<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>گفت و چای</title>
	<atom:link href="http://talkandtea.net/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://talkandtea.net</link>
	<description>بدترین قسمت نوشتن این است که تو مجبوری نیمه تاریک خودت را روی کاغذ بیاوری</description>
	<lastBuildDate>Fri, 03 Feb 2012 12:25:14 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>Nonsense</title>
		<link>http://talkandtea.net/archives/681</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/681#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Feb 2012 21:54:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/681</guid>
		<description><![CDATA[امروز پنج‌شنبه است&#8230; وسط زمستان&#8230; اما به کوری چشم دشمن بی‌تربیت، زمستان‌مان بدجوری بهار شده است و من با یک پیراهن آستین کوتاه ِ راه‌راهی، برای خودم ول می‌چرخم&#8230; گل‌های  باغچه با زبان بی‌زبانی می‌گویند که این نوسان هوا ما را نموده است و تمام غنچه‌های‌شان مثل پرچم‌های نیمه‌افراشته، مانده‌اند که بدهند یا ندهند&#8230; چه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">امروز پنج‌شنبه است&#8230; وسط زمستان&#8230; اما به کوری چشم دشمن بی‌تربیت، زمستان‌مان بدجوری بهار شده است و من با یک پیراهن آستین کوتاه ِ راه‌راهی، برای خودم ول می‌چرخم&#8230; گل‌های  باغچه با زبان بی‌زبانی می‌گویند که این نوسان هوا ما را نموده است و تمام غنچه‌های‌شان مثل پرچم‌های نیمه‌افراشته، مانده‌اند که بدهند یا ندهند&#8230; چه شود اگر بدهند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">هفته پیش دو تا درخت بریدم&#8230; بله&#8230; من علاوه بر وبلاگ‌نویسی، درخت بریدن هم بلدم&#8230; یک اره برقی به <em><a href="http://dailyshots.net/index.php?showimage=1031"><span style="color: #000000;"><strong>این درازا</strong></span></a> </em>(و بلکم درازتر) قرض کرده بودم&#8230; زور و صدا و تکانش،درست به اندازه یک موتور سی‌جی۱۲۵ بود&#8230; موقع کار کردن با آن، احساس می‌کردم که یک سی‌جی را بغل کرده‌ام&#8230;  روشن که می‌شد، دوتائی‌مان (من و اره) غرق در دود و خاک و صدا  و توهم جنون می‌شدیم&#8230; توهم جنون  در بریدن ِ هر چه که سرپاست&#8230; مثل توهم جنون یوسفِ ختنه‌چی و دول بچه معصوم&#8230; اصلا تا حالا درخت بریده‌اید؟ خاصیت درخت این است که تا آخرین ثانیه قبل از سقوطش، سرپا می‌ماند و سوت می‌زند و انگار نه انگار&#8230; بعد یکهو غافل‌گیر می‌کنند و می‌افتد&#8230; شاید اینطوری می‌کند تا یکهو بیافتد سر آدم و انتقام بگیرد&#8230; اما ما آدم‌ها بی‌شرف‌تر از این حرف‌ها هستیم&#8230;  کلی محاسبه می‌کنیم که چطوری به ریشه بزنیم که خواهر و مادر درخت یکی بشود بی آنکه خون از دماغ کسی بیاید&#8230; بعد هم درخت می‌افتد&#8230; با صدا هم می‌افتد&#8230; راست گفته‌اند که صدای رویش هزار درخت را نمی‌شود فهمید ولی صدای افتادن یکی‌شان را چرا (کی گفته بود این را؟)&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">چقدر nonsense حرف می‌زنم&#8230; معادل فارسی آن را پیدا نکردم که حق مطلب را ادا کند&#8230; ترجمه‌اش می‌شود چرت و پرت؟ بی‌ربط؟ بی منطق؟ مهم نیست&#8230; مهم این است که من دارم nonsense حرف می‌زنم&#8230; نه&#8230; این هم مهم نیست&#8230; همه آدم‌ها یک وقت‌هایی دلشان گرفته یا سنگین است یا روانشان به صورت مقطعی پریشان است&#8230; این گرفتگی و سنگینی و پریشانی باید تخلیه شود&#8230;  یکی تار و تنبور خلاصش می‌کند، یکی دود و بنگ و یکی نوشتن&#8230; پس حرجی بر آدم دل گرفته و دل سنگین و روان‌پریش نیست&#8230; اگر خسته شدید، شما بروید بخوابید&#8230; من هنوز می‌خواهم حرف بزنم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">اسم حسابدارمان لیندا است&#8230;چند سال پیش، یکهو تب کرده است و تارهای صوتی‌اش آسیب دیده است&#8230; حالا مجبور است نجواکنان حرف بزند&#8230; انگاری می‌خواهد یک راز مگو را بازگو کند&#8230; نسبت جغرافیایی اتاق من به اتاق لیندا مثل نسبت مراغه است به زاهدان&#8230; یا نیاوران به نازی‌آباد&#8230; از هم دوریم و هفته‌ای یکی دوبار همدیگر را بیشتر نمی‌بینیم&#8230; آن‌هم توی آشپرخانه (آشپزخانه جایی می‌شود نزدیک کرمان  یا مثلا میدان انقلاب)&#8230; امروز هم آنجا دیدم‌اش&#8230; گفت ماجرای ورزشگاه مصر را شنیده‌ای که ۷۴ نفر مرده‌اند&#8230; بعد گفت توحش همه جا هست&#8230; اینجا هست&#8230; مصر هست.. ایران هم هست&#8230; مصری‌ها بعد از فوتبال رم می‌کنند، افغانی‌ها سر زنان‌شان جفتک می‌اندازند، ایرانی‌های سر تعصب و غیرتشان و آمریکایی‌ها سر نفت&#8230; آدم اساسا متوحش و لگدپران از کمپانی مادر و پدرش تولید می‌شود و لزومی هم به اصلاح آن نیست&#8230; مثل اینکه خر را از جفتک منع کنیم و سگ را از گزیدن&#8230; این نظر لیندا بود و نه من&#8230; ولی من لیندا را دوست دارم&#8230; پس راست می‌گوید&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">راستی می‌دانستید که من یک آدم بهمنی هستم؟ منظور این نیم‌خط جمله چیزی نبود الا اینکه خودتان خیلی محترمانه بیائید و تبریک‌تان را بگوئید&#8230; ما که هیچ راز نگفته‌ای بین‌مان باقی نمانده و شما حتی شماره تنبان من را هم می‌دانید (گو اینکه من مال شما را نمی‌دانم و بد نیست کنار تبریک‌تان، شماره‌تان را هم ذکر کنید)&#8230; خواستم بگویم امسال می‌خواهم برای تولدم، یک حالی به خودم بدهم&#8230; هنوز دقیق نمی‌دانم چه حالی&#8230; اما حال خوبی&#8230; آدم باید هر از چندگاهی  خودش را تحویل بگیرد و به خودش احترام بگذارد&#8230; اصلا شرط محترم ماندن پیش غیر، احترام به خود است&#8230; نه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">در تائید پاراگراف قبل یک مثال هم دارم&#8230; همین یک ماه پیش به خودم احترام نگذاشتم و  عکاس یک مجلس عروسی شدم (خودم می‌دانم که یک بار این موضوع را ذکر کرده‌ام)&#8230; اما خیلی عذاب کشیدم&#8230; شده‌ام مصداق &#8220;در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد&#8221;(سلام صادق)&#8230; درد داشت&#8230; من اساسا آدم درون‌گرائی هستم&#8230; در جمع تا حدی معذبم&#8230; مخصوصا جمعی که همه به یک دلیل مشترک و شاد، دور هم باشند و من مشمول آن دلیل نشوم&#8230; درست مثل عکاس یک مجلس عروسی که خوشبختی یا بدبختی عروس و داماد به تخ.مش هم نباشد&#8230; خلاصه سخت گذشت&#8230; مخصوصا وقت‌هایی که هفت هشت تا زن پاتیل جلوی دوربین ژستهای محیرالعقول بگیرند&#8230; چرا بعضی زن‌ها زیر بغل‌شان را درست نمی‌تراشند در حالی که لباس‌شان آستین هم ندارد؟ فوتوشاپ حرمت دارد و نباید نقش ژیلت را بازی کند&#8230;.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">هنوز اینجا پنجشنبه است&#8230; هوا متعادل&#8230; من –به عنوان بخشی از کلونی متوحش‌ها- یک سال بزرگ‌تر شدم و یک شمع بیشتر به ماتحت کیکم فرو رفته&#8230; بریدن دو درخت و تخصص در پاکسازی زیر بغل زنان شرقی با موهای زائد به قطر سه میلیمتر و بیشتر، توسط فوتوشاپ هم به رزومه‌ام افزوده شده (فکر کنم کسی تااین‌جای پستم بیدار  نمانده است تا از او خداحافظی کنم)&#8230; شب بخیر&#8230;</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/681/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>80</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ده دقیقه، بدون درد و خونریزی</title>
