<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>گفت و چای</title>
	<atom:link href="http://talkandtea.net/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://talkandtea.net</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 29 Jul 2010 14:58:28 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>Bizzare World</title>
		<link>http://talkandtea.net/1389/05/07/bizzare-world/</link>
		<comments>http://talkandtea.net/1389/05/07/bizzare-world/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 13:22:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Fahim</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/?p=1382</guid>
		<description><![CDATA[دنیای عجیبی است. اوس کریم گاهی وقتها شوخی‌اش می‌گیرد و با آدم شوخی‌های پشت وانتی  می‌کند&#8230; اول آدم را از یک چیزهایی خسته می‌کند و بعد هم هوس آنها را توی دل آدم می‌اندازد. حالا شده ماجرای من&#8230; هوس چیزهایی را می‌کنم که زن حامله هم هوسشان را عمرا نکند&#8230;
دیشب  هوس غروبهای تهران را کرده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">دنیای عجیبی است. اوس کریم گاهی وقتها شوخی‌اش می‌گیرد و با آدم شوخی‌های پشت وانتی  می‌کند&#8230; اول آدم را از یک چیزهایی خسته می‌کند و بعد هم هوس آنها را توی دل آدم می‌اندازد. حالا شده ماجرای من&#8230; هوس چیزهایی را می‌کنم که زن حامله هم هوسشان را عمرا نکند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">دیشب  هوس غروبهای تهران را کرده بودم&#8230;دقیقا غروبهای خیابان ستارخان&#8230; گرم و پر دود&#8230; همان وقتهایی که مسجد دم خانه‌مان اذان می‌گفت&#8230; بماند که خود من شخصا چند بار به پای &#8220;بلندگو دار&#8221; اش افتاده‌ام، که جان مادرت &#8220;ولووم&#8221; را کمی بده پائین&#8230; چهار ستون خانه دارد میلرزد و انگاری شخصا به عتبات عالیات مشرف شده‌ام&#8230; و بماند که طرف ما را به هیچ ور ِ خودش حواله نداد و کار خودش را می‌کرد&#8230; اما دیشب دلم هوایش را کرده بود&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">یا که یکهو هوس راننده‌های خطی ِ سر حبیب‌اله را می‌کنم که  آدم را تا سر ایستگاه شریف می‌برند&#8230; همان راننده‌ها با شلوارهای ارتشی ِ گپی و زیرپوشهای فابریک مردهای سنتی ایرانی&#8230; که باد از شیشه جلو میوزد زیر بغلشان و بعد هم  توی دل و دماغ آدم&#8230; کلکسیون و گلچینی از کل بوهای طبیعت را یکجا تحویلت می‌دهد و تا سر حد استفراغ، متحولت می‌کند&#8230; البته بماند که چند ده باری با همین راننده‌ها،  سرِ کرایه و سیگار و جنون رانندگی‌شان، دست به یقه شده بودم&#8230; اما خوب&#8230;کتک زدن حرفه آنها بود و کتک خوردن مال ماها&#8230; درهر حال هوای آنها را هم کرده‌ام&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">سبزی‌فروش سر حبیب‌اله&#8230; جان خودم هوای او را بیشتر از همه کرده‌ام&#8230; فروشنده، یک آدم میانسال و سبیل ناصرالدین‌شاهی که  لای تارهای آن از شنبلیله تا پوست موز و پشم نارگیل پیدا می‌شد&#8230; حالا بماند که هر بار یک گاری میوه کمپوت شده را به جای میوه تازه، راهی پاچه نازنین من میکرد&#8230; یا بقالی رشتی سر کوچه‌مان&#8230; همان که خامه تاریخ پارسال را به من انداخت و من پس‌اش دادم و او هم عصبانی شد و جلوی خودم درش را باز کرد و تا تهش را سر کشید که ثابت کند خامه خراب نمی‌شود&#8230; همان که فردا صبحش پارچه سیاه دم دکانش زدند و نوشتند به خاطر مرگ ناگهانی بزرگ خاندان و غیره&#8230;.مع‌الوصف، دلم هوای هر دویشان را کرده&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">مسخره است&#8230; با همه‌شان دعوا کنی اما ته دلت هنوز خواستنی باشند&#8230; یک چیزهای کوچولوئی که به چشمم آنروزها نمی‌آمد&#8230; از جلوی دکان عطاری رد بشوی و دو هزار بوی تند و تیز، چشمهایت را پر آب کند&#8230; از چهار ت*م  و سنبل طیب بگیر برو تا گل گاوزبان و مرهم فتق&#8230; بو و دود دنبه سوخته منقل جگرکی سر ِ خیابان بیستم&#8230; صف طویل ملت دم ِ  شیرینی بانو و آجیل ایوب و تاتر گلریز و پیتزا نخل&#8230; دعواهای ناموسی سر میدان ولیعصر که ملت همدیگر را تهدید به کشیدن خشتک روی سرشان میکنند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">توی دلم حتما یک روزی به همه‌شان یا یک فحشی دادم یا پوزخند زده‌ام&#8230; اما حالا مینویسمشان&#8230; مسخره نیست؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">یواشکی عاشق شدن، تلفن دادن، سوار کردن، سوار شدن، ترسیدن، چسباندن، چسبانده شدن، سینمای هزارتومانی روز شنبه‌ها، ترافیک نفس‌بر پنجشنبه پارک ملت، فروشگاه آدیداس طبقه  همکف اسکان، ولچرخی‌ها لای مجتمع پایتخت، ساندویچ فری کثیفه و سس گندیده کالباس هایدا، اتوبوس آکاردئونی زرد&#8230;همه‌شان شمشیر دولبه‌ای هستند که بود و نبودشان زخمی می‌کنند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">حالا کاش فقط میشد میرفتم شرکت برادرم&#8230; دم ِ غروبی&#8230;با تاکسی فکسنی و بوی سنبل طیب و دنبه سوخته&#8230; در اتاقش را ببندد و مثل خیلی روزهای دیگر که آنجا بودم&#8230; یک ساعت چرند ِ بی سر و ته ببافیم و  بخندیم و ته کو*نم عروسی شود که داداش بزرگ داشتن هم خوب است&#8230;. آخرش هم مثل همیشه یکی دو تا دلداری تصنعی که مثلا همه چیز خوب میشه و درست میشه&#8230; که من تهش بگویم یک ساعت، شش تا سیگار کشیدی&#8230; بچه‌هات بابا میخوان&#8230; اونم بگه جمعش کن بچه سوسول&#8230;فوقش میمیرم، سرم که نمیشکنه&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">دلم هوای همه اینها را کرده&#8230; میدانم که همین الان هم اگر بیایم تهران، اینها دیگر مزه نخواهند داشت&#8230; همشان مثل یک کوکاکولای گاز دار بوده‌اند که درشان باز مانده و الان گازشان پریده و شده‌اند آب و شکر&#8230; یک چیزهایی فقط خاطرشان گاز دارند و نه خودشان!