۴۲۱

ساعت نزدیک به دوازده شب است. فردا یک جلسه‌ی مهم کاری دارم که بابت آن خوف کرده‌ام و خواب از سرم پریده است. گوش چپم گرفته و پلک راستم می‌پرد. ماشینم بنزین ندارد. دیروز یادم رفته که قبض تلفن را پرداخت کنم و بابت  تاخیر سی دلار جریمه شدم. پنکه‌ی خانه خراب شده و صدای مردن می‌دهد. با یکی از رفیق‌هایم شاخ به شاخ شده‌ام و به من محل سگ هم نمی‌گذارد. کارهای رئیس مستعفی‌ام هم افتاده گردن من. بدون هیچ اجر و مزدی. 

همه‌ی این‌ فکرها به علاوه‌ی صد و هفتاد فکر مخوف دیگر که بیان‌شان در این مقال نمی‌گنجد، توی کله‌ام وز وز می‌کنند. همین شده که خودم را گرفتارترین مرد جهان می‌پندارم و محق می‌دانم که همین الان کائنات دست از چرخش بیهوده‌اش بردارد و بیاید دو دقیقه پای درددل من بنشیند و مشکلاتم را رفع و رجوع کند و بعد برود دنبال کارش. 

حالا ساعت از دوازده شب گذشته است. خواب از سرم پریده است. توی موبایلم الکی چرخ می‌زنم و از این ویدئو به آن ویدئو می‌پرم. رسیدم به یک مستند بیست دقیقه‌ای در باب جهان و ستارگان و نجوم و هستی بی‌نهایت. مستند خوبی بود و در خلال بیست دقیقه قانعم کرد که نسبت اندازه‌ی مشکلات من به اندازه‌ی کائنات، نسبت هیچ است به بی‌نهایت. زیرپوستی تفهیم شدم که صدای پنکه‌ی خراب خانه و سی دلار جریمه و وزن نبودن رئیس مستعفی و۱۷۰ مشکل دیگر، مثل صدای بال زدن خرمگسی است در بازار مسگرها و شنیده نمی‌شود. پس تلفن را خاموش کرده، یک لیوان شیر ولرم میل کرده، بر دل سیاه شیطان لعنت فرستاده، چشم‌ها را بر هم فشار داده و با خودم تکرار می‌کنم که مشکلاتم در قیاس با اندازه‌ی کله‌ام بزرگ هستند وگرنه در برابر کل مجموعه چیزی نیستند. دست از خودقربانی پنداری و ناله‌ی جانکاه برداشته و تلاش می‌کنم به خوابی عمیق بروم در سایه‌ی امن واقع‌بینی. مشکلات من بزرگ نیست. حکما دلم کوچک است. 

۴۲۰

پسرم!

اجازه بده برایت یک خاطره تعریف کنم و بعد برویم بخوابیم. چند ماه پیش برای ناهار رفتم ساندویچی کنار شرکت. همان ساندویچی زنجیره‌ای که لوگویش یک گاو خال‌خالی لکنته است. از چند روز پیشش تمام در و دیوار شهر را پر از آگهی کرده بودند که اگر نقاب لوگوی گاو ساندویچی را به صورت‌مان بزنیم، بابت هر ساندویچ، یک دلار تخفیف می‌دهند. رفتم که ناهار بخرم. دویست نفر آدم توی صف بودند و هر کدامشان یک نقاب گاو به صورت‌شان زده بودند. صحنه‌ی سورآلی بود پسرم. من و دویست گاو دیگر توی صف ساندویچ بودیم برای یک دلار تخفیف. درست انگار آمده بودیم سمپوزیوم نقش رسانه‌ و تبلیغات بر گاو شدن جامعه. وقتی هم موقع تخفیف گرفتن شد، گفتند روی ساندویچ بعدی یک دلار تخفیف می‌دهیم. به ما گاوها دروغ گفته بودند.