		<link>http://talkandtea.net/archives/667</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/667#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2012 19:49:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/667</guid>
		<description><![CDATA[من سرجمع ده تا رفیق دارم که به حمد و قوه الهی هشت‌تای آنها دیگر ایران نیستند&#8230; مازیار هم یکی از این هشت‌ نفر است که یک سال پیش به یک جای دور مهاجرت کرد&#8230; بعد هم سر  ِ یک سال مجددا فیل‌اش یاد هندوستان کرد و دست زن و بچه‌‌هایش را گرفت تا برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">من سرجمع ده تا رفیق دارم که به حمد و قوه الهی هشت‌تای آنها دیگر ایران نیستند&#8230; مازیار هم یکی از این هشت‌ نفر است که یک سال پیش به یک جای دور مهاجرت کرد&#8230; بعد هم سر  ِ یک سال مجددا فیل‌اش یاد هندوستان کرد و دست زن و بچه‌‌هایش را گرفت تا برای تعطیلات کریسمس، برود ایران&#8230; و رفت&#8230; گویا همانطور که ده ساعت در صندلی هواپیما فرو رفته بوده و از فرط بی‌کاری کف‌بر شده بوده، پیش خودش فکر ‌کرده  حالا که به لطف خدا دو تا بچه خوب و سالم دارد و حوصله بچه دیگر را هم ندارد، بیاید و توی همین سفر ایران سر  ِ خطوط انتقال اسپ.رمش را ببندد تا از این به بعد پول اضافی برای بادکنک‌های شب جمعه ندهد&#8230; بعد هم در همان ارتفاع چهل هزار پایی، تصمیم‌اش را به سمع همسرش رسانده و اوکی را گرفته و خلاصه همه چیز ردیف&#8230; از اینجا به بعد را مازیار تعریف کرده:</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">رسیدیم ایران و کوهی از آدم به استقبال‌مان آمد و ما را بردند خانه&#8230; شب را خانه پدری خوابیدیم&#8230; صبح  دور میز صبحانه نشستیم&#8230; بچه‌هایم به قصد تخریب خانه، شیطانی می‌کردند و به هیج صراطی مستقیم نمی‌شدند  و روی  اعصاب پدرم رژه می‌رفتند&#8230; همان وسط با احتیاط از پدرم پرسیدم که نظرش با بستن لوله‌های انتقال فلان چیست؟ پدرم هم گویا فکر کرده که اگر این دو تا بچه بیشتر بشوند، احتمالا بار بعد با تانک از روی خانه عبور می‌کنند&#8230; فلذا پدرم استقبال شدیدی با تعطیل کردن خط تولیدم کرد&#8230; بعد هم همان وسط  صبحانه به زور و ضرب از روی سفره بلندم کرد تا من را ببرد بیمارستان و کار را یکسره کند&#8230; هر چقدر هم التماسش کردم که لااقل بگذارد چائی را تا ته بخورم، موافقت نکرد&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">بیمارستان شلوغ است&#8230; از در و دیوار پلاکارد آویزان کرده‌اند در مدح بستن لوله‌‌های انتقال فلان&#8230; زندگی بهتر، بچه کمتر&#8230; زندگی بهتر، اصلا بدون ِ‌بچه&#8230; کریستف کلمب: اگر من  لوله‌هایم را نمی‌بستم، آمریکا را کشف نمی‌کردم&#8230; ادیسون: موفقیتم در کشف برق را مرهون پدر و مادرم هستم و صد البته دکتر لوله‌بندم&#8230; کاملا قانع شدم که بستن لوله‌ها کار خردمندانه‌ای است&#8230; نوبت‌مان شد&#8230; رفتیم  داخل اتاق&#8230; دکتر پشتش به سمت ما بود و فقط از آن پشت، نوک سبیل‌هایش را می‌دیدم که مثل آنتن خاور زده بود بیرون&#8230; همانطوری سوال کرد: اسمت؟ &#8230; مازیار فلانی.. دکتر هم گفت ساعت شش عصر بیا مطبم فلان جا تا ببندم‌شان&#8230; بعد هم حاضر نشد هیچ سوال دیگری  را جواب بدهد&#8230; البته ما هم با توجه به ابعاد شدید سبیلش، سوال زیادی نپرسیدیم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">راس ساعت شش، فیس تو فیس منشی دکتر بودیم&#8230; حدود ده نفر آدم ِ دول به دست جلوی‌مان بودند&#8230; یک  کاغذ بزرگ هم روی دیوار بود به این مضمون: بستن لوله، ده دقیقه، بدون درد و خونریزی توسط دکتر فلانی، فوق‌تخصص لوله و اینها&#8230; این کاغذ کلی قوت قلب می‌داد&#8230; هر کس که داخل می‌رفت، بعد از ده  دقیقه می‌آمد بیرون&#8230; بدون مشاهده درد در چهره آنها&#8230; نوبت من شد&#8230; رضایت‌نامه و وصیت‌نامه را پر کردم و رفتم توی اتاق&#8230; یک اتاق بزرگ که انگاری همین ده دقیقه قبل چهل تا گاو را در آنجا ذبح کرده باشند و روده‌هاشان را بیرون کشیده‌اند&#8230;  بس که همه جا خون و کثافت بود&#8230; بعد هم دکتر آمد&#8230; ماسک زده بود ولی سبیل‌هایش‌ مثل همان آنتن خاور که رویشان چادر بکشند، ماسک را به میرون هل می‌داد&#8230; بعد هم گفت که بخواب&#8230; خلع لباسم کرد و یک پارچه سبز رویم کشید که وسط آن به قاعده یک در ِ قابلمه باز بود و قرار بود که &#8220;ماجرا&#8221; از آنجا بیرون باشد&#8230; اعتراف می‌کنم که ترسیده بودم و دائم سعی می‌کردم تا آن نوشته بیرون را در ذهنم مرور کنم: ده دقیقه، بدون درد و خون‌ریزی&#8230; بعد هم نفهمیدم چطور شد که دکتر کله طرف را با کش بست و چنان با زور آن را به بالا کشید و به یقه‌ام گره داد که انگاری مسابقه طناب کشی بود&#8230; همانجا بود که مفهوم پاپیون کردن را فهمیدم&#8230; چون واقعا آن دو توپ مورد نظر، دقیقا کنار سیبک گلویم بودند&#8230;  تحت همان  فشار گفتم که آقای دکتر من می‌ترسم (منظورم این بود که غلط کردم)&#8230; دکتر هم گفت عیب ندارم، رستم هم که اینجا بیاید می‌ترسد (منظورش این بود که ری.دی دیگه)&#8230; بعد هم یک جوک لوس گفت و خودش مثل دیو شروع به خندیدن کرد و وسط همان خندیدن یک آمپول بی‌حسی را درست مثل دارت کوبید وسط توپ سمت راست&#8230; بعد هم دنیا سیاه شد، دکتر سیاه شد، سبیل دکتر سیاه‌تر شد&#8230; من هم کل مچ دستم را تا ته توی حلقم کردم&#8230; بعدهم دکتر پرسید درد داره؟&#8230; من بنفش شده بودم&#8230; دو دقیقه بعد هم شروع کرد قیچی کردن پوسته‌ توپ‌ها و دو تا لوله را کشید بیرون و گذاشت لای قیچی&#8230; بعد هم گفت امتحان می‌کنیم (انگاری که میکروفون دستش است) و با قیچی کمی زور به خطوط انتقال آورد&#8230; دوباره از درد بنفش شدم&#8230; دکتر هم گفت: اوپس&#8230; هنوز بی‌حس نشده و خندید&#8230;خلاصه اینکه بعد از چهل پنج دقیقه کارش را تمام کرد&#8230; من آدمی مرده بودم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">نصف شب با درد بیدار شدم&#8230; درد در حد تیم ملی&#8230; در حد درد زایمان&#8230; در حد جدائی روح از بدن ( ونه نادر از سیمین)&#8230; بعد هر رفتم دستشوئی&#8230; همه چیز به رنگ بادمجان شده بود&#8230; توپ‌ها به اندازه گلابی&#8230;فردایش به دکتر زنگ زدیم&#8230; سبیل خاوری گفت که خوب میشه&#8230; تحمل کن درد رو که به شب جمعه‌اش می‌ارزه&#8230; سه روز با درد و فحش گذشت&#8230; ولی بهتر نشد&#8230; رفتیم یک دکتر دیگر&#8230; تا که پکیج‌مان را دید، گفت که عفونت کرده&#8230; سبیل خاوری به علاوه خطوط انتقال فلان، هفت هشت ده تا خط انتقال چیزهای دیگر را هم قطع کرده&#8230; مثل همین پیمانکارهای آب که حین حفاری، لوله گاز و تلفن و برق  را هم شرحه شرحه می‌کنند&#8230; بعد هم آنتی‌بیوتیک و ده روز استراحت مطلق و اینها&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">مسافرت زهرمارمان شد&#8230; کل مهمانی‌های خاندان مالیده شد و ماجرا را به هر کس (از ده ساله تا ۱۰۰ ساله) که می‌گفتیم، خیلی نرم بهمان می‌گفت: ای بابا، چرا به من یه ندایی ندادی؟