۴۱۸

با پسرک نشستیم و برای بار هزارم، فیلم «بازگشت به آینده» را دیدیم. همان که مارتی‌ سوار ماشین زمان می‌شد و سی سال می‌رفت عقب. قسمت جذاب فیلم این است که مارتی وقتی به گذشته سفر کرد و قبل از برگشتنش به زمان حال، تاریخ (به معنی آن‌چه در گذشته رخ داده) را یک دست‌کاری کوچک کرد. کاری کرد تا آدمی که زندگی پدرش را به گند می‌کشید یک مشت محکم از او بخورد. در واقع مردک را از خر شیطان پیاده کرد. همین یک مشت، زندگی آینده‌ی خودش و خانواده‌اش را متحول کرد.
گمان کنم الان هم دیگر وقت آن شده که همه‌ی زورمان را بزنیم و یک ماشین زمان درست کنیم. برگردیم عقب و تاریخ را دستکاری کنیم و یک جابجائی‌های مختصری انجام دهیم تا وضع بشر تلطیف شود. حالا هر تغییری که به صلاح باشد. مثلا اولین بشری را که قرار است درخت خرمالو بکارد را بکشیم. یا با مشت بکوبیم توی دهان حضرت آدم علیه‌السلام و دندان‌هایش را خرد کنیم و امکان خوردن سیب را از او بگیریم (و حتما دوستانه بزنیم روی شانه‌اش و بهش بگوییم: بعدها می‌فهمی که این مشت چه لطف بزرگی بوده است). یا کافور رایگان پخش کنیم بین نیاکانِ کسانی که این روزها خون به چشم مردم جهان آورده‌اند. یا حتی وازکتومی. خلاصه دستکاری‌های مختصر این‌چنینی در جهت رفاه حال بشر آینده که ما باشیم. البته گمانم ماشین زمان کفایت نمی‌کند و بهتر است که اتوبوس زمان بسازیم. آن‌قدر بشر در طول تاریخ گند زده است که کار با یک نفر راه نمی‌افتد و کاروان باید راه بیاندازیم و برگردیم عقب و تاریخ را تعمیر کنیم. کاروان تعمیر تاریخ.

۴۱۷

خسته‌ام و می‌خوام پناه ببرم به کاغذ سفید از  شر شیطان رجیم. هفته‌ی پیش همکارم یکهو تصمیم گرفت استعفا بدهد و برود جای دیگر. هر چقدر نشستیم باهاش حرف زدیم که هر جا بروی آسمان همین رنگ است و نرو، قبول نکرد. حتی من زدم به وادی فلسفه وعرفان شرق و گفتم ما هر کاری که کنیم باز هم غلام کاپیتالیسم هستیم و مهم نیست کدام خری رئیس ما باشد. باز هم قبول نکرد. کار کشید به فحش و خاک بر سرت. اما رفت و همه‌ی پروژه‌هایش آوار شد سر من. دقیقا حس سازه‌ی وسط میدان آزادی را دارم که یکی از لنگ‌هایش را بریده‌اند و همه‌ی وزن را باید با آن یکی لنگش تحمل کند.

اشکال کار این‌جاست توقع مشتری‌ها و کارفرما‌ها کم نمی‌شود و کاری ندارند که میدان آزادی چهل ستون است یا روی یک لنگش به زحمت می‌خواهد تعادلش را حفظ کند. مشتری متوقع است. توقع، پلشت‌ترین خاصیت انسان است. حتی از آروغ زدن هم بدتر است. حیوانات از این دید خیلی متمدن‌تر انسان‌ها هستند. یک ماهی قرمز متالیک دارم که اسمش را گذاشتم مکس. پسر خوبیست و من را بی‌توقع و بی‌شرط دوست دارد. unconditional love. حتی شده که یک هفته او را فراموش کردم و به او غذا ندادم. باز هم من را دوست دارد و برایم دم تکان می‌دهد. شب‌ها با هم سریال می‌بینیم و من تخمه می‌شکانم و او حباب در می‌کند از خودش. هیچ توقعی از هم نداریم و بی‌شرط همدیگر را دوست داریم.

والدین هم همین‌طورند. لااقل والدین من که این‌طورند. شرطی برای دوست داشتنم ندارند. چهارده سال پیش ولشان کردم و آمدم این ور دنیا. فوقش هفته‌ای یکی دو بار بهشان زنگ می‌زنم. دو سالی یک بار هم می‌روم ایران و می‌بینم‌شان. همین. اما بی‌شرط من را می‌خواهند. وقتی ایران هستم اجازه نمی‌دهند دست توی جیبم کنند. پول تاکسی و رستوران و فلافلی سر فلکه آریاشهر و زعفران و پسته و شکلات را حتما خودشان باید حساب کنند. البته من هم اصرار زیادی نمی‌کنم. آدمها هر چقدر بزرگ بشوند، باز در برابر پدر و مادرشان بچه‌اند. حتی اگر به اندازه‌ی نوح هزار سال عمر کنند. قشنگی دوست داشتن پدر و مادر همین بی‌شرطی آن است.