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">پ.ن) در ایام شباب، اگر کمی دیر پست می‌گذاشتم، بعضیها از سر لطف مینوشتند که &#8220;به روز کن بابا&#8221;&#8230; ولی حالا که پست می‌گذارم، بعضیها از سر دلسوزی می‌نویسند که&#8221;ننویس جان خودت&#8221;&#8230;  قبول دارم که مزخرف مینویسم، اما فراموش نشود که آدمها گاهی وقتها برای خودشان مینویسند&#8230;آنوقتهاست که نوشته‌ها آبکی است&#8230; شما ببخشید.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/1389/05/07/bizzare-world/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قطار لجام گسیخته</title>
		<link>http://talkandtea.net/1389/04/29/%d9%82%d8%b7%d8%a7%d8%b1-%d9%84%d8%ac%d8%a7%d9%85-%da%af%d8%b3%db%8c%d8%ae%d8%aa%d9%87/</link>
		<comments>http://talkandtea.net/1389/04/29/%d9%82%d8%b7%d8%a7%d8%b1-%d9%84%d8%ac%d8%a7%d9%85-%da%af%d8%b3%db%8c%d8%ae%d8%aa%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 21:08:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Fahim</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/?p=1376</guid>
		<description><![CDATA[به عقیده من وحشی‌ترین و خانمان‌برانداز‌ترین عامل طبیعی که می‌تواند دامنگیر و تنبان‌گیر آدمیزاد بشود، همین &#8220;زمان&#8221; است. اینکه نه می‌توانی آن را  متوقف کنی و نه حتی سرعتش را کم کنی&#8230; مثل یک اسب وحشی افسار گسیخته و بی‌‌تربیت، به هیچ کس و هیچ چیزی توجه نمی‌کند و همه آدمها را زیر چرخهایش له [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">به عقیده من وحشی‌ترین و خانمان‌برانداز‌ترین عامل طبیعی که می‌تواند دامنگیر و تنبان‌گیر آدمیزاد بشود، همین &#8220;زمان&#8221; است. اینکه نه می‌توانی آن را  متوقف کنی و نه حتی سرعتش را کم کنی&#8230; مثل یک اسب وحشی افسار گسیخته و بی‌‌تربیت، به هیچ کس و هیچ چیزی توجه نمی‌کند و همه آدمها را زیر چرخهایش له و لورده می‌کند. یعنی رسما زمان، مثل یک قطار  قبراق و خراب‌نشدنی است که روز ازل، خداوند آن را از تپه‌های سر سبز بهشت به سمت پائین قل داده و  قرار است تا ابد هم بگازد و عمر آدمها را کوتاه کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">امروز صبح که مطابق معمول ِ دیگر صبح‌های دل‌انگیز، به ضرب و زور ساعت و با بدبختی، بیدار شدم و بعد از هزار بار شاخ به شاخ شدن با دیوار و در و پنجره و کف خانه، خودم را به مستراح رساندم تا آبی به صورتم بزنم، با دیدن چند تار موی سفید و تازه تاسیس روی شقیقه‌ام، دوباره ماجرای رقت‌بار ِ ضعف آدمیزاد در برابر زمان به یادم آمد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">همچین مواقعی است که معمولا دستپاچه می‌شوم&#8230; احساس می‌کنم هزار کار نکرده دارم&#8230; و دیگر اینکه دقیقا همچین مواقعی است که سعی می‌کنم پشت سرم را هم نگاه نکنم و کیفیت قسمت گذشته زندگی‌ام را به یاد خودم نیاورم&#8230; تا مساله، بغرنج‌تر از آنچه که هست، نشود. بعد کمی که می‌گذرد، شروع می‌کنم به فحش و فضیحت یه قطار پکیده و ترمز بریده رمان&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">مخلص اینکه، زمان مثل یک مرض لاعلاج است که همه به آن دچارند و با یک روند ثابت، همه  سوراخ سنبه‌های آدم را سرک می‌کشد و از خودش یک یادگاری میگذارد&#8230; از کم‌سو شدن چشمها بگیر برو تا بواسیر و اینها&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">اشکال دیگر این  &#8220;زمان&#8221; مادر به خطا، بی‌صدا بودن آن است&#8230; آرام می‌رود و هیچ لگدی هم نمی‌اندازد&#8230; روان و روغن‌خورده&#8230;  آدم را سوار خودش می‌کند یک جوری سواری‌اش می‌دهد که آب توی دلش تکان نخورد&#8230; گاهی وقتها هم آنقدر  شیادی می‌کند که آدم خوابش می‌گیرد و می‌خوابد و بیدار نمی‌شود تا وقتی که راننده قطار با در کو*نی آدم را پیاده میکند و در یک چهار دیواری &#8220;دو در یک&#8221; میخواباند و لحد را روی سرش می‌گذارد&#8230; ای پست فطرت&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">شرمنده&#8230; قرار نبود که سیاه نمایی و فلسفی بازی کنیم&#8230; همه این اراجیف را گفتم که به یک چیز دیگر برسم&#8230;  پانزده سال پیش، با خودم قرار گذاشتم که یک هفته از زندگی مرخصی بگیرم و یک سفری بروم  که جایش اصلا مهم نیست&#8230; فقط بایت اینکه یک هفته بگردم و خودم را پیدا کنم و بعدش هم و این راننده قطار  را یک جایی خفت کنم و تکلیفم را با خودش و خودم  روشن کنم. به او بگویم که لااقل چراغ‌هایش را روشن کند تا ببینیمش&#8230; چراغ خاموش رفتن خیلی خطرناک است&#8230; اما هنوز به قول خودم وفا نکرده‌ام و هنوز آن یک هفته مرخصی را به خودم هدیه ندادم&#8230; میترسم شب اول این مرخصی با شب اول قبر