&#8230;انگاری همه در کارلوله بستن بودند&#8230; از ایران برگشتیم&#8230; رفتیم یک دکتر دیگر که چک‌مان کند&#8230; دکتر هم گفت که این روشی که سبیل خاوری شما را مقطوع‌النسل کرده، مربوط به دوره &#8220;مائو&#8221; بوده که چینی‌ها را شکنجه‌وار، ابتر می‌کرده‌اند&#8230; من هم جهت آبروداری گفتم رفته‌ام کلمبیا و عمل کرده‌ام تا خدای‌نکرده نکته منفی وارد پرونده میهن‌مان نشود&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">خلاصه&#8230; از چند روز پیش که رفیق‌مان ماجرا را اینطوری از پشت اس.کایپ تعریف کرده، من توان نگاه کردن به هیچ گلابی یا بادمجانی را ندارم&#8230; آدم سبیل کلفت هم که می‌بینم، دردم می‌آید&#8230; اصولا با دست بردن در کار خدا هم مشکل پیدا کرده‌ام&#8230; از مائو هم حالم به هم می‌خورد&#8230; شما هم نکنید این کار را&#8230; اگر هم می‌خواهید بکنید، لااقل دکتر بی‌سبیل پیدا کنید&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/667/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>74</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ناخدا کشتی را ول نمی‌کند</title>
		<link>http://talkandtea.net/archives/656</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/656#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 14:05:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/656</guid>
		<description><![CDATA[یک زبانم قاصر است به مولا&#8230;  به موی‌تان قسم  اگر می‌دانستم که حسینیه ما این همه علمدار غیرتی دارد، محال ممکن بود که پست قبلی را بنویسم&#8230;  حال دیروز تا امروزم، زمین تا آسمان با هم توفیر دارد (تو روح هر کسی که ما را &#8220;مودی&#8221; فرض کند)&#8230; بنازم به سر انگشتان تک تک کسانی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">یک</span><br />
<span style="color: #000000;"> زبانم قاصر است به مولا&#8230;  به موی‌تان قسم  اگر می‌دانستم که حسینیه ما این همه علمدار غیرتی دارد، محال ممکن بود که پست قبلی را بنویسم&#8230;  حال دیروز تا امروزم، زمین تا آسمان با هم توفیر دارد (تو روح هر کسی که ما را &#8220;مودی&#8221; فرض کند)&#8230; بنازم به سر انگشتان تک تک کسانی که قوت قلب را لقمه کردند و گذاشتند توی دهانمان&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">ماجرای من شده بود مثل کاپیتان این کشتی لکنته که هفته پیش با یک صخره شاخ‌به‌شاخ شده  و جر خورده  و چپ شده  و لنگ‌هایش به عرش رفته  و ته آن سوراخ شده بود(سلام عرض می‌کنم حضور تمام  عزیزان حشرزده که با سرچ کلمات  جر خوردن و لنگ به هوا رفتن و سوراخ، به اینجا رسیده‌اند و ما را سرافراز کردند)&#8230; بعد هم مثل همان کاپیتان دم‌مان را داشتیم روی کول‌مان  می‌گذاشتیم و فرار را بر قرار ترجیح می‌دادیم&#8230; وامصیبتا&#8230; کاپیتانی که کشتی‌اش را رها کند که کاپیتان نیست&#8230; فوق‌اش لبوفروش باشد&#8230; من باید از کاپیتان تایتانیک پیروی کنم که خودش را به سکان کشتی بست تا هردویشان با هم غرق شوند&#8230; گو اینکه حکما در آن فیلم، &#8220;رز&#8221; تمام هوش و حواستان را برده بوده و اصلا توجهی به کاپیتان مفلوک نیانداخته‌اید&#8230; اما سرنوشت‌اش همان بود که گفتم&#8230; خودش را بست به سکان و  خلاص&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">من هم به تبع آن، خودم را با کابل (به سکون ب و نه ضمه) به سر در اینجا می‌بندم تا جائی نروم&#8230; ما که لبوفروش نیستیم که گار‌ی‌مان را هر دم دقیقه با یک هل جابجا کنیم و شما هم که چلوکباب‌خورید و نه لبوخور&#8230;.دقیقا خودم هم مفهوم این دو خط آخر را نفهمیدم و احتمالا مفاهیم عمیق آن به قرینه تخ.می حذف شده‌اند&#8230; اما نهایتا منظور این بود که تا آخرین نفس مثل فلان پشت ماجرا هستیم و ترک میدان نمی‌کنیم و به فلان آدمهای سایکو می‌خندیم&#8230; این ازاین&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">دو</span><br />
<span style="color: #000000;"> بله من هم فیلم و عکس آن خانم  گل را دیدم و هیچ نظری هم ندارم و از عموم دوستان همیشه در صحنه که در مورد تمامی چیزهای صحنه‌دار، فضل و فضولات خود را  در حلق ملت خارج صحنه فرو می‌کنند، خواهشمندیم که calm down &#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">سه</span><br />
<span style="color: #000000;"> نهایتا هم اینکه باور کنید این قر و قمیش‌هایی که گاه‌گاه می‌آئیم، جهت روشن کردن خوانندگان خاموش یا خاموش کردن خوانندگان روشن یا اساسا هر گونه فعالیتی که به روشنائی مربوط می‌شود  نبوده، نیست و نخواهد بود و دردوبلای شما  دو بامپی بخورد توی سر هر چه روان‌پریش است.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/656/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>56</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سوال</title>
		<link>http://talkandtea.net/archives/646</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/646#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 17:45:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/646</guid>
		<description><![CDATA[چند ماهی می‌شود که یک سوال برایم پیش آمده و هنوز جواب درستی برای آن پیدا نکرده‌ام&#8230; نهایتا به این نتیجه رسیدم که شاید مطرح کردن آن در اینجا، من را به یک جواب منطقی برساند&#8230; شاید هم نه&#8230; من  دوست دارم آدرس این وبلاگ را عوض کنم&#8230; به عبارتی اسباب‌کشی کنم&#8230; دلیل این کار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">چند ماهی می‌شود که یک سوال برایم پیش آمده و هنوز جواب درستی برای آن پیدا نکرده‌ام&#8230; نهایتا به این نتیجه رسیدم که شاید مطرح کردن آن در اینجا، من را به یک جواب منطقی برساند&#8230; شاید هم نه&#8230; من  دوست دارم آدرس این وبلاگ را عوض کنم&#8230; به عبارتی اسباب‌کشی کنم&#8230; دلیل این کار هم خیلی واضح است که برای‌تان خلاصه‌اش می‌کنم&#8230; بیشتر از پنج سال است که اینجا می‌نویسم و نتیجه آن چیزی حدود پانصد نفر بازدید روزانه و دوهزار و خورده‌ای  خواننده گوگل ریدری است&#8230; دقیقا نمی‌دانم چند نفر خواننده دارم ولی این را می‌دانم که یک سری خواننده قدیمی دارم که من و آنها و این وبلاگ همه با هم بزرگ شده‌ایم&#8230; یک سری هم خواننده دارم که جدید هستند ولی انگاری