دیروز با مکس سریال خانه پوشالی می‌دیدیم. یک جایی یک نویسنده‌ی خسته و خبرنگار با هم برای بار اول خوابیدند. کارشان که تمام شد و بادشان خوابید، خبرنگار به نویسنده گفت اگر بگویم این آخرین بار بوده و دیگر قرار نیست با هم بخوابیم، چه می‌گویی؟ نویسنده‌ی خسته گفت که کلا توی زندگی از کسی توقعی ندارد و زندگی برای خودش این‌طور آسان‌تر می‌گذرد. طلا بگیریم این جمله‌ی نویسنده‌ی خسته را و بزنیم بر دیوار هر کوی و برزن. عشق بی‌شرط و نداشتن توقع. خلاصه که توقع آینه شب را کدر می‌کند (سلام احمد).

آدم‌ها زیر فشار توقع به جیر جیر می‌افتند. مثل زامیادی که  چهار تن شفتالو بار زده باشد و کمرش خم شده باشد. مثل میدان آزادی که یکی از لنگ‌های سفیدش را بریده باشند. مثل بنده‌ای که خدایی متوقع داشته باشد و بابت سرپیچی‌اش  بخواهد او را بسوزاند. وقتی خدا از آدم توقع داشته باشد، چه انتظاری از بشر می‌شود داشت. من که امیدم به والدین است و به مکس. خدایان عشق بی‌شرط. خسته‌ام. همین.

۴۱۶

آشپزخانه‌‌ی ما یک پنجره دارد رو به حیاط پشت که خیلی دسترسی به آن نداریم. این‌جا به هر چیز که دسترسی نداشته باشیم، می‌شود ملک عنکبوت‌ها. دو روز پیش هم یکی‌شان آمد و با چهار تا حرکت گازانبری فرشِ تارش را پهن کرد و رفت نشست یک گوشه‌ و منتظر طعمه ماند. دیروز از جلوی پنجره که رد می‌شدم دیدم یک پروانه‌ی پشمالو آمد و یک راست خودش را انداخت توی دام عنکبوت. بیشتر شبیه کامی‌کازه‌های ژاپنی‌ بود که انتحار می‌زدند و خودشان را می‌کوبیدند به کشتی دشمن. عنکبوت هم یک راست رفت سراغ پروانه. من همیشه راز بقا دوست داشتم. این‌که موش فندق بخورد و پیتون موش را و عقاب پیتون را جر بدهد و آخر سر انسان بیاید و عقاب را توی فر خشک کند و بگذارد توی موزه. این حلقه بیهوده‌ی جذاب. نزدیک به ده دقیقه ماندم پشت پنجره و راز بقا تماشا کردم. تقلای یک پروانه‌ برای نجات جان خودش و آرزوی پرواز و این‌ها. من از جانورشناسی هیچ نمی‌دانم. مخصوصا از پروانه‌ها. نمی‌دانم پروانه‌ها هم می‌ترسند؟ قلب دارند که تاپ‌تاپ کند؟یا فقط غریزه‌ی زنده ماندن بود که این‌طور باعث می‌شد بال بال بزند و سعی کند خودش را رها کند. هر چه بود دیدنش عجیب بود. چند دقیقه مثل پنکه‌دستی‌ای که اتصالی کرده باشد، یک‌سره بال زد و چهار ستون عمارت عنکبوت را لرزاند. عنکبوت هم با قلبی مطمئن کمی دورتر ایستاده بود و پروانه را نگاه می‌کرد. احتمالا پروانه نمی‌دانست که تار عنکبوت چقدر چفت و بست دارد و این‌که حیوان نظرکرده‌ای است و پیامبری را نجات داده است. حتما این‌ها را نمی‌دانست. بعد پروانه آرام شدم. چند لحظه. بعد دوباره تقلا. بعد استراحت طولانی‌تر. دوباره تقلا. اما بعد از شش هفت دقیقه با اینکه زنده بود، اما تسلیم شد و دیگر تکان نخورد. حتی یک بال هم نزد و زل زد به عنکبوت. غم‌انگیزترین بخش این تراژدی همین بخش تسلیم شدن پروانه بود. با وجود زنده بودنش.

شیروان که کار می‌کردم، یک تدارکات‌چی داشتیم که میخ و سیخ و علم و کتل می‌خرید برای کارگاه. مثلا اسمش سیف‌ بود. با زنش مشکل داشت و یک روز درمیان کارشان می‌کشید به کلانتری سر کوچه و ریش‌سفیدی فامیل‌ها. همیشه هم زیر خط فقر امرار معاش می‌کرد. سه تا هم بچه‌ی زبان‌نفهم داشت که تپه‌ی ندیده توی شیروان باقی نگذاشته بودند. تمام دو سالی که شیروان می‌رفتم و برمی‌گشتم، سیف‌ در حال انفجار بود. یا از دست زنش یا سه بچه‌ی الدنگش یا رئیس کارگاه که حاضر نبود دو ریال بیشتر حقوق بدهد. تا دو ماه آخر پروژه. سیف‌اله شده بود مثل گونی سیب‌زمینیِ منفعل. نه دیگر داد می‌زد. نه منفجر می‌شد و نه هیچ. می‌آمد و می‌رفت و تنها تاثیرش روی محیط پیرامون، تولید دی‌اکسید کربن و سایر گازهای نانجیب بود. همین. تسلیم و مرگ آرزوها و اینها با وجود اینکه هنوز زنده بود.

