۴۸۵

پیدا کردن پارکینگ در شهر ما کار حضرت فیل است. خیلی هم گران است. وقتی پول پارکینگ را می‌دهیم، انگار قرار است سه دانگ آن‌جا را به نام‌مان بزنند. چهار سال پیش شرکت‌مان یک پارکینگ پیدا کرد و رفت با صاحبش -جیمی- چانه زد و قرارداد بست و خلاص. یک پارکینگ پنج طبقه که مثل کندوی زنبور پیچ می‌خورد و می‌رفت بالا. بعد از پارک کردن و موقع پیاده شدن، در ماشین دو سانت بیشتر باز نمی‌شود. بس که جای پارک تنگ است. مثل دزدی که بخواهد الماس کوه نور را بدزد، از لای در باید بخزم بیرون. در عوض پارکینگ سقف‌دار داشتم و ماشینم زیر باران برف نمی‌ماند. دم در هم یک کیوسک فزرتی گذاشته بود که گماشته‌ی جیمی آن‌جا بود. هر روز صبح حال و احوال می‌کردیم و قبض می‌داد و حالِ خانم‌والده‌پرسان از هم جدا می‌شدیم. همه راضی. ما راضی. شرکت راضی. جیمی راضی. گماشته راضی. خانم والده راضی.

دو سال پیش کارِ جیمی گرفت. بس که پارکینگ گران است. زمین کنارش را هم خرید و اضافه کرد به عمارتش. شرکت پارکینگ‌داری زد و یک کرور آدم استخدام کرد. بعد هم شروع کرد به بدقلقی و قیمت‌ پارکینگ را برد بالا. مثلا سه برابر. منشی‌مان زنگ زد به جیمی. که خب به جای خودش، منشی گذاشته بود. هر چی چانه زدیم راضی نشد. دست‌آخر شرکت ما راضی شد. دو ماه بعد باز هم قیمت را برد بالا. ماه بعدتر هم همین‌طور. کلا جیمی کمربندش را باز کرده بود و خلاص. ما هم که گرفتار در بن‌بستِ تنگِ فقدانِ پارکینگ.

حالا که دارم این چهار خط را می‌نویسم، خدا می‌داند قیمت پارکینگ چند برابر شده است. کیوسک جلوی در را کنده‌اند و گماشته هم نیست. به جایش یک گیت اتوماتیک کاشته‌اند. موبایل را جلوی سنسورش می‌گذاریم و گیت باز می‌شود و می‌رویم داخل. اوایل که گیت را گذاشته بودند، صدای ظریف و خش‌دار یک خانم محترم می‌گفت «صبح‌بخیر و خوش‌آمدید» و دسته می‌رفت بالا و ما می‌راندیم داخل. حالا دیگر صبح بخیر هم نمی‌گوید. لاکردار جای پارکینگ‌ها را تنگ‌تر هم کرده و گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم خارج شدن از صندوق عقب ماشین راحت‌تر است تا از در.

دست‌مان هم به هیچ جای بند نیست. این‌قدر دم و دستگاه جیمی عریض شده که شتر با بارش در آن گم می‌شود. اول کار می‌دانستیم با کی طرفیم. با جیمی و گماشته‌اش. می‌دانستیم حال خانم والده‌ی چه کسی را باید جویا شویم. با کی چانه بزنیم. به کی توی دل‌مان فحش بدهیم. اما الان با یک نظام پارکینگ طبقاتی روبرو هستیم که ما و ماشین‌هایمان لای خرج دنده‌هایش دارد خرد می‌شود. جیمی هم که کلا نیست.

احتمالا خودش را بازنشسته کرده و الان کنار یکی از سواحل اسپانیا لم داده زیر چتر و به افقی که عمود بر افق ماست خیره شده است. تنها کسی که با ما حرف می‌زد همان خانمِ محترم توی دسته‌ی گیت بود که او هم دیگر نیست و خفه شده است.

کم‌کم همکارهایم تصمیم گرفته‌اند دیگر آن‌جا پارک نکنند. صبح‌ها زودتر می‌آیند و کنار خیابان جا پیدا می‌کنند. زیر باران و برف و آفتاب. ماشین هم می‌شود سفره‌ی ضیافت پرنده‌های دچارِ بیرون‌روی. گاهی وقت‌ها هم بی‌خانمان‌ها با لگد شیشه را می‌شکانند تا بلکه اسکناس مچاله شده‌ای زیر صندلی پیدا کنند و بزنند به زخم‌شان. که خب اشکال ندارد. دله دزدی آن‌ها بهتر از دزدی سیستماتیک جیمی است. کلا دعوا با یک سرباز پیاده خیلی راحت‌تر از جنگیدن با یک تانک است که نه در آن معلوم است و نه راننده‌اش.

