Nonsense

امروز پنج‌شنبه است… وسط زمستان… اما به کوری چشم دشمن بی‌تربیت، زمستان‌مان بدجوری بهار شده است و من با یک پیراهن آستین کوتاه ِ راه‌راهی، برای خودم ول می‌چرخم… گل‌های  باغچه با زبان بی‌زبانی می‌گویند که این نوسان هوا ما را نموده است و تمام غنچه‌های‌شان مثل پرچم‌های نیمه‌افراشته، مانده‌اند که بدهند یا ندهند… چه شود اگر بدهند…

هفته پیش دو تا درخت بریدم… بله… من علاوه بر وبلاگ‌نویسی، درخت بریدن هم بلدم… یک اره برقی به این درازا (و بلکم درازتر) قرض کرده بودم… زور و صدا و تکانش،درست به اندازه یک موتور سی‌جی۱۲۵ بود… موقع کار کردن با آن، احساس می‌کردم که یک سی‌جی را بغل کرده‌ام…  روشن که می‌شد، دوتائی‌مان (من و اره) غرق در دود و خاک و صدا  و توهم جنون می‌شدیم… توهم جنون  در بریدن ِ هر چه که سرپاست… مثل توهم جنون یوسفِ ختنه‌چی و دول بچه معصوم… اصلا تا حالا درخت بریده‌اید؟ خاصیت درخت این است که تا آخرین ثانیه قبل از سقوطش، سرپا می‌ماند و سوت می‌زند و انگار نه انگار… بعد یکهو غافل‌گیر می‌کنند و می‌افتد… شاید اینطوری می‌کند تا یکهو بیافتد سر آدم و انتقام بگیرد… اما ما آدم‌ها بی‌شرف‌تر از این حرف‌ها هستیم…  کلی محاسبه می‌کنیم که چطوری به ریشه بزنیم که خواهر و مادر درخت یکی بشود بی آنکه خون از دماغ کسی بیاید… بعد هم درخت می‌افتد… با صدا هم می‌افتد… راست گفته‌اند که صدای رویش هزار درخت را نمی‌شود فهمید ولی صدای افتادن یکی‌شان را چرا (کی گفته بود این را؟)…

چقدر nonsense حرف می‌زنم… معادل فارسی آن را پیدا نکردم که حق مطلب را ادا کند… ترجمه‌اش می‌شود چرت و پرت؟ بی‌ربط؟ بی منطق؟ مهم نیست… مهم این است که من دارم nonsense حرف می‌زنم… نه… این هم مهم نیست… همه آدم‌ها یک وقت‌هایی دلشان گرفته یا سنگین است یا روانشان به صورت مقطعی پریشان است… این گرفتگی و سنگینی و پریشانی باید تخلیه شود…  یکی تار و تنبور خلاصش می‌کند، یکی دود و بنگ و یکی نوشتن… پس حرجی بر آدم دل گرفته و دل سنگین و روان‌پریش نیست… اگر خسته شدید، شما بروید بخوابید… من هنوز می‌خواهم حرف بزنم…

اسم حسابدارمان لیندا است…چند سال پیش، یکهو تب کرده است و تارهای صوتی‌اش آسیب دیده است… حالا مجبور است نجواکنان حرف بزند… انگاری می‌خواهد یک راز مگو را بازگو کند… نسبت جغرافیایی اتاق من به اتاق لیندا مثل نسبت مراغه است به زاهدان… یا نیاوران به نازی‌آباد… از هم دوریم و هفته‌ای یکی دوبار همدیگر را بیشتر نمی‌بینیم… آن‌هم توی آشپرخانه (آشپزخانه جایی می‌شود نزدیک کرمان  یا مثلا میدان انقلاب)… امروز هم آنجا دیدم‌اش… گفت ماجرای ورزشگاه مصر را شنیده‌ای که ۷۴ نفر مرده‌اند… بعد گفت توحش همه جا هست… اینجا هست… مصر هست.. ایران هم هست… مصری‌ها بعد از فوتبال رم می‌کنند، افغانی‌ها سر زنان‌شان جفتک می‌اندازند، ایرانی‌ها سر تعصب و غیرتشان و آمریکایی‌ها سر نفت… آدم اساسا متوحش و لگدپران از کمپانی مادر و پدرش تولید می‌شود و لزومی هم به اصلاح آن نیست… مثل اینکه خر را از جفتک منع کنیم و سگ را از گزیدن… این نظر لیندا بود و نه من… ولی من لیندا را دوست دارم… پس راست می‌گوید…

