امان از این مهاجرت

فکر کنم قبلا یک جایی در همین وبلاگ ِ زپرتو، گفته‌ام که در مورد بعضی مسائل حیاتی زندگی‌تان، از کسی خط مشی نگیرید… مهمترین آنها هم کردن یا نکردن “مهاجرت” بوده است. اما نمی‌دانم چه رازی زیر پتو نهفته شده که هیچ کس این نصیحت دلسوزانه من را حتی به برگ چغندر هم به حساب نمی‌‌آورد… هفته گذشته، چهار ایمیل “صلاح مشورتی” دریافت کردم که خط آخرشان به این جمله آشنا ختم به خیر میشد: حالا تو که مهاجرت کردی، به من بگو که “راضی” هستی یا نه، که اگر هستی ما هم مهاجرت کنیم…

اثباتِ اینکه من –شخصا- راضی هستم یا نیستم، کار بسیار ساده‌ای است و با دو سه تا ادله و برهان آسان، میتوانم این کار را انجام دهم… اما اینکه من راضی هستم یا نه، چه به درد شما می‌خورد؟ با آن که نمی‌شود قیاس به نفس کرد… ماجرا مثل این می‌ماند که به یکی بگوئید که فلانی، تو از ازدواج خودت راضی هستی؟ اخه منم میخوام زن بگیرم!.. . هیچ دو نفری در زندگی‌شان، شرایط مشابهی زناشویی (و ایضا مهاجرتی) نخواهند داشت…

اما من باب ادای دین، بعضی نظرات خودم را مینویسم. توجه کنید که این چند پاراگراف کاملا شخصی هستند و هیچ ضمانتی بر صحت و سقم آنها نیست و  اگر این نظرات را استعمال کردید، خونتان گردن خودتان خواهد بود.

مهاجرت، یعنی انتخاب تنهایی… علی‌الخصوص برای ما ایرانی‌ها که مثل زنبورها، زندگی اجتماعی قدرتمندی را داریم و شما هیچ زنبور تنها (و صد البته زنده‌) را پیدا نمی‌کنید… پس بزرگترین تهدید مهاجرت برای خیلی‌ها تنهایی است. نه فقط دوری از آنهایی که میشناسیم‌شان، بلکه دوری از همه چیز و همه کس… فکر هم نمی‌کنم هیچ وزنه دیگری پیدا کنیم که بتواند اثر آن را خنثی کند. دو سه سال اول مهاجرت، همین تنهایی، دهانتان را آسفالت می‌کند… عاشق همه چیزهایی می‌شوید که یک روزی از آنها فرار کرده‌اید. بعد از این دو سه سال، به احتمال قریب به یقین، یکی از این دو اتفاق برای زنبورهای مهاجر می‌افتد: یا اینکه دیپرشن دوری از خانه و فک و فامیل و دوست و رفیق و دارآباد و درکه و آلوچه و زغال اخته و گوجه سبز، مثل بختک روی زندگی‌شان سایه می‌اندازد و هیچ “انتخابی” بجز بازگشت ندارند… یا اینکه به مرور پوستشان کلفت می‌شود و همه چیز برایشان کمرنگ می‌شود و کنگر می‌خورند و لنگر می‌اندازند و ماندگار می‌شوند… به عقیده من، مهمترین عاملی که باعث انتخاب یکی از این دو گزینه میشود، “هدف” مهاجرت آدمهاست… هر چقدر هدف، جاندارتر و خفن‌تر باشد، احتمال ماندن هم بیشتر است…هدفهای آدمهایی که دور بر من هستند (آنهایی که ظرف ده سال گذشته آمده‌اند)، خیلی مشخصند و از چند گروه خارج نیستند… یا می‌آیند که درس بخوانند… یا می‌آیند که کار کنند… یا می‌آیند تا فقط آمده باشند… بعضی‌ها هم که مثل خر شانس می‌آورند و اقامتشان را میفرستند دم در خانه‌شان و مجبور می‌شوند که بیایند…