خیلی وقت است که با همیم&#8230; این‌ها همه به من لطف دارند و من هم خیلی آن‌ها را دوست دارم&#8230; ولی جامعه آنلاین در جمع جامعه‌ای است که آدم مریض در آن زیاد رفت و آمد می‌کند و این فقط مختص به جامعه ایرانی‌ها نیست و همه جا مثل آن به وفور پیدا می‌شود&#8230; حالا اینکه تابوها در جامعه‌ ما وسیعتر هستند و آیتم‌های بیشتری را پوشش می‌دهد که مزید بر علت&#8230; آدم تا حدی می‌تواند به لگدزدن این آدم‌های مریض بی‌محلی کند و کار خودش را ادامه دهد&#8230; اما از یک جایی به بعد تحملش سخت است و استرس مجازی ایجاد می‌کند&#8230; مخصوصا برای من که آدم دل‌گنده‌ای نیستم&#8230; شاید خیلی برای شما این حرف من ملموس نباشد اما اگر چند سال وبلاگ نویسی کنید، احتمال اینکه هم‌رای بشویم زیاد است&#8230;همین عامل باعث کناره‌گیری خیلی از وبلاگ‌نویس‌ها شده است&#8230; و خود من هم ید طولایی در تعطیل کردن اینجا داشته‌ام و هر بار دست از پا درازتر برگشته‌ام&#8230; چون من به نوشتن محتاجم&#8230; وگرنه هیچ کسی حاضر نیست که دفتر خاطرات خودش را متلاشی کند&#8230; فقط خستگی باعث آن می‌شود&#8230; من هم خسته‌ام&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">از طرفی بستن راه‌های ارتباطی بین خودم و دوستانم (خوانندگانم)  به منظور بای‌پس کردن انسان‌های مریض، خیلی دلچسب نیست چرا که من به این راه‌های ارتباطی هم محتاجم و نوشتن بدون داشتن این مجراها، کار درستی نیست و بی‌احترامی به خواننده است&#8230; فلذا در فکر این هستم تا جابجا بشوم و به نحوی آدرس جدید را به انسان‌هایی که مریض نیستند برسانم&#8230;. چطوری؟ نمی‌دانم&#8230; این دقیقا سوال من است&#8230;بهترین راه جابجایی چیست؟ هر کمک و همفکری مایه امتنان است.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/646/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>64</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مطب تاریکم آرزوست</title>
		<link>http://talkandtea.net/archives/641</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/641#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 04:24:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/641</guid>
		<description><![CDATA[من یک آرزویی دارم که هیچ جایی بجز این وبلاگ نمی‌توانم پرده از آن بردارم و به هیچ کسی هم جرات گفتن‌اش را ندارم&#8230; چیزی فراتر از یک آرزوی معمولی است&#8230; یک فانتزی است&#8230; من همیشه آرزو داشته‌ام که یک روان‌پزشک باسواد، علاف و بی‌نیاز از پول پیدا کنم و خودم را به دستش بسپرم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">من یک آرزویی دارم که هیچ جایی بجز این وبلاگ نمی‌توانم پرده از آن بردارم و به هیچ کسی هم جرات گفتن‌اش را ندارم&#8230; چیزی فراتر از یک آرزوی معمولی است&#8230; یک فانتزی است&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">من همیشه آرزو داشته‌ام که یک روان‌پزشک باسواد، علاف و بی‌نیاز از پول پیدا کنم و خودم را به دستش بسپرم و او هم ساعت‌ها با فراغ بال درون من را کنکاش کند و مثل یک بچه ، وسط ساحل ِ شنی ِ روح و روان من، شن‌بازی کند و  &#8221;چیز&#8221; کشف کند&#8230; شک ندارم همین الان، شما متوهم این موضوعید که لابد من مشکل روح و روان دارم یا خلم یا اینکه پا از گلیم‌تان درازتر کرده‌اید و فکر می‌کنید که من دیوانه‌ام&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">ببینید&#8230; همه آدم‌ها درست شبیه به ماشین‌های شهر تهران می‌مانند که نمالیده و تصادف‌نکرده‌شان وجود ندارد و محال ممکن است که شما یک ماشین &#8220;فنی‌سالم-بدنه‌‌سالم&#8221; را پیدا کنید&#8230; آدم‌ها هم مشمول همین قانون هستند و به مجرد تولدشان، مورد عنایت روزگار واقع می‌گردند و مالیده و فرسوده می‌شوند و خلاصه اینکه ناملایمات و کمبود‌های زندگی، حفره‌های کوچک و بزرگی درون آدم می‌سازند که بعضی از آن‌ها ممکن است خود ِ آدم را هم ببلعند&#8230; پس چه اشکالی دارد که آدمیزاد، همینطور که دماغ و سی‌.نه و گونه و شکم و فتق و آپاندیس خودش را به دست دکتر می‌دهد تا با آن ور برود و  معالجه‌اش کند، گاهی وقت‌ها روح و روانش را هم به دست غیر بسپرد که آن را جلا بدهد و سوراخ‌های مخوف را پیدا کند و اینها؟ الان شما قانع شدید؟ عمرا اگر قانع شوید&#8230; مرغ شما رسما یک پا دارد و لابد فقط دیوانگان به روان‌پزشک مراجعه می‌کنند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">همیشه تصور می‌کنم که بالاخره پزشک مورد نظر، که یک زن است را پیدا می‌کنم (زن است چون فقط زن‌ها بلدند بشنود و مردها عموما فقط زر می‌زنند)&#8230; لابد یک زن چهل ساله است که موهای پرکلاغی دارد و چشم‌هایش هم پر ازنبوغ هستند (چهل ساله است چون چهل سالگی اوج هوش یک زن است و موهای پرکلاغی هم فقط یک حدس است جهت مجسم کردن خیالاتم)&#8230; لابد یک مطب تاریک دارد با یک کاناپه چرمی قهوه‌ای که من روی آن دراز می‌کشم با چشم‌های بسته و آن زن چهل ساله روی یک صندلی لهستانی کنار من می‌نشیند و اینطور شروع می‌کند : &#8220;بگو&#8221;&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">من هم لابد از این شروع می‌کنم که من،&#8221;نه&#8221;گفتن را بلد نیستم و این موضوع همیشه درون من را زخمی می‌کند&#8230; وقتی آدم بلد نباشد به چیزی که برخلاف میل باطنی‌اش است، &#8220;نه&#8221; بگوید، یعنی اینکه در صف اهمیت آدم‌ها، خودش را نفر ِ آخر فرض کرده&#8230; یعنی همه را به خودم ترجیح می‌دهم&#8230; یعنی من با خودم و دیگران صادق نیستم&#8230; دقیقا همین است&#8230; من صادق نیستم&#8230; مثل همین چند روز پیش که یکی از من خواست که عکاسی مراسم‌شان را انجام بدهم&#8230; من عکاسی دوست دارم ولی نه عکاسی مراسم&#8230; این را توی دلم گفتم و به جای اینکه یک &#8220;نه&#8221; به او بگویم، خندیدم و گفتم چشم&#8230; به او دروغ گفتم که من این کار را دوست دارم&#8230; آره دکتر جان&#8230; من یک دروغ‌گو هستم که &#8220;نه&#8221; را از فرهنگ‌لغاتم دزدیده‌اند&#8230; اصلا بلد نیستم عدم‌علاقه خودم را نشان بدهم&#8230; اگر یک احمقی برایم یک جوک فکسنی و خنک تعریف کند، من خودم را مجاب می‌کنم که باید تا سرحد مرگ برای آن بخندم&#8230; باز هم یک دروغ دیگر دکتر جان&#8230; به احمق جان دروغ می‌گویم که جوک‌ات بامزه‌ بود&#8230; همه این‌ها را که گفتم، ابتدائی‌ترین نشانه‌های خودانکاری‌ام هستند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">بعد هم لابد خانم دکتر بلند می‌شود و کنار پنجره باران‌زده می‌ایستد و از آن بالا، خیابان و ماشین‌های خیس را نگاه می‌کند و این‌بار می‌گوید : &#8220;ادامه بده&#8221;&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">بعد هم من از این پهلو به آن پهلو می‌شوم و ادامه می‌دهم که این خودانکاری همه‌جا خودش را نشان می‌دهد&#8230; اگر پای معامله وسط باشد&#8230; اگر پای سلامتی‌ام وسط باشد&#8230; اگر پای وقتم وسط باشد&#8230; هر کجا که