سی و هفت

امروز از آن روز‌هایی بود که اثر پروانه‌ای به من اثبات شد. اصلا کل این قانون قلمبه رفت توی حلقم. یک حاج‌آقا منطقی دیوثی آن سمت دنیا سرِ کلاشینکفش را گرفت سمت مردم. این سمت دنیا که من هستم طوفان شد. امروز همه‌ی همکارانم انگار که بخواهد از مریض عیادت کنند، یک سری بهم زدند. اول گردنشان را کج کردند، بعد زل زدند به من. بعد هم گفتند :«این یارو مستر لاجیکال رو می‌شناسی؟». من هم سر تکان دادم و گفتم ایران هفتاد و خورده‌ای میلیون نفر جمعیت دارد. من فقط چهارصد هشتاد و سه نفرشان که توی فیس‌بوک با من رفیقند را می‌شناسم. می‌گفتند: «عجب! به نظرت…». من هم می‌پریدم توی حرفشان و می‌گفتم: «من کلا بی‌نظر به دنیا آمده‌ام. نظری راجع به حاجی و داعش و این‌ها هم ندارم. بکشین بیرون بی‌زحمت». آن ها هم می‌کشیدند بیرون و آرام آرام و عقب عقب انگار که از ضریح امام‌زاده خداحافظی کنند، دور می‌شدند.
یک الدنگ خانی این وسط اصرار داشت برایم سیر تا پیاز ماجرای کافه و حاجی را تعریف کند. پریدم توی حرفش و گفتم: «بی‌خیالِ ماجرای مستر لاجیکال. بیا برات خاطره تعریف کنم.» بعد برایش گغتم که بیست و پنج سال پیش دولت یک ماشین داد به پدرم. از این ماشین‌هایی که با خط نستعلیق روی در آن می‌نوشتند «استفاده اختصاصی ممنوع». یک میتسوبیشی دوکابین صفر کیلومتر. برای من جت بود. بویینگ بود. من پانزده سالم بود. عشق فرمان و دنده و ترمزدستی. بالاخره یک روز زدم به سیم آخر. منطقم را گذاشتم کنار و ماشین را دزدیدم. پدرم خواب بود. بهترین زمان برای دزدی در اهواز ساعت سه بعد از ظهر است. وقتی مردم زیر کولر گازی خوابند. حتی می‌توانی بزنی زیر بغل بولدوزر و بدزدیش. چه برسد به میتسوبیشی که موتورش مثل ویسپر یک زن زیر گوش معشوقش نرم و بی‌صداست. من هم ساعت سه بعد از ظهر ماشین را دزدیدم. آرام از گاراژ آوردمش بیرون. بعد هم با سرعت پنج کیلومتر بر ساعت توی کوچه‌مان راندم. پنجره را پائین دادم و با خرسندی بیرون را نگاه می‌کردم. مثل یک کابوی تنها که همین چند لحظه‌ی پیش چهل تبه‌کار را آبکش کرده باشد. مفتخر و خوشحال. مثل حاجی منطقی. همان لحظه‌ای که در کافه را از داخل قفل کرد و عر زد که فلانم توی سرزمین کفر. و تفنگش را سرپا کرد. من و حاجی یک حس و حال را تجربه کردیم. من می‌خواستم لیدا دختر همسایه‌مان را ببینم. حاجی هم می‌خواست نخست‌وزیر استرالیا را ببیند. آخ حاجی.

بعد هم باقی خاطره را برای الدنگ خان تعریف کردم. گفتم با هشتاد و سه فرمان ماشین را توی کوچه‌ی عریض سروته کردم. برگشتم سمت خانه. ایستادم جلوی در. با چند دقیقه حساب و کتاب و با دقت و ظرافت و لطافت ماشین را محکم کوبیدم به در گاراژ و یک سمت ماشین را به فاک دادم. همان سمتی که نوشته بودند «استفاده اختصاصی ممنوع». که دیگر البته خوانده نمی‌شد. چون رفته بود به فاک. در ماشین باز نمی‌شد. گرفتار شدم آن تو. حبس. همان‌جا توی دلم گفتم «ریدی رفیق». مثل حاجی منطقی. همان لحظه‌ای که کاماندوها ریختند داخل کافه و خشتک حاجی را پرچم کردند. حتما به خودش گفته: «حاجی ریدی. آب هم قطع شده».

گفتم «نه لیدا اومد،نه نخست وزیر. نه من حاجی رو می‌شناسم نه حاجی منو می‌شناخت». الدنگ خان شانه بالا انداخت و گفت: «حالا این داستان چه ربطی به ماجرا داشت؟». گفتم «هیچی به جان حاجی. فقط خواستم بگم از ما بکش بیرون. مملکت هفتاد و دو میلیون نفر آدم توشه که یکی‌شون حاجی لاجیکال دراومده. باقی‌مون همه دسته‌ی گل. منو ببین. تا تهش رو بخون.»

