سیصد و هفتاد و سه

پدر حسام دیابت گرفت و درمان را آن‌قدر پشت گوش انداخت تا بالاخره زد به پای راستش. دکتر بهش گفت پایش را باید قطع کند. و قطع کرد. پدر حسام یک مثنوی هفتاد من از ده دقیقه قبل از بی‌هوشی‌اش خاطره دارد. در واقع از خداحافظی‌ با پای راستش. بعد خوابید و بیدار شد و دید پایش نیست. رفتیم عیادتش. مثنوی هفتاد من را ریخت روی دایره. متافورطور وصلش کرد به عشق دوران جوانی‌اش. این‌که  عاشق یک زن ابرو کمان بوده و حجم عشقش رسیده به مرز جنون و از آن رد شده. آن‌قدر مجنون بوده و بی‌حواسی کرده که از عشق فقط آزارش نصیب‌شان شده. مثل پای راستش که به جای سرپا نگه داشتنش، شده بساط تکدر خاطر و درد. صرفا بابت بی‌حواسی‌ و بی‌دقتی. بعد هم گفت که یک روز وسط تابستان، زن ابرو کمان، برایش ده دقیقه از مثنوی هفتاد من را خوانده و ترکش کرده است. درست مثل پای راست پدر حسام. بعد هم رو به ما گفت چایی‌تون یخ کرد، میوه‌ هم بخورید.

حواس ما ماند پیش پای راست پدر حسام. سرِ بی‌حواسی‌اش، گندیده است. چایی خوردیم و فکر کردیم که بدترین شکل گندیدن و ترک کردن وقتی است که از فرط جنون و بی‌حواسی باشد. این‌که خودِ عشق باعث مرگ عشق باشد. این‌که خودِ آدم با دست خودش، پای راستش را قطع کند. پیچیده‌ترین شکلِ دیگر نبودن.

سیصد و هفتاد و دو

مصطفی!

امروز مجبورم دو ساعت با رئیسم توی ماشین بشینم و بروم یک شهر دیگر بابت یک جلسه‌ی کسالت‌بار. ملال‌آورترین بخش ماجرا این است که تمام این دو ساعت باید خودم را علاقمند به حرف‌های رئیسم نشان بدهم. بگویم آه خدای من، شیفته‌ی طراحی خیابانم. وای که دیدن این لوله‌های فاضلاب چه جذاب است. اوف که من چقدر آرماتور دوست دارم، مخصوصا آرماتور نمره هجده. دروغ می‌گویم. دو ساعتِ تمام. چاره‌ای ندارم. ماه دیگر جلسه‌ی سالانه‌ی بررسی کارآمدی کارمندان است و رئیسم قرار است پشت درهای بسته، کارنامه‌ی اعمال سال گذشته‌ام را بررسی کند. خودم را باید علاقه‌مند نشان بدهم و این دروغ‌ها خیلی موثر است. وگرنه من صرفا برای پول کار می‌کنم. البته به رئیسم دروغ گفتم که من از ازل دلداده‌ی بتن و لودر و فرغونم تا دوستم داشته باشد و ترفیع بگیرم.

مصطفی!

من جهت محافظت و مراقبت از خودم مجبورم دروغ بگویم. مثل آن روزهایی که می‌رفتیم پیانو زدن فرامرز را ببینیم. یادت هست چقدر مزخرف و فالش می‌زد؟ خواب‌های طلایی را که می‌زد، تن جواد توی گور می‌لرزید. تن ما هم می‌لرزید. اما آخر هر قطعه برایش دست می‌زدیم و بهش می‌گفتیم آفرین. بهش دروغ می‌گفتیم. حساس بود . تشویقش نمی‌کردیم، دلش می‌شکست. خب دوستش داشتیم و اگر خاطرش مکدر می‌شد، دل ما هم فشرده می‌شد. بابت مراقبت از دل خودمان بهش دروغ می‌گفتیم. راه دیگری نداشتیم. گند زدیم به آینده‌اش با آن همه تشویق کاذب.

مصطفی!

غرق شده‌ام توی دروغ. ساعت زندگی‌ام خوابیده است و با دست عقربه‌هایش را جلو می‌برم و هر کس زمان را بپرسد، بهش همان ساعتی را می‌گویم که دوست دارد. دروغ می‌گویم که حالم خوب باشد. مثل بهادر. سه سال با دوست‌دخترش خوابیده بود. هفته‌ای دو سه بار. هر بار هم فرحناز ازش می‌پرسید چطور بود؟ بهادر لپش را می‌بوسید و می‌گفت که بهشت برین بود. بعد می‌رفت توی بالکن و تنهایی سیگار بهمن می‌کشید و دروغ‌هایش را دود می‌کرد. حالش از بوی زیر بغل فرحناز به هم می‌خورد.  اما دلش بی‌طاقت بود و جرات رفتن نداشت. دروغ می‌گفت که مثلا از دلش مراقبت کند. گند زد به خودش.

مصطفی!

