بیست ساعت است که مثل یک توپ پینگپنگ، مشغول رفت و آمد بین زمان حال و گذشته هستم… دلیلاش هم فقط یک mp3 player چسمثقالی است که تازه گیرم آمده است… نمیدانم چرا فرهنگستان فارسی برای این وسیله، تا حالا یک معادل ِ درخور پیدا نکرده… مثلا “پخشکننده فشردهموسیقی سه” یا “سه فشردهپرداز” (بر وزن سه کله پوک)… به هر حال… من صاحب یکی از اینها هستم…. اما من آدم موسیقیشناسی نیستم… خیلی هم وابسته به خواننده خاصی نمیشوم و اگر روزی روزگاری کنسرت یکیشان بروم، خودم را از فرط سرور و شادی جر نمیدهم… به همین دلیل هم تا حالا هیچ آرشیو مدون و مبسوطی از آهنگهای مورد علاقهام نداشتهام… فلذا تمام دیروز را مشغول شخم زدن اینترنت برای پیدا کردن آهنگ بودم… شخم زدن اینترنت معنی مشخص و واحدی دارد… یعنی دزدیدن آهنگ و پرداخت نکردن یک شاهی پول، بابت آن… حدستان درست است… من از آن دسته آدمهای “هنرنپروری” هستم که نقش بسزایی در عدم ترقی عالم موسیقی دارم… اما خوب… یک آدم سیوچند ساله را که عین سیوچند سال زندگیاش، به حرامخوری ِ فرهنگی مشغول بوده را نمیشود با دو روز آدم کرد… مشقت میطلبد و فرهنگسازی درونی…
اینها مهم نیست… مهم این است که مجاهدت دیروز من باعث شد تا چهار گیگابایت از هشت گیگا بایت این ”سهفشردهساز” را پر کنم… در این تفحص هم، صرفا کمیت مد نظر بوده و کیفیت را ندیده گرفتم… همین شده که طیف وسیعی از آهنگها و خوانندهها را داشته باشم… از آتشی که نیستان را به فنا داد تا لیلای احمق که در را باز نمیکند و سوسن بیشعور که اجازه خواستگاری به بروبچهها نمیدهد…
اما این وسط یک آهنگهایی هست که درست مثل ماشه یک تفنگ عمل میکنند و با همان دلنگدلنگ اولشان، آدم را شلیک میکنند به قدیمها… میتوانند آدم را بیست سال جابجا کنند… این آهنگها ، دممسیحا دارند و کارشان زنده کردن خاطرات است… مثل یک بیل مکانیکی میافتند به جان خاک ترک خورده خاطرات و آنها را زیر و رو میکنند و هر چه مرده است را زنده میکنند… خوب و بد… بعد همین میشود که وسط قدم زدن، بیل مکانیکی دیو.ث یکهو دلش میخواهد بزند به صحرای کربلا… کلی خاطره مرده را مثل روز اول ، صحیح و سالم میگذارد جلوی چشم آدم… تو هم فقط میتوانی آرام سرت را بین دو دستت بگذاری و شاهد پرت شدنات به قدیمها باشی… یک جایی از دل آدم فشرده میشود… یک جورهایی دلت دکمه “پلیبک” میخواهد… فکر میکنی که هست… ولی نیست…
نمیدانم این خاصیت من است یا خاصیت شرقیها یا همه آدمها که ناخواسته، یادآوری خاطراتشان آغشته به یک تم غمانگیز میشود… انگاری که کانال زندهسازی خاطرات، مجهز به یک فیل.تر غمساز است و حتی خاطرات شاد و مفرح هم، ماهیتی ملالآور به خودشان میگیرند… مثلا به طرف میگوئی که یادته ده سال پیش،عروسی فلانی چه خوشی گذشت؟ بعد قیافه طرف را نگاه کنید… اول سرش کمی کج میشود، چشمهایش از فوکوس خارج میشود، عضلههای صورتش شل میشود و یک لبخند ماستکی روی صورتش جاخوش میکند… این یعنی اوج اندوه در بازسازی یک پدیده مشمول زمان شدهی شاد…
شاید هم این موضوع، مربوط به شالوده “غمپرور” ما شرقی داشته باشد… احتمالا همه ما قبول داریم که لذتی که در غم هست، در شادی عمرا نیست… نه… بگذارید جملهام را اصلاح کنم… لذتی که ما از غم میبریم، از شادی عمرا نمیتوانیم ببریم… یک کسی هست (احتمالا سیمین دانشور) که یک جایی (احتمالا سووشون ) میگوید: باریتعالی موقع سرشتن خاک انسان، بر سر او گریست و از آنجا بود که گل انسان به اندوه اشک آغشته شد و غم پارهای از وجود انسان گشت یا چیزی شبیه این (تمنا میکنم این جمله را مربوط به علی شریعتی و کتاب کویر او نکنید… به غیر از علی، آدمهای دیگر هم حرفهای خوب و مشابه میزنند)… یا مثلا اینکه میگویند که پایان هر خنده زیاد، یک گریه است… بار اول این را کجا شنیدم؟ دانشجو بودم… نصفشب با پوریا و سه چهار نفر دیگر، وسط خیابان ولیعصر افتادیم دنبال یک موش… به عنوان یک دانشجوی شهرستانی، تفریح بهتری پیدا نمیکردیم… موش را بدبخت کردیم… آنقدر در این کشوقوس، خندیدیم که فکمان جر خورد و شلوارمان را خیس کردیم… بعد هم برگشتیم خوابگاه… ساعت سه صبح تلفن زدند که پدر پوریا فوت کرده… بعد همه گریهمان گرفت… بعد هم یک خری همان مثال بالا را زد و مثل پزشکی قانونی، عامل فوت را خندههای زیاد چند ساعت پیش اعلام کرد… شاید هم دلیل غماندود شدن، آکواریوم مسمومی باشد که در آن رشد و نمو پیدا کردهام…
زدم جاده خاکی… خلاصه آهنگ گوش میدهم و خاطره زنده میکنم… آدمهای دور، یکی یکی میآیند جلوی چشمام… من هم سرم را کج میکنم، چشمهایم از فوکوس خارج میشود و یک لبخند ماستکی بهشان میزنم … انگاری که میگویند “خاطره هر جا که میری به یاد من باش”…
بعد نوشت) چون من و شما خیلی رفیقیم پس بگذارید یک چیزی که ته دلم است را بگویم… من از دو سه تا عبارت کلاسیک زیاد خوشم نمیآید… مثلا “ایرانی جماعت”… مثلا “ملت باحالی داریم”(به مفهوم منفی)… خیلی توی سر خودمان نزنیم… هر قومی یک خوبیهایی دارد و یک بدیهایی… اگر شما هم چند سالی لای یک قوم بیگانه زندگی، میفهمید که آنها هم جنبههای چندشاوری در زندگیشان دارند… پس خیلی مته به خشخاش خودمان نگذاریم… ما هم یک ملت معمولی هستیم مثل باقی ملتها… نه خیلی خارج ضوابط و عجیب و غریب هستیم و نه خیلی باهوش که اگر از ناسا حذف شویم، کل پروژههای فضایی کنسل بشود… کاملا معمولی.