همه‌ی این‌ها را تعریف کردم که بگویم پسرم دور رسانه و مدیا و تبلیغات را خط بکش و بهشان توجه نکن. دروغ می‌گویند. همین خودِ تو. دیدی برای خوابیدن و مسواک زدن چطور خون به چشمانم می‌آوری؟ دقیقا برعکس آنچه رسانه نشان می‌دهد. توی فیلم‌ها و تبلیغات، بچه مثل فرشته‌ای آرام زیر پتو دراز می‌کشد. مادر بالای سرش با موهای شانه کرده نشسته و داستان آدم‌برفی مهربانی که  هویجِ دماغش را گم کرده را تعریف می‌کند. هنوز هویج را پیدا نکرده، بچه می‌رود توی کما. مادر لبخند می‌زند و لپش را آرام می‌بوسد و چراغ را خاموش می‌کند و با لبخند نگاهی به این فرشته معصوم می‌اندازد و در را می‌بندد و می‌رود. کجای این ماجرا واقعی است؟ پس چرا من و تو هر شب باید مثل سریال کبری یازده بابت مسواک و جیش تعقیب و گریز داشته باشیم؟ چرا توی رختخواب، بعد از خواندن سه جلد از کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته» چشم‌هایت مثل نگهبان زندان قصر هنوز باز است؟ چرا هر پنج دقیقه بابت یک قلپ آب من را صدا می‌کنی؟ آن هم تا یک و نیم بامداد. بچه‌های توی رسانه‌ها گلی هستند از گل‌های بهشت. پس چرا تو و همقطارانت در دنیای واقعی گانگسترید؟

خلاصه اینکه، رسانه ماهیت خطرناکی دارد پسرم. مثل یک قیف گشاد است که آن را در آدم فرو می‌کنند و همه‌ی دروغ‌های جهان را به او اماله می‌کنند. کلا قیف همان‌طور که از هیبتش مشخص است، کاری ندارد جز وارد کردن چیزی به چیز دیگر آن هم بدون درد و خونریزی. مثل ریختن گلاب در شیشه. نفت در پیت حلبی. دروغ در مغز من و تو. قسمت ترسناک‌تر این ماجرا این است که این قیف جادویی افتاده دست همه. هر کسی یک قیف از این قیف‌ها را گرفته توی دستش و در شبکه‌های اجتماعی مشغول امر واجب (مستحب سابق) اطلاع‌رسانی است. آدم باید هفت دست داشته باشد تا بتواند هفت سوراخ بدنش را مراقبت کند از شر این قیف‌داران. واویلا پسرم.

من به جای تو باشم، هیچ وقت تلویزیون نمی‌خرم. به جایش یک آکواریوم بزرگ می‌گذارم با چهارتا ماهی اهلی. رادیو هم نخر. از راسته‌ی قیف فروش‌ها هم رد نشو. خب؟ از هر کسی خواست راه سعادت را بهت نشان بدهد، بگریز. با تمام سرعت. یادت باشد که همه‌ی رسانه‌های جهان دست دروغ‌گوهاست. دست مدیرعامل ساندویچی کنار شرکت ماست. با یک دلار می‌تواند من و تو را گاو کند. بدون درد خونریزی.  شب‌ها هم زود بخواب لطفا. دمت گرم.

۴۱۹

سال ۲۰۱۸ گَری اولدمَن بابت فیلم «سیاه‌ترین ساعت»، اسکار گرفت. رفت بالای سن، جایزه‌ی اسکارش را گرفت دستش و یک نطق جذاب کرد. ته حرف‌هایش از مادر ۹۹ ساله‌اش تشکر کرد که مشوقش بوده و آخرش گفت: «مامان، کتری رو بذار که دارم اسکار رو می‌آرم». به همین جذابیت. هیچ جمله‌ای به اندازه‌ی این جمله من را به زندگی امیدوارم نمی‌کند. این‌که یکی زنگ بزند و بگوید که «چایی رو بذار، دارم می‌آم». یا من زنگ بزنم و بگویم «کتری رو بار بذار، دارم می‌آم». چکیده‌ی زندگی برای من همین جمله است. دنیا و آخرت همه حاشیه‌اند.
قدیم‌ها محل کارم نیروگاه برق آلستوم بود. برای وزارت نیرو، استخر می‌ساختیم و با میلگرد و بتن و آجر قمی، کشتی می‌گرفتیم. نیروگاه تا خانه‌ی پدرم چهار قدم گشاد بیشتر راه نبود. بعضی غروب‌ها که مثل نمد مالانده می‌شدم، زنگ می‌زدم خانه‌شان. مادرم می‌گفت «چایی رو می‌ذارم، یه سر بیا». این پیشنهاد مادرم درست مثل پیشنهادهایی بود که دن‌کورلئونه به دیگران می‌داد و هیچ کس توان رد کردنش را نداشت. من هم توانش را نداشتم. کدام کلاغ خیسِ گرفتار در طوفان، پیشنهاد کرسی گرم را رد می‌کند؟
هنوز هم مثال دارم. صد سال پیش یک دوست قشنگ داشتم که امیرآباد زندگی می‌کرد. دانشجو بود. یک بار زنگ زد و گفت که دارد با پایان‌نامه‌اش کلنجار می‌رود. یکی از بعد از ظهر‌های سربی تهران. پیشنهاد دادم که بیام پیشت؟ گفت: «یه قهوه ترک می‌ذارم، بیا». این پیشنهاد دقیقا حکم پرت کردن یک تیوب بادکرده‌ی تراکتور به سمت آدمی بود که داشت توی شط غرق می‌شد. نجات‌بخش و مفرح. آن‌قدر مفرح که بعد از صد سال هر ثانیه‌ی آن دیدار یادم است.