ماجرا برای من شده مثل آووکادو. دروغ‌های سبز و گوشتی و لذیذی که دور هسته‌ی سخت و نخوردنیِ حقیقت را گرفته است. همه‌ی دروغ‌ها را بابت سیر شدنم می‌خورم و به هسته که می‌رسم، می‌اندازم دور. حتی کتمان می‌کنم که این حقیقت سخت، نطفه‌ی یک درخت و یک حیات جدید است. اما خب، رویارویی با ترس رویاندنِ حقیقت، در توانم نیست. پس دروغ می‌گویم. درست مثل ناخدای یک کشتی سوراخ که توان رویارویی با چهره‌ی هراسان مسافرهایش را نداشته باشد و سوراخ را کتمان کند.

مصطفی!

بوکوفسکی هم همین را گفته است. می‌گوید: “ﻣﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻫﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ”. یادت هست هزار سال پیش با فرید دعوایم شد؟ سرِ کاست ساندرا که گم شده بود. متهمم کرد که من گمش کردم. نیم ساعت بعد فهمید که نوار سر خورده و افتاده پشت کمد. تقصیر من نبود. آمد دلجویی کرد و گفت دلخوری ازم؟ بهش گفتم نه، اصلا. حتی خندیدم. آن‌جا هم دروغ گفتم. دلخور بودم ازش. اما هفته‌ی بعد داشت می‌رفت تهران برای سربازی. می‌دانستم که دیگر هیچ وقت قرار نیست زیر یک سقف باهاش زندگی کنم. تنها برادرم. دلم طاقت نداشت که سرِ این سفر بی‌انتها فکر کند دل‌خورم. بابت مراقبت از دلم دروغ گفتم.

مصطفی!

من غرق در دروغم. دروغ می‌گویم که تنها نشوم. دروغ می‌گویم که دلم فشرده نشود. دروغ می‌گویم که جذاب‌ باشم. دروغ می‌گویم که دوستم داشته باشند. من در برابر جوک‌های خنک و کتاب‌ها و فیلم‌هایی که نمی‌فهمم‌شان هم دروغ می‌گویم تا درونم را قشنگ جلوه کنم. من دروغ‌گوی بزرگی هستم.

سیصد و هفتاد و یک

اولین کار من توی برق آلستوم بود. همان که برِ خیابان ستارخان است و یک بار صدام بمبارانش کرد و چند تا درخت مگنولیای بزرگ دارد. شرکت‌ ما برایشان استخر می‌ساخت و من هم مهندس کارگاه بودم. مهندس کارگاهِ همه کاره. از نقشه‌برداری و صورت‌وضعیت بگیر تا دم کردن چای پشکل‌نشان و تعمیر سیفون. اما هراس‌انگیزترین بخش کار برای من، متره کردن چاه‌های فاضلاب پروژه بود. چهار تا مقنی شیروانی داشتیم که چاه و انبار زیرزمینی می‌کندند. بعد از حفر هر کدامشان، محکوم بودم تا از نردبان مقنی بکشم پائین. طول و عرض انبارها را وجب کنم تا شرکت بتواند پولش را از حلقوم کارفرمای خسیس بکشد بیرون. پائین رفتن از چاه، خوفناک‌ترین تجربه‌ی زندگی من بود. مخصوصا وقتی که از نردبان پائین می‌رفتم و روشنایی سوراخ دهنه‌ی چاه کوچک و کوچک‌تر می‌شد. حس گربه‌ای را داشتم که توی کیسه زباله‌ی سیاه افتاده و یک آدم الدنگ دارد در آن را گره می‌زند. بعد هم که پائین می‌رسیدم، یک اتاق تاریک و نمور بود که کافی بود نکیر و منکر بیایند تا نمایش شب اول قبر تکمیل بشود.

یک‌بار که رسوخ کرده بودم ته چاه، هوشنگ عرفانی مِن‌باب شوخی خرکی، نردبان را کشید بالا. اندازه‌گیری‌ام که تمام شد، دیدم نردبان نیست. تنها سوراخ خروجی از این جهنم سیاه، بالای سرم بود اما راه دسترسی‌ای نداشت. همان ثانیه حس کردم دیوارهای چاه تصمیم گرفته‌اند به هم نزدیک بشوند. حتی فکر کردم دیوارها می‌خندند. که خب، بعدا فهمیدم صدای هوشنگ‌ عرفانی بود که مثل دراکولا می‌خندید. مجبور شدم حرمتش را بشکانم و بشاشم به کرامت کارفرما و با چند فحش که تا حالا زبانم به خودش ندیده بود، از عرفانی پذیرایی کنم. استراتژی‌ام جواب داد و نردبان را انداخت پائین. بالا که آمدم، چیزی عوض نشده بود الا این‌که دیوارهای چاه دورم نبودند. می‌توانستم بروم سیفون‌های خراب توالت را تعمیر کنم. می‌توانستم چای بریزم و با حسین و زارع و قاسم بشینم زیر درخت مگنولیا و خاطرات عشقی-تخیلی‌ با آن‌ها معامله کنم. یا حتی بروم توی اتاق رئیس کارگاه تا کمی ملامتم کند بابت درست وجب نکردن و بی‌پولی و الخ. مهم این بود که برای باطل کردن ثانیه‌های زندگی‌ام، حق انتخاب داشتم و هیچ دیواری جلویم را نمی‌گرفت. آن چند دقیقه‌ای که ته چاه بودم،انگار دیوارها پریده باشند توی جمجمه‌ام و حصار شده باشند دور مغزم.