راستی می‌دانستید که من یک آدم بهمنی هستم؟ منظور این نیم‌خط جمله چیزی نبود الا اینکه خودتان خیلی محترمانه بیائید و تبریک‌تان را بگوئید… ما که هیچ راز نگفته‌ای بین‌مان باقی نمانده و شما حتی شماره تنبان من را هم می‌دانید (گو اینکه من مال شما را نمی‌دانم و بد نیست کنار تبریک‌تان، شماره‌تان را هم ذکر کنید)… خواستم بگویم امسال می‌خواهم برای تولدم، یک حالی به خودم بدهم… هنوز دقیق نمی‌دانم چه حالی… اما حال خوبی… آدم باید هر از چندگاهی  خودش را تحویل بگیرد و به خودش احترام بگذارد… اصلا شرط محترم ماندن پیش غیر، احترام به خود است… نه؟

در تائید پاراگراف قبل یک مثال هم دارم… همین یک ماه پیش به خودم احترام نگذاشتم و  عکاس یک مجلس عروسی شدم (خودم می‌دانم که یک بار این موضوع را ذکر کرده‌ام)… اما خیلی عذاب کشیدم… شده‌ام مصداق “در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد”(سلام صادق)… درد داشت… من اساسا آدم درون‌گرائی هستم… در جمع تا حدی معذبم… مخصوصا جمعی که همه به یک دلیل مشترک و شاد، دور هم باشند و من مشمول آن دلیل نشوم… درست مثل عکاس یک مجلس عروسی که خوشبختی یا بدبختی عروس و داماد به تخ.مش هم نباشد… خلاصه سخت گذشت… مخصوصا وقت‌هایی که هفت هشت تا زن پاتیل جلوی دوربین ژستهای محیرالعقول بگیرند… چرا بعضی زن‌ها زیر بغل‌شان را درست نمی‌تراشند در حالی که لباس‌شان آستین هم ندارد؟ فوتوشاپ حرمت دارد و نباید نقش ژیلت را بازی کند….

هنوز اینجا پنجشنبه است… هوا متعادل… من –به عنوان بخشی از کلونی متوحش‌ها- یک سال بزرگ‌تر شدم و یک شمع بیشتر به ماتحت کیکم فرو رفته… بریدن دو درخت و تخصص در پاکسازی زیر بغل زنان شرقی با موهای زائد به قطر سه میلیمتر و بیشتر، توسط فوتوشاپ هم به رزومه‌ام افزوده شده (فکر کنم کسی تااین‌جای پستم بیدار  نمانده است تا از او خداحافظی کنم)… شب بخیر…

ده دقیقه، بدون درد و خونریزی

من سرجمع ده تا رفیق دارم که به حمد و قوه الهی هشت‌تای آنها دیگر ایران نیستند… مازیار هم یکی از این هشت‌ نفر است که یک سال پیش به یک جای دور مهاجرت کرد… بعد هم سر  ِ یک سال مجددا فیل‌اش یاد هندوستان کرد و دست زن و بچه‌‌هایش را گرفت تا برای تعطیلات کریسمس، برود ایران… و رفت… گویا همانطور که ده ساعت در صندلی هواپیما فرو رفته بوده و از فرط بی‌کاری کف‌بر شده بوده، پیش خودش فکر ‌کرده  حالا که به لطف خدا دو تا بچه خوب و سالم دارد و حوصله بچه دیگر را هم ندارد، بیاید و توی همین سفر ایران سر  ِ خطوط انتقال اسپ.رمش را ببندد تا از این به بعد پول اضافی برای بادکنک‌های شب جمعه ندهد… بعد هم در همان ارتفاع چهل هزار پایی، تصمیم‌اش را به سمع همسرش رسانده و اوکی را گرفته و خلاصه همه چیز ردیف… از اینجا به بعد را مازیار تعریف کرده:

