اسفند
۱۳
قبل نوشت: الان که این پست را میخواهم شروع کنم، حس آدمی را دارم که لبه یک استخر بدون آب ایستاده است و یک گروهی هم آنطرفتر دارند تشویقش میکنند که در آن شیرجه بزند… من هم جوگیر شدهام و دارم این خبط را انجام میدهم… دوستان عزیز… این پست، مالامال از حرفهای “پیش پا افتاده” و صد من یک غاز است و اصلا ارزش این را ندارد که شما بخواهید خون خودتان را کثیف کنید… شما فکر کنید یک آدم بیکار و بیمعلومات اینجا نشسته و برای داغ کردن تنور وبلاگش و گرفتن صد تا کامنت، این حرفها را سر هم کرده است… اینطوری هم روح آزاده شما آزرده نمیشود و هم من الکی الکی کیف میکنم!
در پست “جمیله… دهنت سرویس”، خیلیها از به کار بردن استعاره مهره برای “اناث محترم” شکایت کردند و گفتند که این استعاره، بسیار مرد سالارانه است و تمامی حقوق زنان را لگدمال میکند… باور کنید برای این پست خیلی تلاش کردم که به جای پیچ و مهره از اصطلاحات دیگری استفاده کنم… چه میدانم مثلا دوشاخه و پریز یا قطار و تونل یا ماشین و گاراژ یا حتی انگشت اشاره و سوراخ دماغ… اما باور کنید خیلی ماجرا فرقی نکرد… پس با اجازه شما همان تشبیهات پست “جمیله …دهنت سرویس” را به کار میبریم… باشد که آمرزیده شویم…
مهرهها از پیچ ها چه میخواهند؟ پیچهای عزیز… باور کنید قسمت ما، خیلی ساده است… اصلیترین و اساسیترین آنها هم ربطی به ماجرای آچار کشی و تکنیک های مورد نظر ندارد… اولین و مهمترین آن هم نظافت است… حتما باید به شما گفت حمام بروید؟ آن جنگلهای استوایی را صفایی بدهید؟ شما به همان اندازه که ماهی از خیس بودن خودش مطلع نیست، از بوی خودتان امکان دارد خبر نداشته باشید… نمیدانید که با هر تکان بازویتان چه بوی اشکنه و میرزاقاسمی و تخممرغی از آن زیر منتشر میشود… خلاصه نظافت را بهانهای برای آچار کشی کنید و نه آچار کشی را بهانه ای برای نظافت…
ماجرای بعدی هم مقدمه چینی ماجرا است… ببخشید بابت این مثال بدی که میزنم… شما گوسفند را هم که میخواهید ذبحش کنید، اول به او آب میدهید، دستی به سر و رویش میکشی و یک حمد و قلهوالله در گوشش میخوانید…بعد کارد را به او نشان میدهید…حالا شریک که جای خود را دارد و تاج سر است… برادر من..تو نه گلادیاتوری و نه این کارگاه، میدان جنگ…Easy Man… Calm Down… Step by Step … از همان اول نباید تمام زورت را به آچار بیاوری…مهره هرز میشود… سادهتر بگویم… این ماجرا درست مثل این است که دو نفر همزمان دارند از روی یک کتاب میخوانند… باید رعایت سرعت قرائت شریکت را بکنی… صفحه به صفحه با او جلو بروی… گیرم که تو رفتهای آموزشگاه تندخوانی نصرت…تکلیف شریکت چیست؟… شما مشتیماشااله (رحمهاله) را یادتان میآید؟… میفرمود برای یک آچارکشی موفق، پیچ و مهره باید به یک حرارت مناسب برسند…اما سرعت رسیدن به این حرارت، برای هر دویشان یکی نیست… پیچها مثل لامپ هزار وات هستند که تا روشنشان کردی، دمایشان دستت را میسوزاند… اما مهرهها مثل اتو هستند… زمان میبرد تا داغ شوند… اما اگر داغ شدند، میتوانند تمام چروکهای روحت را صاف کنند…(مشتی روحت شاد با این استعارهات…کجایی تو برادر؟)
ماجرای مهم بعدی… آقا جان… گیرم که شما چهار تا فیلم آچارکشی آلمانی و هالیوودی دیدهای… نباید تمام تکنیکهای آن فیلمها را روی مهره خودت پیاده کنی… اولا شرط میندم حین پر کردن آن فیلمها، یک اکیپ آمبولانس و آتش نشانی و شکستهبند و دکتر، پشت در آمادهباش نشستهاند برای حوادث غیر مترقبه… در ضمن همه آنها، پیچ و مهرههای کارکشته و لبهسابیده و رزوه هرز شدهای هستند که شغلشان همین است… از شما بعید است… در ضمن کلید را در هر قفلی که دیدی فرو نکن…حریم خصوصی آدمها را محترم بدان… به گوش هم رحم نمیکنی؟