سال‌های اول مهاجرت هم همین‌طور بود. بابت ویزا، اجازه‌ی خارج شدن از کشور را نداشتم. نمی‌توانستم بیایم ایران. حتی اوگاندا و فرانسه و گینه‌ و آلمان هم نمی‌توانستم بروم. ماجرا این بود که اگر مشکل ویزا نداشتم، باز هم به این کشورها نمی‌رفتم و شرایط فرقی نداشت. اما دیوارهای چاهِ ویزا دور مغزم را احاطه کرده بودند. شاید آزادی یک مفهوم انتزاعی بود که خانه‌اش توی مغزم بود. در واقع فکر محدودیت بیشتر عذابم می‌داد تا خودِ محدودیت. دلم می‌خواست لااقل توی تصوراتم، مالک بطلان ثانیه‌های زندگی‌ام باشم.

خلاصه این‌که، آن روز دیوارهای احترام بین من و عرفانی فرو ریخت و تا ته پروژه، با زبان خودمانی‌تر و کثیف‌تری با هم حرف زدیم. محدودیتی برای کلمات نداشتیم و موقع چانه زدن سر صورت‌وضعیت و صورت‌حساب، همدیگر را می‌شستیم و آویزان می‌کردیم. به هر حال آزادی برای من مفهومش فیل هوا کردن نیست. همین که توی مغزم بدانم که اجازه‌ی فیل هوا کردن دارم، راضی‌ام. به خدا. نردبان را بنداز پائین هوشنگ. من کلاستروفوبیای ذهنی دارم.

سیصد و هفتاد

قدیم‌ها همین‌جا یک دل سیر غیبت آماندا را کرده بودم بابت پرحرفی‌اش. این‌که در جواب یک سوال ساده، حتما باید سه پاراگراف مفصل حرف بزند. گفتم که یک بار ازش پرسیدم حال سگت چطور است؟ سی دقیقه برایم حرف زد. از سلمانی کردنش. ماجرای عقیم کردنش. خاطرات توله‌گی‌اش. تاریخ‌چه‌ی رابطه سگ‌سانان و انسان. و آخرین جمله‌اش هم این بود که حال سگ خوب است و مرسی از احوال‌پرسی. البته قسمت خوب ماجرا این است که آماندا ساعت ده صبح کارش را شروع می‌کند و من ساعت هفت. سه ساعت آرامش مطلق.

سه روز پیش گوش آماندا درد گرفته و رفته درمانگاه. دکتر بهش گفته یک باکتری موذی افتاده به جان گوشش و دارد آن را می‌جود. حالا یا بابت آب استخر بوده یا چیزی که نباید می‌رفته توی گوشش، رفته توی گوشش یا هر دلیل دیگری. دکتر برایش قرص تجویز کرده که باید روزی یکی بخورد و بهش گفته که چیز مهمی نیست و زود خوب می‌شوی.

امروز آماندا راس ساعت هفت صبح سر کار حاضر شد. با چشم‌های افتاده و پف‌کرده اما بسیار خندان، لیوان قهوه‌اش را گرفت دستش و تکیه داد یه چهارچوب در اتاقم و ماجرای گوشش را مفصل تعریف کرد. حتی می‌دانم که رنگ چشم‌های دکترش، آبی بیکران اقیانوس آرام بوده و ماشین آماندا موقع راندن به بیمارستان دو بار ریپ زده و مادرش دیروز از حراجی به اندازه‌ی یک پشت وانت شمع خریده است. بعد هم گفت که قرص‌ها عوارض جانبی بامزه‌ای دارند. بی‌خوابی، پرحرفی، شادی نامناسب، توهم و افسردگی. واقعا راست می‌گفت. همه‌ی این عوارض را یک جا توی صورتش می‌دیدم. هفته‌ی دیگر باید برود کالیفرنیا بابت خاکسپاری پدربزرگش. ماجرای مردنش را تعریف کرد و آن‌قدر به مرحوم خندید که نصف لیوان قهوه‌اش ریخت زمین. بعد هم چشم‌هایش خیس شد. بعد گفت که ساعت هفتِ صبح، ساعت خیلی قشنگی است و می‌خواهد برنامه‌ی کاری‌اش را عوض کند و زود بیاید سر کار (خاک بر سر من). بعد به ناتاشا گیر داد که مثل تعمیرکارهای کامیون لباس می‌پوشد. همه‌ی این‌ها را با خمیازه و خنده گفت.

ساعت هشت و نیم صبح شده. آماندا نشسته روی میز ناتاشا و برایش از وجنات دکتر حرف می‌زند و آینده‌ی متزلزل صنعت گوشت. من دست‌هایم را کاسه کردم زیر چانه‌ام. به آینده‌ام فکر می‌کنم. به آینده‌ی من و آماندا. به خطابه‌هایی که قرار است گوش کنم. به صنعت علیل داروسازی که قرص‌هایش یک درد را مداوا می‌کند و هزار درد دیگر تولید می‌کنند. قرار هم نیست هیچ نتیجه‌ی اخلاقی بگیرم. من فقط مستاصلم. همین.