***

رسیدیم ایران و کوهی از آدم به استقبال‌مان آمد و ما را بردند خانه… شب را خانه پدری خوابیدیم… صبح  دور میز صبحانه نشستیم… بچه‌هایم به قصد تخریب خانه، شیطانی می‌کردند و به هیج صراطی مستقیم نمی‌شدند  و روی  اعصاب پدرم رژه می‌رفتند… همان وسط با احتیاط از پدرم پرسیدم که نظرش با بستن لوله‌های انتقال فلان چیست؟ پدرم هم گویا فکر کرده که اگر این دو تا بچه بیشتر بشوند، احتمالا بار بعد با تانک از روی خانه عبور می‌کنند… فلذا پدرم استقبال شدیدی با تعطیل کردن خط تولیدم کرد… بعد هم همان وسط  صبحانه به زور و ضرب از روی سفره بلندم کرد تا من را ببرد بیمارستان و کار را یکسره کند… هر چقدر هم التماسش کردم که لااقل بگذارد چائی را تا ته بخورم، موافقت نکرد…

***

بیمارستان شلوغ است… از در و دیوار پلاکارد آویزان کرده‌اند در مدح بستن لوله‌‌های انتقال فلان… زندگی بهتر، بچه کمتر… زندگی بهتر، اصلا بدون ِ‌بچه… کریستف کلمب: اگر من  لوله‌هایم را نمی‌بستم، آمریکا را کشف نمی‌کردم… ادیسون: موفقیتم در کشف برق را مرهون پدر و مادرم هستم و صد البته دکتر لوله‌بندم… کاملا قانع شدم که بستن لوله‌ها کار خردمندانه‌ای است… نوبت‌مان شد… رفتیم  داخل اتاق… دکتر پشتش به سمت ما بود و فقط از آن پشت، نوک سبیل‌هایش را می‌دیدم که مثل آنتن خاور زده بود بیرون… همانطوری سوال کرد: اسمت؟ … مازیار فلانی.. دکتر هم گفت ساعت شش عصر بیا مطبم فلان جا تا ببندم‌شان… بعد هم حاضر نشد هیچ سوال دیگری  را جواب بدهد… البته ما هم با توجه به ابعاد شدید سبیلش، سوال زیادی نپرسیدیم…