همین ده سال پیش که هنوز مردم توان سفر داشتند، مادر و پدرم قصد کردند بیایند پیشم. رفتند سفارت. چهار ساعت مثل قرص جوشانِ ته لیوان آب، حرص و جوش خوردم و بالا و پائین پریدم. تا بالاخره پدرم زنگ زد و گفت: «ویزا رو گرفتیم، کتری رو بذار اومدیم». به همین جذابیت. انگار سِرم امید به حیات را بزنند توی ساعد دست آدم.

کلا این جمله‌ی «چایی رو بذار، اومدم» عاشقانه‌ترین جمله‌ای است که تا حالا بشر خلق کرده است. مثل این چاقو‌های همه کاره است که به هر کاری می‌آید. پرتقال پوست می‌کند. در نوشابه و بطری شراب باز می‌کند. شکم دزد را جر می‌دهد. حتی گلاب به روی‌تان، در کنسرو لوبیا را هم باز می‌کند. این جمله هم همه‌فن‌حریف‌ است. امید دارد. دوستت دارم دارد. گور بابای دنیا دارد. دلم برایت تنگ شده‌ است دارد. چقدر قشنگ شدی امشب دارد. ماچ بده دارد. همه چیز.

مهم نیست آدم اسکار گرفته باشد یا ویزا. از سر عملیات حفاری گودترین چاله‌ی تهران آمده باشد یا بخواهد مزخرف‌ترین پایان‌نامه‌ی جهان را به سرانجام برساند. این جمله جادو می‌کند. خودم هم یادم نیست که آخرین بار چه وقت بوده که کسی بهم زنگ زده یا من به کسی زنگ زده‌ام و این پیشنهاد را داده باشم. شاید برگردد به همان سال‌های دور. شاید حتی حاضر باشم که پول بدهم به کسی تا بهم زنگ بزند یا من بهش زنگ بزنم. بابت اجرای همین فریضه‌ی امید بخش «کتری رو بذار، دارم میام».

قدیم‌ها  محل کارم نیروگاه برق آلستوم بود. برای وزارت نیرو، استخر می‌ساختیم و با میلگرد و بتن و آجر قمی، کشتی می‌گرفتیم. نیروگاه تا خانه‌ی پدرم چهار قدم گشاد بیشتر راه نبود. بعضی غروب‌ها که مثل نمد مالانده می‌شدم، زنگ می‌زدم خانه‌شان. مادرم می‌گفت «چایی رو می‌ذارم، یه سر بیا». این پیشنهاد مادرم درست مثل پیشنهادهایی بود که دن‌کورلئونه به دیگران می‌داد و هیچ کس توان رد کردنش را نداشت. من هم توانش را ندادم. کدام کلاغ خیسِ گرفتار در طوفان، پیشنهاد کرسی گرم را رد می‌کند؟

هنوز هم مثال دارم. صد سال پیش یک دوست قشنگ داشتم که امیرآباد زندگی می‌کرد. دانشجو بود. یک بار زنگ زد و گفت که دارد با پایان‌نامه‌اش کلنجار می‌رود. یکی از بعد از ظهر‌های سربی تهران. پیشنهاد دادم که بیام پیشت؟ گفت: «یه قهوه ترک می‌ذارم، بیا».  این پیشنهاد  دقیقا حکم پرت کردن یک تیوب بادکرده‌ی تراکتور به سمت آدمی بود که داشت توی شط عرق می‌شد. نجات‌بخش و مفرح. آن‌قدر مفرح که بعد از صد سال هر ثانیه‌ی آن دیدار یادم است.

همین ده سال پیش که هنوز مردم توان سفر داشتند، مادر و پدرم قصد کردند بیایند پیشم. رفتند سفارت. چهار ساعت مثل قرص جوشانِ ته لیوان آب، حرص و جوش خوردم و بالا و پائین پریدم.  تا بالاخره پدرم زنگ زد و گفت: «ویزا رو گرفتیم، کتری بذار اومدیم». به همین  جذابیت. انگار سِرم امید به حیات را بزنند توی ساعد دست آدم.