الدنگ خان متحول شد. کشید بیرون و غلاف کرد. من ماندم و سوال‌های بی‌جواب. لیدا کجاست الان؟ حاجی این چه گهی بود که خوردی؟ جدن؟ مهم‌تر از همه، ربط همه‌ی این داستان به عکسی که گرفتم چیست؟ لابد برا‌ی اینکه روحیه‌تان باز بشود

20141207201801_img_5320

سی و شش

در طول زندگی‌ام چند آرزوی سر راست و ساده و بی‌دردسر داشته‌ام که به حمد خدا هیچ کدامشان تا امروز محقق نشده است. بس که عدالت فوران می‌کند همه جا. بزرگترین این آمال و آرزوها و سرخرشان، وجود یک پنجره در خانه‌ام بوده که از آن بتوانم کوه را ببینم. حالا هر کوهی که می‌خواهد باشد. سرراست تر ازاین؟ البته ناشکری نباید کرد. دانشجو که بودم یک سالی توی خوابگاه خیابان میرعماد زندگی می‌کردم. همان خیابانی که یک سرش می‌رفت توی بهشتی و آن سرش مطهری. شش طبقه بود. شاید هم پنج طبقه. ما هم طبقه اول. پنجره‌اش هم رو به کوه نبود. رو به اتاق خواب همسایه ی روبرویی باز می‌شد. یک زن و شوهری که خیلی به ما لطف داشتند. هفته‌ای دوبار یا شاید هم بیشتر، پشت پنجره کارهایی می‌کردند که نباید می‌کردند. یعنی باید می‌کردند اما ما نباید نگاه می‌کردیم. اما خب. پرهیز از دیدن یک پنجره‌ی بلند که نور قرمز از پشت پرده‌ی حریر آن می‌تابید بیرون و سایه دو نفر که کارهای مخربی می‌کردند، کار آسانی نبود. مثل آتش و پنبه. مثل ببر و استیک. آن وقت‌ها هنوز خام بودیم و فکر می‌کردیم کانسپت گناه حقیقت دارد. البته این خام بودن هم مانع تماشا کردن نمی‌شد. فقط کمی چاشنی عذاب وجدان اضافه می‌کرد. همه‌ی سناریوی عملیات‌شان را از بر بودیم. شروع تا خاتمه. معمولا این‌طور شروع می‌شد که یکی‌شان انگشت اشاره و شستش را می‌گذاشت زیر چانه‌ی آن یکی. مثلا به حالت “گوگولیِ من چطوره؟”. بعد هم غائله به پا می‌شد و انگار که آن دونفر را گذاشته باشند توی آب‌میوه‌گیری. دست و پایشان قاتی می‌شد و مثل کلاف کاموا می‌پیچدند به هم. جنبه نداشتند. آدم که با یک “گوگولیِ من چطوره؟” دل و دینش را به باد نمی‌دهد. می‌دهد؟ می‌دهد.
اما مهم آن پنجره با پرده‌ی حریر نبود. مهم طبقه‌ی پنجم خوابگاه بود که پنجره‌ی اتاق‌هایش رو به البرز باز می‌شد. همه‌ی البرز که نه. یک برش نازک و اریبی از آن. باقی‌ ویو هم کولر آبی آبسال بود و آنتن‌های شاخه‌ای و بند رخت و لباس‌هایی که لابد بعضی‌هایشان مال آدم‌های بی‌جنبه‌ی طبقه‌ی ‌اول بودند. به هوای چایی و صله رحم و دوز و کلک می‌رفتیم مهمانی، اطاق طبقه‌ی پنجم. در حقیقت با هم معامله می‌کردیم. آن‌ها به ما چای با طعم پشکل گوسفند می‌دادند تا بیاستیم لب پنجره، چای هورت بکشیم و آن برش نازک و اریب البرز را ببینیم. مثل همفری بوگارت و جانی واکر و کوه‌های راکی. در عوض ما هم رشادت‌های شب قبل همسایه‌های طبقه اول را برایشان مو به مو تعریف می‌کردیم. از گوگولیِ اول تا فلان آخر. مثل لوزِرها و کافه‌ی‌چی‌های پیر و میکده‌های خالی لاله‌زارِ بعد از انقلاب.
آرزوهای ما را باش که چطوری برآورده می‌شوند. یا باید پشت پنجره‌ی اتاق هم‌کلاسمان قایم شده باشند یا پشت پنجره‌ی هواپیما که از بالا ازشان عکس بگیرم و چاپ کنم و بکوبم کنار پنجره‌ی اتاقم. مثل همین که گرفتم. باقی آرزوها هم بماند.