۴۸۴

هفت هشت سال پیش، سه چهار نفری یک ماشینِ آبی اجاره کردیم و زدیم به جاده. جهت سیر و سفر درون و برون. دو سه بار با راهزن‌ها دست به یقه شدیم. یکی دو نفرمان در طول سفر عاشق شدند. یک بار هم پرِ طوفان به پرمان گرفت و نزدیک بود از این جهان فانی ما را مستقیم ببرد به آن دیار باقی. یک روز بعد از ظهر رسیدیم به یک شهر ساحلی که بوی بندرانزلی می‌داد. رفتیم رستوران و قزل‌آلا خوردیم. خام و نپخته. مزه‌ی کفش بلا می‌داد. تا ته ظرف را خوردیم و همزمان به آشپز فحش دادیم. بعد گفتیم چهار قدم راه برویم تا هضمش کنیم و جا باز کنیم برای وعده‌ی قزل‌آلای بعد. یک کوچه مانده بود به ساحل که رسیدیم به ساختمان آجری‌ نه چندان بزرگی با یک پنجره بزرگ و یک در کوچک که آدم به زحمت از آن رد می‌شد. کارگاه نجاری بود گویا. پشت پنجره‌ی کارگاه یک قایق واقعی گذاشته بودند هم‌قد فیل. قزل‌آلای نپخته توی دل‌مان حالا انگار زنده شده بود و می‌خواست معده‌مان را بپکاند. یک نفرمان دو بار دور ساختمان طواف کرد تا شاید دستشویی پیدا کند. برگشت و گفت نیست. بعد گفت این قایق را چطور قرار است ببرند بیرون؟ راست می‌گفت. کلِ ساختمان یک در داشت که روی آن هم پیچک پیچیده بود. اصلا قایق از آن رد نمی‌شد. این عجیب‌ترین بخش سفر بود. یک قایق بزرگِ گرفتار شده در یک کارگاه نجاری. آن‌هم فقط یک کوچه بالاتر از ساحل. فشار قزل‌آلا زده بود بالا و افتاده بودیم به تئوری‌پردازی. اول قایق بوده و بعد اتاق را دورش ساخته‌اند. سازنده‌ی قایق مصرف‌کننده‌ی دائمی علف است. یکی هم ماجرای ساختن گنبد مسجدی را گفت که پیمانکار شوخ‌طبع یادش رفته بود تا جرثقیل را بیرون بیاورد. گنبد تمام شده بود و گردن جرثقیل از بالای آن زده بود بیرون. مثل زرافه‌ای محبوس در کوزه.

بالاخره دستشویی پیدا کردیم و راحت شدیم. هم ما و هم قزل‌آلا. اما فکرمان مانده بود پیش قایق. بالاخره به اجماع رسیدیم که لابد یک نجار بوده که آرزوهای بزرگ توی سرش داشته است. مثلا این‌که یک قایق درست کند. مثل حضرت نوح. سوارش بشود و برود مثلا سواحل فلان جا و فلان کار را بکند. روز و شبش را گذاشته پای تحقق این آرزو. روزی که آخرین میخ را کوبیده، دو قدم رفته عقب و با رضایت به آرزوی محقق شده‌اش نگاه کرده است. بعد دور و برش را نگاه کرده و دیده که کارگاهش فقط دیوار دارد و در نداره و آرزویش حبس شده این جا. فیل محبوس در کوزه. بعد هم چند تا فحش آبدار داده و رفته است. به ما چه؟ تقصیر خودش بوده که آرزویش را در جای اشتباهی محقق کرده است. اگر می‌رفت دم ساحل و قایق می‌ساخت مشکلی نداشت. فقط با یک هل می‌زد به دل دریا و می‌رفت به سواحل فلان و یک دل سیر فلان کار را می‌کرد.

البته تئوری‌های جانبی هم بود. مثلا این‌که نوح عمدا قایق را این‌جا ساخته است و منتظر بوده که یک روز طوفان بیاید و دیوارها را خراب کند. در واقع قایق را به آب نمی‌اندازد و آب را زیر قایق می‌اندازد. به هر حال هر کسی از یک دری وارد می‌شود و آرزوی فلانش را محقق می‌کند. نهایتا این راز برای ما حل نشده باقی ماند. یک قایق گرفتار در اتاقِ بدون در. دریایی که یک کوچه پائین‌تر بود با هزار قایق آزاد. شهری که قزل‌آلاهایش را درست نمی‌پزند. دستشویی هم زیاد ندارد. اصلا همین وضعیت اسف‌بار قزل‌آلا و دستشویی‌ها لابد باعث شده که نوحِ نجار به فکر ساختن قایق و فرار کردن بیفتد. بار بعد که گذرم بخورد به آن‌جا، ته و توی ماجرا را درمی‌آورم. اما تا آن‌وقت لعنت به هر چه دیوار است.

۴۸۳

امروز بعد از ماه‌ها فوتبال بازی کردم. رفته بودیم پیک‌نیک کنیم و دست بر قضا کنار میز‌مان، دو تا دروازه‌ی توردار و بی‌صاحب افتاده بود و پنجاه متر زمین با چمن تُنُک. من دروازه‌ که می‌بینیم، می‌شوم مثل آدمی که وحی بهش نازل شده و باید فوتبال بازی کند. پیامبری که اصلا فوتبال بلد نیست و شوت‌هایش در بهترین حالت از چهل متری دروازه، عابرها را نشانه می‌گیرد و از داشتن بچه محروم‌شان می‌کند. به هر حال امر، امر پروردگار بود و ریختیم توی زمین و یارکشی کردیم و دو تا تیم هفت هشت نفری دست و پا کردیم و افتادیم به جان همدیگر. آفتاب و خاک و شوت‌های بی‌ثمر و بدتر از همه کفش‌هایی که با آن هر کاری می‌شد کرد الا فوتبال. حتی می‌شد با آن‌ها کاه‌گل لگد کرد. یک ساعت بازی کردیم و نفس‌ برید و دوازده تا گل خوردیم و هیچی نزدیم. بعد فهمیدم انگشت پایم زق زق می‌کند. بعد هم درد. آن‌چنان دردی که دلم می‌خواست دروازه‌های وحی را گاز بگیرم.

رفتیم دور میز و چیپس و پفک و گلابی خوردیم. با یکی از هم‌تیمی‌ها از درد انگشتم حرف زدم. کلی آسمان ریسمان بافتم و تا جایی که جا داشت ماجرا را آگراندیسمان کردم تا عمق درد را به مخاطبم منتقل کنم. که نشد. بعد خوب که فکر کردم دیدم درد انگشت پای من خیلی از مخاطبم دور است. هر چقدر دورتر، ناپدیدتر. درست مثل کرم‌خوردگی دندان که فقط زبان خود آدم عمق و سیاهی و دردش را درک می‌کند. درد فقط برای من که صاحبش بودم، بزرگ بود وگرنه برای دیگر چیزی نامفهوم و غیر قابل ترجمه.