کلا این جمله‌ی «چایی رو بذار، اومدم» عاشقانه‌ترین جمله‌ای است که تا حالا بشر خلق کرده است. مثل این چاقو‌های همه کاره است که به هر کاری می‌آید. پرتقال پوست می‌کند. در نوشابه و بطری شراب باز می‌کند. شکم دزد را جر می‌دهد. حتی گلاب به روی‌تان، در کنسرو لوبیا را هم باز می‌کند. این جمله هم  همه‌فن‌حریف‌ است. امید دارد. دوستت دارم دارد. گور بابای دنیا دارد. دلم برایت تنگ شده‌ است دارد. چقدر قشنگ شدی امشب دارد. ماچ بده دارد. همه چیز.

مهم نیست آدم اسکار گرفته باشد یا ویزا. از سر عملیات حفاری گودترین چاله‌ی تهران آمده باشد یا بخواهد مزخرف‌ترین پایان‌نامه‌ی جهان را به سرانجام برساند. این جمله جادو می‌کند. خودم هم یادم نیست که آخرین بار چه وقت بوده که کسی بهم زنگ زده یا من به کسی زنگ زده‌ام و این پیشنهاد را داده باشم. شاید برگردد به همان سال‌های دور. شاید حتی حاضر باشم که پول بدهم به کسی تا بهم زنگ بزند یا من بهش زنگ بزنم. بابت اجرای همین فریضه‌ی امید بخش «کتری رو بذار، دارم میام».

۴۱۸

با پسرک نشستیم و برای بار هزارم، فیلم «بازگشت به آینده» را دیدیم. همان که مارتی‌ سوار ماشین زمان می‌شد و سی سال می‌رفت عقب. قسمت جذاب فیلم این است که مارتی وقتی به گذشته سفر کرد و قبل از برگشتنش به زمان حال، تاریخ (به معنی آن‌چه در گذشته رخ داده) را یک دست‌کاری کوچک کرد. کاری کرد تا آدمی که زندگی پدرش را به گند می‌کشید یک مشت محکم از او بخورد. در واقع مردک را از خر شیطان پیاده کرد. همین یک مشت، زندگی آینده‌ی خودش و خانواده‌اش را متحول کرد.
گمان کنم الان هم دیگر وقت آن شده که همه‌ی زورمان را بزنیم و یک ماشین زمان درست کنیم. برگردیم عقب و تاریخ را دستکاری کنیم و یک جابجائی‌های مختصری انجام دهیم تا وضع بشر تلطیف شود. حالا هر تغییری که به صلاح باشد. مثلا اولین بشری را که قرار است درخت خرمالو بکارد را بکشیم. یا با مشت بکوبیم توی دهان حضرت آدم علیه‌السلام و دندان‌هایش را خرد کنیم و امکان خوردن سیب را از او بگیریم (و حتما دوستانه بزنیم روی شانه‌اش و بهش بگوییم: بعدها می‌فهمی که این مشت چه لطف بزرگی بوده است). یا کافور رایگان پخش کنیم بین نیاکانِ کسانی که این روزها خون به چشم مردم جهان آورده‌اند. یا حتی وازکتومی. خلاصه دستکاری‌های مختصر این‌چنینی در جهت رفاه حال بشر آینده که ما باشیم. البته گمانم ماشین زمان کفایت نمی‌کند و بهتر است که اتوبوس زمان بسازیم. آن‌قدر بشر در طول تاریخ گند زده است که کار با یک نفر راه نمی‌افتد و کاروان باید راه بیاندازیم و برگردیم عقب و تاریخ را تعمیر کنیم. کاروان تعمیر تاریخ.

۴۱۷

خسته‌ام و می‌خوام پناه ببرم به کاغذ سفید از  شر شیطان رجیم. هفته‌ی پیش همکارم یکهو تصمیم گرفت استعفا بدهد و برود جای دیگر. هر چقدر نشستیم باهاش حرف زدیم که هر جا بروی آسمان همین رنگ است و نرو، قبول نکرد. حتی من زدم به وادی فلسفه وعرفان شرق و گفتم ما هر کاری که کنیم باز هم غلام کاپیتالیسم هستیم و مهم نیست کدام خری رئیس ما باشد. باز هم قبول نکرد. کار کشید به فحش و خاک بر سرت. اما رفت و همه‌ی پروژه‌هایش آوار شد سر من. دقیقا حس سازه‌ی وسط میدان آزادی را دارم که یکی از لنگ‌هایش را بریده‌اند و همه‌ی وزن را باید با آن یکی لنگش تحمل کند.