باشد، خودم را می‌کشانم ته صف ذینفعان و مثل یک پدر خشن، تمام ناخشنودی خودم را می‌کشم&#8230; این یعنی من هیچم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">بعد هم خانم دکتر تند از پشت پنجره برمی‌گردد روی صندلی‌اش و صورت‌اش را جلو می‌آورد و می‌پرسد &#8220;از قدیم‌تر‌ها بگو&#8221;&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">خب&#8230; اینکه من از قدیم‌تر چه می‌گویم و در عنفوان جوانی ِ من چه رازی نهفته است، فقط به من و خانم دکتر مربوط می‌شود&#8230; فقط خواستم قسمتی از فانتزی خودم را برایتان بازگو کنم&#8230; و از آنجایی که ما (یعنی بنده و شما) انسان‌های متمدن و فرهیخته‌ای هستیم (و همین وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌نویسی نشانه فرهیختگی ماست)، لذا انتظار دارم که همان‌طور که من به فانتزی‌های شما نمی‌خندم، شما هم به مال من نخندید (منظور فانتزی من بود)&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">شما هم خوب به خودتان نگاه کنید&#8230; شک نکنید که به راحتی می‌توانید چند حفره به این بزرگی (مثلا قد ِ یک گردو) درون خودتان پیدا کنید&#8230; اما خوب&#8230; من و شما (یعنی ما) فکر می‌کنیم که روان‌پزشک در زندگی یک آدم‌ معمولی (معمولی متضاد دیوانه) محلی از اعراب ندارد&#8230; ندارد که ندارد.. به فلانم که ندارد&#8230; من فقط خواستم بگویم که این شده آرزو برای من که یک دکتر حرف‌گوش‌کن (و نه حراف) پیدا کنم با مشخصات فوق، تا من را حلاجی کند&#8230; اصلا من را برای خودم تشریح کند&#8230; پول هم نمی‌دهم. همین&#8230;</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/641/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تا حالا برایتان چندگانه نوشته‌ام؟</title>
		<link>http://talkandtea.net/archives/614</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/614#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Jan 2012 18:06:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/614</guid>
		<description><![CDATA[الف بله&#8230; پست قبلی را پاک کردم&#8230; لابد توی دلتان دارید می‌گوئید &#8220;هه، یارو تعادل روانی ندارد&#8221;&#8230; خب بگوئید&#8230; اصلا عدم تعادل، خودش یک جورهایی تعادل است&#8230; مثل جنگل که در اوج بی‌قانونی‌اش، با قانون جنگل اداره می‌شود&#8230; بی‌قانونی هم خودش عین قانون است و عدم تعادل هم حکما عین تعادل&#8230; ب عکاسی را دوست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">الف</span><br />
<span style="color: #000000;"> بله&#8230; پست قبلی را پاک کردم&#8230; لابد توی دلتان دارید می‌گوئید &#8220;هه، یارو تعادل روانی ندارد&#8221;&#8230; خب بگوئید&#8230; اصلا عدم تعادل، خودش یک جورهایی تعادل است&#8230; مثل جنگل که در اوج بی‌قانونی‌اش، با قانون جنگل اداره می‌شود&#8230; بی‌قانونی هم خودش عین قانون است و عدم تعادل هم حکما عین تعادل&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">ب</span><br />
<span style="color: #000000;"> عکاسی را دوست دارم&#8230; خیلی&#8230; حتی بیشتر از قرمه سبزی&#8230; یک کوله دارم به این بزرگی (دست‌هایتان را به اندازه دو برابر عرض شانه‌هایتان باز کنید با بفهمید به چه بزرگی&#8230;تقدم با آدم‌های سینه‌کفتری)&#8230; پر از دنگ و فنگ عکاسی&#8230; از قدیم عکاسی را دوست داشتم&#8230; مثلا بیست سال پیش&#8230; همان وقت‌هایی که قد ِ یک لانه لک‌لک روی سرم مو داشتم&#8230; یک دوربین زنیط  هم داشتم&#8230; نمی‌دانم چرا ترجمه‌اش کرده بودند زنیط و نه زنیت&#8230; به من چه&#8230; عکس خوب می‌گرفت&#8230; حالا که عکس‌هایش را نگاه می‌کنم، می‌بینم که آدم‌ها، در عکس‌های زنیط جوان‌ترند&#8230; شاید هم چون مال بیست سال پیش بوده‌اند&#8230; به هر حال الان یک دوربین خفن با چند لنز دراز دارم&#8230; اما هنوز معتقدم که این دوربین جدید، آدم‌ها را پیرتر می‌اندازد&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">پ</span><br />
<span style="color: #000000;"> یکی از دوست‌هایم زنگ زد&#8230; از ایران&#8230; بعد از دو سال&#8230; حرف زدیم&#8230; زیاد&#8230; اینقدر که کارت تلفن‌اش پکید و مکالمه نصفه و نیمه قطع شد&#8230; حتی فرصت نشد ازش تشکر کنم که زنگ زده&#8230; زنگ زدن تشکر دارد؟&#8230; دارد&#8230; برای من دارد&#8230; زنگ زدن برای من مثل تعارف کردن یک بشقاب قرمه‌سبزی جاافتاده است&#8230; خودتان بفهمید که چقدر لذیذ است&#8230; شماره تلفنم را گم کرده بوده&#8230; برایش ایمیل زده بودم و شماره‌ام را دادم&#8230; بعد من ترسیدم که تلفنم را گم کرده&#8230; تلفن گم کردن به مثابه گم شدن خود آدم است لابلای شلوغی‌های زندگی&#8230; بعد هم چون من اینجا هستم و آن‌ها آنجا و نمی‌توانم خودم را نشان بدهم و خودم را از لای چرخ‌دنده‌های زندگی‌شان کنار بکشم، پس گم می‌شوم&#8230;لای ذهن درگیر به روزمرگی‌شان، له و ناپدید می‌شوم&#8230; اما این یک واقعیت است.</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">ت</span><br />
<span style="color: #000000;"> ساناز از ایران برگشته&#8230; قرار است دست چند نفر دیگر از بچه‌ها را بگیرد و چهار ساعت رانندگی کند به سمتِ جنوب و من هم دست بر و بچه‌های خودم را بگیرم و چهار ساعت رانندگی کنم به سمت ِ شمال&#8230; بعد هم یک جایی لای جنگل‌ها، چند نفری خودمان را گم کنیم و دو سه روزی نفس بکشیم&#8230; قرار را همینطوری دو سه ماه پیش روی هوا و توی تلفن با هم گذاشتیم&#8230; اصلا نمی‌دانم یادش مانده یا نه؟ ساناز، برنامه به راهه هنوز؟</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">ث</span><br />
<span style="color: #000000;"> حال و هوای من همیشه شبیه موج‌های سینوسی است&#8230; بالا می‌روم&#8230; گاهی تا مثبت یک&#8230; سرحال می‌شوم&#8230; چون دنیا را از آن بالا می‌بینم&#8230; اصلا مثبت یک بودن خوب است&#8230; اما زندگی، یک آدم حسود است که نمی‌گذارد زیاد آن بالا بنشینی&#8230;با یک درکو.نی می‌فرستدت پائین&#8230; من امروز آن پائینم&#8230; ته دره، روی منفی یک دارم قل می‌خورم و نم‌نم عقب و جلو می‌شوم&#8230; هیچ تصوری هم از ماهیت &#8220;خوب‌بودن&#8221;  ندارم&#8230; وقت‌هایی که آن بالا هستم، حالم از آدم‌های پائین بهم می‌خورد&#8230; از بس که نفس‌شان (به سکون ف) علاف و پوچ است و نفس‌شان (این‌بار به فتحه ف) دلگیر و خاکستری است&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">ج</span><br />
