بودند. فضای سورآلی بود. مثل جهنمی که هر گوشه‌ی آن گناهکاری مشغول شکنجه شدن باشد. خوف کردم. تصمیم گرفتم فرار کنم و تا آخر عمر دوچرخه‌سواری نکنم و با درد انگشت بسازم. که خب، فرصت نشد و «ماریا» یقه‌ام را چسبید. همان فیزیوتراپی که قرار بود شکنجه‌ام کند. بهش گفتم که پشم و پیله‌ام از ترس ریخته و من طاقت درد ندارم. حتی بهش پیشنهاد دادم که بهم بی‌هوشی عمومی بدهد و چند روز بعد که روز خوبی بود و انگشتم دیگر درد نمی‌کرد بیدارم کند. که البته ماریا خندید و من را برد گوشه‌ی سالن و نشاند پشت میز و چیزی گفت که خلاصه‌اش این بود که «چقدر لوسی تو».  بعد هم دستم را آرام گرفت توی دست‌اش و گفت «این انگشتته؟». بعد هم انگشت‌هایش را برد لای انگشت‌هایم. وجب به وجب دستم  را آرام و با احتیاط مالاند. درست مثل کشاورزی که در مزرعه‌ی زعفران‌اش به نرمی قدم بزند و مراقب باشد تا گُلی را لگد نکند.

ماریا ماسک زده بود و فقط چشم‌هایش را می‌دیدم و پیشانی فراخ‌اش. چهل و پنج دقیقه‌ی تمام دستم را ماساژ داد و حرف زد. از خرابی لایه ازن بگیر تا کارتل‌های مخوف مواد مخدر کلمبیا و وضعیت زیر ساخت‌های کشور. صدای آخ و اوخ مردم هم پس‌زمینه‌ی عیش و عشرت من بود. البته من که نمی‌فهمیدم ماریا چه می‌گوید.  بس که صدای دست‌هایش بلند بود. یک بهشت برین برایم ساخته بود، وسطِ جهنم کشکولی. با خودم فکر می‌کردم که اگر فشار دستش را بیشتر کند و درد بکشم، باز هم خیالی نیست. درد و رنج هم اگر منبع درستی داشته باشد، تبدیل می‌شود به لذت. در خصوص لذت لمس دست‌ها دو جمله‌ی مختصر بهش گفتم. دور انگشتم را مالاند و گفت که دست‌ها زبان آدم هستند و بدون آن لال هستیم. یا یک چیزی شبیه به این. بعد هم قشنگ‌تر مالاند.

بعد از چهل و پنج دقیقه، دست‌اش را ول کرد و گفت تمام. در واقع در بهشت را باز کرد و پرتم کرد بیرون. دوباره صدای آخ و اوخ و فیزیوتراپ‌های کشکولی‌طور و جهان واقعیِ بیرون.  بی‌انصاف.

حالا هم دارم فکر می‌کنم که یک موسسه‌ی فرهنگی-مالشی بزنم با محوریت مالاندن دست‌های انسان گرفتار در جهان مدرن. آدم‌هایی که از دوچرخه نیفتاده‌اند و دست‌شان درد نمی‌کند اما قلب‌شان چرا. دست‌های مهربان و کار بلد اجاره می‌دهم بهشان. با کاربری‌های مختلف. دست برای گرفتن و قدم زدن از میدان ونک تا تجریش. دست برای گرفتن در رستوران مسلم. دست برای لمس لاله‌ی گوش در زمان نوشیدن شراب. دست برای گرفتن در ثانیه‌های هراس از تصادف. دست برای مراقبت از گردن در برابر سوز زمستان نابکار. دست برای پاک کردن اشک غلطان از روی گونه‌های خسته از بارش. دست برای گرفتنِ همین‌جوری. به زودی.

۴۶۲

ما خانواده کوچک و همیشه مضطربی هستیم. رگ و پی‌مان را با نگرانی بنا کرده‌اند. احتمالا روزی که باریتعالی داشته گِل خانواده ما را می‌سرشته، دست‌اش خورده به پیمانه‌ی استرس و تمام سهم استرس مردمان کشورهای اسکاندیناوی نصیب خاندان ما شده است. اگر یک‌نفرمان از خانه بیرون برود و بهش تلفن بزنیم و جواب ندهد، فکرمان تا لحد می‌رود و برمی‌گردد. اگر یک هواپیمای دو ملخه در اقیانوس اطلس نقص‌فنی پیدا کند، ما در خشکی از نگرانی پرپر می‌شویم. ما مستعد نگران شدن هستیم. بی‌دلیل و بادلیل. البته این سال‌های اخیر، بیشتر بی‌دلیل نگران می‌شویم. در واقع همین‌طور نشسته‌ایم دور هم و تخمه می‌شکنیم و فوتبال تماشا می‌کنیم و نگرانی می‌کشیم. چرا؟ نمی‌دانم. مدت‌ها خودم را بستم به گل‌بابونه و شیر ولرم و نصایح دکتر هلاکویی و دُر و گهر دکتر سمیعی که شاید طوفان این دریای نگرانی تمام بشود. که خب، نشد.

دیروز با پدرم تلفنی حرف می‌زدم. حرف‌مان رسید به همین نگرانی‌ها و اضطراب‌های بی‌امان.  آن‌ها نگران من هستند. من نگران آنها هستم. خودشان نگران خودشان هستند. همه‌مان نگران هزار اتفاقی هستیم که نمی‌دانیم دقیقا چه هستند و کی قرار است اتفاق بیفتند و اصلا قرار است اتفاق بیفتند یا نه.

پانزده‌سال پیش که بساطم را جمع کردم و آمدم این‌ور آب، صرفا دلیل‌ام فرار از نگرانی‌های بادلیل و بی‌دلیل بود. تصور می‌کردم که با مهاجرت کمر جبر جغرافیا را می‌شکنم و من هم می‌شوم مثل یکی از این مردمان که شعاع دایره‌ی نگرانی‌هایشان به اندازه طول یک دسته‌ی کلنگ است و نه بیشتر. اما خب، بعدها فهمیدم جبر جغرافیا همان پیمانه‌ای است که باریتعالی توی ملات‌مان جا گذاشته است و هر جا برویم با ماست. 

این روزها بهتر خودم و نگرانی‌های خودم را درک می‌کنم. روال زندگی‌مان را که نگاه می‌کنم، به خودم و خانواده‌ام حق می‌دهم. ما بدون نگرانی، مثل ماشین پژو بدون نشان شیر غران روی پوزه‌اش هستیم. هویت‌ام همین اضطراب بی‌وقفه است. اضطرابی که سالهاست، بادلیل به من تزریق شده است. من همیشه نگرانم و آماده برای رخ دادن یک اتفاقی که نمی‌دانم چیست.