20141207231520_img_5231

سی و پنج

آدم وقتی گفت که می‌خواهد برود و خسته شده، باید برود. اول صبح یکی از همکارهای گرد و تپلم با رئیسش دعوایش شد. اول با شدت صندلی را پرت کرد آن طرف. بعد هم داد زد که من از این همه شِت که برایم درست کردی خسته‌ام. بعد کلاسور را بلند کرد و انداخت سمت مخالف صندلی. صدایش را بلندتر کرد و مجددا گفت شِت! بعد هم یک جمله‌ی یازده کلمه‌ای تلاوت کرد که هشت کلمه‌ی آن فاک بود. سه کلمه‌ی دیگر را نفهمیدم چه بود. شاید آن‌ها هم فاک بودند. بعد هم چند تا شِت آب‌دار و در نهایت هم ولوم صدایش را تا فیهاخالدون بالا برد و گفت: «من می‌رم از این‌جا».

من می‌روم از این‌جا، از همان حرف‌هاییست که یا نباید زده شود یا اگر هم گفته شده، باید حتما جامه‌ی عمل پوشانده شود. اما همکار گرد و قلمبه‌ی من بعد از سه دقیقه که بخارش خوابید و فاک و شِت‌اش فروکش کرد، رفت صندلی را برگرداند پشت میز، کلاسور را مرتب کرد و نشست سر جایش. انگار نه انگار ده دقیقه‌ی قبل مثل دیو تنوره می‌کشید. از حالا به بعد کسی عصبانیت او را جدی نمی‌گیرد. رفتن، بچه‌بازی که نیست. مثل مردن است. اگر کسی بخواهد بمیرد، می‌میرد. آدم که گفت می‌خواهد برود، باید برود. مثل همین بچه‌ی توی عکسم. داد زد سر مادرش که من دوستت ندارم و می‌خواهم بروم. و رفت. بیسد آن دِ ترو اِستوری!

20141202223647_img_5192

سی و چهار

چهار روز و سه ساعت پیش با پسرک یک بازی لوس و خُنُکی می‌کردیم که خودم عقم گرفته بود از آن. یک بازی با برگ‌های خشک جمع شده‌ی ته حیاط. برعکس پسرک ریسه می‌رفت و می‌خندید. یک لحظه و مومنتی بود که آمد و رفت. امروز بعد از چهار روز و سه ساعت آمد و گفت بیا دوباره همان بازی را بکنیم و بخندیم. خب، من هم یک آدم بی‌حوصله. اول خواستم مستقیم به او بگویم که حوصله ندارم. اما به جای آن پلیتیک زدم و از در فلسفه وارد شدم. بهش گفتم بیا بشین دو کلوم حرف بزنیم. گفتم ببین بابا جان. خاصیت دقیقه‌های خوشحالی تکرار‌نشدنشان است. یعنی وقتی اتفاق افتادند، دیگر نمی‌بینی‌شان. خلاص. آن بازی، چهار روز و سه ساعت پیش بامزه بود و خندیدیم. اما امروز دیگر نه. مثل بستنی آب شده و رفته. پسرک رفت توی فکر. لابد مثل همیشه اُوردوز فلسفی شده بود. به یک جای دوری – مثلا ته حیاط- خیره ماند. به کپه‌ی برگ‌های خشکی که چهار روز و سه ساعت پیش درست کرده بودیم. دلم نیامد شعله‌ی زیر دیگ تفکراتش را بیشتر کنم. وگرنه می‌گفتم درست برعکس غم‌ها. تکرار شدنی‌اند. آدم می‌تواند غصه‌ها را چهل و چهار بار کپی و پیست کند و هر بار از ته دل غصه بخورد. با همان کیفیت بار اول. اما مومنت‌های خوشحالی نه. گذشته‌های شاد منقضی می‌شوند. اما گذشته‌های غمگین دیوث‌تر از این حرف‌ها هستند که رنگ ببازند. عینهو شراب. کیفیت‌شان بالاتر می‌رود. البته این پاراگراف آخر را برای پسرک نگفتم. حتما خودش بعدا به این حقیقت می‌رسد. چرا از حالا نگرانش کنم؟ خودش دوبار که رفت توی یک کافه نشست و یک دختر تنها را دید که چند روز پشت سر هم می‌آید و پشت یک میز می‌نشیند و به یک جای دوری زل می‌زند، حساب کار دستش می‌آید. می‌فهمد که حتما به یک صندلی خالی خیره مانده و فکر می‌کند که کاش خوشحالی‌های چهار روز و سه ساعت قبل تکرار شدنی بودند. عین همین عکس که گرفتم. والا.

IMG_5009