من خیلی از  راز بقا و تلاش خورده‌شونده برای فرار از خورنده خوشم می‌آید. اما از آن طرف خیلی از شل کردن و وا دادن و مرگ آرزوهای موجود زنده می‌ترسم. از تبدیل آدم به گونی سیب‌زمینی. از تبدیل پنکه‌سقفی‌ اتصالی کرده به پره‌های خاموش و الباقی متافورهای لوس این‌چنینی. برای سیف‌ که کاری نکردم. اما این بار رفتم و با فلاکت خودم را رساندم به پشت پنجره و عمارت عنکبوت نظر کرده را متلاشی کردم و پروانه بی‌شعور را نجات دادم تا دوباره آرزوهایش زنده شود. که البته نشد. چون به جای پرواز روی زمین قدم می‌زد و دور خودش می‌چرخید. گمانم آرزوها مثل شمع روشن خانه‌ای هستند که کبریت‌هایش تمام شده است و اگر خاموش شد، روشن کردنش کار حضرت فیل است. این را به پروانه گفتم. اما من از جانورشناسی سردرنمی‌آورم و نمی‌دانم که پروانه‌ها گوش دارند یا نه. لابد نه.

۴۱۵

همین آخر هفته یک دورهمی راه انداخته بودم در باب نوشتن و لذت نگارش و چرا بنویسیم و الخ. کلی آدم را فریب دادم و مجبور کردم تا سه ساعت بشینند پای حرف‌هایم. راس ساعت مثل قزافی نشستم روی صندلی و میکروفون را چهارچنگولی چسبیدم. کلا تریبون و منبر سکرآور است و وقتی آدم بهش دست پیدا کند، آن را ول نمی‌کند. اعتیادآور است. یک جایی حرف‌مان رسید به ارزش نوشتن و گفتم که پربهاترین چیزهای جهان، مجانی هستند. جهت اثبات، عشق را مثال زدم که مجانی است اما پربها. یا حیات و جان را مثال زدم که مجانی می‌دهند دستمان و از همان ثانیه اول می‌شود قیمتی‌ترین مایملک‌مان. بعد آمدم آمپر بحث را بچسبانم به سقف و مثال سوم را زدم و گفتم مثل آزادی. که خب کاش نمی‌زدم. مثال اشتباهی بود. همه‌ی مثال‌های دیگرم را هم برد زیر سوال. آزادی در تئوری مجانی است. اما در عمل هر چقدر که شترمرغ توان پرواز داشته باشد، انسان هم آزادی دارد. در واقع باید بهای زیادی بابت آزادی داد.

بابت همین خواستم این‌جا اقرار به اشتباه کنم. مثال من اشتباه بود. آزادی مجانی نیست و هزینه دارد لاکردار. در واقع بابت چیزی که در بدو تولدمان قولش را به آدم می‌دهند و حق‌مان است، باید بهای سنگینی بدهیم. حتی شاید مجبور شویم آن چیزهای گرانی که داریم را هم بابت آن خرج کنیم. جان. عشق. هنر. لامصب بزرگ‌ترین کلاهی که سر آدمیزاد گذاشته‌اند همین ترکیب چرند «انسان آزاد» است. همان دروغ بزرگی که به جوجه شترمرغ‌ها می‌گویند که شما پرنده‌اید اما نباید بپرید.


خلاصه این‌که ببخشید. من مثال اشتباهی زدم. آزادی ارزش‌مند و گران است و هیچ مشابهتی با جان و عشق و هنر ندارد. آزادی یک سر و گردن از همه چیز بالاتر است. آزادی مدینه‌ی فاضله است. شهری که شترمرغ‌ها در آن مثل پرستو پرواز می‌کنند.

۴۱۴

یک هفته قبل از مهاجرتم، دو چیز را بردم دم خانه پدر و مادرم و دادم به آن‌ها. یکی‌شان یک مجسمه گچی خوش‌ساخت نیم‌تُنی  بود که همکارهای شرکت پول ریخته بودند روی هم و برایم خریده بودند. به عنوان هدیه‌ی دم‌سفری. که خب، در هیچ چمدانی جا نمی‌شد و باید برایش بلیط می‌خریدم. پس نبردمش. دومی هم یک اسکنر بود که صد سال پیش از بازار رضا خریده بودم و کمی از صندوق عقب پیکان کوچک‌تر بود. اسکنر را وصل کردم به کامپیوترشان و نصبش کردم. بعد هم مهاجرت کردم. چند ماه بعد پیام دادم به مادرم که این‌جا همه چیز غریب است و هیچ چیز آشنایی از گذشته‌ام را با خودم نیاورده‌ام. بعد از این مکالمه تمام آلبوم‌های عکس را از کمد کشید بیرون و تک‌تک عکس‌های خانوادگی را با همان اسکنر، اسکن کرد و فرستاد برایم. نوشت که مهمترین قسمت گذشته که برای همه‌مان مانده همین عکس‌هاست.