آقا جان.. اگر قرار است با مهره زندگیات اولین عملیات آچار کشی را انجام بدهی، مراقب باش… آنطور نکنی که از هر چه آچار و پیچگوشتی، خوف به جانش بیافتد و تا آخر عمر تنش بلرزد… اگر خانوادهتان هم رسم دیدن دستمال گریسی ِ شب اول را دارند، یک جوری دست به سرشان کنید… خجالت نمیکشید؟ یک قبیله آدم دم در اتاق جمع میکنید تا ببینند مکانیک چطور موتور طرف را پیاده میکند؟ ماجرا مثل شنا یاد گرفتن است… اگر در شنای اول، تجربه غرق شدن داشته باشی، از آب زده میشوی…
نکته بعد…خودخواه نباشید… پنجاه درصد این مهمانی به افتخار شما برقرار شده است… پنجاه درصد دیگرش مال شریکتان است… شما آتاری بازی نمیکنید… یک نفره نیست این بازی… یک جوری رفتار کنید که مهره، خودش را شریک این عملیات بداند و نه وسیله آن… همان کتابی که بالا مثالش را زدیم… اول مقدمهاش را خوب بخوانید… بعد متنش را با حوصله بروید و مهمتر از همه، موخره آن را… مهربان باشید… مخصوصا بعد از اتمام آچار کشی… از او سوال کنید… ببینید دوست داشت؟ پیشنهادات و انتقادات را بگیرید… خلاصه مغرور نباشید و به پیچ خودتان ننازید….
مخلص کلام… این آچارکشی برای پیچها اگر چه یک کار فیزیکی به حساب میآید، اما برای مهرهها، وزن عاطفی بیشتری دارد… روحشان را هم قلقلک بدهید… نه فقط موقع آچار بازی… همیشه… و مهمتر اینکه، بدانید که مهره ها، حساس تر از چیزی هستند که فکرش را میکنید و بدتر اینکه، در این مسائل، تودار هم هستند… پس سکوتشان را لزوما به حساب رضایتشان نگذارید…
طولانی شد… احتمالا خیلی ها حوصلهشان نمیکشد… شرمنده… شاید خیلی ها، آنچه را که دربالا گفتم، قبول ندارند… حق هم دارند… چون هیچ مبنا و اصول علمی، پشت این حرفها وجود نداشته و یک سری فکر و خیال باعث این نوشته ها بوده اند… اما مطمئنم، خیلی نکات دیگری هستند که من و خیلی ها، آنها را نمیدانیم… اگر میدانید دریغ نکنید… اشکال همدیگر را بگیریم… آدمی که حرف غلط میزند، لزوما دشمن شما نیست…پس شمشیرتان را از رو نبندید… انسان هستیم و مثل انسان باهم حرف میزنیم…
من واقفم که آنچه بالا رفت، مشکلات اصلی آدمها نیست… اما بخشی کوچکی از آن که هست؟ اگر به نظرتان، بیارزشند، بزرگی کنید و دلتان را دریا کنید و به روی ما نیاورید که چقدر کوچکیم که به این مسائل بی اهمیت آویزان میشویم… کامنتها را هم به حالت طبیعی برگرداندیم… دیگر تائیدی نیستند… هر چه دل تنگت میخواهد بگو… ما هم مثل شما دلمان را دریا کردیم…
پ.ن) لطفا مراقب کاربرد کلمات در کامنت تان باشید… ما را ف.ی.ل. نکنند… لزومی ندارد که کلمات حساس را به شکل واقعیشان و مستقیم بنویسید… ما همه ذهنمان به اندازه کافی منحرف است تا خودمان منظور را بگیریم
بعد نوشت) دیروز فهمیدم که خانم رویا صدر،کتاب طنز وبلاگیش را به صورت پی دی اف و رایگان در اختیار همگان قرار داده است. بعدتر هم فهمیدم که یکی از پستهای گفت و چای هم به عنوان یکی از مثالها در این کتاب آمده است… نمیدانم خوشحال قسمت دوم باشم یا ناراحت رایگان عرضه شدن این کتاب…سایه شما مستدام خانم صدر
اسفند
۱۱
