۳۸۳

سال شصت و خورده‌ای اسباب‌کشی کردیم خانه‌ی گلستان. بعد با پژمان رفیق شدم. بعد هم فهمیدیم که علاقه‌ی مشترک‌مان گل کوچیک (و نه گل کوچک) است و روزی چهار ساعت توی خاک و خل‌های اهواز دنبال توپ می‌دویدیم. همه چیز هم ساده برگزار می‌شد. توپ دوپوسته و چهار‌تا آجر بهمنی برای علم کردن دروازه. بابت هر پاس اشتباه هم، فوقش یک کره‌خر یا یک اردنگی دوستانه رد و بدل می‌شد. اما چند ماه بعد تصمیم گرفتیم جدی‌تر به ماجرا نگاه کنیم. یک بار شبانه رفتیم دم ساختمان نیمه‌ساخته‌ی حویزاوی. یک شاخه میلگرد نمره دوازده دزدیدیم و آوردیم خانه. می‌خواستیم باهاش تیر دروازه درست کنیم. با ماژیک روی آن سایز زدیم و فردا صبح بردیم جلوی همان ساختمان نیمه‌ساخته و با عجز و لابه اوستا را قانع کردیم تا با انبر برای‌مان برش بزند. بعد هم بیشتر عجز و لابه کردیم تا جوشش هم بزند. اوستا هم قبول کرد. تیر دروازه‌ها را آوردیم خانه و رنگ زدیم. نارنجی. بعد هم رفتیم بازار کاوه و تور ماهیگیری خریدیم و دروازه‌ها را توردار کردیم. شدیم صاحب یک جفت دروازه‌ی استاندارد توردار نارنجی با میلگرد دزدی.  بعد هم خیلی جدی‌تر ‌از لالیگا، پیگیر فوتبال شدیم. با کوچه بالایی و پائینی مسابقه می‌دادیم. بابت هر پاس اشتباه، ناموس همدیگر را لکه‌دار می‌کردیم. آخر هر بازی هم خیلی مدنی به جان هم می‌افتادیم و همدیگر را کتک می‌زدیم. همه چیز جدی شده بود. چیزی که قرار بود کاملا غیرجدی باشد.
دقیقا همان ماجرایی که معتمد می‌گفت. چند روز پیش حرف‌مان رسید به وخامت وضع دنیا. این‌که گروهی از آدم‌ها خیلی زندگی را جدی گرفته‌اند و یادشان رفته که کل ماجرای خلقت این‌قدر جدی نیست و نباید جدی گرفتش. کل داستان مثل یک دست بازی گل کوچیک (و نه گل کوچک) است با آجر قمی و فوق چند تا اردنگی ملو و ملایم. اما این گروه آدم‌های حواس‌پرت وضعیت زندگی را از کوچه‌های خاکی گلستان کشانده‌اند به باشگاه‌های انگلیس. بابت آن آدم می‌کشند. گاز می‌گیرند. لگد می‌زنند. می‌خواهند ماه و مریخ را تصرف کنند. هیچ کدامشان هم نمی‌داند ته بازی چه قرار است باشد. هیچ کدام‌شان هم هنوز به فرمول نامیرا بودن نرسیده‌اند. صرفا علم و سیاست متوهم‌شان کرده و زمین منچ را با میدان جنگ اشتباه گرفته‌اند. نتیجه هم همین باتلاقی شده که روزی قرار بوده دریاچه گهر باشد. همه‌ی ما هم داریم هزینه آن را می‌دهیم. درست مثل کسی که توی استخر بشاشد و شنا کردن را برای بقیه کوفت کند. یا مثل این‌که آدم برود شیرپلا و به جای این‌که چادر بزند، تصمیم بگیرد تا یک آپارتمان چهار طبقه علم کند. آدم برای یک کوه رفتن که دهن خودش و باقی را سرویس نمی‌کند. شل کن برادر. چهار روز آمدیم که کوه و درخت و ابر را ببینیم و لیلای خودمان را پیدا کنیم و بعد هم هروله‌کنان برگردیم لای خاک‌ها. چرا شوخی سرتان نمی‌شود؟

۳۸۲

‏ماتسوئو باشو یک هایکو دارد که می‌گوید “مرا اتفاقی پیر کرد که هرگز رخ نداد”. فرق بزرگ ما و ماتسئو این است که ما را اتفاقاتی پیر کردند که دائم در حال رخ دادن هستند.