***

راس ساعت شش، فیس تو فیس منشی دکتر بودیم… حدود ده نفر آدم ِ دول به دست جلوی‌مان بودند… یک  کاغذ بزرگ هم روی دیوار بود به این مضمون: بستن لوله، ده دقیقه، بدون درد و خونریزی توسط دکتر فلانی، فوق‌تخصص لوله و اینها… این کاغذ کلی قوت قلب می‌داد… هر کس که داخل می‌رفت، بعد از ده  دقیقه می‌آمد بیرون… بدون مشاهده درد در چهره آنها… نوبت من شد… رضایت‌نامه و وصیت‌نامه را پر کردم و رفتم توی اتاق… یک اتاق بزرگ که انگاری همین ده دقیقه قبل چهل تا گاو را در آنجا ذبح کرده باشند و روده‌هاشان را بیرون کشیده‌اند…  بس که همه جا خون و کثافت بود… بعد هم دکتر آمد… ماسک زده بود ولی سبیل‌هایش‌ مثل همان آنتن خاور که رویشان چادر بکشند، ماسک را به میرون هل می‌داد… بعد هم گفت که بخواب… خلع لباسم کرد و یک پارچه سبز رویم کشید که وسط آن به قاعده یک در ِ قابلمه باز بود و قرار بود که “ماجرا” از آنجا بیرون باشد… اعتراف می‌کنم که ترسیده بودم و دائم سعی می‌کردم تا آن نوشته بیرون را در ذهنم مرور کنم: ده دقیقه، بدون درد و خون‌ریزی… بعد هم نفهمیدم چطور شد که دکتر کله طرف را با کش بست و چنان با زور آن را به بالا کشید و به یقه‌ام گره داد که انگاری مسابقه طناب کشی بود… همانجا بود که مفهوم پاپیون کردن را فهمیدم… چون واقعا آن دو توپ مورد نظر، دقیقا کنار سیبک گلویم بودند…  تحت همان  فشار گفتم که آقای دکتر من می‌ترسم (منظورم این بود که غلط کردم)… دکتر هم گفت عیب ندارم، رستم هم که اینجا بیاید می‌ترسد (منظورش این بود که ری.دی دیگه)… بعد هم یک جوک لوس گفت و خودش مثل دیو شروع به خندیدن کرد و وسط همان خندیدن یک آمپول بی‌حسی را درست مثل دارت کوبید وسط توپ سمت راست… بعد هم دنیا سیاه شد، دکتر سیاه شد، سبیل دکتر سیاه‌تر شد… من هم کل مچ دستم را تا ته توی حلقم کردم… بعدهم دکتر پرسید درد داره؟… من بنفش شده بودم… دو دقیقه بعد هم شروع کرد قیچی کردن پوسته‌ توپ‌ها و دو تا لوله را کشید بیرون و گذاشت لای قیچی… بعد هم گفت امتحان می‌کنیم (انگاری که میکروفون دستش است) و با قیچی کمی زور به خطوط انتقال آورد… دوباره از درد بنفش شدم… دکتر هم گفت: اوپس… هنوز بی‌حس نشده و خندید…خلاصه اینکه بعد از چهل پنج دقیقه کارش را تمام کرد… من آدمی مرده بودم…

***

نصف شب با درد بیدار شدم… درد در حد تیم ملی… در حد درد زایمان… در حد جدائی روح از بدن ( ونه نادر از سیمین)… بعد هر رفتم دستشوئی… همه چیز به رنگ بادمجان شده بود… توپ‌ها به اندازه گلابی…فردایش به دکتر زنگ زدیم… سبیل خاوری گفت که خوب میشه… تحمل کن درد رو که به شب جمعه‌اش می‌ارزه… سه روز با درد و فحش گذشت… ولی بهتر نشد… رفتیم یک دکتر دیگر… تا که پکیج‌مان را دید، گفت که عفونت کرده… سبیل خاوری به علاوه خطوط انتقال فلان، هفت هشت ده تا خط انتقال چیزهای دیگر را هم قطع کرده… مثل همین پیمانکارهای آب که حین حفاری، لوله گاز و تلفن و برق  را هم شرحه شرحه می‌کنند… بعد هم آنتی‌بیوتیک و ده روز استراحت مطلق و اینها…

***

مسافرت زهرمارمان شد… کل مهمانی‌های خاندان مالیده شد و ماجرا را به هر کس (از ده ساله تا ۱۰۰ ساله) که می‌گفتیم، خیلی نرم بهمان می‌گفت: ای بابا، چرا به من یه ندایی ندادی؟…انگاری همه در کارلوله بستن بودند… از ایران برگشتیم… رفتیم یک دکتر دیگر که چک‌مان کند… دکتر هم گفت که این روشی که سبیل خاوری شما را مقطوع‌النسل کرده، مربوط به دوره “مائو” بوده که چینی‌ها را شکنجه‌وار، ابتر می‌کرده‌اند… من هم جهت آبروداری گفتم رفته‌ام کلمبیا و عمل کرده‌ام تا خدای‌نکرده نکته منفی وارد پرونده میهن‌مان نشود…