هیچ وقت در این دو سه سالی که نوشتم، روی نظراتی که پستهای من میآوردند، حساسیتی به خرج ندادم…چه موافق و چه مخالف… به هر حال روزی که ستونهای اینجا را علم کردم، پیه همه جور حرفی را به تنم مالیدم…اصلا خوبی ماجرا به همین موافقتها و مخالفتها بود… هیچوقت کامنتها را تائیدی نکردم که همه حرفها را داغ داغ بفهمم… اما حالا دارد خلق و خویم عوض میشود… شاید دارم پیر میشوم… کم طاقت میشوم… تحمل حرف مخالف (چه حق و چه ناحق) را ندارم… اینقدر که در جواب مخالفهایم دارم پست جداگانه مینویسم….بیانیه صادر میکنم… مسخره نیست؟
روی سخن من هم فقط ده بیست نفری هستند که برای پست قبل، نظرات سخیف و بی منطق دادند… آنقدر بی ربط بودند که من را وحشی کردند و خیلیهایشان را پاک کردم… کاری که قبلا بلد نبودم… آنهایی که گفتند این حرفها، بی اهمیت هستند… متهم کردند که گروه معدودی به این بحثهای ا.ر.و.ت.ی.ک میپردازند تا معروف بشوند…کامنتشان بالا برود… گفتند که این حرفها، ایران و ایرانی را تباه میکند… گفتند مشکل روحی باعث گفتن این حرفها میشود….متهم به روشنفکری کردند… تکفیر کردند… فحش دادند… و برای من ابراز تاسف کردند…
فرشتگان روی زمین… کمی دور و برتان را نگاه کنید… تا گردن در لجن فرو رفتهایم… شما که روحتان از نوزاد پاکتر است… کمی دقت کنید… شما در هیچ خیابانی از شهرمان نمیتوانید از گزند نگاههای حرام فرار کنید… کنار هیچ خیابانی نمی ایستید که ترافیک ماشینها برای بلند کردنتان، بیداد نکند… دیگر سن و سال هم نمیشناسد… طاعونش خیلیها را گرفته است… فرشتگان عزیز… قبول کنید که خیلیها مریض این ماجرا هستند… گوشهایتان را تیز کنید، ناله و ضجه خیلیها را میفهمید… دقت کنی میبینی که خیلیها در جاده خاکی دارند رانندگی میکنند… چراغ خاموش… من گناه هیچ کدام از آنها را به گردن هیچ حکومت و دولتی نمی اندازم… مقصر فقط تو هستی که با تابوانگاری حقایق، همه چیز را از مسیر طبیعیش خارج کرده ای…سرتان را تا گردن کردهاید در برف؟ لابد به همین راحتی که من را به صلابه کشیدید، به آنها هم داغ هرزگی را میزنید؟
همه منکری را زیر پوستی انجام میدهید، آنوقت اینجا برای من جانماز آب میکشید؟ تا کی میخواهید زیر این خیمه متعفن، خودتان را قایم کنید که مبادا کسی بفهمد؟ این ماجراها مثل غذا خوردن است… یکی نهایتا باید پس گردنتان را بکوبد که با پا غذا نخور…با دست بخور… این ماجرا هم همین است… ما کاری نداریم که تو زیر پتو چه شکری میخوری… فقط نگران این هستیم که اشتباه عمل کنی و شریکت سیر نشود و جامعه من را به گند بکشد… وگرنه تو و رفتار و عملت، پشیزی هم برای من ارزش و اعتبار ندارد و اینجا هم کلاس سازندگی برقرار نکردهایم…
در قالب طنز گفتیم که شاید “توی” بیحوصله، حوصله کنی و تا تهش را بیایی… چرا نمیفهمی؟ به قول یکی از کامنتهای پست قبل… بروید و دم یکی از دادگاههای خانواده، یک ساعت وقت صرف کنید… ببینید ریشه و دلیل خیلی از طلاقها چیست؟ دلیل خیانتها چیست؟ دلیل سرگردانی خیلی از آدمها چیست؟
حالا اگر میآمدم و مثنوی هفتاد من درباره مهریه و شیربها و جنس قند سابیدنی بالای سرعروس و روش پخت مرصع پلو میگفتم، هیچ کس اعتراضی نمیکرد… کسی شبهه ای در ماجرا پیدا نمیکرد…
من اسم این جور آدمها را “سم” میگذارم… موجودات بیصدایی که کشندهاند….شمایی که مشتتان را در حلقوم هر صدایی فرو میکنید که تابوهایتان شکسته نشود… تو را به خدا بگذارید همه رو بازی کنیم… تقلب نکنیم… سالم باشیم… درستکار بیاشم…هیچ کدام از اینها محقق نمیشود الا با شفاف سازی… الا با بیان درست مطالب… الا با اطلاع رسانی… الا با فرهنگ سازی… الا با بیان جزئیات… و الا با بیان مستقیم…