۳۸۱

مادر جان
پنج روز می‌شود که از شما خبر نداریم و چشم‌های‌تان را ندیده‌ایم. امید ما همین چهار اینچ صفحه‌ی نمایش بود که درِ آن هم تخته شد. راستش را بخواهید دلمان برای‌تان تنگ شده است. همه‌ی راه‌های اتصال به شما را بسته‌اند الا همین دل، که هنوز شش دانگش متصل است بهتان. شده‌ایم مثل سی سال پیش که خان‌دایی رفته بود چهار قاره آن‌طرف‌تر. هر دو ماه یک بار نامه داشتیم ازش و چند تا عکس که کنار مک‌دونالد گرفته بود. حالا نوبت ماست. می‌گویند تاریخ تکرار می‌شود. این هم تکرار مکرر ماست. این‌جا فقط با دود می‌شود حال‌تان را پرسید. به هر حال می‌گویند راه بهشت‌مان از همین قطع‌کردن‌ها می‌گذرد. این را مطمئن نیستم اما شک ندارم که راه جهنم از ندیدن چشم‌های شما عبور می‌کند.
پدر جان
پنج روز است که از شما خبر نداریم. دلمان برای شعرهای‌تان که می‌فرستادید تنگ شده است. برای پیام‌های احوال‌پرسی رسمی و اداری‌تان. مستدعی و استدعا و الخ. شما سوپرمن نگارش هستید. موسی‌وار عصای کلمات بی‌جان را با یک حرکت تبدیل می‌کنید به نگارش جاندار و امتی را پیرو خودتان می‌کنید. دل‌مان برای معجزه‌هایتان تنگ شده است. هزینه نشنیدن و ندیدن شما، هر ملتی را به رکود می‌تواند برساند. راه جهنم از این جا هم می‌گذرد.
جانانم
ندیدنت حکم گرفتن جان ماست. حکم نرسیدن سهم تریاک به معتادترین آدم جهان است. حکم بسته شدن تنها روزنه‌ی امید. حکم خاموش کردن دلمان. خبر ندارند که دور شدن، سال‌هاست که عادت‌مان شده است اما از این دور شدن‌ها نمردیم الا با همین روزنه‌های تنگ امید. که خب، پنج روز است که پطروس فداکار انگشتش را فرو کرده در سوراخ امید ما. هزینه‌ی ندیدن خنده‌های تو از وسع من فراتر است.
این‌جا همه چیز ساکت است و من دارم برای خودم حرف می‌زنم. همه را خوابانده‌اند در تاریکی. من از هر چیزی که ملی بشود هراس دارم. از خودروی ملی. از کفش ملی. از اینترنت ملی. اما این‌ها مهم نیست. جان ما بسته است به دیدنِ چشم‌ها و خنده‌ها. به شنیدن‌ها. این آخرین روزنه‌ی امید ماست. آخرین روزنه‌ای که ممکن است بشود اولین سوراخ در پیکره‌ی این سد عظیم و آن را فرو بریزاند.

۳۸۰

جانانم. روزهای سیاه محکوم به تمام شدن هستند اما فراموش نمی‌شوند. روشنی فردای من و تو مدیون تاریکی امروزمان است. خودت می‌گفتی که رسیدنِ برگ‌های درخت به خورشید، مدیون فرو رفتن ریشه‌ها در تاریکی خاک است. حالا هر چه ریشه بیشتر در سیاهی فرو برود، برگ‌های بیشتری فردا به نور خورشید خواهد رسید. روزهای روشن می‌آیند. تکیه می‌کنیم به ریشه‌های فرو رفته در تاریکی‌مان. هر چه باشد، دانه‌ی ما را در دل تاریکی‌ها کاشته‌اند. ذات ما به همین تناقض زنده است. هیچ دانه‌ای از روشنی به تاریکی نرسیده و همه از سیاهی به سفیدی می‌رسند. هر چقدر که به نور نزدیک‌تر بشویم، از آن‌طرف بیشتر در دل سیاهی‌ها ریشه خواهیم دواند. از تاریکی نباید ترسید جانانم.