مقارن شود&#8230; دور هم کلی خواهیم خندید بابت این تصادف&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">جالبی ماجرا این است که من (و حتما شما) همه اینها را میدانم و همیشه هم به خودمان وعده و وعید آینده نردیک را می‌دهم که قرار است فلان کنم و بیسار&#8230; خودمان را خیلی محترمانه خر میکنیم&#8230; خودمان را کرده‌ایم مثل این زمینها وقفی که سندشان بعد از ۹۹ سال آزاد میشوند&#8230; ۹۹ سال مثل خر چهار نعل یورتمه می‌رویم، به این امید که روزی آزاد شویم و برای خودمان باشیم&#8230; زهی خیال باطل&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">خلاصه اینطوری‌هاست&#8230; قطار می‌رود و موها سفید می‌شود و جبین‌ها پرچروک&#8230; دست هیچ کس هم به دامن و تنبان راننده‌اش نمی‌رسد&#8230; سوختش هم به این زودیها قرار نیست تمام بشود گویا&#8230; بر پدر قطارها لعنت&#8230; لااقل یک دقیقه نمی‌زند کنار  تا پیاده بشویم و دور هم یک چایی بزنیم&#8230;</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/1389/04/29/%d9%82%d8%b7%d8%a7%d8%b1-%d9%84%d8%ac%d8%a7%d9%85-%da%af%d8%b3%db%8c%d8%ae%d8%aa%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>41</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماجرای غریبی است</title>
		<link>http://talkandtea.net/1389/04/20/%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://talkandtea.net/1389/04/20/%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 03:44:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Fahim</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/1389/04/20/%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</guid>
		<description><![CDATA[عشق، داستان عجیبی است&#8230;  ماجرایی است که کهنه‌شدنی نیست و جنسش با باقی خواهش‌های آدمیزاده، زمین تا آسمان فرق می‌کند&#8230; رسیدن به آن شاید به کشته‌شدن حس و حالش ختم شود و نرسیدن به آن، گاهی رمز بقای آن&#8230; اصلا گاهی وقتها نرسیدن و کام نگرفتن است که داستانش را ماندگار می‌کند و مثل زخم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">عشق، داستان عجیبی است&#8230;  ماجرایی است که کهنه‌شدنی نیست و جنسش با باقی خواهش‌های آدمیزاده، زمین تا آسمان فرق می‌کند&#8230; رسیدن به آن شاید به کشته‌شدن حس و حالش ختم شود و نرسیدن به آن، گاهی رمز بقای آن&#8230; اصلا گاهی وقتها نرسیدن و کام نگرفتن است که داستانش را ماندگار می‌کند و مثل زخم چاقو و شمشیر، جایش کبره می‌بندد و می‌شود مایه افتخار&#8230; سالها می‌گذرد و همه جای پوستت پیر  و چروک می‌شود، الا گوشت اضافی ِ جای همان زخم&#8230; تا عمر داری، هر گلِ یاس لگد‌مال شده‌ای را که کف ِ خیابان می‌بینی، به خودت می‌گیری که لابد از اینجا گذر کرده و نشانی از خودش  برایت به جا گذاشته است&#8230; آنقدر هم با خود صادق نیستی که قبول کنی این فیلم سینمائی و این سناریو، پایانی که تو آن را دوست داری، ندارد&#8230; حتی اگر صد بار از سر ِ نو، آن را بخوانی و ببینی&#8230; باز هم تو قهرمان آخر داستان نیستی&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">با این حال، این عشق هنوز هم دوست‌داشتنی است&#8230; قدرش را باید دانست&#8230; همه جای زندگی‌ات&#8230; حتی آن روزهایی که قصاب زمانه پایش را به قهر روی سینه‌ات فشار داده و چاقویش را بیخ گلویت گرفته که مثل اسماعیل قربانی‌ات کند&#8230; حتی آنجاست که بوی سکرآور عشق ِ کهنه‌ات، بیشتر خودنمایی میکند و چاقوی قصاب را بی‌خاصیت&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">این وسط تو می‌شوی یک آسمان سیاه بدون مهتاب که همه دلخوشی‌ات، ستاره کوچک ناشناسی است که گهگداری برایت چشمکی به هدیه می‌فرستد که به اندازه خود ِ خورشید میتواند دلت را روشن کند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">اینجاست که می‌گویی ماجرای غریبی است عشق&#8230; حتی اگر روزگاری، بغضی را ته گلویت کاشته باشد&#8230;یا هر &#8220;حتی&#8221; ی دیگری که باشد، باز هم دلت می‌خواهد که خاطره‌اش باقی بماند&#8230; مثل کورسویی که از پنجره خانه دیگری، به بیرون تابیده شود و هیچ دخلی هم به تو نداشته باشد&#8230; و فقط تو، رهگذری هستی که از پای آن پنجره رد می‌شود و لحظه‌ای، آن کورسور به او مهلت می‌دهد که خودش را در آن ببیند و  خودش را به یاد بیاورد و دوباره قاتی تاریکی راه بشود&#8230; اینطور است که میگویند، عشق ماجرای عجیبی است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">پ.ن) نوشته برمیگردد به سالها پیش، آنوقتها که هنوز سبیل های پشت لبمان تنک بوده اند &#8230; با کمی دخل و تصرف&#8230; البته دخل و تصرف در داستان و نه سبیلها</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/1389/04/20/%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ba%d8%b1%db%8c%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>54</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امان از این مهاجرت</title>
		<link>http://talkandtea.net/1389/04/15/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa/</link>