نمیدانم بعد از این همه ماجرایی که در این دو هفته پیش آمد، دیگر حال و حوصله نوشتن مثل سابق را دارم یا نه… الان که واقعا ندارم… کامنتهای توهین دار و حتی مخالف را نه میخوانم و نه پابلیش میکنم… اگر مخالفی و میخواهی دشنام بدهی، توی دلت بده… همین کاری که من توی این دو هفته کردم… اگر خواندن وبلاگهای این چنینی، تو را میآزارد، نخوان… برو وبلاگی را بخوان که دارد اصول گلآرایی و آشپزی یاد میدهد… نیا و دو کیلو کامنت بگذاری و تهش هم بگویی دیگر اینجا نمیآیم…برای وقت خودت و من ارزش قائل باش…
با عرض معذرت اگر زیاده روی شد…
بعد نوشت) الان که بیست و خورده ای ساعت از تحریر این پست میگذرد، خودم یک بار دیگر آن را خواندم… اعتراف میکنم، لحظه نوشتن آن ، درست مثل سماوری شده بودم که جوش آورده باشد و سر رفته است… به هر حال جان به جانمان که بکنند، مرد ایرانی هستیم و پای نوامیسمان را که وسط میکشند، رگ گردنمان این هوا باد میکند…کاری هم نمیشود کرد… به هر حال قصد انتقام گیری نداشتم… ارعاب هم نمیخواستم بکنم… اگر زیاده روی کرده ایم، عذر خواهی ما را پذیرا باشید… حالا از همه این حرفها که بگذریم… ماجرای “غضنفر…دهنت سرویس” را بنویسیم یا که بیخیالش بشویم؟ مخالفان دستهایشان را بالا ببرند… (به ولای علی، داستان “تویه گرگ، مرگ است”، الان بی شک فراخور حال من است!)
اسفند
۱۰
تا به امروز فکر کنم پنجاه بار دل به دریا زدهام و پنجاه پست مرتبط به اهمیت و اعتبار ِ روابط “زیر پتوئی” زوجین نوشتهام… اما خوب… قلم ناتوان است و هیچ وقت پستی ننوشتهام که ته آن، دلم خنک شود و به رضایت قلبی برسم … اینبار هم بلاشک همینطور میشود… خوب میدانم… از طرفی هم بدلیل ترس از اتیکت مفسدفیالارض، که به راحتی آب خوردن امکان دارد بر پیشانیمان بچسبد، مجبورم که همه چیز را در لفافه بگویم… کلمه محرک به کار نبرم… و همه چیز را تشبیهی تعریف کنم… با این اوصاف انتظار نداشته باشید که از این نخود و لوبیا، بتوانم آش خوبی بپزم… اما به قول معروف ما زورمان را میزنیم…
قبول دارم که ما “پیچها”، در مسائل زیر پتوئی،خیلی بی انصافانه با ماجرا برخورد میکنیم… ترجیح میدهیم که همه چیز مثل پختن یک نیمرو، سریع پیش برود و بگیریم بخوابیم… در حالیکه شما “مهرهها”،ترجیح میدهید که به ماجرا مثل پختن قرمه سبزی نگاه کنید و دوست دارید زمان، آن را حسابی جا بیاندازد… اما اینها دلیل بر این مدعا نمیشود که پیچها هیچ انتظاری از مهرهها، حین “عملیات آچارکشی” نداشته باشند… شاید هم یکی از دلایلی که پیچها، زود میخواهند سر و ته ماجرا را به هم برسانند، همین عدم تحقق آمال و آرزوهای آنها باشد…خدا میداند… بااین اوصاف، پیچها از مهرهها چه میخواهند؟
به عقیده من، اولین خواسته، اکتیو بودن است… مثلا اینطور نباشد که مهره مثل بز، هیچ تحرکی از خودش نشان ندهد و همه عملیات را به گردن پیچ بیاندازد،.. این عملیات یک ماجرای دو طرفه است و سهم طرفین هم به تساوی تقسیم شده است… وگرنه پیچها میرفتند و یک جسدی، مانکنی، لوله اگزوزی چیزی گیر میآوردند و عملیات آچار کشی را با او انجام میدادند… پیچها به شدت محتاج و تشنه چرخش و پیچش مهره هستند تا به عرش اعلی برسند… پس مهرههای عزیز، بگذارید که گاهی وقتها، آچار دست شما باشد و شل و سفتی قضیه را شما تعیین کنید… این سمت فاعل و مفعول بودن، قدیمی شده است… متعلق به دوره رنسانس به قبل است… امروزه مهرهها، میتوانند فاعلین قهاری باشند و هیچ اشکالی هم ندارد…