اشکال کار این‌جاست توقع مشتری‌ها و کارفرما‌ها کم نمی‌شود و کاری ندارند که میدان آزادی چهل ستون است یا روی یک لنگش به زحمت می‌خواهد تعادلش را حفظ کند. مشتری متوقع است. توقع، پلشت‌ترین خاصیت انسان است. حتی از آروغ زدن هم بدتر است. حیوانات از این دید خیلی متمدن‌تر انسان‌ها هستند. یک ماهی قرمز متالیک دارم که اسمش را گذاشتم مکس. پسر خوبیست و من را بی‌توقع و بی‌شرط دوست دارد. unconditional love. حتی شده که یک هفته او را فراموش کردم و به او غذا ندادم. باز هم من را دوست دارد و برایم دم تکان می‌دهد. شب‌ها با هم سریال می‌بینیم و من تخمه می‌شکانم و او حباب در می‌کند از خودش. هیچ توقعی از هم نداریم و بی‌شرط همدیگر را دوست داریم.

والدین هم همین‌طورند. لااقل والدین من که این‌طورند. شرطی برای دوست داشتنم ندارند. چهارده سال پیش ولشان کردم و آمدم این ور دنیا. فوقش هفته‌ای یکی دو بار بهشان زنگ می‌زنم. دو سالی یک بار هم می‌روم ایران و می‌بینم‌شان. همین. اما بی‌شرط من را می‌خواهند. وقتی ایران هستم اجازه نمی‌دهند دست توی جیبم کنند. پول تاکسی و رستوران و فلافلی سر فلکه آریاشهر و زعفران و پسته و شکلات را حتما خودشان باید حساب کنند. البته من هم اصرار زیادی نمی‌کنم. آدمها هر چقدر بزرگ بشوند، باز در برابر پدر و مادرشان بچه‌اند. حتی اگر به اندازه‌ی نوح هزار سال عمر کنند. قشنگی دوست داشتن پدر و مادر همین بی‌شرطی آن است.

دیروز با مکس سریال خانه پوشالی می‌دیدیم. یک جایی یک نویسنده‌ی خسته و خبرنگار با هم برای بار اول خوابیدند. کارشان که تمام شد و بادشان خوابید، خبرنگار به نویسنده گفت اگر بگویم این آخرین بار بوده و دیگر قرار نیست با هم بخوابیم، چه می‌گویی؟ نویسنده‌ی خسته گفت که کلا توی زندگی از کسی توقعی ندارد و زندگی برای خودش این‌طور آسان‌تر می‌گذرد. طلا بگیریم این جمله‌ی نویسنده‌ی خسته را و بزنیم بر دیوار هر کوی و برزن. عشق بی‌شرط و نداشتن توقع. خلاصه که توقع آینه شب را کدر می‌کند (سلام احمد).

آدم‌ها زیر فشار توقع به جیر جیر می‌افتند. مثل زامیادی که  چهار تن شفتالو بار زده باشد و کمرش خم شده باشد. مثل میدان آزادی که یکی از لنگ‌های سفیدش را بریده باشند. مثل بنده‌ای که خدایی متوقع داشته باشد و بابت سرپیچی‌اش  بخواهد او را بسوزاند. وقتی خدا از آدم توقع داشته باشد، چه انتظاری از بشر می‌شود داشت. من که امیدم به والدین است و به مکس. خدایان عشق بی‌شرط. خسته‌ام. همین.

۴۱۶

آشپزخانه‌‌ی ما یک پنجره دارد رو به حیاط پشت که خیلی دسترسی به آن نداریم. این‌جا به هر چیز که دسترسی نداشته باشیم، می‌شود ملک عنکبوت‌ها. دو روز پیش هم یکی‌شان آمد و با چهار تا حرکت گازانبری فرشِ تارش را پهن کرد و رفت نشست یک گوشه‌ و منتظر طعمه ماند. دیروز از جلوی پنجره که رد می‌شدم دیدم یک پروانه‌ی پشمالو آمد و یک راست خودش را انداخت توی دام عنکبوت. بیشتر شبیه کامی‌کازه‌های ژاپنی‌ بود که انتحار می‌زدند و خودشان را می‌کوبیدند به کشتی دشمن. عنکبوت هم یک راست رفت سراغ پروانه. من همیشه راز بقا دوست داشتم. این‌که موش فندق بخورد و پیتون موش را و عقاب پیتون را جر بدهد و آخر سر انسان بیاید و عقاب را توی فر خشک کند و بگذارد توی موزه. این حلقه بیهوده‌ی جذاب. نزدیک به ده دقیقه ماندم پشت پنجره و راز بقا تماشا کردم. تقلای یک پروانه‌ برای نجات جان خودش و آرزوی پرواز و این‌ها. من از جانورشناسی هیچ نمی‌دانم. مخصوصا از پروانه‌ها. نمی‌دانم پروانه‌ها هم می‌ترسند؟ قلب دارند که تاپ‌تاپ کند؟یا فقط غریزه‌ی زنده ماندن بود که این‌طور باعث می‌شد بال بال بزند و سعی کند خودش را رها کند. هر چه بود دیدنش عجیب بود. چند دقیقه مثل پنکه‌دستی‌ای که اتصالی کرده باشد، یک‌سره بال زد و چهار ستون عمارت عنکبوت را لرزاند. عنکبوت هم با قلبی مطمئن کمی دورتر ایستاده بود و پروانه را نگاه می‌کرد. احتمالا پروانه نمی‌دانست که تار عنکبوت چقدر چفت و بست دارد و این‌که حیوان نظرکرده‌ای است و پیامبری را نجات داده است. حتما این‌ها را نمی‌دانست. بعد پروانه آرام شدم. چند لحظه. بعد دوباره تقلا. بعد استراحت طولانی‌تر. دوباره تقلا. اما بعد از شش هفت دقیقه با اینکه زنده بود، اما تسلیم شد و دیگر تکان نخورد. حتی یک بال هم نزد و زل زد به عنکبوت. غم‌انگیزترین بخش این تراژدی همین بخش تسلیم شدن پروانه بود. با وجود زنده بودنش.