سیصد و شصت و نه

دیروز افتاده بودم به پرینت کردن یک فایل چهارصد صفحه‌ای در باب طراحی لوله‌های بتنی فاضلاب. وقتی تمام شد احساس کردم با تبر افتاده‌ام به جان درخت‌ها. گمان کنم کاغذها هم همین حس را داشتند. چون موقع مرتب کردن‌ و منگنه‌کردن‌شان، کاغذ صفحه‌ی سی به طور ماهرانه‌ای انتقام گرفت و دستم را برید. البته زخم ظریفی بود به ضخامت خودِ صفحه‌ی سی و درد چندانی هم نداشت. بعد از منگنه کردن و رام کردن آن چهارصد صفحه، از کشوی میزم ذره‌بین را درآوردم و گذاشتم بالای زخم. دیدن زخمِ زیر ذره‌بین وحشت انداخت به جانم. شیار عمیقی که لای آن کارونی پر از خون جاری بود. درست انگار که در جنگ با کفار، ضربت شمشیر خورده باشم. قبلا هم زخم‌هایم را گذاشته‌ام زیر ذره‌بین و خودم را وحشت‌زده کرده‌ام که همین الان مبتلا می‌شوم به کزاز و قانقاریا و واویلا.

زمستان پیش پدرم همین مثال را زده بود بابت دوری و دور بودن. یک سرماخوردگی جزئی گرفته بودم و صدایم شده بود شبیه خروس و کمی زیر چشم‌های ورم داشت. تصویری زنگ زده بودم به پدرم تا حالش را بپرسم. صدا و صورت و سیرتم را که دید، افتاد به سوال کردن که چی شده و چرا این‌طوری؟ ماجرا را برایش دقیق توصیف کردم که خیلی مختصر زکام شده‌ام. باور نکرد. فکرش تا طاعون و ابولا رفت جلو. که خب، من با تلاشِ بی‌وقفه به همان زکام متقاعدش کردم. ته مکالمه‌مان گفت: “خیلی مطمئن نیستم که واقعا داری راستش رو می‌گی. اما تقصیر من نیس. تقصیر دوریه… دور بودن مثل ذره‌بین می‌مونه که همه چیز رو بزرگ‌تر نشون می‌ده”.

درست می‌گفت. دور بودن مثل یک ذره‌بین کار می‌کند. لااقل برای من این‌طور است. ذهن من اتفاقات دوردست را با مهارتی فوق‌العاده و رنج‌آور و به شکلی دردناک، هزار برابر بزرگ‌ می‌کند. زخم‌های کوچک عزیزانم را تبدیل می‌کند به زخم‌های عظیم و گود. مهمانی‌های کوچکی که دوست دارم آن‌جا می‌بودم را تبدیل می‌کند به بزرگ‌ترین پارتی جهان. تصادف سپر به سپر را تبدیل می‌کند به تصادفی که ماشین هشت تا معلق خورده است. بوس روی پیشانی را می‌کند فرنچ‌کیس. امروز حوصله ندارم را تبدیل می‌کند به از تو متنفرم. موتور کولرآبی را دزدیده‌اند را تبدیل می‌کند به سرقت زیرکانه‌ی تابلوی مونالیزا از موزه.

بی‌خبری هم درمانِ این درد نیست و حس آدم را بدتر می‌کند. بی‌خبری دقیقا باعث می‌شود که آدم قلاده‌ی سگِ وحشی تصوراتش را باز کند و ولش کند توی مغز خودش. گوشت و پوست و استخوان آدم را می‌خورد و می‌جود. انتهای بر تصوراتی که در تاریکی رها شده، نیست. کلا درمانی بر دردِ دوری نیست الا نزدیکی.