حالا دویست عکس خانوادگی از گذشته دارم. از دوران پارینه‌سنگی تا دورانی که آن مجسمه‌ی سنگی آمده بود توی خانه‌مان. هر چه هم می‌روم عقب‌تر، ریش‌ها تراشیده‌تر بودند و سبیل‌ها کلفت‌تر و پاچه‌ها گشادتر. اما یک سری از عکس‌ها هستند که قبل از تولد من گرفته شده‌اند. من همیشه از این طور عکس‌ها هراس دارم. تصور دنیای پیش از من، به اندازه تصور دنیای بعد از من خوف‌انگیز است. این را ناباکوف هم یک جایی در خاطراتش می‌گوید. نقل به مضمون می‌گوید: « عقل سلیم به ما می‌گوید که هستی ما چیزی نیست جز شکاف نوری بین دو تاریکی جاودان». یا کمی بعدتر می‌گوید: «من یک جوان مبتلا به عارضه زمان‌هراسی را می‌شناسم که وقتی برای اولین بار دنبال فیلمی خانگی می‌گشت که چند هفته پیش از تولد او گرفته شده بود‌، دچار نوعی اضطراب و ترس ناگهانی شد. او جهانی را دیده بود که عملاً هیچ تغییری نکرده بود ـ همان خانه، همان آدم‌ها ـ بعد فهمید که او اصلاً آن‌جا وجود نداشت و هیچکس برای نبودن او سوگواری نمی‌کرد».

پس من تنها نیستم در این عارضه‌ی زمان‌هراسی. این‌که قبل از من زندگی جریان داشته و بعد از من هم جریان دارد. مثل مجسمه‌ی نیم‌تنی. که چهارده‌ سال پیش نبود و احتمالا طی همین اسباب‌کشی آخر از دست کارگر محترم سر خواهد خورد و با مغز فرود می‌آید کف پیاده‌‌روی یکی از کوچه‌های آریاشهر و نیست می‌شود. وجود مجسمه‌ی نیم‌تنی، نوری بود بین دو تاریکی بی‌نهایت. اما من در دنیای پس از مجسمه همیشه به یادش خواهم بود. یاد آن روز برفی تهران در ونک. که جمع شدیم توی حیاط شرکت تا آخرین عکس یادگاری را با همکارها بگیریم. مجسمه را هم همان‌جا رونمایی کردند و گذاشتند توی بغلم. حس کردم چقدر تک‌تک این‌ آدمها را دوست دارم. عصاره‌ی همه‌ی این دوست داشتن‌ها رفت توی جان این مجسمه. حالا هم هر وقت یاد این مجسمه می‌افتم ناخودآگاه لبخند می‌زنم.

این‌ها نوشتم برای خودم که یادم بماند. ناباکوف می‌گوید که این دو تاریکی بی‌نهایت، دوقلوی همسانند. اما من با این یک قلم موافق نیستم. کنترل تاریکی قبل از من، دست من نیست. اما کنترل تاریکی بعد از من برمی‌گردد به همان شکاف کوتاه حضور من در این دنیا. این‌که در تاریکی بعد از من، از خودم چه جا گذاشته‌ام؟ تنفر؟ لبخند؟ چی؟ فرق تاریکی پس از من، حضور خاطره‌ی آن شکاف نورانی‌ست.

۴۱۳

افتاده‌ام به جان سریال house of cards. به رویم نیاورید که این سریال برمی‌گردد به هفت سال پیش‌تر. خودم می‌دانم. کلا من در همه‌ی مراحل زندگی‌ام تاخیر دارم. این هم یکی از آن‌ها. یک جایی از سریال هست که من بنده‌ی آن لحظه‌ام. شب‌هایی که فرانسیس و کلر، لبه‌ی پنجره‌ی خانه می‌نشینند و یک سیگار را با هم تمام می‌کنند و حرف می‌زنند. در واقع حرف نمی‌زنند. اختلاط می‌کنند. اختلاط  با حرف‌زدن زمین تا آسمان فرق دارد. تعریف دقیق اختلاط را نمی‌دانم اما توصیفش این است که حرف‌ می‌زنند به قصد حرف زدن. چقدر سخت شد. هیچ وقت نمی‌توانم مهم‌ترین چیزهای زندگی‌ام را درست توصیف کنم.

یک مثال دیگر بزنم. یک همسایه داریم که اهل آفریقای جنوبی است.  یک زن پنجاه ساله‌ی سفید. چند ماهی است که دوست‌پسر اختیار کرده است. یک مرد مثلا شصت ساله که همزمان من را به یاد دیگو مارادونا و آمیتاپاچان می‌اندازد. بسته به این‌که از سمت چپ سلام کند یا از سمت راست. بعضی روزها می‌آیند توی حیاط پشتی و تکیه می‌دهند به دیوار جنوبی‌ خانه. با هم ته یک بطری شراب را درمی‌آورند و حرف می‌زنند. در واقع اختلاط می‌کنند. درست انگار بعد از یک روز سخت، می‌روند توی یک اتاق ضدگلوله و پنجره‌ی دنیا را پشت سرشان می‌بندند و پناه می‌گیرند آنجا. این را از روی چشم‌ها و حرکت دست‌های‌شان می‌شود فهمید. مثل فرانسیس و کلر.