		<comments>http://talkandtea.net/1389/04/15/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Jul 2010 17:03:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Fahim</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/1389/04/15/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa/</guid>
		<description><![CDATA[فکر کنم قبلا یک جایی در همین وبلاگ ِ زپرتو، گفته‌ام که در مورد بعضی مسائل حیاتی زندگی‌تان، از کسی خط مشی نگیرید&#8230; مهمترین آنها هم کردن یا نکردن &#8220;مهاجرت&#8221; بوده است. اما نمی‌دانم چه رازی زیر پتو نهفته شده که هیچ کس این نصیحت دلسوزانه من را حتی به برگ چغندر هم به حساب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">فکر کنم قبلا یک جایی در همین وبلاگ ِ زپرتو، گفته‌ام که در مورد بعضی مسائل حیاتی زندگی‌تان، از کسی خط مشی نگیرید&#8230; مهمترین آنها هم کردن یا نکردن &#8220;مهاجرت&#8221; بوده است. اما نمی‌دانم چه رازی زیر پتو نهفته شده که هیچ کس این نصیحت دلسوزانه من را حتی به برگ چغندر هم به حساب نمی‌‌آورد&#8230; هفته گذشته، چهار ایمیل &#8220;صلاح مشورتی&#8221; دریافت کردم که خط آخرشان به این جمله آشنا ختم به خیر میشد: </span><em><span style="color: #000000;">حالا تو که مهاجرت کردی، به من بگو که &#8220;راضی&#8221; هستی یا نه، که اگر هستی ما هم مهاجرت کنیم&#8230;</span></em></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">اثباتِ اینکه من –شخصا- راضی هستم یا نیستم، کار بسیار ساده‌ای است و با دو سه تا ادله و برهان آسان، میتوانم این کار را انجام دهم&#8230; اما اینکه من راضی هستم یا نه، چه به درد شما می‌خورد؟ با آن که نمی‌شود قیاس به نفس کرد&#8230; ماجرا مثل این می‌ماند که به یکی بگوئید که </span><em><span style="color: #000000;">فلانی، تو از ازدواج خودت راضی هستی؟ اخه منم میخوام زن بگیرم!.. .</span></em><span style="color: #000000;"> هیچ دو نفری در زندگی‌شان، شرایط مشابهی زناشویی (و ایضا مهاجرتی) نخواهند داشت&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">اما من باب ادای دین، بعضی نظرات خودم را مینویسم. توجه کنید که این چند پاراگراف کاملا شخصی هستند و هیچ ضمانتی بر صحت و سقم آنها نیست و  اگر این نظرات را استعمال کردید، خونتان گردن خودتان خواهد بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">مهاجرت، یعنی انتخاب تنهایی&#8230; علی‌الخصوص برای ما ایرانی‌ها که مثل زنبورها، زندگی اجتماعی قدرتمندی را داریم و شما هیچ زنبور تنها (و صد البته زنده‌) را پیدا نمی‌کنید&#8230; پس بزرگترین تهدید مهاجرت برای خیلی‌ها تنهایی است. نه فقط دوری از آنهایی که میشناسیم‌شان، بلکه دوری از همه چیز و همه کس&#8230; فکر هم نمی‌کنم هیچ وزنه دیگری پیدا کنیم که بتواند اثر آن را خنثی کند. دو سه سال اول مهاجرت، همین تنهایی، دهانتان را آسفالت می‌کند&#8230; عاشق همه چیزهایی می‌شوید که یک روزی از آنها فرار کرده‌اید. بعد از این دو سه سال، به احتمال قریب به یقین، یکی از این دو اتفاق برای زنبورهای مهاجر می‌افتد: یا اینکه دیپرشن دوری از خانه و فک و فامیل و دوست و رفیق و دارآباد و درکه و آلوچه و زغال اخته و گوجه سبز، مثل بختک روی زندگی‌شان سایه می‌اندازد و هیچ &#8220;انتخابی&#8221; بجز بازگشت ندارند&#8230; یا اینکه به مرور پوستشان کلفت می‌شود و همه چیز برایشان کمرنگ می‌شود و کنگر می‌خورند و لنگر می‌اندازند و ماندگار می‌شوند&#8230; به عقیده من، مهمترین عاملی که باعث انتخاب یکی از این دو گزینه میشود، &#8220;هدف&#8221; مهاجرت آدمهاست&#8230; هر چقدر هدف، جاندارتر و خفن‌تر باشد، احتمال ماندن هم بیشتر است&#8230;هدفهای آدمهایی که دور بر من هستند (آنهایی که ظرف ده سال گذشته آمده‌اند)، خیلی مشخصند و از چند گروه خارج نیستند&#8230; یا می‌آیند که درس بخوانند&#8230; یا می‌آیند که کار کنند&#8230; یا می‌آیند تا فقط آمده باشند&#8230; بعضی‌ها هم که مثل خر شانس می‌آورند و اقامتشان را میفرستند دم در خانه‌شان و مجبور می‌شوند که بیایند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">در هر کدام از این حالتها، هر چه قدر هدفتان برای خودتان محترم‌تر و مقدس‌تر و بابنیه‌تر باشد، شما از مهاجرتتان راضی‌تر خواهید بود&#8230; و بر عکس اینکه هر چقدر هدفتان آبگوشتی‌تر و قضا‌قورتکی‌تر باشد، همانقدر مهاجرت برایتان طاقت‌فرساتر می‌شود&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">اگر مهاجرت می‌کنید که پولدار شوید، به شما اطمینان میدهم که این اتفاق برای شما در خارج از وطنتان سخت‌تر اتفاق می‌افتد&#8230; مگر اینکه مغزتان خیلی خوب کار کند و کمی با بقیه فرق کنید&#8230; وگرنه معمولا در بهترین حالتها، اینجا یک زندگی تمیز و کم حاشیه خواهید داشت و احتمالا هم تا آخر عمرتان دغدغه‌های مالی را با خودتان یدک می‌کشید&#8230; معمولا در کشورهای صنعتی با صد واحد تلاش، به صد واحد پول می‌رسید ولی در کشور خودتان معمولا (در صورت وجود عرضه و سایر مخلفات) با صد واحد تلاش به دویست واحد پول می‌رسید&#8230; یادتان باشد که معمولا در اینطور نظامهای سرمایه‌داری، دلالی (به عنوان رایجترین شکل پس انداز و منفعت ِ خانواده‌ها، در جامعه ما) متاسفانه جایگاهی ندارد&#8230; خانه و زمین و ماشین و طلا، خرید و فروش کنید و دوزار پول به دارایی‌تان اضافه کنید&#8230; از این چیزها خیلی خبری نیست&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">یک سری شایعات هم هست که می‌گویند