سیصد و شصت و هشت

دیشب یک پیتزای هیئتی خریدم برای شام. دو وجب کوچک‌تر از چرخ عقب تراکتور. چراغ‌‌های خانه را خاموش کردم و نشستم پای تلویزیون و فیلم دیدم. فیلم شاپ‌لیفترز. از قدیم هر وقت می‌خواستم به خودم پاداش مادی و معنوی بدهم و گوشه‌ی دنجِ بهشتِ موعود را شبیه‌سازی کنم، این کار را می‌کردم. پیتزا و تاریکی و فیلم. پیتزایش خوب بود. شاپ‌لیفترز هم خوب بود. یک پیرزن نقش مادربزرگ را بازی می‌کرد که بجز یک دندان ته حلقش، دندان دیگری نداشت. صورتش ترکیبی بود از پرویز -نگهبان خوابگاه میر‌عماد- و علی‌رضا افتخاری. چشم‌هاش ریز بود و به شکل چندش‌آوری غذا و سوپ و رشته را هورت می‌کشید بالا و هر بار پیتزا را زهرمارم می‌کرد. از همان اول فیلم از زشتی‌اش بدم آمد و هر وقت ظاهر می‌شد جلوی دوربین، خودم را سرگرم زیتون‌های پیتزا می‌کردم. اما بیست دقیقه از فیلم که گذشت، کم‌کم نظرم عوض شد. یک کارهایی توی فیلم می‌کرد که برایم جذاب بود. از دقیقه‌ی سی به بعد هم کلا عاشق پرویز افتخاری شدم. به نظرم دندان‌نداشتنش جذاب بود. چشم‌هایش هم برق خوبی داشت. هورت کشیدنش هم اصلا مهوع نبود. یک جوری شده بود که به نظرم قشنگ هم بود. وقتی هم مرد، توی دلم برایش سوگ‌واری کردم و نمی‌دانستم بدون او چطور برسم به ته فیلم.
دبیرستان بوعلی که می‌رفتم، یک هم‌کلاسی آبادانی داشتم که خیلی قشنگ و خوش‌لباس بود. پشتِ‌موی دم‌کفتری داشت و کفش‌های خوبی می‌پوشید و سبیل‌هایش را می‌تراشید. کلا به نظرم مطابق استاندارد‌های آن روز، آدم قشنگی بود. یک ماهی رفاقت کردیم و ول می‌چرخیدیم و زنگ تفریح ساندویچ کالباس می‌خوردیم. بعد از یک ماه، رسول وفایی را کنار آب‌سردکن مدرسه، کتک زد. بابت یک چیز بی‌خودی که یادم نیست. یک بار هم با من شوخی پشت‌وانتی کرد و با کاتر کف دستم را طوری پاره کرد که هنوز ردش هست. کلا یک سهمیه‌ی روزانه‌ی آزاررسانی و آسکاریس داشت که باید تخلیه‌اش‌ می‌کرد. بعد از چهار ماه، به نظرم خیلی هم موجود زشتی می‌آمد. با آن‌که هنوز مطابق استاندارد بود.
دیشب که داشتم پیتزا می‌خوردم و آخرهای فیلم شاپ‌لیفترز را بدون پیرزن تحمل می‌کردم، با خودم به این نتیجه رسیدم که زشتی و زیبایی به صورت مطلق و مستقل وجود ندارد. در واقع آونگ زیبایی و زشتی ماهیتی سیال دارد و آدم و حیوان و حشم و اشیا سوار آن آونگند. آونگی که جهت حرکتش دست خود آدم است. که زشت باشد یا زیبا. مثل مار که اساسا خیلی سخت آدم می‌تواند ترس و چندشش را زیر زیبایی‌اش پنهان کند. اگر کمی مهربان‌تر برخورد می‌کرد، احتمالا آونگش می‌رفت به سمت زیبایی. یا پدر و مادر که فارغ از شکل‌شان، بچه‌هایشان آن‌ها را عموما زیباترین و جذاب‌ترین موجودات جهان می‌دانند.
خلاصه این‌که یک پیتزا را که دو وجب کوچکتر از چرخ تراکتور بود خوردم. جلوی چشمم یک پیرزن زشت، تبدیل شد به یک پیرزن زیبا و دوست‌داشتنی. مطمئن هم شدم که هیچ استانداردی برای زیبایی بیشتر از یکی دو ماه عمل نمی‌کند. قشنگ‌ترین چشم‌ها هم به راحتی می‌توانند تبدیل بشوند به ملال و آزار. کلا تاریخ انقضای کیفیت ظاهری آدم‌ها، مثل شیر پاکتی زود سر می‌رسد. این‌ها را برای خودم این‌جا ثبت کنم تا یادم بماند که استانداردی برای زیبایی نداریم. یادم باشد که چطور پرویز افتخاری در عرض نیم‌ساعت قشنگ شد. یادم باشد که چطور زیبایی، فاکتور غیرقابل اعتمادی است. فاکتوری که خیلی وقت‌ها ملاک تصمیمات می‌شود. درست مثل زیباترین قصر جهان که در آن کثیف‌ترین پادشاه جهان زندگی می‌کند. یادم باشد که تنها رسانه و جامعه است که زیبایی را به شکل مستقل و دارای استاندارد تعریف می‌کند. و این فاحش‌ترین اشتباه است. و یادم باشد که بار بعد پیتزای بزرگ نگیرم.

سیصد و شصت و هفت

سه چهار هفته‌ی پیش این عکس را گرفتم. یک جایی توی تورنتو. یک پیانوی پکیده ول کرده بودند وسط خیابان و هر آدمی که دلش می‌خواست می‌توانست بشیند پشت آن و آهنگ بزند. حالا بماند که پیانو کوک نبود و کلید سُل‌اش صدای فا می‌داد و کلید فای آن هم صدای طبل. صد نفر آمدند و نشستند پشت پیانو و یک از یک بدتر و ملال‌انگیزتر آهنگ زدند. حتی یک زن جوان، با اعتماد به نفس و انگشتان کشیده‌ آمد و یک آهنگی زد که قرار بود فور الیزه بتهوون باشد. همین آهنگی که روی دنده عقب زامیادها و خاورها می‌گذارند. اما نتیجه یک سری نت نامفهوم شد و دوست‌پسرش کشان‌کشان از پیانو جدایش کرد. یا مثلا مردی آمد که از پشت شبیه به ریچاردکلایدرمن بود. از نشستن و فرم دست‌ها و چشم‌های بسته‌اش معلوم بود که با پیانو بزرگ شده است. اما بعد از ده ثانیه فالش زدن، خودش را تسلیم کرد و رفت از دکه‌ی آن‌ور خیابان بستنی خرید.