یادم آمد که سال اول دانشگاه بودم. بلیط قطار گرفتم تا نوروز بروم اهواز پیش خانواده. بلیط کم بود و رئیس قطار با توجه به معصومیت چهره‌ام (به تصور خودم البته) من را انداخت توی کوپه‌ای که سه خانم محترم آن‌جا بودند. مادربزرگ و مادر و دختری که اسمش انسیه بود. قطار به قم نرسیده بود که عاشق انسیه شدم و قلاب‌مان به هم گیر کرد و تا صبح توی راهروی کوپه با هم گپ زدیم. من از رشادت‌هایم ‌می‌گفتم و انسیه ‌می‌گفت اوف، آفرین آقای مهندس. صبح رسیدیم اهواز. موبایل هم وجود نداشت تا شماره بدهم. شماره خوابگاه هم که دادنی نبود. انسیه در ایستگاه قطار اهواز از من جدا رفت. من ماندم و قلبم که مثل انگشت پایم زق زق می‌کرد از درد. رفتم خانه. تمام سیزده روز سعی کردم دردم را ترجمه کنم و به اطرافیانم منتقل کنم. که نشد. درد را من فقط می‌فهمیدم که صاحبش بودم. از دید بقیه این فقط یک ناله‌ی دور بود که به آن‌ها ربطی نداشت.

یا مثلا آن وقتی که درد زدن هواپیمای اوکراینی داشت جرواجرمان می‌کرد. صاحب درد ما بودیم اما هیچ وقت نتوانستم آن را درست برای کسانی که دور بودند ترجمه کنم. این درد برای آن‌ها حکم پیچ خوردن پای یک آدم‌فضایی را داشت که در سیاره‌ای خارج از کهکشان راه شیری بود. آن‌قدر دور که در قبال آن در بهترین حالت می‌گفتند: «آخی». بعد هم به زندگی روزمره‌شان ادامه می‌دادند.

خلاصه درد انگشت مال من است. صاحبش منم. صدای زق‌زق‌اش را هیچ کس نمی‌فهمد. درد بیخ ریش صاحبش است. فوقش حس ترحم به خودمان بگیریم. آخی. طفلکی. بهتری؟ وگرنه ما از این‌جا درد مادری را که بچه‌اش زیر لگد سربازی مرده است، چه شکلی ترجمه کنیم؟ من دورم. صاحب درد هم نیستم. فوقش ادای هم‌دردی دربیاورم که آن‌هم الکی است. اصلا شما می‌دانید انگشت پای من چقدر درد میکند؟

۴۸۲

بعد از ماه‌ها جان کندن، پروژه‌ی بزرگ را دیشب تحویل دادیم و خلاص. شدیم شبیه فیلی که بعد از سال‌ها حاملگی، دیشب زایمان کرده و یک فیل گنده‌ی دیگر را پس انداخته است. خسته و سبک‌. خلاصه‌ی آن همه جان کندن شده دویست صفحه نقشه‌ی سیاه و سفید که هیچ هیجانی در آن‌ها دیده نمی‌شود. درست مثل علی مصفا و لیلا حاتمی. من تازه فهمیده‌ام که این‌ها واقعا زن و شوهر هستند. از آن وقتی که فهمیدم، دائم به زندگی‌شان فکر می‌کنم. تصور می‌کنم که همه چیز در خانه‌شان مثل یک برکه‌ی ساکن در دورترین جای زمین است که هیچ موجود زنده‌ای از آن طرف‌ها رد نمی‌شود. حتی یک نخود هم توی آب نمی‌افتد که چهار تا موج فزرتی تولید کند. همه چیز ساکن و ساکت است. مثل دویست صفحه نقشه‌ی روبروی من. البته باز هم باید خدا را شکر کنند. اگر لیلا و یوسف تیموری با هم زندگی می‌کردند چه می‌شد؟ لیلا سرسام می‌گرفت و با قرص خودش را به خوابی عمیق‌تر فرو می‌برد و یوسف از فرط ملال‌زدگی خودش را از بالای میدان آزادی پرت می‌کرد پائین.

یک فامیل دور داریم که خیلی حوصله‌سربر است. همیشه پیراهن چهارخانه می‌پوشد و شلوار کرم رنگ. از دوران قاجار سبیل می‌گذارد و سایز سبیل‌هایش همیشه با تقریب چهار رقم اعشار، یکی است. این مرد  مثل آووکادو هیچ مزه‌ای ندارد. یک جایی نشسته که نه ترش است و نه شیرین و نه شور و نه حتی تلخ. خانه‌اش از خودش هم آووکادوتر است. نه قاب عکسی دارد نه کتابی نه مبلی. هیچ. فقط دوست دارد عود دود کند. عود را آتش می‌زند و فرو می‌کند توی ترک گوشه‌ی دیوار که چهار سال است آن‌جاست و پرش نکرده است. مکالمه‌هایش در بهترین حالت این است: «چه خبر؟». یا اگر اژدهای درونش بیدار شود می‌گوید: «دیگه چه خبر؟»  

دیشب قبل از فرستادن نقشه‌ها به کارفرما، هر دویست صفحه را ورق زدم. فقط خودمان و کارفرما فرق این دویست صفحه را می‌فهمد وگرنه از دید انسان‌های شاد جهان، همه‌شان یکی هستند. یک پل و خیابان که از صد جهت نشان‌شان دادیم. ای بابا! خیلی دلم می‌خواست گوشه‌ی صفحه‌ها را نقاشی کنم. مثلا گل و خرس و عنتر و سیب بکشم. یا مثل بعضی از کارت تبریک‌ها کاری کنم که وقتی نقشه را باز می‌کنند آهنگ بادا بادا مبارک بادا را پخش کند. اما خب، کارفرما از همه آووکادوتر است و خوشش نمی‌آید از این کارها. لابد مثل این است که لیلا و علی را به زور سوار ماشین برقی‌های پارک ارم کنیم. نمی‌شود خب. باز هم به زندگی این دو نفر فکر کردم. مثلا وقتی دعوا می‌کنند چطوری می‌شود؟ لابد دهن‌شان موقع فریاد زدن آن‌قدر باز می‌شود که بشود یک نی باریک لای لب‌شان گذاشت. نه؟