هر چه درآمد دارید را باید بابت &#8220;مالیات&#8221; ، دودستی تقدیم دولت محترمشان کنید&#8230; هم درست است و هم غلط&#8230; مالیات زیاد می‌گیرند و شکی در آن نیست&#8230; اما آنطوری نیست که آدم را فلج کند&#8230;  مالیات در واقع مشکل &#8220;حادی&#8221; برای شما به حساب نخواهد آمد. اما اگر طالب استاندارد بالاتری در زندگی هستید، باید پیه مالیات را به تن خودتان بمالید&#8230; نمی‌شود که هم خدا را بخواهید و هم خرما را&#8230; یا مالیات ندهید و در عوض آسفالتهای خیابانهایتان  چاله داشته باشند این هوا&#8230; یا برعکس (من باب مثال عرض کردم)&#8230; پس مالیات یک شمشیر دو لبه است&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">ماجرای بعدی &#8220;سختی زندگی&#8221; است&#8230; زندگی همه جا سخت است&#8230; دوندگی دارد&#8230; نگرانی دارد&#8230;دغدغه دارد&#8230; شاید جنس این سختی‌ها یکی نباشد، اما هست&#8230; اسلوب و شکل و قیافه زندگی، زمین تا آسمان با فیلم‌های هالیوودی و شوهای افشین و اندی متفاوت است&#8230; پس فکر رسیدن به یک زندگی آرام ِ کنار دریا و اورنج جوسی را از سرتان بیرون کنید&#8230; در ضمن متاسفانه اینجا&#8221; دو در ِ بازی&#8221; از زندگی آدمها حذف می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">بیشتر چیزهایی که گفتم، وصف بدی‌های مهاجرت بود و آدمها هم بیشتر دوست دارندآنها را بدانند و حق هم داریم&#8230; اما مهاجرت خوبی‌های منحصر به فردی هم دارد&#8230; اینکه آدم خودش را محدود به مرزها نکند، خیلی خوب است&#8230; تجربه‌های جدید، خطر کردن، زبان جدید، فرهنگهای جدید&#8230; همه اینها نهایتا نگرش آدم به زندگی را عوض میکند و  راه‌های زیادی جلوی پای آدم می‌گذارد&#8230; البته به هیچ وجه نمی‌گویم هرکس که مهاجرت کرد، اینطوری میشود&#8230; اما راهش را دارد&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">خیلی حرف زدم&#8230; جمع‌بندی ماجرا از نظر من این می‌شود که : خودتان تعیین می‌کنید که مهاجرت خوب است یا نه&#8230; خودتان و هدفتان&#8230; حرف دیگران و مسافرت یک هفته ای به خارج و اینها هم پشیزی ارزش ندارد&#8230; خودتان و خودتان&#8230; بیشتر از این هم چیزی نمی‌گویم&#8230; حالا دوستان دور از وطن اگر نظری، انتقادی، مخالفتی، نکته بیشتری یا تجربه‌ای دارد، لطفا دریغ نکنند و روشنگری کنند&#8230; اگر ماجرا گرفت و طرفدار پیدا کرد، شاید بیشتر از آن بنویسیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن) مطابق روال گذشته، اگر توانستیم، قسمتهای مهم کامنتها را<strong> بولد</strong> میکنیم..</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/1389/04/15/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>53</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خانه این پرنده آهنی</title>
		<link>http://talkandtea.net/1389/03/31/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a2%d9%87%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://talkandtea.net/1389/03/31/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a2%d9%87%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Jun 2010 16:33:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Fahim</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/1389/03/31/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a2%d9%87%d9%86%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[خلسه‌آورترین فضا برای من فرودگاه است. خوب که به آدمهای توی فرودگاه نگاه کنی و حرکات و سکناتشان را حلاجی کنی، می‌بینی که همه‌اش یک جورهایی سکانس‌های عاشقانه به حساب می‌آیند&#8230; مثلا دختری که از بازو به گردن پسری آویزان شده و دارد با تمام قوا نفسش را به داخل فرو‌می‌برد تا وقتی که هواپیما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">خلسه‌آورترین فضا برای من فرودگاه است. خوب که به آدمهای توی فرودگاه نگاه کنی و حرکات و سکناتشان را حلاجی کنی، می‌بینی که همه‌اش یک جورهایی سکانس‌های عاشقانه به حساب می‌آیند&#8230; مثلا دختری که از بازو به گردن پسری آویزان شده و دارد با تمام قوا نفسش را به داخل فرو‌می‌برد تا وقتی که هواپیما او را دور کرد، کمی از بویش را هنوز غنیمت داشته باشد&#8230; یا وقتی که مادری را می‌بینی که هنوز باور نکرده است که قرار است یک غول آهنی، بچه‌اش را ببلعد و با خودش به یک جای دور ببرد که فقط گهگداری از لای سیمهای تلفن، بتواند صدایش را بشنود&#8230;  درست مثل فیلم‌های تخیلی می‌ماند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">هیچوقت ایستگاه راه‌آهن، این حس را به این شدت به تو نمی‌دهد&#8230; هیکل جلغوز قطار و اینکه می‌بینی نهایتا همه چرخهایش روی زمین است و نمی‌تواند بپرد، ته دلت را قرص می‌کند که مسافرها را جای خیلی دوری نمی‌تواند ببرد&#8230; اما فرودگاه نه&#8230; وقتی می‌فهمی که این پرنده وحشی می‌تواند بپرد و می‌تواند آنقدر دور برود و بدتر اینکه می‌تواند مرزها را هم رد کند، آنوقت است که سر ِ فحش را به برادران &#8220;رایت&#8221; می‌کشی که این چه اختراع نامیمون و مزخرفی بود؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">چه قرار باشد که بروی و چه قرار باشد که برگردی&#8230; در هر دو حالتش، گریه یحتمل امان تو را می‌برد&#8230; وقتی