تا اینکه آدم ده دوازده ساله‌ی توی عکس با مادرش آمد. پنج ثانیه با کلید‌های پیانو ور رفت و کوبید توی سرشان. بعد خیلی قشنگ آهنگ جینگل‌بلز را زد. کمی متفاوت بود اما به نسبت ریچارد و زن خوش‌انگشت، فوق‌العاده زد. یک جورهایی انگار قلق پیانو آمده بود دستش و با هم رسیده بودند به صلح. یک تفاهم نانوشته. عکس را فرستادم برای تیام و ماجرا را برایش گفتم و خندیدیم بابت آن. تهش گفت: “مثل آدم‌ها. یه نفر هست که فقط می‌تونه درست و غیر‌فالش صدای نت آدم رو دربیاره.” یا یک چیزی شبیه به این. که خب، باهاش موافقم. هر پیانوی پکیده‌ای که گوشه‌ی خیابان هم افتاده باشد، بالاخره یک آدم هست که از راه برسد و قلقش را بلد باشد و صدای درستش را دربیاورد. همانی که در زبان انگلیسی بهش می‌گویند “the one”. آن کسی که باید باشد. خلاصه این‌که باید نشست سرِ گذر و آن‌قدر صبر کرد تا بالاخره “دِ وان” بیاید و فالش آدم را اصلاح کند. یا این‌که بشینیم کنار ریچارد و فالش باشیم و بستنی بخوریم. یا هیچ‌کدام و درِ پیانو را ببندیم و به مدد رطوبت و موریانه بپوسیم و وقتی از کل هیکل‌مان فقط کلید‌های سیاه و سفیدمان باقی ماند، مردم بیایند بالای سرمان و بگویند مرحوم خیلی فالش بود. البته آن‌روز که خیلی هم دیر است، بین همه‌ی آن مردم، یک دختر ده دوازده ساله با لباس آبی گل‌دار می‌آید بالای سر کلید‌هایمان و زیر لب می‌گوید خیلی هم فالش نبود، من زبانش را بلد بودم. من “دِ وان” بودم.

سیصد و شصت و شش

هر کسی یک راز مگو و نگفته دارد که دست و پا و دهان آن را بسته و انداخته در تاریک‌ترین و دورترین قسمت قلبش. جای تاریکی که هیچ کس آن را نمی‌بیند و فقط خود آدم ازش خبر دارد و هر روز به اجبار چند بار بهش سر می‌زند و بالای سرش سوگواری می‌کند. من هم دارم. آدم اگر آدم باشد، تا روزی که راز را آزاد نکند، در تلاطم است. امروز دلم خواست زندانی‌ام را آزاد کنم تا بلکم قلب و مغزم با هم به صلح برسند.

من دوازده ساله که بود، یک گربه‌ی جوان و سیاه را توی حیاط‌خلوت خانه‌ی گلستان زندانی کردم. اسمش را گذاشته بودم ممدرضا. یک پایش زخمی بود و از دیوار نمی‌توانست بکشد بالا و کِز کرده بود کنار آبگرمکن. برایش یک کاسه آب گذاشتم که بخورد و روزی سه بار با دسته‌ی جارو بهش اصرار می‌کردم تا پنیر لیقوان یا شیر گاو بخورد. اما هیچ وقت زیر بار نرفت. قائمی هر سال تابستان جوجه‌ی رنگی می‌آورد و می‌فروخت به بچه‌های اهریمن محله‌ی گلستان. من هم یکی خریدم. سرخ شرابی بود. ظهر آوردمش خانه. ناخن‌هایش را سر فرصت لاک قرمز زدم. با قلم‌مو نوکِ پنج میلیمتری‌اش را سبز کردم. توی چشم‌هایش نگاه کردم و اسمش را همان‌جا گذاشتم بیتا. مثل بیتا دختر آقای پهلوان که شیشه‌های خانه‌شان را هر هفته با پسرعمویم می‌شکاندیم. کمی به بیتا آب دادم و بردمش توی حیاط‌خلوت و گذاشتمش جلوی ممدرضا و در را بستم و آمدم پشت پنجره و منتظرم ماندم. شک نداشتم ممدرضا بعد از دو روز گرسنگی با دو حرکت گازانبری بیتا را از حالت گوشت و پوست و استخوان به حالت فقط استخوان تبدیل می‌کند. در واقع صرفا شرایط جنایت را مهیا کرده بودم. که خب، این کار از خودِ جنایت هم فراتر بود.