خیلی که برگردم عقب‌تر، می‌رسم به خوابگاه دانشگاه‌مان روبروی ساختمان اسکان. یک دوربین تک‌چشمی داشتم که از بازار روس‌های مشهد خریده بودم. تفریح‌مان این بود که شب‌ها از پشت‌بام دید بزنیم ساکنین خوشبخت برج اسکان را. برای ما دیدن داخل خانه‌ی آدم‌های پولدار، نیمی از لذت زندگی در آن خانه را داشت. منکر لذتش نمی‌شوم حتی اگر قضاوتم کنند. لای مکاشفات هر شب یک زن و مرد را پیدا کرده بودم که طبقه هفدهم زندگی می‌کردند. خیلی شب‌ها می‌آمدند توی بالکن و سیگار می‌کشیدند و حرف می‌زدند. گاهی وقت‌ها دست یکی‌شان می‌رفت دور کمر آن یکی. داشتند اختلاط می‌کردند. آمده‌ بودند که توی بالکن حرف بزنند. نه اینکه چون توی بالکنند حرف بزنند. البته آن‌وقت‌ها نمی‌فهمیدم که اختلاط می‌کنند. تمام فکرم توی این بود که بالاخره  یک بار این دست دور کمر تبدیل بشود به یک فرنچ کیس و یا حتی فرآیند تولید مثل. که هیچ وقت نشد. آن وقت‌ها هم تاخیر داشتم تا بفهمم که اختلاط هزار بار اروتیک‌تر از فرآیند تولید مثل است.

حالا چرا در این روزهای عجیب جهان افتاده‌ام به ثناگویی ساده‌ترین فعالیت بشر؟ نمی‌دانم. شاید این‌جا لب پنجره‌ی خانه فرانسیس است یا دیوار جنوبی همسایه‌ی آفریقایی‌ام یا بالکن طبقه‌ی هفدهم ساختمان اسکان. شده اتاق اختلاط من. جایی که می‌نویسم به قصد نوشتن. نه جایی که بنویسم به قصد بیان جهان بیرون. اتاق ضد گلوله‌ای که می‌توانم پنجره‌ی دنیا را در آن ببندم. نداشتن آن خودکشی است جدن.

۴۱۲

ما یک همسایه داریم که سد‌ه‌ی اول زندگی را تقریبا رد کرده و افتاده توی سراشیبی سده‌ی دوم. یک خانه دو نبش آفتاب‌گیر بزرگ دارد با یک ماشین اسپرت سیاه که قیمتش با قیمت خانه من برابر است. پشت ماشینش یک برچسب زده و نوشته که “اِ گود دِی ویل کام”. دقیقا همان جمله‌ای که من معادل فارسی‌اش را قاب کرده‌ام و زده‌ام به دیوار اتاق کارم “یک روز خوب می‌آید”. من تازه امروز صبح برچسب پشت ماشین مرد همسایه را دیدم. بابت همین، وقتی رسیدم سر کار تابلوی خودم را پائین آوردم، نوشته را کشیدم بیرون و پاره‌اش کردم و انداختم توی سطل و به جای آن عکس یک زرافه دراز را گذاشتم که مشغول خوردن برگ‌های بلندترین درخت آفریقا است. حالا هم نشسته‌ام روی صندلی و به عکس زرافه نگاه می‌کنم. گمان کنم امروز بزرگ‌ترین درس زندگی‌ام را گرفته‌ام. دیدن برچسب مشترک من و آقای همسایه، فقط یک نتیجه‌ی منطقی به من می‌دهد. این‌که یک روز خوب هیچ‌وقت قرار نیست بیاید. بلکه خوب‌ترین روز ممکن همین امروز است.

سال اول دانشگاه که بودیم، یک استاد داشتیم که ریاضیات پایه درس می‌داد. دکتر شجاعی. سبیل داشت و همیشه از بالای عینک آدم را طوری نگاه می‌کرد که آدم شلوارش را خیس می‌کرد. هر جلسه هم دو سه نفر قربانی مجبور بودند بروند پای تخته و مساله حل کنند. آن‌جا هم شلوارمان را خیس می‌کردیم. یک بار هم من قربانی شدم. یک مساله نوشت که صورت آن به تنهایی چهار آدم را می‌توانست به بلوغ کامل برساند. شروع کردم به حل کردن. در واقع شروع کردم به ادای حل کردن را درآوردن. یک جایی وسط کار انتگرال‌ها و مشتق‌ها گره خورد به هم. خودم و شجاعی با هم گیج شدیم. وسط گیجی، گفت هر وقت گیج شدی، دو قدم از تخته فاصله بگیر و کل صورت مساله را از دور نگاه کن.