<span style="color: #000000;"> تازگی‌ها به این کشف نائل شدم که کلمه‌ها وقتی نوشته می‌شوند، اخته می‌شوند و اصلا ابزار مناسبی برای انتقال احساسات نیستند&#8230; کلمه باید با گوشت زبان آدم تفت داده شود تا حس بدهند&#8230; همین است که یک &#8220;دوستت دارم&#8221; نرم و یواش و زیر لاله گوش، زورش به یک دفتر چهل برگ پر از مثنوی عاشقانه می‌رسد&#8230; ایضا همین ماجرا برای پست‌ وبلاگی&#8230;  من امروز اگر تا خود ِ حرف &#8220;ی&#8221; برایتان بند و آیتم بنویسم و کل حروف انگلیسی و لاتین را هم پشت‌بند آن بیاورم، باز نه شما می‌فهمید که من چه مرگم است و نه خودم خیالم راحت می‌شود که ماجرا را منتقل کرده‌ام&#8230; اما اگر ۱۰ ثانیه بیایم جلوی دوربین و دو کلوم حرف بزنم، کل ماجرا حل می‌شود&#8230; اما خب&#8230; کراهتِ فیس (بر وزن غیر)، اهرمی است سنگین برای بی‌اثر کردن واگویه‌ها و به بیراهه کشاندن پروسه انتقال مفاهیم و علاج بیمار&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">چ</span><br />
<span style="color: #000000;"> این روزها روی یک پروژه خیلی مهلک و کشنده کار می‌کنم&#8230; طراحی یک پل ِ معوج، وسط شهر و ساختمان‌های معوج‌تر&#8230; شرکت‌مان سال ۱۹۹۲ این پروژه را گرفته و بعد هم خورده به گیر و بندهای دولتی و نقصان بودجه و اینها&#8230; بعد از ۲۰ سال پروژه دوباره راه افتاده و عدلی خورده به پست من&#8230; سال ۱۹۹۲ که من آنهمه مو داشتم و با زنیط (همان زنیت)، بیتا دختر همسایه را رصد می‌کردم، روحم هم از این پروژه خبر نداشت&#8230; من اسمش را گذاشته‌ام کمین حوادث&#8230; پلنگ این پروژه، بیست سال به کمین من نشسته بوده و امروز بعد از بیست سال و ۱۲۰۰۰ کیلومتر دورتر از خانه‌ام، من را به چنگ خودش انداخت&#8230; یا همان تصویر سازی دراماتیک از یک اتفاق ساده&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="color: #000000;">ح</span><br />
<span style="color: #000000;"> این پست، جای پست قبلی بود که پاک شد&#8230; انگاری که طلبی هست و طلبکارش پاشنه در را کنده باشد&#8230; اما نه&#8230; بگذارید به حساب الاغ ِ هار ِ درون که هر وقت یونجه بیشتر به او می‌رسد، زمین و آسمان دلمان را به هم می‌دوزد&#8230; بس که خیاط قابلی است&#8230; تو بیا و من را به آغوش بکش.<br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/614/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>34</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جان مادرتون</title>
		<link>http://talkandtea.net/archives/594</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/594#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 23:07:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/594</guid>
		<description><![CDATA[جان مادرتان مطلب دیگران را به نام خودتان جای دیگر ثبت نکنید&#8230; این کار مثل دزدی می‌ماند&#8230;نه&#8230; اصلا خود ِ دزدی است&#8230; کلمه‌ها وزن و ارزش دارند&#8230; درست مثل همان شمعدان‌های نقره که ژان‌وال‌ژان دزدید و نهایتا او را خفت کردند&#8230; کلمه‌ها و نوشته‌ها هم همینطورند&#8230; پس دزدی نکنید. دوم اینکه فضای وبلاگ با فضای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">جان مادرتان مطلب دیگران را به نام خودتان جای دیگر ثبت نکنید&#8230; این کار مثل دزدی می‌ماند&#8230;نه&#8230; اصلا خود ِ دزدی است&#8230; کلمه‌ها وزن و ارزش دارند&#8230; درست مثل همان شمعدان‌های نقره که ژان‌وال‌ژان دزدید و نهایتا او را خفت کردند&#8230; کلمه‌ها و نوشته‌ها هم همینطورند&#8230; پس دزدی نکنید. دوم اینکه فضای وبلاگ با فضای مجله و روزنامه و نشریه فرق می‌کند&#8230; جنس و ماهیت‌شان هم فرق می‌کند&#8230; میزان گشادگی چاک و بست دهان یک وبلاگ‌نویس و یک آدم &#8220;روی کاغذ‌نویس&#8221; زمین تا آسمان فرق می‌کند&#8230; خواننده یک روزنامه و یک وبلاگ هم خیلی می‌توانند فرق داشته باشد&#8230; پس لطف کنید  و اگر صاحب مجله یا روزنامه‌ای هستید، کمی از خودتان خلاقیت به خرج بدهید و به مغز محترم خودتان فشار بیاورید و از فسفر خودتان خرج کنید و یک چیز وزین و هم‌وزن مجله خودتان بنویسید&#8230; نهایتا اینکه اگر هیچ کدام از نصایح بالا را به هیچ کجایتان حساب نمی‌کنید، لااقل قبل از سرقت و بازنشر یک متن، لااقل زحمت یک بار خواندن متن را بکشید و به سلیقه کج و معوج خودتان، آن را جرح و تعدیل کنید و آن را مناسب فضای مورد نظرتان کنید&#8230; اینطور نه خودتان به دردسر می‌افتید و نه کرکره  دکان‌تان را پائین می‌کشند و نه دل وبلاگ‌نویس را به لرزه می‌اندازید  و هزار  فایده  دیگر&#8230; اگر این نصیحت را هم قبول ندارید، لااقل دور وبلاگ‌نویس‌های بی‌تربیت را خط بکشید و بگذارید که آنها در آرامش نان و ماست‌شان را بخورند و برای دل خودشان چهار خط بی‌دغدغه بنویسند&#8230; من اگر بخواهم یک جایی خارج وبلاگ بنویسم، بلاشک ادبیاتم محترمانه‌تر می‌شود و تغییر فاز می‌دهم&#8230; پس کپی متن‌، بی ذکر منبع و با ذکر منبع ممنوع .</span></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/594/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سنجد بیاورید</title>
		<link>http://talkandtea.net/archives/588</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/588#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Dec 2011 16:48:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/588</guid>
		<description><![CDATA[سال ۲۰۱۱ هم تمام شد&#8230; بخواهم یا نخواهم، تقویم زندگی من میلادی شده  و دیگر تره هم برای تقویم شمسی  خرد نمی‌کنم&#8230; غم‌انگیز است اما کاری نمی‌شود کرد&#8230; خلاصه اینکه سال ۲۰۱۱ مثل یک پلنگ زخمی رو به موت است و سه روز دیگر جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کند&#8230; بعد هم می‌شود سال ۲۰۱۲&#8230; البته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">سال ۲۰۱۱ هم تمام شد&#8230; بخواهم یا نخواهم، تقویم زندگی من میلادی شده  و دیگر تره هم برای تقویم شمسی  خرد نمی‌کنم&#8230; غم‌انگیز است اما کاری نمی‌شود کرد&#8230; خلاصه اینکه سال ۲۰۱۱ مثل یک پلنگ زخمی رو به موت است و سه روز دیگر جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کند&#8230; بعد هم می‌شود سال ۲۰۱۲&#8230; البته شایعه است که ۲۰۱۲ سالی است که دنیا تمام می‌شود&#8230; نمی‌دانم دقیقا چه اتفاقی قرار است بیافتد و تمامش کند&#8230; قرار است یک شهاب سنگ خرهیکل (با عذرخواهی از همه خران عزیز) بیاید و از پشت بکوبد به ما و همه را به فلان بدهد؟ یا مثلا دوباره یخ‌بندان بشود؟ شاید هم یک‌هو زمین نچرخد و یکی از آن بالا بگوید &#8220;کات&#8230; بچه‌ها خسته نباشید&#8230; فردا ادامه‌شو می‌گیریم&#8221;&#8230;و ختم ماجرا را اعلام کنند؟&#8230; نمی‌دانم&#8230; تنها چیزی که می‌دانم این است که تا بوده این چرندیات اکشن بازارش داغ بوده&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">رفتیم قاتی باقالی‌ها&#8230; زندگی من در سال ۲۰۱۱  یک زندگی مرغی (با عذرخواهی از تمام مرغ‌ها) بوده&#8230; یعنی مثل مرغ زندگی کرده‌ام&#8230; یعنی نمودار فراز و نشیب زندگی روزانه من و یک مرغ پرحنائی با همدیگر توفیری نداشته&#8230; سطح تلاش و دغدغه و توقعات و پیشرفت‌ من و یک مرغ معمولی (و نه تخ.