که حس کنی این رفتن، برگشتن ِ فی‌الفوری ندارد&#8230; وقتی که یک آن، فکر به ذهنت بخورد که نکند که &#8220;دیدن&#8221; آخر باشد&#8230; همین ها هستند که مخدرند و مغزت  را تخدیر میکنند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">خلاصه اینکه فرودگاه جای عجیبی است&#8230; جایی است که احتمالا بیشترین سلامها و خداحافظی‌ها و مهمتر از همه، آغوشهای قرص و محکم رد و بدل می‌شود&#8230; آدمهایی که از پله‌برقی بالا می‌روند و رویشان را برمی‌گردانند و &#8220;بای بای&#8221; آدمهای آنطرف شیشه را با تکان دادن دستهایشان جواب می‌دهند&#8230; فرودگاه لامصب شروع خیلی از تغییر سرنوشت‌هاست&#8230; شروع خیلی از ندیدن‌هاست&#8230; شروع خیلی از دلتنگیهاست&#8230; فرودگاه جای خیلی عجیبی است&#8230; حتی صدای نازک آن زن ِ پشت میکروفون که می‌گوید &#8220;پرواز شماره ۲۴۸ به مقصد&#8230;.&#8221; &#8230; آن هم خیلی عجیب است که جدایی‌ها را از پشت بلندگو، یادآوری میکند&#8230; فرودگاه جای عجیبی است&#8230;</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/1389/03/31/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a2%d9%87%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>112</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جاسم و رقیه  و این هکرهای بی پدرمادر</title>
		<link>http://talkandtea.net/1389/03/28/%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d9%88-%d8%b1%d9%82%db%8c%d9%87-%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%87%da%a9%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://talkandtea.net/1389/03/28/%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d9%88-%d8%b1%d9%82%db%8c%d9%87-%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%87%da%a9%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Jun 2010 16:48:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Fahim</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/1389/03/28/%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d9%88-%d8%b1%d9%82%db%8c%d9%87-%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%87%da%a9%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[به گفت و چای هم تجاوز شد. آن هم از طرف کسی که عمرا فکر نمیکردم ابزار تجاوز را داشته باشد&#8230; اما داشت&#8230; خوبش را هم داشت. اما دست خدا از آستین انسانهای راستین بیرون آمد و ابزار تجاوز ِ متجاوز را از ته ِ ته برید و گذاشت کف دستش&#8230;
ماجرا درست شده بود مثل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">به گفت و چای هم تجاوز شد. آن هم از طرف کسی که عمرا فکر نمیکردم ابزار تجاوز را داشته باشد&#8230; اما داشت&#8230; خوبش را هم داشت. اما دست خدا از آستین انسانهای راستین بیرون آمد و ابزار تجاوز ِ متجاوز را از ته ِ ته برید و گذاشت کف دستش&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">ماجرا درست شده بود مثل داستان رقیه و جاسم&#8230;. یک دوستی تعریف میکرد که در عنفوان جوانی، یک فامیل داشته به اسم رقیه&#8230; گویا اسمش فقط رقیه بوده اما از نظر ابزار بقای نسل و اینها، چیزی توی مایه‌های یکی از مردان عرب دوران جاهلیت محسوب میشده&#8230;. خلاصه اینکه این رقیه خانم/آقا قاتی دخترها بازی میکرده و هیچ کدام از این طفلان معصوم به فکرشان هم خطور نمیکرده که این رقیه خانم، مثل یک بمب دست‌ساز است و امکان دارد حشرش بالا بزند و عصمت خانواده را لکه دار کند&#8230; تااینکه ایشان به دکتر مراجعه میکنند و یک چیزهایی را می‌برند و یک چیزهایی را هم اضافه و تقویت می‌کنند و نهایتا اسم شریفش را هم مثل عضو شریفش عوض می‌کند و میگذارد مثلا جاسم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">آنوقت آن دختران طفل معصوم هم به هوش میشوند که چه خطری از بیخ گوششان گذشته است (البته خودشان می‌گویند که گذشته است و ما تضمینی نمیدهیم که واقعا گذشته باشد)&#8230; حالا هم جاسم صاحب اهل و عیال است و از مردانگی هیچ چیزی که کم ندارد، اضافه هم دارد و آدم از پرش هم به سلامت نمیتواند عبور کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">حالا شده داستان ما&#8230; یک رفیقی بود که فکر می‌کردیم رقیه است و بی خطر&#8230;تق زد و شانس ما شکوفه کرد و رقیه، جاسم از آب درآمد و ترتیب این وبلاگ پیزوری را بی هیچ ترحمی داد. حالا ما شانس داریم و آدمهای بزرگی مثل </span><a href="http://golabi.net/" target="_blank"><strong><span style="color: #000000;">موسیو گلابی</span></strong></a><strong><span style="color: #000000;"> </span></strong><span style="color: #000000;"> توی دست و بالمان هست. اصلا  اگر من زال –پدر رستم- باشم، این موسیو، رسما خود ِ سیمرغ است. به اندازه یک تشک دو نفره هم از خودش به من پر داده تا موقع حرج و گرفتاری و بدبختی، یکی از آنها را آتش بکشم و او حاضر بشود (بماند که شوک تجاوز آنقدر زیاد بود که اینبار تقریبا کل تشک را آتش زدیم تا زودتر ظاهر شود).</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">مخلص&#8230; موسیو آمد و با چند تکنیک &#8220;آته می وازا&#8221;، وبلاگ را نجات داد و البته همانجا به تریج قبای جاسم برخورد و از پشت خنجر زد و کل وبلاگ را از بیخ و بن پاک کرد&#8230; ولی نهایتا پیروز این میدان ما بودیم و نه جاسم قرم.