***

خلاصه… از چند روز پیش که رفیق‌مان ماجرا را اینطوری از پشت اس.کایپ تعریف کرده، من توان نگاه کردن به هیچ گلابی یا بادمجانی را ندارم… آدم سبیل کلفت هم که می‌بینم، دردم می‌آید… اصولا با دست بردن در کار خدا هم مشکل پیدا کرده‌ام… از مائو هم حالم به هم می‌خورد… شما هم نکنید این کار را… اگر هم می‌خواهید بکنید، لااقل دکتر بی‌سبیل پیدا کنید…

ناخدا کشتی را ول نمی‌کند

یک
زبانم قاصر است به مولا…  به موی‌تان قسم  اگر می‌دانستم که حسینیه ما این همه علمدار غیرتی دارد، محال ممکن بود که پست قبلی را بنویسم…  حال دیروز تا امروزم، زمین تا آسمان با هم توفیر دارد (تو روح هر کسی که ما را “مودی” فرض کند)… بنازم به سر انگشتان تک تک کسانی که قوت قلب را لقمه کردند و گذاشتند توی دهانمان…

ماجرای من شده بود مثل کاپیتان این کشتی لکنته که هفته پیش با یک صخره شاخ‌به‌شاخ شده  و جر خورده  و چپ شده  و لنگ‌هایش به عرش رفته  و ته آن سوراخ شده بود(سلام عرض می‌کنم حضور تمام  عزیزان حشرزده که با سرچ کلمات  جر خوردن و لنگ به هوا رفتن و سوراخ، به اینجا رسیده‌اند و ما را سرافراز کردند)… بعد هم مثل همان کاپیتان دم‌مان را داشتیم روی کول‌مان  می‌گذاشتیم و فرار را بر قرار ترجیح می‌دادیم… وامصیبتا… کاپیتانی که کشتی‌اش را رها کند که کاپیتان نیست… فوق‌اش لبوفروش باشد… من باید از کاپیتان تایتانیک پیروی کنم که خودش را به سکان کشتی بست تا هردویشان با هم غرق شوند… گو اینکه حکما در آن فیلم، “رز” تمام هوش و حواستان را برده بوده و اصلا توجهی به کاپیتان مفلوک نیانداخته‌اید… اما سرنوشت‌اش همان بود که گفتم… خودش را بست به سکان و  خلاص…

من هم به تبع آن، خودم را با کابل (به سکون ب و نه ضمه) به سر در اینجا می‌بندم تا جائی نروم… ما که لبوفروش نیستیم که گار‌ی‌مان را هر دم دقیقه با یک هل جابجا کنیم و شما هم که چلوکباب‌خورید و نه لبوخور….دقیقا خودم هم مفهوم این دو خط آخر را نفهمیدم و احتمالا مفاهیم عمیق آن به قرینه تخ.می حذف شده‌اند… اما نهایتا منظور این بود که تا آخرین نفس مثل فلان پشت ماجرا هستیم و ترک میدان نمی‌کنیم و به فلان آدمهای سایکو می‌خندیم… این ازاین…

دو
بله من هم فیلم و عکس آن خانم  گل را دیدم و هیچ نظری هم ندارم و از عموم دوستان همیشه در صحنه که در مورد تمامی چیزهای صحنه‌دار، فضل و فضولات خود را  در حلق ملت خارج صحنه فرو می‌کنند، خواهشمندیم که calm down …

سه
نهایتا هم اینکه باور کنید این قر و قمیش‌هایی که گاه‌گاه می‌آئیم، جهت روشن کردن خوانندگان خاموش یا خاموش کردن خوانندگان روشن یا اساسا هر گونه فعالیتی که به روشنائی مربوط می‌شود  نبوده، نیست و نخواهد بود و دردوبلای شما  دو بامپی بخورد توی سر هر چه روان‌پریش است.