اما نشد. بیتا رفت آن گوشه حیاط کز کرد. ممدرضا هم همان‌جا کنار آبگرمکن ماند و زل زد بهش. تا شب. حوصله‌ام سر رفت و گرفتم خوابیدم. صبح رفتم تا استخوان‌های بیتا را جمع کنم. اما محاسباتم غلط بود. بیتا با همان حالت افسرده رفته بود کنار ممدرضا ایستاده بود و با هم زل زده بودند به دیوار حیاط خلوت. چند روز وضعیت همانطور ماند. نه بیتا خورده شد و نه ممدرضا خورد. فقط کنار هم بودند و گاهی‌وقت‌ها سربسر هم می‌گذاشتند. تنهایی و استیصال باعث شده بود که تفاوت‌هایشان را انکار کنند. شاید هم فراموش کنند. لابد.

یکی از رفیق‌های دبیرستانم دیپلم که گرفت رفت اسکاتلند. همانجا درس خواند و یک جایی نزدیک قطب مشغول به کار شد. یک جایی که پنگوئن‌ها هم حاضر به زندگی نمی‌شوند. تک و تنها. صبح تا شب کار. شب تا صبح هم خواب. هفده سال تک و تنها همین‌طور زندگی کرد(اگر اسمش زندگی باشد). پارسال تهران همدیگر را دیدیم. قرار گذاشتیم یک کافی‌شاپ سرِ میدان ونک. با نامزدش آمد. مثلا اسمش مهسا بود. رفیق من شرق بود و مهسا غرب. مثل این بود که طوبی‌ می‌فروش وصلت کند با کمال‌الملک. یا شعبان‌بی‌مخ از فروغ خواستگاری کند. هیچ شباهتی بین این دو نفر نبود. الا این‌که هر دو تای‌شان دست و پا و دماغ و لوزالمعده داشتند. شاید هم بزرگترین شباهت‌شان این بود که هر دو نفرشان دریک شهر قطبی کار می‌کردند و تنهایی می‌کشیدند. تنهایی و استیصال رسانده بودشان به هم. دو ساعت نشستیم توی کافه. وقتی جدا شدیم تنها چیزی که ازشان یادم مانده بود، انکارشان بود. بس که تفاوت‌هایشان را انکار می‌کردند. مثل ممدرضا و بیتا. تنهایی مثل چادر ماشین است. زیر چادر تنهایی، پورشه و پیکان و پراید و ژیان خیلی فرقی با هم ندارند. تنهایی آدم‌ها را شبیه نمی‌کند. فقط باعث انکار تفاوت‌ها می‌شود.

بهر حال، بعد از چند روز پدرم پسِ گردن ممدرضا را گرفت و برد توی کوچه و رهایش کرد و رفت. چهار ساعت بعد هم یک گربه‌ی دیگر چشم من را دور دید و بیتا را تکه‌پاره کرد و خلاص. نکته‌ی اخلاقی هم ندارم الا اینکه با گناهان دوازده سال اول زندگی‌ام، هر مومنِ خلد‌آشیانی می‌تواند با مخ برود به قعر جهنم. همین.

سیصد و شصت و پنج

مادر من متخصص بی‌رقیب درست کردن شربت آبلیمو است. فرید اعتقاد دارد که شربت‌هایش حکم تنها دریچه‌ی کولرِ دوزخ را دارند. آن‌هم برای تابستان‌های اهواز که هوا چهار درجه گرم‌تر از لایه‌های زیرین جهنم موعود است. دیروز که نشسته بودم توی سالن پرواز همه‌ی این‌ها یادم آمد. روز آخر سفر و غروب و سالن انتظار گرم. یکی هم دائم پشت بلندگو جکسون را صدا می‌کرد تا برود دم گیت شماره‌ی دوازده. چهارتا بچه‌ هم از فرط شیطنت صندلی‌های سالن را می‌جویدند. شرایط شبیه به همان لایه‌ی زیرین جهنم بود. مادرم هم که آن‌جا نبود تا دریچه‌ کولر را باز کند. رفتم دکان ته سالن و من‌باب وصف‌العیش- نصف‌العیش، چهار دلار دادم و یک بطری لیموناد خریدم (لیموناد را ترجمه نکردم تا با شربت آبلیموی مادرم اشتباه نشود). مزه‌ی پس‌گردنی می‌داد. مزه‌ی جکسون را می‌داد که نمی‌رفت گیت شماره‌ی دوازده. مزه‌ی صندلی‌های فرودگاه. پنجاه سنت‌اش را خوردم و باقی‌ش را ریختم دور. همان‌جا فهمیدم که نسبت درست شکر و لیموترش، رمز موفقیت مادرم است. میزان درست ترشی و شیرینی.

بعد فکرم رفت سمت خودم. این‌که چرا بعضی وقت‌ها نمی‌توانم احساساتم را کلمه کنم و بنویسم. درست مثل دیشب توی سالن فرودگاه. یا مثل همین الان. یا مثل هزار روز دیگر که حرف‌هایم ته دلم می‌ماند و بیات می‌شوند. فقط یک توجیه دارد. این‌که آونگ احساسات من بین غم مطلق و شادی مطلق در نوسان است. یک نقطه‌ی بهینه وسط این طیف وجود دارد که میزان غم و شادی به تعادل می‌رسد. درست مثل نسبت شکر و لیموترشِ شربت‌های مادرم. این همان نقطه‌ای است که احساساتم قابل کنترل و ترجمه به کلمه‌اند. گمان کنم این را می‌توانم تعمیم بدهم به کل زندگی‌ام. درخشان‌ترین روزهای زندگی‌ام همان زمان‌هایی است که نسبت غم و شادی‌ام رسیده‌اند به تعادل. غم و شادی سازنده. نه مثل کسی که سگ سیاه افسردگی زمین‌گیرش کرده و نه مثل آدمی که ته بطری ویسکی را آورده بالا و چهار طبقه بالاتر از زمین راه می‌رود. یک جایی آن وسط.