ساق&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">از لودگی که بگذریم&#8230; نکنید اینکار را&#8230; وبلاگ، حریم خصوصی آدمهاست&#8230; انگشت در هر سوراخی نباید کرد&#8230;. جاسم جان&#8230; تو را هم میخشم &#8230; دیدی که چهار ساعته همه چیز را برگرداندیم اما اگر روزی شد و دیدمت، شک نکن کاری میکنم که با خاک‌انداز از روی زمین جمع‌ات کنند و برای ننه‌ات پستت کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">آخرسر هم هاست عزیز، یک بک آپ پکیده برایم از نوشته ها فرستاده که به درد عمه‌اش هم نمی‌خورد. بعضی از پستها قالاقالا شده‌اند که به مرور از گودر کپی شان  میکنم. حالا بماند که خودمان چه ضربه روحی خورده‌ایم و جمعه پدرسگمان را خراب‌تر هم کرد اما این وسط یک درس خوب گرفتیم که اعتماد لزوما چیز خوبی به حساب نمی‌آید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">پ.ن) یک چیزی این وسط من را حسابی عذاب میدهد. صبح اول وقت وبلاگت را باز کنی و ببینی که یک نره‌خری، به جای تو در وبلاگت چیزی نوشته و یک بیلاخ به وسعت یک بادمجان برایت آنجا کاشته&#8230; آنوقت میروی توی گودر و میبینی که یک عزیزی پای آن برایت لایک هم زده است&#8230;</span></p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter size-full wp-image-1332" src="http://talkandtea.net/wp-content/uploads/2010/06/New-Picture.jpg" alt="" width="456" height="180" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/1389/03/28/%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d9%88-%d8%b1%d9%82%db%8c%d9%87-%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%87%da%a9%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d9%be%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>66</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پرده از راز خود برداریم</title>
		<link>http://talkandtea.net/1389/03/21/%d9%be%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://talkandtea.net/1389/03/21/%d9%be%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Jun 2010 17:15:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Simon</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/?p=1063</guid>
		<description><![CDATA[بیست و اندی سال در یک کشور زندگی کنی و یکهو و یک‌باره چرخ زمانه بچرخد و کارهایت &#8220;جفت و جور&#8221; بشود و راهی یک کشور دیگر بشوی. البته واقعا نمیدانم که صفت &#8220;جفت و جور شدن&#8221;، صفت مناسبی برای این وضعیت به شمار می‌آید یا نه؟
شرایط فیزیکی دور و برم، زمین تا آسمان با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">بیست و اندی سال در یک کشور زندگی کنی و یکهو و یک‌باره چرخ زمانه بچرخد و کارهایت &#8220;جفت و جور&#8221; بشود و راهی یک کشور دیگر بشوی. البته واقعا نمیدانم که صفت &#8220;جفت و جور شدن&#8221;، صفت مناسبی برای این وضعیت به شمار می‌آید یا نه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">شرایط فیزیکی دور و برم، زمین تا آسمان با خانه پدریم متفاوت است. آنجا یک خانه حیاط‌دار دود گرفته بود که چهار قدم که برمیداشتی، وسط میدان انقلاب بودی. حیاطش یک درخت خرمالوی قناس داشت که آنقدر سرب بنزین و دود اتوبوسهای آزادی-انقلاب را خورده بود که هر سال کلی میوه با مشکلات ژنتیکی و اشکال محیرالعقول به خورد اهل بیت و منزل میداد. درب خانه یک درب ِ فلزی کرم رنگ بود که قدیمها، نصف آن  با اتیکتهای لوله‌بازکنی و تخلیه چاه، فرش شده بود.  آنجا خانه ما بود. اما امروز، اینجا، خانه من تومانی ده شاهی با آن توفیر دارد. یک خیابان ساکت و پر از درخت که سالی ماهی یک دوچرخه‌ای عابری گاوی گوسفندی از آن رد میشود. هوا آنقدر تمیز است که شش‌های سیاه و دود گرفته من، به آن عادت ندارند و دائم بهانه اگزوز میگیرند. کف‌اش از قدیمها سنگ فرش بوده، هنوز هم هست. اینجا اگر چهار قدم راه بروی به کافه‌ای میرسی که صندلی‌هایش را روی سنگ‌فرشهای خیابان گذاشته‌اند و مابه‌ازای خریدن یک قهوه، اینترنت وایرلس فی‌سبیل‌اله میدهند. جای قشنگیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">اما آن خانه دودگرفته یک مزایائی داشت که اینجا خبری از آنها نیست. آنجا دو برادر گردن‌کلفت داشتم. همان‌هایی که تا پای پرواز با من آمدند و یکی‌شان آنقدر من را محکم در آغوشش فشار داد که استخوان‌هایم  جابجا شد.  آن یکی هم آنقدر بلند بلند گریه کرد که پدرم به او تشر  بزند که نره‌خر پاشو خودت را جمع کن. چهار سال میره و دوباره برمیگرده. خود پدرم هم این حرفش را باور نداشت.  مادری هم وجود ندارد که من را کنار بکشد و دو کلام حرف مادر- دختری به من بزند و نگران آکبند ماندن دخترش باشد و من  هم توی صورتش اخم کنم که &#8220;وا&#8230; مامان!&#8221;&#8230; پنج شش سالی می‌شود که نیست و همه حرفهای مادر- دختری روی سینه‌ام تلنبار شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">قصد نق زدن ندارم. راهی بوده که خودم انتخاب کرده‌ام و حالا هم مثل خرچسنه که به درخت چنار میچسبد، من هم به تنه این زندگی چنگ می‌اندازم. قول داده‌ام که شیره‌اش را هم بکشم. کل اموراتم با مستمری دانشگاه میگذرد که به ازای درس خواندنم پرداخت میشود و جوابگوی خانه و خورد و خوراک به علاوه کمی ولگردی و شیطنت و یک شب در هفته سگ‌مستی است. راضی هستم به رضای خدای.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">چهار پاراگراف صد من یک غاز را به رشته تحریر درآوردم تا کمی از خودم گفته باشم. امیدوارم پشیمان نشوم.</span></p>