م طلا) کپی همدیگر بوده&#8230; در همان حد صبح بیدار شدن و به دنبال کرم و هله هوله گشتن و فوقش روزی یک تخم گذاشتن و بعد هم شب یک گوشه دنج خوابیدن&#8230; و دقیقا مثل همان مرغه، فارغ از اینکه هر لحظه امکان دارد یک &#8220;حشمت‌مرغ‌کش&#8221; پیدا بشود و سرمان را نوک تا نوک ببرد و خلاص&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">تصور اینکه سال‌ها همینطور یکی یکی بیایند و بروند و هر کدام‌شان یک خط و چین به صورتم اضافه کند و چند تایی مو، سفید کنند و بعضی حتی انگشتمان کنند و من هم مثل بز (شرمنده بزها) آمدن و رفتن‌شان را نگاه کنم، دارد خفه‌ام می‌کند&#8230;  با این روند اگر پیش بروم، تنها افقی که پیش رویم است فقط یک بازنشستگی سرموعد است و نیمکت پارک و جیب خالی و پروستات معیوب و نوه‌های پرتوقع و بچه‌های گرفتار و کارنامه سفید و خالی&#8230; و اگر واقعا همین باشد، من یک خودکشی زودتر از موعد را به یک بازنشتگی سرموعد ترجیح می‌دهم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">البته چند وقتی هست که دارم خودم را حلاجی و روانکاوی می‌کنم تا دقیقا بفهمم چه مرگ‌ام است&#8230; به یک سری نتایج هم رسیدم&#8230; مثلا اینکه فهمیدم که زندگی مثل یک تنگ آب ولرم است که با زیاد شدن سن، دمای آب رو به کاهش و یخ زدن می‌رود&#8230; اگر دائم وول نخوری و به این در و آن در نزنی، یخ میزنی و همانجا برای همیشه می‌مانی&#8230; من هم الان شده‌ام مثل یک ماهی کو.ن‌گشاد (با عذر مجدد از ماهی‌ها و ک.ون‌ها)&#8230; به شرایط عادت کرده‌ام و جم نمی‌خورم تا مبادا بیشتر سردم شود&#8230;  بدتر از همه چیز، اینکه فشار یخ را حس می‌کنم ولی خودم را به نفهمی می‌زنم&#8230; این درد اول من است&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">مشکل بعدی این است که زندگی من فلوچارت دارد&#8230; یک فلوچارتی که از پیش تعیین شده و من هیچ چیزی دیگری بجز دستورات فلوچارت را به تخ.مم هم حساب نمی‌کنم&#8230; یک روند منطقی که کل آن را می‌شود در یک چهارم صفحه A4 جا داد&#8230;  دیپلم&#8230; دانشگاه&#8230; ازدواج&#8230; کار&#8230; پس‌انداز&#8230; کار&#8230; خانه&#8230;ماشین&#8230; بچه&#8230; دو شیفت‌کار&#8230; بازنشتگی&#8230;ریق رحمت&#8230; این فلوچارت از اول هم غلط بوده&#8230; آدم قاعدتا نباید در چهارچوب جا بگیرد&#8230; اگر گرفت هم که فاتحه‌اش خوانده است&#8230; می‌شود فهیم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">یکی از علایق من خواندن سرگذشت آدم‌های موفق است و آنهایی که فیل هوا کرده‌اند&#8230; اما هیچ وقت حاضر نشده‌ام که خودم را جای آنها بگذارم&#8230; یک جورهایی از تصور آن هم می‌ترسم چه برسد به تجربه کردن آن&#8230; برای همین هم کار خودم را راحت می‌کنم و می‌گویم که آنها شانس داشته‌اند&#8230; پدرشان فلان بوده&#8230; کو.ن‌شان تنگ بوده&#8230; زمان آنها فرق داشته&#8230; استعدادش را دارند&#8230; آخرش هم تقصیرها را می‌اندازم گردن روزگار و زمانه و جهان سوم و شانس و اقبال و می‌خزم کنج پتوی امن و گرمم و سوت می‌زنم و حواس خودم را پرت می‌کنم&#8230; باور کنید که اعتراف این چیزها راحت نیست&#8230; دل شیر و مغز خر می‌خواهد&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">حالا من مانده‌ام و آخرین فرصتی که می‌خواهم به خودم بدهم&#8230; یک اولتیماتوم&#8230;  ۲۰۱۲ باید سال ِ یک تغییر بزرگ برای خودم باشد&#8230; می‌خواهم ماکیاولی فکر کنم و از هر وسیله‌ای برای رسیدن به هدفم استفاده کنم&#8230; من زمان زیادی برای پریدن ندارم و هر چقدر هم که تعلل کنم، به شاخه‌های پائین‌تری دسترسی پیدا می‌کنم&#8230;.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">خلاصه اینطوری‌هاست&#8230; امسال باید فلوچارت‌ها را پاره کرد و  قوانین را شکست&#8230;  دیگر مرغ هم نخواهم بود و برای دیگران تخ.م نمی‌گذارم&#8230; من از یخ زدن در تنگ بلورم می‌ترسم&#8230; من از نیمکت پارک هم می‌ترسم&#8230; دلخوشی‌های بی‌خودی و پتوی نیم‌گرم را هم می‌پکانم&#8230; من سنجد می‌خواهم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">و نهایتا اینکه سال نو میلادی‌تان مبارک</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/588/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>43</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمی جدی</title>
		<link>http://talkandtea.net/archives/582</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/582#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Dec 2011 17:51:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/582</guid>
		<description><![CDATA[یک پاراگراف سریع و کوتاه و خلاصه می‌نویسم تا حوصله کسی سر نرود و فقط می‌خواهم یک نتیجه جدی از پست  غیر جدی قبلی بگیرم. خلاصه‌اش این است: آدم‌ها متفاوت‌اند&#8230; همین تفاوت‌شان است که  زیبا و جذاب‌شان می‌کند&#8230; اگر قرار بود همه ما یک شکل باشیم و یک شکل فکر کنیم، دنیا جای خسته‌کننده‌ای می‌شد. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">یک پاراگراف سریع و کوتاه و خلاصه می‌نویسم تا حوصله کسی سر نرود و فقط می‌خواهم یک نتیجه جدی از پست  غیر جدی قبلی بگیرم. خلاصه‌اش این است: آدم‌ها متفاوت‌اند&#8230; همین تفاوت‌شان است که  زیبا و جذاب‌شان می‌کند&#8230; اگر قرار بود همه ما یک شکل باشیم و یک شکل فکر کنیم، دنیا جای خسته‌کننده‌ای می‌شد. اصلا اگر همه یک جور بودیم، هیچ نوآوری و خلاقیتی  پیدا نمی‌شد&#8230; فقط کافی است که این &#8220;تفاوت‌ها&#8221; را عنوان یک اصل در خلقت‌مان بپذیریم و به آن احترام بگذاریم&#8230; یعنی اختلافات را به زبان بیاوریم، سعی در متقاعد کردن داشته باشیم ولی جلوی آن‌‎ها جبهه نگیریم و  این اختلاف عقیده‌ها را دلیلی برای جدل به حساب نیاوریم&#8230; اصل اول یک همزیستی دموکراتیک&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">وبلاگ هم نماد یک جامعه کوچک است. وقتی که اولین کلمه  یک پست جدید را تایپ می‌کنم، با خودم سنگ‌هایم را وا می‌کنم که این پست هم موافق دارد و هم مخالف&#8230; آن را به عنوان یک اصل پذیرفته‌ام&#8230; دلخور هم نمی‌شوم&#8230; می‌خواهید باور کنید یا نکنید، اما بزرگترین دستاورد این وبلاگ برای من (و شاید برای خیلی از وبلاگ‌نویس‌های دیگر) همین تمرین احترام به نظرات مخالف است. همیشه موفق نبوده‌ام اما فهیم ِ امسال با فهیم ِ ۱۳۸۶، زمین تا آسمان فرق کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">پس در دایره احترام، با هم مخالفت می‌کنیم تا ساخته بشویم&#8230; توهین کردن، معنای مخالفت ندارد&#8230; توهین کردن هیچ وقت صحه بر تفکرات و عقاید آدم فحاش نمی‌گذارد و من با توهین همیشه مشکل داشته‌ام و تنها چیزی است که اداره دموکراسی مغزم را منفجر می‌کند (و در این پنج سال هم کامنت‌های زیادی را به دلیل موهن بودن‌شان پاک کرده‌ام)&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">شد سه پاراگراف&#8230; از همه کامنت‌های محبت‌آمیز ِ پست قبلی، کمال تشکر را دارم و امیدوارم  هیچ وقت پای من از مرز  بین طنز و هجو، به خطا بیرون نرود.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/582/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فیوز تحول پرید</title>