در هر کدام از این حالتها، هر چه قدر هدفتان برای خودتان محترم‌تر و مقدس‌تر و بابنیه‌تر باشد، شما از مهاجرتتان راضی‌تر خواهید بود… و بر عکس اینکه هر چقدر هدفتان آبگوشتی‌تر و قضا‌قورتکی‌تر باشد، همانقدر مهاجرت برایتان طاقت‌فرساتر می‌شود…

اگر مهاجرت می‌کنید که پولدار شوید، به شما اطمینان میدهم که این اتفاق برای شما در خارج از وطنتان سخت‌تر اتفاق می‌افتد… مگر اینکه مغزتان خیلی خوب کار کند و کمی با بقیه فرق کنید… وگرنه معمولا در بهترین حالتها، اینجا یک زندگی تمیز و کم حاشیه خواهید داشت و احتمالا هم تا آخر عمرتان دغدغه‌های مالی را با خودتان یدک می‌کشید… معمولا در کشورهای صنعتی با صد واحد تلاش، به صد واحد پول می‌رسید ولی در کشور خودتان معمولا (در صورت وجود عرضه و سایر مخلفات) با صد واحد تلاش به دویست واحد پول می‌رسید… یادتان باشد که معمولا در اینطور نظامهای سرمایه‌داری، دلالی (به عنوان رایجترین شکل پس انداز و منفعت ِ خانواده‌ها، در جامعه ما) متاسفانه جایگاهی ندارد… خانه و زمین و ماشین و طلا، خرید و فروش کنید و دوزار پول به دارایی‌تان اضافه کنید… از این چیزها خیلی خبری نیست…

یک سری شایعات هم هست که می‌گویند هر چه درآمد دارید را باید بابت “مالیات” ، دودستی تقدیم دولت محترمشان کنید… هم درست است و هم غلط… مالیات زیاد می‌گیرند و شکی در آن نیست… اما آنطوری نیست که آدم را فلج کند…  مالیات در واقع مشکل “حادی” برای شما به حساب نخواهد آمد. اما اگر طالب استاندارد بالاتری در زندگی هستید، باید پیه مالیات را به تن خودتان بمالید… نمی‌شود که هم خدا را بخواهید و هم خرما را… یا مالیات ندهید و در عوض آسفالتهای خیابانهایتان  چاله داشته باشند این هوا… یا برعکس (من باب مثال عرض کردم)… پس مالیات یک شمشیر دو لبه است…

ماجرای بعدی “سختی زندگی” است… زندگی همه جا سخت است… دوندگی دارد… نگرانی دارد…دغدغه دارد… شاید جنس این سختی‌ها یکی نباشد، اما هست… اسلوب و شکل و قیافه زندگی، زمین تا آسمان با فیلم‌های هالیوودی و شوهای افشین و اندی متفاوت است… پس فکر رسیدن به یک زندگی آرام ِ کنار دریا و اورنج جوسی را از سرتان بیرون کنید… در ضمن متاسفانه اینجا” دو در ِ بازی” از زندگی آدمها حذف می‌شود.

بیشتر چیزهایی که گفتم، وصف بدی‌های مهاجرت بود و آدمها هم بیشتر دوست دارندآنها را بدانند و حق هم داریم… اما مهاجرت خوبی‌های منحصر به فردی هم دارد… اینکه آدم خودش را محدود به مرزها نکند، خیلی خوب است… تجربه‌های جدید، خطر کردن، زبان جدید، فرهنگهای جدید… همه اینها نهایتا نگرش آدم به زندگی را عوض میکند و  راه‌های زیادی جلوی پای آدم می‌گذارد… البته به هیچ وجه نمی‌گویم هرکس که مهاجرت کرد، اینطوری میشود… اما راهش را دارد…

خیلی حرف زدم… جمع‌بندی ماجرا از نظر من این می‌شود که : خودتان تعیین می‌کنید که مهاجرت خوب است یا نه… خودتان و هدفتان… حرف دیگران و مسافرت یک هفته ای به خارج و اینها هم پشیزی ارزش ندارد… خودتان و خودتان… بیشتر از این هم چیزی نمی‌گویم… حالا دوستان دور از وطن اگر نظری، انتقادی، مخالفتی، نکته بیشتری یا تجربه‌ای دارد، لطفا دریغ نکنند و روشنگری کنند… اگر ماجرا گرفت و طرفدار پیدا کرد، شاید بیشتر از آن بنویسیم.