من کافه‌ای را این دور و بر می‌شناسم که همه چیز دارد. یکی گوشه‌اش شراب سرو می‌کنند. آن سمتش قهوه و چای و گل‌گاوزبان می‌دهند. یکی سمت دیگرش هم کتابخانه است و آن ورش هم چهار تا ایکس‌باکس گذاشته‌اند جهت فوتبال بازی کردن. مدینه‌ی فاضله‌ است. همه‌ی ابعاد انسان را جا داده آن‌جا. آن‌وقت فامیل آووکادوی ما هزار سال است که یک جور زندگی می‌کند و یک بعدِ گل‌گاوزبان بیشتر ندارد. الان وقت آن است که یک استارت‌آپ بزنم جهت افزودن بُعد به انسان‌های تک‌بعدی. اول هم از خودم شروع می‌کنم. استارت‌آپی که حکم لگد پیرمردی را دارد که به ماتحت نوه‌ی ترسو‌یش می‌زند تا او را پرت کند وسط استخر و شنا یاد بگیرد. استارت‌آپی که کاغذ پارس را بکند نشر فرانکلین. هر چه نباشد کاغذ خط‌خطی بهتر است از یک بسته‌ی پانصدتایی کاغذ سفید.

ملال، ملال‌انگیز است. سکوت. چه‌خبر؟ دیگه چه‌خبر؟ آووکادو. فامیل ما. آسمانِ تمیز اما بی‌ابر.  آب جوش بدون چای خشک. لب بدون لبخند. چشم بدون اشک. اطاق پذیرایی بدون صدای خنده. دیوار مرگ بدون هوندا. یک‌بعدی بودن. بی‌هیجان بودن. ملال و ملال و ملال.

۴۸۱

فردا سال جدید شروع می‌شود. تبریک سال جدید گفتنی نیست. باید به آن عمل کرد. با ماچ و بوس و لیس و بغل و غیره. از فرق سر تا هر جایی که خودتان صلاح می‌دانید. این کارها را حتما جلوی بچه‌هایتان انجام بدهید (به غیر از بخشِ غیره) تا آموزش ببینند. همانطور که فحش و خشونت را به خوبی یادشان می‌دهیم. پس جلوی آن‌ها ببوسید و بغل کنید تا اِبراز دوست داشتن را یاد بگیرند. شکر و کالباس و سوسیس کم بخورید. به غریبه‌ها لبخند بزنید و از لبخندِ غریبه‌ها نرمید. متاسفانه کلیشه‌ای‌ترین حرف‌ها هنوز تنها نسخه‌ی خرسندی‌ و شادی است: خوبی کنیم به همدیگر. یادی هم کنیم از مرحوم حسین منزوی که می‌گفت پنجاه سال دیگر کسی خودمان را به یاد نمی‌آورد و فقط شعرهای‌مان است که در خاطر می‌ماند. حرف حسین آقا را تعمیم بدهیم به این‌که فقط خوبی و لبخند است که از ما به یاد می‌ماند. مثل من که هنوز آن دختر زیبایی را که بیست و هفت سال پیش در ترمینال جنوب به من لبخند زد، در خاطر دارم. چهره‌‌ی او و راننده لوانتور و بلیت‌فروش فراموشم شده اما لبخند دختر مثل روز اول جلوی چشمم است. بابت همین هم از او به عنوان دختر زیبا یاد می‌کنم. پس من امسال را قبل از این‌که کسی اسمی روی آن بگذارد، سال لبخند و بوس و لیس و بغل نام‌گذاری می‌کنم. هر کس اسم امسال را عوض کند، از ما نیست. سال نو مبارک. بوس به روی ماه تک‌تک شما. بغل سفت و محکم. امیدوارم همین‌ها را شما به نفر کناری منتقل کنید. 🥂

۴۸۰

چند سال پیش سوار هواپیما شدم که بروم یک شهر دیگر. تا خرخره مسافر سوار کرده بودند و کم مانده بود یک نفر را هم را با کمربند ببندند به صندلی توالت فرنگی هواپیما. جای من افتاده بود ته هواپیما کنار یکی از مهماندارها. یک خانم موجه با کت و دامن سورمه‌ای وموهای بسته‌شده و چشم‌های کم‌فروغ اما قشنگ. صندلی‌مان خیلی به هم نزدیک بود و تا حالا هیچ مهمانداری را این‌قدر از نزدیک ندیده بودم. هواپیما توی هر دست اندازی که می‌ا‌فتاد، من و مهماندار گره می‌خوردیم توی هم. سهوا البته. هواپیما راه افتاد روی باند.  یک نفر نکات ایمنی حین پرواز را به شکل وصیت‌نامه برای‌مان اجرا کرد. اگر افتادیم توی آب این کار را کنیم، اگر موتور جت پکید این‌کار را کنیم و اگر خلبان وسط پرواز مُرد آن‌کار را کنیم و از این قبیل پیام‌های دلگرم کننده. یک جایی وسط توصیه‌هایی که نیمی از مسافران را دچار بیرون‌روی کرده بود، گفت که اگر فشار توی کابین کم شد، ماسک اکسیژن از بالای سرتان تا زیر پایتان (یا یک جای دیگرمان که حالا یادم نمی‌آید کجا بود) می‌زند بیرون. بعد تاکید کرد که اگر با بچه‌تان سفر می‌کنید، «حتما» اول ماسک خودتان را به صورت بزنید و بعد ماسک بچه‌تان را. این جمله با روحیه‌ی شرقی من اصلا سازگار نبود. برای ما شرقی‌ها اول عزیزان‌مان بعد خودمان. آش و شله‌زرد اول برای همسایه بعد اگر چیزی ته دیگ ماند، برای خودمان. پسته برای مهمان، فندق کپکو برای خودمان.