اصلا دلم می‌خواهد این را تعمیم بدهم به کل جامعه. این‌که مدینه‌ی فاضله‌ی من جایی است بین اشک و لبخند. یک جایی بین گریه و خنده. مثل شربت‌های آبلیموی مادرم. نه جایی که گریه راه سعادت است و نه جایی که خنده راه فراموشی. این‌ها درست مثل لیموناد دکان ته سالن است. از شیرینی دل آدم را می‌زند و پنجاه سنت آن بیشتر قابل تحمل نیست. بی‌فایده‌ترین روزهای زندگی من وقت‌های است که از نقطه‌ی تعادل غم و شادی دور شدم و رسیده‌ام به یکی از دو سر آن طیف. به هر حال سفیدی وقتی قابل درک است که کنار سیاهی دیده بشود. لابد جامعه‌ی سالم در نقطه‌ی تعادل زندگی می‌کند. به هر حال تعادل در تضاد، بهینه‌ترین حال روح من است.

این حرف‌ها همه بهانه است. من دلم برای مادرم و شربت‌های آبلیمویش تنگ شده است. همین.

سیصد و شصت و چهار

دیروز برای ناهار رفتم یک رستوران کج و کوله، ته خیابان چهاردهم. توی یک گُله جا، صد تا میز گذاشته بود و آدم‌ها مثل خرمای مضافتی توی بغل همدیگر همبرگر گاز می‌زدند. سه تا مرد جوان و گنده نشسته بودند روی میز کناری. یک نفرشان داشت ماجرای بانجی رفتنش را برای دو نفر دیگر تعریف می‌کرد. در واقع آن‌قدر صدایش بلند بود که انگار داشت ماجرا را برای کل خیابان چهاردهم تعریف می‌کرد. درست مثل یکی از این راننده نیسان‌هایی که با بلندگو جار می‌زنند و آبگرمکن کهنه و دمپایی پاره می‌خرند.  داشت می‌گفت که رفته یک جایی توی کلورادو برای بانجی پریدن. رفته‌اند روی یک پل خیلی بلند. طناب‌پیچش کرده‌اند. بعد با لگد هلش داده‌اند پائین. سی‌ثانیه سقوطش را ده دقیقه توضیح داد. احساساتش. ترس‌هایش. هیجانش. و هزار حس دیگرش را. آخرش هم گفت: “اه، اصلا ولش کن، نمی‌تونم توصیفش کنم”. و رفت سراغ سیب‌زمینی‌هایش.

کاملا با جمله‌ی آخرش موافقم. این‌که یک چیز‌هایی قابل توصیف نیست. تجربه‌ی تنهایی است که فقط خود آدم آن را درک می‌کند. چند وقت پیش یک رفیقی بهم گفت که مرگ واقعه‌ای است که آدم آن را به تنهایی تجربه می‌کنند. حتی اگر همه‌ی مردم جهان هم کنارش نشسته باشند، باز هم آدم آن را به تنهایی تجربه می‌کند. با این هم موافقم. اصلا تمام رویداد‌های مهم زندگی را آدم به تنهایی تجربه می‌کند. تولد. عشق. مرگ. بانجی. انتقام. مثل همان باری که با یوسف توی کوچه اصفهان دعوایم شد. با سگک کمربند کوبید توی سرم و خون پاشید بیرون. من از یوسف تنفر داشتم. نفهمیدم چطور شد که زدمش زمین و نشستم روی سینه‌اش. یک لحظه توی چشم‌های هراسانش نگاه کردم. حتی یادم است که قطره‌های خون از سرم چکه می‌کرد روی زیرپیراهن سفیدش. و با مشت کوبیدم توی دماغش. حس انتقامی که من به تنهایی تجربه‌اش کردم. حتی با وجود همه‌ی بچه‌هایی که آن‌جا جنگ قادسیه را راه انداخته بودند. اتفاق‌های بزرگ زندگی چیزهایی هستند که آدم آن را به تنهایی تجربه می‌کنند. مثل تنفر و انتقام.

راننده نیسان خیلی سعی کرد تا بانجی رفتنش را تبدیل کند به کلمه. اما نتوانست. درست مثل آدمی که عاشق می‌شود. حتی معشوقش هم نمی‌تواند در تجربه‌ی آن عشق شریک شود. درست مثل یک مراسم بزرگ است که در انتهایی‌ترین لایه‌ی قلب آدم جاری است و تنها مهمان آن، خودِ آدم است و بس. حتی دو تا آدم که بانجی را تجربه کرده‌اند هم نمی‌توانند حس‌شان را تمام و کمال به همدیگر منتقل کنند. این سخت‌ترین بخش آدم بودن است.