هر چی خواستم پاراگراف اول و دوم را وصل کنم به هم و یک نتیجه‌ی سازنده برای خودم بگیرم نشد. به جهنم که نشد. امروز من با دیدن برچسب پشت ماشین مرد همسایه یاد شجاعی افتادم و مجبور شدم دو قدم از دیواری که قاب عکس روی آن بود فاصله بگیرم و از دور آن را نگاه کنم. “یک روز خوب می‌آید”. هر چه بیشتر نگاهش کردم بیشتر به نظرم بی‌معنی می‌آمد. در کدام مقطع تاریخ پنج هزار سال گذشته بوده که یک روز خوب آمده است؟ اصلا تعریف روز خوب چی است؟ مثلا یک روز بیدار می‌شویم و می‌بینیم دیگر رهبران جهان به هم دندان نشان نمی‌دهند؟ یا همه‌ی بیماری‌ها ریشه‌کن شده‌اند. با کسانی که رفته‌اند برمی‌گردند؟ یا انسان، انسان می‌شود؟ یا یکی از بالا داد می‌زند که “کات، بچه‌ها خسته نباشید”؟  نه. هیچ کدام. وقتی توی پنج هزار سال گذشته هیچ روز خوبی نیامده است، حالا هم قرار نیست بیاید. در واقع درستش این است روز خوب همین است که دارم. چه دوستش داشته باشم و چه از آن بدم بیاید.

گمان کنم امروز جهان‌بینی من کن‌فیکون شده است. وقتی همسایه‌ی من بعد از صد سال روز خوب را ندیده است، من هم چیزی با آن تعریف نخواهم دید. این‌ها را بنویسم تا بماند برای خودم. باید عادت کنم به این‌که همین روز‌ها را دوست داشته باشم. باور کنم که تعریف زندگی همین است. رنج است. شادی است. غم است. گریه است. خنده است. قاتی مثل صورت مساله‌های شجاعی. هیچ اتفاق بزرگی قرار نیست بیفتد و هیچ نوری از آسمان قرار نیست من را دگرگون کن. من همینم. هر چه باشد از این امید کاذبی که روز خوبی خواهد آمد، بهتر است. روز خوب همین امروز است. با همه‌ی سیاهی‌ها و سفیدی‌هایش. انتخابی جز این وجود ندارد. پس زنده باد خیام و همین امروز و دم و لحظه. جای امید کاذب همان سطل آشغال است.

در ضمن آن روز خود شجاعی هم نتوانست سوال را حل کند و بعدا فهمیدیم که صورت مساله اشتباه بوده است. در مورد این یک قضیه  نظری ندارم و می‌ترسم هیچ نتیجه‌گیری‌ای بکنم.

۴۱۱

جانانم!

حالا که این نامه را برایت می‌نویسم حبس شده‌ام در سنگر تنگ و نمور. صدای صفیر گلوله‌های دشمن فرصتی برای شنیدن چیز دیگری نگذاشته‌اند. حتی صدای قلب خودم. این‌جا آخرین سنگر من است. این هم آخرین نامه‌ی من. آخرین‌ها همیشه عجیبند. حتی عجیب‌تر از اولین‌ها. آخرین «دوستت دارم» همیشه عجیب‌تر از اولین «دوستت دارم» است. اما چه چیزی بهتر از این‌که این آخرین نامه، برای تو باشد؟ چه چیزی بهتر از این‌که آخرین گلوله به سمت سیاه‌ترین قلب شلیک شود؟ چه چیزی بهتر از این‌که آخرین نفس هوای تو را ببلعد؟ و چه چیزی بهتر از آن‌که آخرین کلمات برای تو باشند؟ نامه‌ای برایت بنویسم و آن را چهار تا کنم و بگذارم توی جیب کنار قلبم. امن‌ترین جای جهان کنار قلب من است. عمارت عظیمی که تو را تا ابد پشت دیوارهای سنگی خودش نگه می‌دارد. مثل قلب زمین که بزرگ‌ترین الماس را در خود بلعیده است. چه جایی بهتر از کنار قلب من برای آخرین کلماتم به تو؟ حتی اگر گلوله‌ای راهش را گم کند و بخواهد به قلبم فرو برود، باید از آن کاغذ چهارتا شده رد شود. راه رسیدن گلوله به قلب من از آخرین کلماتم می‌گذرد. سرچشمه‌ی رود خون از آخرین کلمات من به تو جاری می‌شود. چه چیزی باشکوه‌تر از این؟

جانانم!

کاش می‌شد عقب‌نشینی کرد.  کاش می‌شد تقدس این جنگ را نادیده گرفت و به تو برگشت. تقدسی که ساخته‌ی تخیل خود ماست. اما جهنم جاییست که تخیل زورش بر واقعیت می‌چربد. واقعیت تو و تخیل تقدس جنگ. جهنم گوشه‌ی این سنگر است. این آخرین سنگر.  برگشتن دل شیر می‌خواهد که من ندارم. دلم می‌خواست که حالا به جای قنداق تفنگ، کبریت توی دستم بود تا به جای آتش گشودن به دشمن، می‌توانستم شمع‌های شام آخرمان را روشن کنم. آتش گلوله برای ثانیه‌ای چهره‌ی هراس‌زده‌ی خودم را نشان جهان می‌دهد. اما شعله‌ی شمع چهره‌ی کمرنگی‌ از چشمان تو را ثبت می‌کند روی پرده‌ی نمایش پشت چشمانم. پرده‌ای که تا لحظه‌ی عبور آن گلوله از قلبم، مشغول نمایش دادن شکوه آن چشم‌هاست. کاش جای گلوله و شمع عوض شود. کاش به جای قمقمه‌ی آب گرم، بطری ودکا دستم بود. با شاخه‌ی گندم شناور در آن. می‌نوشیدیم به سلامتی خودمان. به سلامتی فراموشی که آرامش نهایی بشر است. به سلامتی کنج امن و پناه‌گاه قلب‌های خسته. به سلامتی دستی که به گلو چنگ می‌اندازد و صدایی که از سر مستی، راست‌ترین حرف را می‌زند: اگر روزی آمد که  نبودی، چه؟

جانانم!