هواپیما سرعت گرفت و به هر تقدیری بود با آن‌همه مسافر بالاخره خودش را از روی زمین بلند کرد. آن‌قدر تکان تکان خورد که دیگر من و مهماندار با هم محرم شده بودیم. کمی حرف زدیم با هم. از در و دیوار و موتور جت و آرایش خلیجی. بعد بهش گفتم که چرا ماسک اول برای خودمان بعد برای بچه؟ رواج خودخواهی می‌دهید؟ آمد جواب بدهد که یک صدای دیلینگ آمد و علامت کمربندها را ببندید خاموش شد و هواپیما در ارتفاع آرام گرفت. مهماندار کمربندش را باز کرد و گفت که باید برود. دامنش را صاف کرد و گفت: «خودخواهی نیس. اول نفس باید به مغز خودت برسه تا بعدش بتونی به کنار دستی‌ات کمک کنی.» و رفت تا نوشابه و آب و بیسکوییت بین مسافران تحت فشار تخس کند.

چرا این به فکر خودم نرسیده بود؟ فکر کن فشار داخل کابین کم شده است. همه دارند جیغ و داد می‌کنند. بعد روح ریزعلی فداکار حلول می‌کند در تو و می‌خواهی ماسک را اول روی صورت بچه بزنی. اما خب اکسیژن به خودت نمی‌رسد و چشم‌هایت قیلی ویلی می‌رود و فکرت هم درست کار نمی‌کند. احتمالا ماسک را به جای دهن و دماغ بچه می‌زنی روی نافش و خودت هم از فرط بی نفسی می‌روی به دیدار ائمه اطهار لب حوض کوثر. خودت و بچه با هم به فنا می‌روید. آدم تا خودش نفس نداشته باشد نمی‌تواند به دیگران نفس برساند.  البته مشکل بزرگ این است که بعد از این‌که به سلامت رسیدید روی زمین باید به طرف مقابل حالی کنی که چرا اول ماسک را برای خودت زدی و بعد برای او. مگر دیگران می‌فهمند که آدم با حال بد نمی‌تواند حال دیگران را خوب کند. کلا سختی کار هم همین است. مرز باریک بین خودخواهی و واقع‌بینی. این‌قدر سخت که آدم ترجیح می‌رود برود لب همان کوثر بنشیند.

موقع فرود، مهماندار آمد و نشست و کمربندش را  بست. پرسیدم تعطیلات آخر سال را چه کار می‌کنی؟ گفت پرواز می‌کنیم و می‌‌رویم دیزنی‌لند. بعد هم گفت که از دیدن ریخت هواپیما و پریدن و بال و کلاغ و دیزنی‌ و سرزمین شاهزاده‌های تقلبی تهوع می‌گیرد و نفسش بند می‌آید. اما فقط به خاطر شوهر و بچه‌هایش هر سال می‌رود آنجا. آمدم بهش بگویم که تو روزی چهار بار توصیه‌ی ایمنی زدن ماسک را توی هواپیما می‌شنوی اما خودت کوزه‌گری هستی که از کوزه‌ی شکسته آب می‌خوری. که خب، فرصت نشد و خلبان الدنگ هواپیما را کوباند روی باند و فرود آمد و خلاص. بیچاره مهماندار.

۴۷۹

این دو پاراگراف را بنویسم، دو لیوان چای پررنگ بخورم، دندان‌هایم را مسواک بزنم، نیم‌ساعت توی دلم به تمام رهبران جهان شرق و غرب فحش بدهم و بعد بخوابم تا شاید خوابِ باغ زیتون ببینم. این روزها پیامبر من ژوزف ژوبر است که گفت: «هدفِ بحث نباید پیروزی، بلکه باید برنده شدن باشد». به خودم قول داده‌ام که اگر پولدار شدم، دو شمش طلا می‌خرم و آقای مظفریان را استخدام می‌کنم تا این جمله را با طلا برایم بنویسد تا بزنم به دیوار اتاقم، رو به قبله.

ایرانی‌های شهر ما هر هفته یک جا جمع می‌شوند تا فوتبال بازی کنند. دو دسته می‌شوند و یارکشی می‌کنند و می‌افتند دنبال توپ. سرِ خنده و تفریح و نسیان. این وسط یک شهروزِ قوی‌هیکل داریم که هر هفته می‌آید تا گل بزند و پیروز از میدان برود بیرون. شرتش را می‌پوشد، بند کفش‌هایش را می‌بندد و مثل تانکی که یک میمون رانندگی‌اش را به عهده گرفته باشد می‌افتد توی زمین. بی‌ملاحظه و بی‌پروا. به هیچ کس رحم نمی‌کند. ساق پا خرد می‌کند. کف‌گرگی می‌زند. با تیم مقابل لفظی آمیزش می‌کند. انصافا هم خوب بازی می‌کند و همیشه هم گل می‌زند. برای من شهروز، پیروز میدان است ولی برنده نیست. انگار که پیروزی چندان به اخلاقیات کاری ندارد و تنها فرقش با برنده شدن همین است.

این دو لیوان چای کار دستم داده است و خواب را از سرم پرانده است. شاید هم تقصیر جنگی باشد که راه انداخته‌اند. البته جنگ که چیز جدیدی نیست. همیشه بوده و خواهد بود. سگ هار، همیشه هار است تا بمیرد. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم که هیچ کدام از جنگ‌ها برنده و بازنده نداشته‌اند. جنگ‌ها پیروز و بازنده دارند. پیروز کسی است که جنگ را شروع می‌کند و ماکیاولی‌طور به خواسته‌اش می‌رسد. بازنده هم که همیشه آدم‌هایی هستند که هیچ وقت جنگ را تقدیس نکردند. یا دفاع کردند یا رانده شدند. جهان جای جنگ میان پیروزمندان و بازندگان است. ماکیاولی همیشه پیروز است.