پ.ن) مطابق روال گذشته، اگر توانستیم، قسمتهای مهم کامنتها را بولد میکنیم..

خانه این پرنده آهنی

خلسه‌آورترین فضا برای من فرودگاه است. خوب که به آدمهای توی فرودگاه نگاه کنی و حرکات و سکناتشان را حلاجی کنی، می‌بینی که همه‌اش یک جورهایی سکانس‌های عاشقانه به حساب می‌آیند… مثلا دختری که از بازو به گردن پسری آویزان شده و دارد با تمام قوا نفسش را به داخل فرو‌می‌برد تا وقتی که هواپیما او را دور کرد، کمی از بویش را هنوز غنیمت داشته باشد… یا وقتی که مادری را می‌بینی که هنوز باور نکرده است که قرار است یک غول آهنی، بچه‌اش را ببلعد و با خودش به یک جای دور ببرد که فقط گهگداری از لای سیمهای تلفن، بتواند صدایش را بشنود…  درست مثل فیلم‌های تخیلی می‌ماند…

هیچوقت ایستگاه راه‌آهن، این حس را به این شدت به تو نمی‌دهد… هیکل جلغوز قطار و اینکه می‌بینی نهایتا همه چرخهایش روی زمین است و نمی‌تواند بپرد، ته دلت را قرص می‌کند که مسافرها را جای خیلی دوری نمی‌تواند ببرد… اما فرودگاه نه… وقتی می‌فهمی که این پرنده وحشی می‌تواند بپرد و می‌تواند آنقدر دور برود و بدتر اینکه می‌تواند مرزها را هم رد کند، آنوقت است که سر ِ فحش را به برادران “رایت” می‌کشی که این چه اختراع نامیمون و مزخرفی بود؟

چه قرار باشد که بروی و چه قرار باشد که برگردی… در هر دو حالتش، گریه یحتمل امان تو را می‌برد… وقتی که حس کنی این رفتن، برگشتن ِ فی‌الفوری ندارد… وقتی که یک آن، فکر به ذهنت بخورد که نکند که “دیدن” آخر باشد… همین ها هستند که مخدرند و مغزت  را تخدیر میکنند…

خلاصه اینکه فرودگاه جای عجیبی است… جایی است که احتمالا بیشترین سلامها و خداحافظی‌ها و مهمتر از همه، آغوشهای قرص و محکم رد و بدل می‌شود… آدمهایی که از پله‌برقی بالا می‌روند و رویشان را برمی‌گردانند و “بای بای” آدمهای آنطرف شیشه را با تکان دادن دستهایشان جواب می‌دهند… فرودگاه لامصب شروع خیلی از تغییر سرنوشت‌هاست… شروع خیلی از ندیدن‌هاست… شروع خیلی از دلتنگیهاست… فرودگاه جای خیلی عجیبی است… حتی صدای نازک آن زن ِ پشت میکروفون که می‌گوید “پرواز شماره ۲۴۸ به مقصد….” … آن هم خیلی عجیب است که جدایی‌ها را از پشت بلندگو، یادآوری میکند… فرودگاه جای عجیبی است…

جاسم و رقیه و این هکرهای بی پدرمادر

به گفت و چای هم تجاوز شد. آن هم از طرف کسی که عمرا فکر نمیکردم ابزار تجاوز را داشته باشد… اما داشت… خوبش را هم داشت. اما دست خدا از آستین انسانهای راستین بیرون آمد و ابزار تجاوز ِ متجاوز را از ته ِ ته برید و گذاشت کف دستش…