سنگر تاریک است. آخرین سنگر تاریک‌تر. تقدسی در این جنگ نیست. هیچ جنگی مقدس نیست. تقدس همین کلمات هستند که  جلوی گلوله‌ی دشمن ایستاده‌اند.  راه رسیدن به قلب من از همین کلمات می‌گذرد. سرچشمه رود خون. چه چیز از این باشکوه‌تر؟

۴۱۰

از احوالات من اگر بپرسید که خب، بد نیستم. هنوز نفسی می‌رود که ممد حیات است و بر هر کدام آن شکری واجب. حرف چندانی برای زدن نیست. مغز در حبس چیزی برای گفتن ندارد. آن‌قدر اتفاقات زیادی در این چهار ماه افتاده است که مغز آدم آب و روغن قاتی می‌کند و هیچ کلامی جز فحش‌ برای آدم باقی نمی‌ماند. آن‌وقت‌ها که کارگاه رودشور کار می‌کردم، انباردار پا به سن گذاشته‌ی مودبی داشتیم که مو را از ماست می‌کشید بیرون. صبح به صبح بیل و کلنگ و فرغون سالم را تحویل پرسنل زحمت‌کش می‌داد و دم غروب ازشان پس می‌گرفت. خیلی وقت‌ها پرسنل زحمت‌کش به شکل وحشیانه‌ای زحمت می‌کشیدند و دسته بیل و کلنگ و فرغون را می‌شکاندند. انباردار هم می‌پرسید که چرا شکاندید؟ پرسنل زحمت‌کش هم بهانه‌های بنی اسرائیلی می‌آوردند که زمین سفت است و جنس بیل‌ها مزخرف است و  زیاد گوشت خوردیم و زورمان زیاد شده است و الخ. آن‌وقت بود که منطق و گفتگو به دیوار بن‌بست می‌خورد و  انباردار مودب‌مان پاچه‌هایش را ور می‌کشید، چشم‌هایش را می‌بست و کاتیوشای فحشش را می‌کشید به سمت پرسنل زحمت‌کش و با اعوان وانصار آن‌ها وصلت می‌کرد. اسم آن وضعیت روحانی را گذاشته بودیم بن‌بست گفتگو.

این همه روضه‌ی مصفا را خواندم تا شرح وضعیتم را داده باشم. آن‌قدر اتفاقات زیادی در این چهار ماه رخ داده است که رسیده‌ام که وضعیت روحانی بن‌بست گفتگو. دلم میل سخنش با هیچ کس نمی‌رود الا با فحش. لطفا متهمم نکنید. مگر فرهنگ لغات ما چند کلمه دارد که بتوانم با آن این‌همه فاجعه را توصیف کنم؟ در حالی که با چند تا فحش آب‌نکشیده می‌توانم گدازه‌های این آتش‌فشان درونم را بپاشم بیرون؟ مگر نه این‌که کلمات را گذاشته‌اند برای ترجمه‌ی احساسات؟ مگر فحش‌ها کلمه نیستند؟ هستند. کلمات مقدسی هستند برای این وضعیت روحانی.

از چهار ماه گذشته بر ما باریدن گرفته است. باید فقط دشنام داد. چون کلا رسیده است به بن‌بست. شده‌ایم همان انباردار بینوای کارگاه رودشور که پرسنل زحمت‌کش، دسته‌ی بیل و کلنگ‌مان را شکانده‌اند. فحش ندهیم؟ می‌دهیم. باید به کسانی که خودشان را مالک جهان می‌دانند فحش داد. به هر کسی که رسیده به این خودباوری غلط. به کسی که نمی‌فهمد که گاهی وقت‌ها خودباوری یعنی باور این‌که نمی‌تواند و او، آن چیزی نیست که نشان می‌دهد. خودباوری در نتوانستن به اندازه‌ی خودباوری در توانستن مهم است. دوباره افتادم روی چرخ حرف زدن. نه، همه‌ی این‌ها را قبلا همه هزار بار گفته‌اند. حالا فقط می‌ایستم پشت پنجره و قطره‌های سرگردان باران را تماشا می‌کنم که چشم‌هایشان را بسته‌اند به دل خاک می‌کوبند. زیر لب فحش می‌دهم. به همه اعوان و انصارشان. این روزها دشنام دیلماج احساسات من است.