شیروان که کار می‌کردم، یک تدارکات‌چی داشتیم که میخ و سیخ و علم و کتل می‌خرید برای کارگاه. مثلا اسمش سیف‌ بود. با زنش مشکل داشت و یک روز درمیان کارشان می‌کشید به کلانتری سر کوچه و ریش‌سفیدی فامیل‌ها. همیشه هم زیر خط فقر امرار معاش می‌کرد. سه تا هم بچه‌ی زبان‌نفهم داشت که تپه‌ی ندیده توی شیروان باقی نگذاشته بودند. تمام دو سالی که شیروان می‌رفتم و برمی‌گشتم، سیف‌ در حال انفجار بود. یا از دست زنش یا سه بچه‌ی الدنگش یا رئیس کارگاه که حاضر نبود دو ریال بیشتر حقوق بدهد. تا دو ماه آخر پروژه. سیف‌اله شده بود مثل گونی سیب‌زمینیِ منفعل. نه دیگر داد می‌زد. نه منفجر می‌شد و نه هیچ. می‌آمد و می‌رفت و تنها تاثیرش روی محیط پیرامون، تولید دی‌اکسید کربن و سایر گازهای نانجیب بود. همین. تسلیم و مرگ آرزوها و اینها با وجود اینکه هنوز زنده بود.

من خیلی از  راز بقا و تلاش خورده‌شونده برای فرار از خورنده خوشم می‌آید. اما از آن طرف خیلی از شل کردن و وا دادن و مرگ آرزوهای موجود زنده می‌ترسم. از تبدیل آدم به گونی سیب‌زمینی. از تبدیل پنکه‌سقفی‌ اتصالی کرده به پره‌های خاموش و الباقی متافورهای لوس این‌چنینی. برای سیف‌ که کاری نکردم. اما این بار رفتم و با فلاکت خودم را رساندم به پشت پنجره و عمارت عنکبوت نظر کرده را متلاشی کردم و پروانه بی‌شعور را نجات دادم تا دوباره آرزوهایش زنده شود. که البته نشد. چون به جای پرواز روی زمین قدم می‌زد و دور خودش می‌چرخید. گمانم آرزوها مثل شمع روشن خانه‌ای هستند که کبریت‌هایش تمام شده است و اگر خاموش شد، روشن کردنش کار حضرت فیل است. این را به پروانه گفتم. اما من از جانورشناسی سردرنمی‌آورم و نمی‌دانم که پروانه‌ها گوش دارند یا نه. لابد نه.

۴۱۵

همین آخر هفته یک دورهمی راه انداخته بودم در باب نوشتن و لذت نگارش و چرا بنویسیم و الخ. کلی آدم را فریب دادم و مجبور کردم تا سه ساعت بشینند پای حرف‌هایم. راس ساعت مثل قزافی نشستم روی صندلی و میکروفون را چهارچنگولی چسبیدم. کلا تریبون و منبر سکرآور است و وقتی آدم بهش دست پیدا کند، آن را ول نمی‌کند. اعتیادآور است. یک جایی حرف‌مان رسید به ارزش نوشتن و گفتم که پربهاترین چیزهای جهان، مجانی هستند. جهت اثبات، عشق را مثال زدم که مجانی است اما پربها. یا حیات و جان را مثال زدم که مجانی می‌دهند دستمان و از همان ثانیه اول می‌شود قیمتی‌ترین مایملک‌مان. بعد آمدم آمپر بحث را بچسبانم به سقف و مثال سوم را زدم و گفتم مثل آزادی. که خب کاش نمی‌زدم. مثال اشتباهی بود. همه‌ی مثال‌های دیگرم را هم برد زیر سوال. آزادی در تئوری مجانی است. اما در عمل هر چقدر که شترمرغ توان پرواز داشته باشد، انسان هم آزادی دارد. در واقع باید بهای زیادی بابت آزادی داد.