خلاصه که این‌طور. رفتم سراغ لیوان سوم چای. گور بابای خواب. جنگِ بین خواب و بیداریِ امشب من با پیروزی بیداری به ضرب و زور کافئین انجامید. حالا بماند که همین پیروزیِ بیداری، فردا صبحِ من را به گند می‌کشد. خوب که فکر می‌کنم شاید عمده‌ی مردم جهان می‌افتند توی دسته‌ی برندگان و بازندگان. یک گروه قلیل هم می‌افتند توی گروه پیروزمندانِ بی‌اخلاق. این گروه قلیل بر جهان حکم می‌رانند. مثل شهروز سوار تانک می‌شوند و تک‌تک سرزمین‌ها و کرسی‌ها و میز‌ها و تریبون‌ها را اشغال می‌کنند. بی‌ملاحظه و بی‌پروا. هدف، وسیله را برایشان توجیه می‌کند. حالا می‌خواهد زور باشد یا التماس یا دروغ یا خیانت. فقط باید به پیروزی برسند.

رسیدم به لیوان چهارم چای. پیروزمندان، تنها هستند. کلا پیروزی آدم را تنها می‌کند. یک تارک طلایی به آدم هدیه می‌دهد که پای هیچ‌ برنده و بازنده‌ای به آن‌جا نمی‌رسد. مگر پیروزمند دیگری آن‌جا را اشغال کند و پیروزمرد قبلی را محو کند. بین پیروزی و برنده‌شدن مرز فراخی وجود دارد و امکان ندارد آدم اشتباها از یکی به دیگری دخول کند. آدم‌ها انتخاب می‌کنند که برای پیروزی تلاش کنند یا برای برنده شدن. پیاده به دنبال توپ بدوند یا میمون‌شان را سوار تانک کنند و پیِ توپ روانه کنند. این انتخاب آدم است که کجای تاریخ بایستد. جای درست تاریخ یا جای اشتباه تاریخ.

کتری را خاموش کردم. یک چیز بگویم و بعد خودم را بزنم به خواب. جنگ کریه است. شروع کننده و طرفدار جنگ کریه است. جنگ که شروع شد، دیگر تمام نمی‌شود. آدم‌های باقیمانده از جنگ، جنگ را توی سرشان ادامه می‌دهند. پیروزمندان جدیدی سر از خاک برمی‌آورند. میراث‌داران خون بازندگان و برندگان.

 اما این حرف‌ها چه فایده دارد؟ پیروزمندان سواد خواندن ندارند. جنگ، قوت غالب پیروزمردان است. پس بخوابم به امید این‌که باغ زیتون به خوابم بیاید. شب‌بخیر.

۴۷۸

دیروز دو تا مردِ گنده تصمیم گرفته‌‌اند تا بخوابند روی ریل قطار و خودکشی کنند. لحظه‌ی آخر یکی‌شان پشیمان شده و در رفته و قطار رفته روی آن‌یکی. عجیب و سورآل. به نظرم کنار ماجرای ریزعلی‌خواجوی باید این ماجرا را بچپانند توی کتاب‌های درسی. ماجرای ریزعلی فقط یک نتیجه‌اخلاقی داشت: فداکاری. اما این ماجرا بی‌نهایت نتیجه‌ی مهم دارد. مثلا این‌که تقدیر محلی از اعراب ندارد و همه چیز برمی‌گردد به تصمیم‌. به تصمیم خودمان یا تصمیم دیگران. این‌که بمانیم و بمیریم و خلاص یا برویم و زنده بمانیم و یک عمر با خاطره‌ی مردن رفیق‌مان زندگی کنیم. نه؟ یا مثلا این‌که آدم‌ها تا یک ثانیه مانده به مرگ‌شان هم می‌توانند خیانت کنند. احتمالا شب قبل از عملیات خودکشی، دو نفرشان نشسته‌اند با هم حرف زدند که مثلا این جهان دیگر جای ماندن نیست و این زندگی را نباید ادامه داد و دست برادری داده‌اند که بیا و خلاص کنیم خودمان را و قول شرف داده‌اند به خودکشی. اما دم آمدن قطار یکی‌شان گفته: «گور بابای قول شرف، من می‌خوام زنده بمونم جعفر». بعد هم قطار آمده و زارپ رفته روی آن یکی. یا مثلا عموما عزیز بودن زندگی برای انسان نامشخص است تا وقتی که چرخ قطار به گردن آدم نزدیک شود. یا این‌که آدم تا ترس را تجربه نکند، عموما حرف مفت زیاد می‌زند. خلاصه این‌که هزار درس اخلاق و فلسفه از همین دو خط ماجرا می‌شود کشید بیرون.

به هر حال عرضی نبود الا بیان این اتفاق عجیب. فقط مانده‌ام آن ثانیه‌ی آخر، آن یکی که مانده بود، چشم‌هایش باز بوده یا بسته؟ مثلا دیده که برادر هم‌عهدش در رفته و او مانده و راننده‌ی قطار؟ اگر رفتنش را دیده، او هم نظرش برگشته و خواسته فرار کند اما فرصت نکرده؟ یا که نه. گفته گور بابای جعفر، من کارم با این جهان خائن‌پرور تمام است و بیا به آغوشم ای قطارِ رجا؟ خلاصه این‌که دو ساعت است که این ماجرا را شنیده‌ام و هنوز نتوانستم نسبت به آن موضع مشخصی بگیرم. فقط امیدوارم وزیر آموزش و پرورش وقتی دستور داد این داستان را کنار داستان ریزعلی بچپاند، اسمش را بگذارد: «آن‌که ماند تا برود و آن‌که رفت تا بماند». بلاشک نصف بچه‌ها تجدید می‌آورند سرِ همین یک داستان.