<p style="text-align: left;"><strong><span style="color: #000000;">سیمون</span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/1389/03/21/%d9%be%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>71</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نویسنده جدید ما</title>
		<link>http://talkandtea.net/1389/03/19/%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%a7/</link>
		<comments>http://talkandtea.net/1389/03/19/%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Jun 2010 19:10:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Simon</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://talkandtea.net/?p=1047</guid>
		<description><![CDATA[ پست قبلی را که دیدید؟ یک آگهی بیشرمانه زدیم که یک نفری بیاید و نصف سکان این وبلاگ را به دست بگیرد. مخالف زیاد داشتم. خیلی هم در لفافه تهدید کردند که مهرشان را حلال و جانشان را آزاد میکنند و دیگر  به اینجا سر نمی‌زنند. اعتراف کنم که از تهدیدشان هم ترسیدم و به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #800000;"> پست قبلی را که دیدید؟ یک آگهی بیشرمانه زدیم که یک نفری بیاید و نصف سکان این وبلاگ را به دست بگیرد. مخالف زیاد داشتم. خیلی هم در لفافه تهدید کردند که مهرشان را حلال و جانشان را آزاد میکنند و دیگر  به اینجا سر نمی‌زنند. اعتراف کنم که از تهدیدشان هم ترسیدم و به صرافت افتادم. دوستان زیادی محبت کردند و ایمیل فرستادند و قند در دلمان آب کردند و دیدیم که هنوز سایه لطف گروهی بر سرِ ما هست&#8230; خیلی محترمانه  و در لفافه ازشان خواهش کردم که پاراگراف ِ اول ِ پست اولشان رابدهند که ببینیم، ما به درد آنها میخوریم یا نه&#8230; مجددا اعتراف میکنم که اگر کسی این درخواست را از من میکرد، احتمالا به فلانم هم حسابش نمی‌کردم و بی‌خیال خودش و وبلاگ پیزوری‌اش میشدم. اما ملت، بزرگواری کردند و خیلی‌هایشان فرستادند&#8230; خیلی از آنها &#8220;نوشتن&#8221; را واقعا بلد بودند. به بعضی از آنها، جا داشت تعظیم هم بکنی&#8230; نهایتا انتخاب سخت بود. همین شد که کمی جر‌زنی و نامردی هم قاتی ِ گزینش کردم و علی الحساب یک نفر آستینها و پاچه‌هایش را بالا زده و گویا آمادگی دارد&#8230; از همه دوستان عزیزم که زحمت کشیدند و منت گذاشتند، کمال تشکر را دارم. این شما و این هم &#8220;<strong>سیمون</strong>&#8221; نویسنده جدید گفت و چای:</span></p>
<p style="text-align: justify;">اگر از من بپرسید که دقیقا در این ثانیه چه احساسی دارم، رک و پوست کنده می‌گویم حس &#8220;زن پدری&#8221; را پیدا کرده‌ام که تازه پا به خانه مردی گذاشته است که یک کرور بچه تخس دارد و هیچ کدامشان هم چشم دیدن من را ندارند. شریک شدن در وبلاگی که چرخ آن، سه سال است میچرخد و الحق و الانصاف هم خوب چرخیده و مشتریانش هم کم نیستند، شجاعت میخواهد. لابد خواننده‌هایش هم شنیده‌اند که قرار است زن‌بابا بالای سرشان بیایدو لابدتر هم اینکه هر کدامشان یک دوشکا  یا آرپی‌جی روی شانه گذاشته‌اند تا من را خانه خراب کنند. با همه این شرایط صعب، چارقدم را کمر زده‌ام تا شانسم را امتحان کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">سیمون، هویت جدید مجازی من است که چیز زیادی برای گفتن ندارد. مثل بچه‌ای است که تازه دیشب به دنیا آمده باشد. باید دید جامعه مجازی اینجا، او را چطور تربیت می‌کند. کثافت میشود یا قدیس&#8230; اما هویت واقعی من&#8230; دوست ندارم فاش بشود. به &#8220;اوسا&#8221; (صاحب ملک ِ جنت مکان ؛ فهیم) هم نگفته‌ام&#8230; نه اسم واقعی‌ام، نه جنسیتم، نه تاهل و تجردم و نه محل زندگی‌ام&#8230; حتی رنگ مورد علاقه‌ام را هم نگفته‌ام&#8230; لزومی ندارد که بگویم&#8230; این تنها شرط من برای نوشتن در این وبلاگ بوده که در برابر یک صف طویل شرط و شروط ِ &#8220;اوسا&#8221; (فهیم)، ناچیز به حساب می‌آید. اوسا مجبورم کرده است تا قواعد نگارشی و  علائم سجاوندی و سیاق و روند موضوعات جاری وبلاگ را مو‌به‌مو اجرا کنم و پا به موضوعات ممنوعه که منجر به تخته شدن در اینجا بشود نگذارم. شرایطی که هیچ آدم عاقلی آن را قبول نمیکند.</p>
<p style="text-align: justify;">روده‌درازی نمیکنم. یک مدتی اینجا می‌نویسم. اگر بچه‌ها، زن پدرشان را قبول کردند، که می‌مانم و می‌نویسم. کمی هم وقت میخواهم که هم ذائقه شما را بفهمم و هم شما به دست‌پخت من عادت کنید. تعصب را هم کنار بگذارید و فکر کنید که &#8220;اوسا&#8221; به یک نفر این فرصت را داده تا خودش را نشان بدهد. اصلا فکر کنید که اوسا دارد فشار میاورد تا یک استعداد کج و کوله را شکوفا و سر و پا کند. خودش خسته میشود و پشیمان!</p>
<p style="text-align: left;"><strong>با خضوع<br />
</strong><strong>سیمون</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://talkandtea.net/1389/03/19/%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>85</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