بابت همین خواستم این‌جا اقرار به اشتباه کنم. مثال من اشتباه بود. آزادی مجانی نیست و هزینه دارد لاکردار. در واقع بابت چیزی که در بدو تولدمان قولش را به آدم می‌دهند و حق‌مان است، باید بهای سنگینی بدهیم. حتی شاید مجبور شویم آن چیزهای گرانی که داریم را هم بابت آن خرج کنیم. جان. عشق. هنر. لامصب بزرگ‌ترین کلاهی که سر آدمیزاد گذاشته‌اند همین ترکیب چرند «انسان آزاد» است. همان دروغ بزرگی که به جوجه شترمرغ‌ها می‌گویند که شما پرنده‌اید اما نباید بپرید.


خلاصه این‌که ببخشید. من مثال اشتباهی زدم. آزادی ارزش‌مند و گران است و هیچ مشابهتی با جان و عشق و هنر ندارد. آزادی یک سر و گردن از همه چیز بالاتر است. آزادی مدینه‌ی فاضله است. شهری که شترمرغ‌ها در آن مثل پرستو پرواز می‌کنند.

۴۱۴

یک هفته قبل از مهاجرتم، دو چیز را بردم دم خانه پدر و مادرم و دادم به آن‌ها. یکی‌شان یک مجسمه گچی خوش‌ساخت نیم‌تُنی  بود که همکارهای شرکت پول ریخته بودند روی هم و برایم خریده بودند. به عنوان هدیه‌ی دم‌سفری. که خب، در هیچ چمدانی جا نمی‌شد و باید برایش بلیط می‌خریدم. پس نبردمش. دومی هم یک اسکنر بود که صد سال پیش از بازار رضا خریده بودم و کمی از صندوق عقب پیکان کوچک‌تر بود. اسکنر را وصل کردم به کامپیوترشان و نصبش کردم. بعد هم مهاجرت کردم. چند ماه بعد پیام دادم به مادرم که این‌جا همه چیز غریب است و هیچ چیز آشنایی از گذشته‌ام را با خودم نیاورده‌ام. بعد از این مکالمه تمام آلبوم‌های عکس را از کمد کشید بیرون و تک‌تک عکس‌های خانوادگی را با همان اسکنر، اسکن کرد و فرستاد برایم. نوشت که مهمترین قسمت گذشته که برای همه‌مان مانده همین عکس‌هاست.

حالا دویست عکس خانوادگی از گذشته دارم. از دوران پارینه‌سنگی تا دورانی که آن مجسمه‌ی سنگی آمده بود توی خانه‌مان. هر چه هم می‌روم عقب‌تر، ریش‌ها تراشیده‌تر بودند و سبیل‌ها کلفت‌تر و پاچه‌ها گشادتر. اما یک سری از عکس‌ها هستند که قبل از تولد من گرفته شده‌اند. من همیشه از این طور عکس‌ها هراس دارم. تصور دنیای پیش از من، به اندازه تصور دنیای بعد از من خوف‌انگیز است. این را ناباکوف هم یک جایی در خاطراتش می‌گوید. نقل به مضمون می‌گوید: « عقل سلیم به ما می‌گوید که هستی ما چیزی نیست جز شکاف نوری بین دو تاریکی جاودان». یا کمی بعدتر می‌گوید: «من یک جوان مبتلا به عارضه زمان‌هراسی را می‌شناسم که وقتی برای اولین بار دنبال فیلمی خانگی می‌گشت که چند هفته پیش از تولد او گرفته شده بود‌، دچار نوعی اضطراب و ترس ناگهانی شد. او جهانی را دیده بود که عملاً هیچ تغییری نکرده بود ـ همان خانه، همان آدم‌ها ـ بعد فهمید که او اصلاً آن‌جا وجود نداشت و هیچکس برای نبودن او سوگواری نمی‌کرد».