۴۰۹

چند هفته‌ پیش تولد مادرم بود. خاله‌ام برایش یک پازل هزار‌تکه‌ای کادو گرفته و فرستاده دم خانه‌. همه‌ی خانواده‌ می‌دانند که روحیه‌ی مادر من اصلا با قرنطینه سازگاری ندارد و خانه‌ ماندن برای او مثل این است که مارکوپولو بشود مسئول بایگانی اداره‌ی ثبت و احوال. یک جا بودن برایش طاقت‌فرساست. پازل بهترین گزینه بود. یک پازل هزار تکه‌ای که دریا داشت و ساحل و عقاب. همان روز پازل را باز کرده و تکه‌هایش را ریخته روی میز ناهارخوری و شروع کرده به چیدن. پدرم می‌گوید از وقتی بساط پازل پهن شده، میز ناهارخوری نداریم. نداشتن میز ناهارخوری در خانه‌ی ما فقدان بزرگی است. میز ناهارخوری قلب خانه است. روی آن سه وعده غذا می‌خوریم. از بیرون که می‌آییم کلید و موبایل و محتویات جیب‌هایمان را روی آن خالی می‌کنیم. تصمیمات بزرگ زندگی‌ را پشت آن می‌گیریم. تصمیم به ازدواج. تصمیم به خریدن رنو ب پنجاه و دو. فروختن خانه‌ی حبیب‌اله. مهاجرت. عدم حمایت از احمدی‌نژاد. تصمیم به این‌که  ناهار چی بخوریم. تصمیم به فروش رنو ب پنجاه دو. احتمالا هیتلر هم مثل ما یک میز ناهارخوری درخور داشته که توانسته دنیا را فتح کند. حالا قلب خانه تبدیل شده به پادگان مادرم برای چیدن پازل. در واقع میز تبدیل شده به مغز خانه و محل تصمیمات منطقی‌ای که ماحصل آن یک تصویر واحد از دریا و ساحل و عقاب است.

امروز باهاشان تصویری حرف زدم. دوربین را برد بالا و پازل تکمیل شده را نشان داد. دیروز تا دم صبح با نگار میز را دوره کرده‌اند و تکمیلش کرده‌اند. الحق هم قشنگ شده بود. یک تصویر واحد از دریا و ساحل و عقاب. اما جای یک مهره خالی بود. مادرم گفت توی جعبه فقط ۹۹۹ مهره بوده است و نه هزار تا. حالا مانده‌ایم که جای خالی‌اش را چطور پر کنیم. مادرم می‌خواهد آن را قاب کند و معتقد است که پازل باید تکمیل باشد و تا هزار مهره‌اش کنار هم نباشند، پشت شیشه‌ی قاب نباید برود. نگار معتقد بود که همه‌اش را به هم بریزیم و یکی دیگر بخریم و از اول بسازیم و قاب بگیریم. پدر قاطعانه گفت نه و نظرش را در نطفه خفه کرد. تا کی بشقاب‌مان را بگذاریم روی زانو و قیمه بخوریم؟ گفتیم با مقوا مهره‌ی گم شده را ببریم و نقاشی کنیم و بچسبانیم سر جای مهره‌ی مفقود. اما این نظر هم به دل نمی‌نشیند و هر چقدر آن را خوب درست کنیم باز هم معلوم است که از خانواده‌ نیست. مثل حضور یک بادمجان است در جمع ۹۹۹ خیار. من نظرم را قاطعانه همان اول دادم. گفتم جای خالی‌اش را پر نکنید و همان‌طوری قابش کنیم. حالا سکان عقاب نباشد. در عوض خیلی سورآل است. بعدها که کرونا رفت، هر مهمانی که آمد، از ظن خودش یار آن مهره‌ی گم شده می‌شود. اصلا به نظر من نبودن آن مهره خیلی با معنی‌تر از بودنش است. خیلی وقت‌ها تا نباشیم، معنی پیدا نمی‌کنیم. مثلا ما امروز دو دقیقه در مورد این ۹۹۹ مهره حرف زدیم که به‌به چه تصویری درست کرده‌اند. اما در عوض یک ساعت در مورد آن مهره‌ی گم‌شده نظر دادیم. اصلا به نظر من وزن رفتگان خیلی بیشتر از وزن ماندگان است. لااقل در فرهنگ و عرفان شرق. من از همین الان شرط می‌بندم که اولین سوال ۹۹ درصد از بینندگان این تابلو این است که “اوا… این یه تیکه چرا نیست؟”.

اما خب. نظرم مردود اعلام شد. پدرم گفت یک قاب کت و کلفت برایش سفارش می‌دهد که کل سکان عقاب و مهره‌ی مفقوده را بپوشاند. صورت مساله را پاک کردیم. اما من هنوز نظرم به اهمیت رفتگان در فرهنگ است. کانون داستان‌ها و رشادت‌ها و زیبایی‌ها و کلمات قصار و تعمق و تعقل فقط مردگان و رفتگان است. اصلا بابت همین است که پیامبر زنده وجود ندارد. همه جای خالی دندان کشیده شده را بیشتر از ۳۱ دندان باقیمانده می‌بینند. خدا کند قاب مناسب گیرشان نیاید و همان‌طور سورآل پازل را بکوبند به دیوار. اسم تابلو را هم بگذارند فقدانِ پربارتر از حضور.