		<link>http://talkandtea.net/archives/564</link>
		<comments>http://talkandtea.net/archives/564#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Dec 2011 16:04:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>talkandtea</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/archives/564</guid>
		<description><![CDATA[ما وبلاگ‌نویس‌ها به کامنت زنده‌ایم&#8230;  نسبت کامنت به وبلاگ‌نویس، مثل نسبت بنزین به ماشین می‌ماند&#8230; یا مثل نسبت پس‌گردنی به بچه فضول&#8230; یا مثل چلوکباب و آدم قحطی زده&#8230;. خلاصه اینکه عنصر حیاتی برای ادامه بقای وبلاگ نویس است&#8230;  ما کامنت دوست داریم، به کامنت‌نویس احترام می‌گذاریم، به نظراتشان عمل می‌کنیم و هر از چند‌گاهی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">ما وبلاگ‌نویس‌ها به کامنت زنده‌ایم&#8230;  نسبت کامنت به وبلاگ‌نویس، مثل نسبت بنزین به ماشین می‌ماند&#8230; یا مثل نسبت پس‌گردنی به بچه فضول&#8230; یا مثل چلوکباب و آدم قحطی زده&#8230;. خلاصه اینکه عنصر حیاتی برای ادامه بقای وبلاگ نویس است&#8230;  ما کامنت دوست داریم، به کامنت‌نویس احترام می‌گذاریم، به نظراتشان عمل می‌کنیم و هر از چند‌گاهی به رسم گذشته، خودمان را کنترل کیفی می‌کنیم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">کامنت‌گذارها فرموده‌اند که ما تازگی‌ها خیلی &#8220;بی‌تربیت&#8221; شده‌ایم&#8230; فحش و فضیحت شده مثل نقل و نبات برایمان&#8230; یک جمله دوازده کلمه‌ای می‌نویسیم و حدود ده تای آنها دری وری است و به راحتی همان جمله می‌تواند هفت هشت نفر را به بلوغ جسمی برساند&#8230;  همین شده که  احساساتشان جریحه‌دار شده‌ است&#8230;  فلذا از این پس، هیچ کلمه رکیکی را خرج این وبلاگ نمی‌کنیم&#8230; مودب می‌شویم&#8230; یک طوری می‌نویسیم که به راحتی بتوانید حتی با نوزادتان هم بیائید اینجا و بخوانید و هیچ نگران باز شدن گوش و چشمش نباشید&#8230; این از این&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">یک گل گلابی فرموده‌اند که &#8220;ما خارج رفته‌ها&#8221;، خودمان را زده‌ایم جای سوپرمن و دائم نقش منجی هموطنان داخل کشور  را بازی میکنیم و دائم می‌زنیم خدا نکرده توی سر آنها&#8230;. رویم به دیوار&#8230; چشم&#8230; از این به بعد سوپرمن هم نمی‌شویم&#8230;  اینقدر هم فخر به شما داخلی‌ها نمی‌فروشیم&#8230; خودمان به تنهایی و برای خودمان از خارج بودنمان لذت می‌بریم و ریز ریز و نخودی می‌خندیم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">گفته‌اند غیبت هم زیاد میکنیم از این و آن&#8230;.  از این رفیقمان که آمده پیشمان مثلا&#8230; یا همکار مودی‌مان&#8230; یا  همکار بوگندویمان&#8230; یا حتی غیبت سگ‌ها را هم می‌کنیم&#8230; این رفتارمان هم چندش‌آور است&#8230; آنهم به چشم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">قبل‌تر هم چند نفری هشدار دادند که  جای ذکر مسائل زیر‌پتوئی و زیر شکمی هم توی وبلاگ نیست&#8230;. جایشان همان زیر پتو و لحاف است و این مسائل نباید در ملا عام لوث بشوند&#8230; و اساسا بشر مشکلات بزرگتری دارد و اینها به مثابه زر مفت هستند&#8230;. آنهم به چشم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">خلاصه اینطوری شده که من الان متحول شده‌ام و از آنجایی که انسان مشتری‌مداری هستم و به جان عزیز خودتان اصلا راضی نمی‌شوم که دل هیچ بشری شکسته بشود و هم اینکه من &#8220;گوشت‌برادرخور&#8221;هم نیستم، از این پس در خودم و این وبلاگ تحول عظیمی ایجاد می‌کنم&#8230;  درست مثل اینکه یک کلاب شبانه را بگویم و جایش یک چلوکبابی  با محیطی کاملا خانوادگی بسازم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">یک دایره باادبی از واژگان  برای خودم خلق می‌کنم&#8230;به دکتر هلاکوئی گوش می‌دهم&#8230; نوار قصه و الهی قمشه‌ای هم توی برنامه کاری‌ام است&#8230; سریال در پناه تو  هم گزینه مناسبی است&#8230;   خلاصه  این اولین پست بعد از تحولمان است:</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">برشی نورانی از یک روزمرگی ساده</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">امروز صبح از خواب برخاستم و دیدم که نور خورشید به سان الماس به داخل تابیده است. پرده را کنار زدم و دیدم که جورج -رفتگر مهربان‌مان-  دارد خیابان را جارو می‌زند&#8230; خودم را به او رساندم و در آغوشش کشیدم و به او چای و نان و پنیر تعارف کردم &#8230; همسایه‌مان، سگ‌اش را برای قدم زدن بیرون آورده بود&#8230; خودش و سگش را در آغوش کشیدم&#8230; به سگش هم کمی نان و پنیر و چای تعارف کردم و او هم خورد&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">لباس پاکیزه‌ام را پوشیدم و با سرعت مجاز  و با لبخندی به وسعت دشت‌ها، به سمت محل کارم رانندگی کردم&#8230; برای پلیس خسته‌دل، دستی به نشان دوستی تکان دادم&#8230; برایش کمی نان و پنیر و چای پرت کردم تا بخورد&#8230;  بعد هم رسیدم به سر کارم&#8230;همه همکاران مرد را به آغوش کشیدم و حالشان را جویا شدم&#8230;  به همکاران زن هم فقط سلام کردم&#8230; به همه نان و پنیر تعارف کردم&#8230; همه همکارانم خندان بودند&#8230;  همه مودب هم بودند&#8230; کسی از خودش صدای نامربوطی هم در نمی‌آورد&#8230; هشت ساعت با لذت آنقدر کار  کردم  تا مانیتورم سوخت&#8230; برگشتم به خانه&#8230; فرزندم دوان دوان به استقبالم آمد&#8230; کمی از جیب‌هایم نقل درآوردم  و به او دادم&#8230; خندید&#8230; همسایه‌مان و سگ باوفایش از قدم‌زدن برگشتند&#8230; باز همدیگر را سه نفری به آغوش کشیدیم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">بعد فرزندم آمد و سوال کرد که پدر، بچه چطور به دنیا می‌آید؟&#8230; بعد من توضیح دادم که  اول پدر و مادر دعا می‌کنند که بچه‌دار بشوند&#8230; بعد هم لک‌لک‌هایی که منقار و گردن نیرومندی دارند، بچه را از پشت کوهی بلند به نیش می‌گیرند و  به پدر و مادر اهدا می‌کنند&#8230; و او شادی‌کنان به بازی خودش ادامه داد&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">آخر شب هم او را به رختخواب بردم و خوابید&#8230; من هم روی کاناپه خوابیدم و چون هوا متعادل بود، هیچ پتوئی هم روی خودم نگذاشتم&#8230; و همین‌طور که به دب‌اکبر و دب اصغر خیره شده بودم و خوشبختی‌هایم را می‌شمردم به خواب فرو رفتم&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #000000;">***</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">از این پس اینطوری می‌نویسیم&#8230; چطور است؟</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/archives/564/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>80</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