۴۷۷

عزیزم! بیا عاشقانه‌ترین رویداد زندگی‌مان را  بنویسم برای آیندگان. این عاشقانه از آن روزی شروع شد که تصمیم گرفتیم تا بانک بزنیم. البته منظورم تاسیس بانک نیست. چرا که ما آن‌قدر دزد نبودیم که بتوانیم بانک تاسیس کنیم. فوقش می‌‎توانستیم بانک را سرقت کنیم. همان بانکی که پشتش را کرده بود به پشت خانه‌مان. برای رسیدن به آرزوهای‌مان، پول لازم داشتیم. آن‌هم پول زیاد. آرزویی که با پول کم برآورده شود، آرزو نیست، ویار است. رفتیم بازار سیداسماعیل تا تفنگ و جوراب بخریم و سرقت را مسلحانه انجام دهیم. معتقد بودیم مهم نیست آدم چه کار می‌خواهد بکند بلکه مهم این است که آن کار را به بهترین شکل انجام دهد. از بس که دکتر هلاکویی گوش می‌دادیم. حتی متصور شدیم که اگر دستگیرمان هم کنند، باز هم اسطوره و تیتر اول روزنامه‌ها می‌شویم. «سرقت مسلحانه‌ی بانک، توسط لیلی و مجنون». جوراب خریدیم اما پول‌مان به تفنگ نرسید. به تفنگ‌فروش گفتیم که تفنگ را همین‌طوری بهمان بدهد و انشالله بانک را که زدیم، پولش را پرداخت می‌کنیم. حتی گفتیم که فشنگ هم نمی‌خواهیم. ما اهل ترسیدن و ترساندنیم اما اهل کشتن که نیستیم. مردکِ تفنگ‌فروش قبول نکرد. برگشتیم خانه. باز هم دکتر هلاکویی گوش دادیم. فهمیدیم که عشقِ عمیق، دیوارهای ناامیدی را فرو می‌ریزد و بالاخره خورشید -ولو شده از غرب- به دل پر تب‌مان می‌تابد. به فکرمان زد که از اتاق خواب خانه تونل بزنیم تا برسیم به صندوق بانک. پول‌ها را برداریم و بزنیم به زخم آرزوهای‌مان. پشت بانک بودن خیلی خوب است. رفتیم سیداسماعیل و دو تا بیل دسته کوتاهِ خریدیم. فروشنده گفت برای چی می‌خواهید بیل‌ها را؟ گفتی برای باغبانی. برای کاشتن گل‌های آرزو. بیل‌فروش الدنگ خندید.

عزیزم!

تونل کندن سخت است. زمینِ زیر پای شهر سخت‌تر. هر روز از بام تا شام آن همه آدم پا می‌کوبند روی این زمین تا بالاتر بروند. حق دارد این زمین که سخت شود. اما من و تو دست به کاری زدیم که شاید غصه سرآید. من و تو  و دو قبضه بیل. دکتر را هم گذاشتیم توی رادیو و با خودمان بردیم زیر زمین تا وقتِ حفاری برایمان حرف بزند. زیرِ زمین بودن حس عجیبی دارد. تاریک و ساکت. چیزی که هیچ وقت توی اتاق خوابمان نداشتیم. خب، خانه‌مان کهنه بود. این‌ورمان دکان پنجرگیری بود که تا نیمه‌ی شب پنجری مردم را می‌گرفت. هر چقدر که پنچر شدن بی‌صداست، پنجری گرفتن صدا دارد. پمپی که آن همه صدا تولید می‌کند برای تولید بادِ هوا. هیاهوی بیهوده. صاحب دکانِ پنچرگیری گاو بود. صاحب‌خانه‌مان هم گاهی وقت‌ها وقتِ بوسیدن، یاالله نگفته کلید می‌انداخت و می‌آمد بالای سرمان و می‌گفت که مثلا می‌شود کرایه‌ی این ماه را دو روز زودتر پرداخت کنید. صاحب‌خانه‌مان گاوتر بود. به همان نفهمی. برای رها شدن از دست گاو‌ها پول می‌خواستیم. یادت هست که ماه قبل‌تر از در جلو رفتیم توی بانک؟ رفتیم مودبانه گفتیم که ما لیلی و مجنونیم و کسب و کارمان عشق است و برای عاشق ماندن، پول لازم داریم. بهمان پول ندادند. گفتند ضامن می‌خواهیم. چه ضامنی معتبرتر و امین‌تر از عشق‌مان؟ آقای بانک نمی‌فهمید عشق چیست. همین شد که حالا توی تونلیم. وقتی از در جلو راه نمی‌دهید مجبوریم از در پشت وارد ‌شویم آقای بانک.

عزیزم!

تا نیمه‌ی راه را کنده‌ بودیم. تاریک و ساکت. صدای دکتر از رادیو می‌گفت که عشق راه حل آسان کردن همه‌ی ناملایمات است. آه عشقِ من. آن‌جا بهترین جا بود برای بوسیدن لب‌هایت. صاحب‌خانه‌ی گاومان نبود که قفل لب‌هایمان را به زور باز کند. هیاهوی بیهوده‌ی پنچرگیری هم نمی‌رسید بهمان. حتی نور خورشید هم نمی‌توانست از لای پارگی پرده بتابد داخل. از سوزِ سرما و پنجره‌ی شکسته هم خبری نبود. تونل‌ تنگ بود. فقط جای یک لیلی و مجنون چسبیده به هم را داشت. خوبی تونل تنگ همین است که هیچ گاوی نمی‌تواند بین‌مان قرار بگیرد. تنها مشکل این است که راه برگشت نداریم. آن‌قدر هم خسته‌ایم که نای جلو رفتن هم نیست. باطری دکتر هم که تمام شده و صدا ندارد. فقط می‌توانیم لب‌هایمان را تکان بدهیم. چیزی بیشتر از این هم لازم نیست. زندگی‌مان را در همان بوسیدن خلاصه کنیم. ته این تونل روشن است.

عزیزم!