داستان بعدی هم خشانت ولطافت ماجراست… درست است که یک آچارکشی لطیف و در جوار شمع و گلبرگ رز، میتواند رویایی باشد… اما گاهی وقتها بد نیست که لطافت “مهرگی” خودتان را کنار بگذارید و نقش یک میخ طویله را بازی کنید…خشن و nasty … مثلا میتوانید، موتور طرف را روی کانتر تاپ آشپزخانه پیاده کنید… بیرحم و وحشی… اشکال ندارد… چیزی از ارزشتان کم نمیکند…
ماجرای بعد هم ادبیات ِ عملیات است… پیچها هم عاشق شنیدن هستند… هر کلمهای میتواند به اندازه یک عملیات کامل آچار کشی، اثر بخشی داشته باشد… پس ابایی نداشته باشید که مثلا بگویید “قربون رزوههات برم”… یا که نکره بشوید و صدایتان هفت محله را بردارد… اینقدر که مردم فکر کنند که دارید عملیات آچارکشی ِ موتور کشتی را انجام میدهید… ایرادی ندارد… پیچها گاهی وقتها دوست دارند که مهرهها، ادبیات چاله میدانی داشته باشند… لات بشوند… حالا یکی دو تا فحش هم چاشنی آن بشود که چه بهتر… پس ادبیاتتان را ارتقا دهید…
آخر سر هم اینکه هزار بار به همه گفتهام که پیچها تنوع طلبند… پس در این عملیات هم تنوع داشته باشید… تکنیک های مکانیکی را خوب یاد بگیرید… به قول معروف دست به آچار باشید… بلد باشید که پیچتان را با دست چپ، دست راست، گاهی پا و حتی دندانهایتان ببندید… پیچها عاشق اتفاقات غیر مترقبه اند… نترسید… چیزی نمیشود… همیشه هم لوکیشن ماجرا نباید توی کارگاه ِ تر و تمیز و زیر نور قرمز باشد… ماشین آدم همه جا امکان دارد خراب بشود… حتی توی مستراح و پشت بام… در ضمن یادتان باشد… عملیات مورد نظر مثل بازی است… اگر قوانین و روشهای بازی همیشه ثابت باشد، از دهن میافتد… لوس میشود… بد نیست که سربازهای شطرنج گاهی مثل اسب حرکت کنند…
خلاصه کلام اینکه… یک کاری کنید که شب و روزتان یک شکل نباشید… صبحها میتوانید یک مهره استیل و براق باشید و شبها هم یک مهره گریس خورده و فعال… اگر اینطور باشید، انوقت شانس شما برای طولانیتر کردن عملیات آچار کشی خیلی بیشتر میشود… و پیچها از زمان چرخیدنشان در مهره بیشتر لذت میبرند و دائم منتظر این نیستند که به ته پیچ برسند و سفت شوند… خوب فکرهایتان را بکنید…
پ.ن) احتمالا تمامی مکانیکها و ابزار فروشیهای میدان قروین و گمرک، حین سرچ ِ کلمه پیچ و مهره و گازانبر و آچار شلاقی، سر از این وبلاگ درمیآورند… خدمت آنها هم عرض سلام دارم…
پ.ن) مهره های عزیز…تو را به پیغمبر قسمتان میدهم که باز من را متهم نکنید که یک طرفه ماجرا را نگاه کردهام و مهره ها هم کلی خواسته دارند و چرا توجهی به آن نمیکنیم…میدانم… من فقط پنجاه درصد خودمان را بلد بودم و تعریف کردم…اوکی؟
پ.ن) جان من مراقب کامنتهای خودتان باشید که کلمههای حساسیت برانگیز نداشته باشد… اینجا زن و بچه نشسته است…
بعد نوشت: سوژه پست بعدی هم معلوم شد… آنچه مهره ها از پیچ انتظار دارند… اسمش را هم میگذاریم “غضنفر…دهنت سرویس”… همکاری کنید…
بعد نوشت) با کمال معذرت مجبورم که کامنتها را تائیدی کنم…
اسفند
۶
به سلامتی گویا کامنت دانی پست قبلی را ف.ی.ل کرده اند… شاید هم نکرده اند… خودمان هم نفهمیدیم… مهم نیست …عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد… چند مدتی میروم استراحت… یک پیام صوتی برای عید از من طلب دارید که آن را خیلی قبل تر از عید پابلیش میکنم…
همان شنگول و منگول را بچسبید که این حرفها برایتان نان و آب نمیشود…


