سال ۲۰۱۱ هم تمام شد… بخواهم یا نخواهم، تقویم زندگی من میلادی شده و دیگر تره هم برای تقویم شمسی خرد نمیکنم… غمانگیز است اما کاری نمیشود کرد… خلاصه اینکه سال ۲۰۱۱ مثل یک پلنگ زخمی رو به موت است و سه روز دیگر جان به جانآفرین تسلیم میکند… بعد هم میشود سال ۲۰۱۲… البته شایعه است که ۲۰۱۲ سالی است که دنیا تمام میشود… نمیدانم دقیقا چه اتفاقی قرار است بیافتد و تمامش کند… قرار است یک شهاب سنگ خرهیکل (با عذرخواهی از همه خران عزیز) بیاید و از پشت بکوبد به ما و همه را به فلان بدهد؟ یا مثلا دوباره یخبندان بشود؟ شاید هم یکهو زمین نچرخد و یکی از آن بالا بگوید “کات… بچهها خسته نباشید… فردا ادامهشو میگیریم”…و ختم ماجرا را اعلام کنند؟… نمیدانم… تنها چیزی که میدانم این است که تا بوده این چرندیات اکشن بازارش داغ بوده…
رفتیم قاتی باقالیها… زندگی من در سال ۲۰۱۱ یک زندگی مرغی (با عذرخواهی از تمام مرغها) بوده… یعنی مثل مرغ زندگی کردهام… یعنی نمودار فراز و نشیب زندگی روزانه من و یک مرغ پرحنائی با همدیگر توفیری نداشته… سطح تلاش و دغدغه و توقعات و پیشرفت من و یک مرغ معمولی (و نه تخ.م طلا) کپی همدیگر بوده… در همان حد صبح بیدار شدن و به دنبال کرم و هله هوله گشتن و فوقش روزی یک تخم گذاشتن و بعد هم شب یک گوشه دنج خوابیدن… و دقیقا مثل همان مرغه، فارغ از اینکه هر لحظه امکان دارد یک “حشمتمرغکش” پیدا بشود و سرمان را نوک تا نوک ببرد و خلاص…
تصور اینکه سالها همینطور یکی یکی بیایند و بروند و هر کدامشان یک خط و چین به صورتم اضافه کند و چند تایی مو، سفید کنند و بعضی حتی انگشتمان کنند و من هم مثل بز (شرمنده بزها) آمدن و رفتنشان را نگاه کنم، دارد خفهام میکند… با این روند اگر پیش بروم، تنها افقی که پیش رویم است فقط یک بازنشستگی سرموعد است و نیمکت پارک و جیب خالی و پروستات معیوب و نوههای پرتوقع و بچههای گرفتار و کارنامه سفید و خالی… و اگر واقعا همین باشد، من یک خودکشی زودتر از موعد را به یک بازنشتگی سرموعد ترجیح میدهم…
البته چند وقتی هست که دارم خودم را حلاجی و روانکاوی میکنم تا دقیقا بفهمم چه مرگام است… به یک سری نتایج هم رسیدم… مثلا اینکه فهمیدم که زندگی مثل یک تنگ آب ولرم است که با زیاد شدن سن، دمای آب رو به کاهش و یخ زدن میرود… اگر دائم وول نخوری و به این در و آن در نزنی، یخ میزنی و همانجا برای همیشه میمانی… من هم الان شدهام مثل یک ماهی کو.نگشاد (با عذر مجدد از ماهیها و ک.ونها)… به شرایط عادت کردهام و جم نمیخورم تا مبادا بیشتر سردم شود… بدتر از همه چیز، اینکه فشار یخ را حس میکنم ولی خودم را به نفهمی میزنم… این درد اول من است…
مشکل بعدی این است که زندگی من فلوچارت دارد… یک فلوچارتی که از پیش تعیین شده و من هیچ چیزی دیگری بجز دستورات فلوچارت را به تخ.مم هم حساب نمیکنم… یک روند منطقی که کل آن را میشود در یک چهارم صفحه A4 جا داد… دیپلم… دانشگاه… ازدواج… کار… پسانداز… کار… خانه…ماشین… بچه… دو شیفتکار… بازنشتگی…ریق رحمت… این فلوچارت از اول هم غلط بوده… آدم قاعدتا نباید در چهارچوب جا بگیرد… اگر گرفت هم که فاتحهاش خوانده است… میشود فهیم…
یکی از علایق من خواندن سرگذشت آدمهای موفق است و آنهایی که فیل هوا کردهاند… اما هیچ وقت حاضر نشدهام که خودم را جای آنها بگذارم… یک جورهایی از تصور آن هم میترسم چه برسد به تجربه کردن آن… برای همین هم کار خودم را راحت میکنم و میگویم که آنها شانس داشتهاند… پدرشان فلان بوده… کو.نشان تنگ بوده… زمان آنها فرق داشته… استعدادش را دارند… آخرش هم تقصیرها را میاندازم گردن روزگار و زمانه و جهان سوم و شانس و اقبال و میخزم کنج پتوی امن و گرمم و سوت میزنم و حواس خودم را پرت میکنم… باور کنید که اعتراف این چیزها راحت نیست… دل شیر و مغز خر میخواهد…
حالا من ماندهام و آخرین فرصتی که میخواهم به خودم بدهم… یک اولتیماتوم… ۲۰۱۲ باید سال ِ یک تغییر بزرگ برای خودم باشد… میخواهم ماکیاولی فکر کنم و از هر وسیلهای برای رسیدن به هدفم استفاده کنم… من زمان زیادی برای پریدن ندارم و هر چقدر هم که تعلل کنم، به شاخههای پائینتری دسترسی پیدا میکنم….
خلاصه اینطوریهاست… امسال باید فلوچارتها را پاره کرد و قوانین را شکست… دیگر مرغ هم نخواهم بود و برای دیگران تخ.م نمیگذارم… من از یخ زدن در تنگ بلورم میترسم… من از نیمکت پارک هم میترسم… دلخوشیهای بیخودی و پتوی نیمگرم را هم میپکانم… من سنجد میخواهم…
و نهایتا اینکه سال نو میلادیتان مبارک