هوا کم است. نور کم است. گاوها زیادند. زمین سخت است. دکتر باطری ندارد. آقای بانک آرزوهای ما را دوست ندارد. حتی بازار سیداسماعیل هم بهمان اعتماد ندارد. در عوض این‌جا خوب است. بی‌دغدغه می‌توانیم لب‌هایمان را به هم بفشریم و بخوابیم. شب‌بخیر.

۴۷۶

نیم پاراگراف خاطره بنویسم در باب آرزوهایم و بگیرم بخوابم. کلاس چهارم دبستان که بودم، تیله‌بازِ قهاری بودم. به تیله می‌گفتیم فِنگ. ته خیابان غزنوی با هفت هشت نفر دیگر از گانگسترهای کمپلو، شرطی بازی می‌کردیم. سرِ فنگ‌های همدیگر. دو بند انگشت چاله می‌کندیم توی خاکِ خشک اهواز و زیر آفتابِ خرکی‌اش می‌افتادیم به بازی کردن. جر می‌زدیم. رگ گردن‌مان به قاعده‌ی لوله پولیکای چهار اینچ می‌زد بیرون. دعوا می‌کردیم. یقه پاره می‌کردیم. خشتک‌ها را پرچم می‌کردیم و قس‌علی‌هذه. آرزوی‌مان بردن فنگ‌های گانگسترهای دیگر بود. بدبخت کسی بود که همه‌ی فنگ‌هایش را می‌باخت. یک آدم بی‌آرزو که دست از پا درازتر کنار دیوار زمین خاکی دو زانو می‌نشست و بازی آدم‌هایی که هنوز امید و آرزو داشتند را تماشا می‌کرد. به هر حال هر چه نباشد، نرسیدن به آرزوها شاید ملال‌آور باشد اما بی‌آرزو بودن قطعا دهشتناک است.

این از این ماجرا. چند وقت پیش‌تر با رفیق قشنگم افتاده بودیم به میگساری. به خط جور که رسیدیم رفیقم گفت که دربدر عشق واقعی است. آن‌قدر هفت اقلیم را دنبالش گشته که فرسوده شده است. اما هنوز هم دنبالش می‌گردد و آرزویش را هنوز یدک می‌کشد. بهش گفتم هفت- هیچ از نصفِ مردم جهان جلوتر است که هنوز آرزوی پیدا کردن لیلای زندگی‌اش را دارد. نصف دیگر مردم کلا ماجرا را مختومه اعلام کرده‌اند و وارد لیگ مردمان بی‌آرزو شده‌اند. نیم‌کت نشینانِ خسته‌ با دو کارت قرمز. البته قرار بود این‌ها را بگویم که خب به مددِ مِیِ خوب، یک سری چرندیات دیگر تحویلش دادم که امیدوارم خودش منظورم را فهمیده باشد.

من استاد خلقِ آرزوهای جدید برای خودم هستم. به عنوان پروردگارِ آسمان زندگیِ خودم، هر روز ستاره به آن اضافه می‌کنم. البته هیچ وقت هم برای گرفتن هیچ کدام از این ستاره‌ها خیز برنمی‌دارم. کلا تنبلم و ابایی از بیان این موضوع هم ندارم. به هر حال من رئیس گانگسترهای فِنگ‌بازی کمپلو هستم. می‌دانم که بدترین سرنوشت وقتی است که فِنگ‌هایم را ببازم و دیگر نتوانم آرزوی جدیدی داشته باشم. پس من خالق آرزوها هستم. رئیس کارخانه‌ی آرزوسازی. آرزوهایی که لزوما قرار نیست محقق شوند. اصلا چه کسی گفته چیدن ستاره‌ها از تماشای آن‌ها لذیذتر است؟ ستاره را تماشا باید کرد. همان سیاستی که سیاستمداران سالهاست با آن جامعه‌ها را مهار می‌کنند و آرزو‌های محال را با اعداد و ارقام دروغ بهشان تزریق می‌کنند. اولین قدرت جهان. بزرگ‌ترین تولید کننده سگ‌دستِ زامیاد در کهکشان راه شیری. برنامه جامع بیست‌ساله. ترسیم ستاره‌هایی پرنور در غیرقابل‌دسترس‌ترین آسمان‌ِ ما مردم عزیز.

الکی زدیم به جاده‌ی خاکیِ سیاست. برگردیم به خیابان غزنوی. چهار پلاک بالاتر از خانه‌ی ما، سرهنگ زندگی می‌کرد. یک دختر همسن من داشت که پوستش مثل فرنی سفید بود که رگ‌های ظریفش از زیر آن دیده می‌شد. کلا مثل نهال گیلاس نوشکفته‌ای بود. واضح است که دلِ کلاس چهارمی من را هم برده بود. هیچ وقت از ترس سرهنگ جرات نکردم که بروم جلو و لااقل بپرس اسمش چیست که حالا مجبور نباشم دخترِ سرهنگ خطابش کنم. اما دُب‌اکبرِ آسمانِ کمپلو بود و یک تنه جورِ همه‌ی ستاره‌های آسمان زندگی‌ام را می‌کشید.  هر چقدر هم دور. هر چقدر هم دست نیافتنی. بالاخره بود و من صبح‌ها با آرزوی دیدن دختر سرهنگ (ولو شده از فاصله‌ی دویست متری) حاضر می‌شدم بروم مدرسه. اما خب، بدی سرهنگ بودن این است که یک‌هو منتقل می‌شوی بوشهر. یا ماهشهر. یا سرخس. یک روز صبح بیدار می‌شوی می‌بینی که سرهنگ نیست. پیکان آجری رنگ‌شان نیست. دختر سرهنگ نیست. ستاره‌ی آسمانت نیست و رفته شده ستاره‌ی آسمان شهر یک آدم دیگر. این‌جاست که می‌بینی بی‌آرزویی، هزار بار دهشتناک‌تر از نرسیدن به آرزوست.