ماجرا درست شده بود مثل داستان رقیه و جاسم…. یک دوستی تعریف میکرد که در عنفوان جوانی، یک فامیل داشته به اسم رقیه… گویا اسمش فقط رقیه بوده اما از نظر ابزار بقای نسل و اینها، چیزی توی مایه‌های یکی از مردان عرب دوران جاهلیت محسوب میشده…. خلاصه اینکه این رقیه خانم/آقا قاتی دخترها بازی میکرده و هیچ کدام از این طفلان معصوم به فکرشان هم خطور نمیکرده که این رقیه خانم، مثل یک بمب دست‌ساز است و امکان دارد حشرش بالا بزند و عصمت خانواده را لکه دار کند… تااینکه ایشان به دکتر مراجعه میکنند و یک چیزهایی را می‌برند و یک چیزهایی را هم اضافه و تقویت می‌کنند و نهایتا اسم شریفش را هم مثل عضو شریفش عوض می‌کند و میگذارد مثلا جاسم.

آنوقت آن دختران طفل معصوم هم به هوش میشوند که چه خطری از بیخ گوششان گذشته است (البته خودشان می‌گویند که گذشته است و ما تضمینی نمیدهیم که واقعا گذشته باشد)… حالا هم جاسم صاحب اهل و عیال است و از مردانگی هیچ چیزی که کم ندارد، اضافه هم دارد و آدم از پرش هم به سلامت نمیتواند عبور کند.

حالا شده داستان ما… یک رفیقی بود که فکر می‌کردیم رقیه است و بی خطر…تق زد و شانس ما شکوفه کرد و رقیه، جاسم از آب درآمد و ترتیب این وبلاگ پیزوری را بی هیچ ترحمی داد. حالا ما شانس داریم و آدمهای بزرگی مثل موسیو گلابی توی دست و بالمان هست. اصلا  اگر من زال –پدر رستم- باشم، این موسیو، رسما خود ِ سیمرغ است. به اندازه یک تشک دو نفره هم از خودش به من پر داده تا موقع حرج و گرفتاری و بدبختی، یکی از آنها را آتش بکشم و او حاضر بشود (بماند که شوک تجاوز آنقدر زیاد بود که اینبار تقریبا کل تشک را آتش زدیم تا زودتر ظاهر شود).

مخلص… موسیو آمد و با چند تکنیک “آته می وازا”، وبلاگ را نجات داد و البته همانجا به تریج قبای جاسم برخورد و از پشت خنجر زد و کل وبلاگ را از بیخ و بن پاک کرد… ولی نهایتا پیروز این میدان ما بودیم و نه جاسم قرم.ساق…

از لودگی که بگذریم… نکنید اینکار را… وبلاگ، حریم خصوصی آدمهاست… انگشت در هر سوراخی نباید کرد…. جاسم جان… تو را هم میخشم … دیدی که چهار ساعته همه چیز را برگرداندیم اما اگر روزی شد و دیدمت، شک نکن کاری میکنم که با خاک‌انداز از روی زمین جمع‌ات کنند و برای ننه‌ات پستت کنند.

آخرسر هم هاست عزیز، یک بک آپ پکیده برایم از نوشته ها فرستاده که به درد عمه‌اش هم نمی‌خورد. بعضی از پستها قالاقالا شده‌اند که به مرور از گودر کپی شان  میکنم. حالا بماند که خودمان چه ضربه روحی خورده‌ایم و جمعه پدرسگمان را خراب‌تر هم کرد اما این وسط یک درس خوب گرفتیم که اعتماد لزوما چیز خوبی به حساب نمی‌آید.

پ.ن) یک چیزی این وسط من را حسابی عذاب میدهد. صبح اول وقت وبلاگت را باز کنی و ببینی که یک نره‌خری، به جای تو در وبلاگت چیزی نوشته و یک بیلاخ به وسعت یک بادمجان برایت آنجا کاشته… آنوقت میروی توی گودر و میبینی که یک عزیزی پای آن برایت لایک هم زده است…