پس من تنها نیستم در این عارضه‌ی زمان‌هراسی. این‌که قبل از من زندگی جریان داشته و بعد از من هم جریان دارد. مثل مجسمه‌ی نیم‌تنی. که چهارده‌ سال پیش نبود و احتمالا طی همین اسباب‌کشی آخر از دست کارگر محترم سر خواهد خورد و با مغز فرود می‌آید کف پیاده‌‌روی یکی از کوچه‌های آریاشهر و نیست می‌شود. وجود مجسمه‌ی نیم‌تنی، نوری بود بین دو تاریکی بی‌نهایت. اما من در دنیای پس از مجسمه همیشه به یادش خواهم بود. یاد آن روز برفی تهران در ونک. که جمع شدیم توی حیاط شرکت تا آخرین عکس یادگاری را با همکارها بگیریم. مجسمه را هم همان‌جا رونمایی کردند و گذاشتند توی بغلم. حس کردم چقدر تک‌تک این‌ آدمها را دوست دارم. عصاره‌ی همه‌ی این دوست داشتن‌ها رفت توی جان این مجسمه. حالا هم هر وقت یاد این مجسمه می‌افتم ناخودآگاه لبخند می‌زنم.

این‌ها نوشتم برای خودم که یادم بماند. ناباکوف می‌گوید که این دو تاریکی بی‌نهایت، دوقلوی همسانند. اما من با این یک قلم موافق نیستم. کنترل تاریکی قبل از من، دست من نیست. اما کنترل تاریکی بعد از من برمی‌گردد به همان شکاف کوتاه حضور من در این دنیا. این‌که در تاریکی بعد از من، از خودم چه جا گذاشته‌ام؟ تنفر؟ لبخند؟ چی؟ فرق تاریکی پس از من، حضور خاطره‌ی آن شکاف نورانی‌ست.

۴۱۳

افتاده‌ام به جان سریال house of cards. به رویم نیاورید که این سریال برمی‌گردد به هفت سال پیش‌تر. خودم می‌دانم. کلا من در همه‌ی مراحل زندگی‌ام تاخیر دارم. این هم یکی از آن‌ها. یک جایی از سریال هست که من بنده‌ی آن لحظه‌ام. شب‌هایی که فرانسیس و کلر، لبه‌ی پنجره‌ی خانه می‌نشینند و یک سیگار را با هم تمام می‌کنند و حرف می‌زنند. در واقع حرف نمی‌زنند. اختلاط می‌کنند. اختلاط  با حرف‌زدن زمین تا آسمان فرق دارد. تعریف دقیق اختلاط را نمی‌دانم اما توصیفش این است که حرف‌ می‌زنند به قصد حرف زدن. چقدر سخت شد. هیچ وقت نمی‌توانم مهم‌ترین چیزهای زندگی‌ام را درست توصیف کنم.

یک مثال دیگر بزنم. یک همسایه داریم که اهل آفریقای جنوبی است.  یک زن پنجاه ساله‌ی سفید. چند ماهی است که دوست‌پسر اختیار کرده است. یک مرد مثلا شصت ساله که همزمان من را به یاد دیگو مارادونا و آمیتاپاچان می‌اندازد. بسته به این‌که از سمت چپ سلام کند یا از سمت راست. بعضی روزها می‌آیند توی حیاط پشتی و تکیه می‌دهند به دیوار جنوبی‌ خانه. با هم ته یک بطری شراب را درمی‌آورند و حرف می‌زنند. در واقع اختلاط می‌کنند. درست انگار بعد از یک روز سخت، می‌روند توی یک اتاق ضدگلوله و پنجره‌ی دنیا را پشت سرشان می‌بندند و پناه می‌گیرند آنجا. این را از روی چشم‌ها و حرکت دست‌های‌شان می‌شود فهمید. مثل فرانسیس و کلر.

خیلی که برگردم عقب‌تر، می‌رسم به خوابگاه دانشگاه‌مان روبروی ساختمان اسکان. یک دوربین تک‌چشمی داشتم که از بازار روس‌های مشهد خریده بودم. تفریح‌مان این بود که شب‌ها از پشت‌بام دید بزنیم ساکنین خوشبخت برج اسکان را. برای ما دیدن داخل خانه‌ی آدم‌های پولدار، نیمی از لذت زندگی در آن خانه را داشت. منکر لذتش نمی‌شوم حتی اگر قضاوتم کنند. لای مکاشفات هر شب یک زن و مرد را پیدا کرده بودم که طبقه هفدهم زندگی می‌کردند. خیلی شب‌ها می‌آمدند توی بالکن و سیگار می‌کشیدند و حرف می‌زدند. گاهی وقت‌ها دست یکی‌شان می‌رفت دور کمر آن یکی. داشتند اختلاط می‌کردند. آمده‌ بودند که توی بالکن حرف بزنند. نه اینکه چون توی بالکنند حرف بزنند. البته آن‌وقت‌ها نمی‌فهمیدم که اختلاط می‌کنند. تمام فکرم توی این بود که بالاخره  یک بار این دست دور کمر تبدیل بشود به یک فرنچ کیس و یا حتی فرآیند تولید مثل. که هیچ وقت نشد. آن وقت‌ها هم تاخیر داشتم تا بفهمم که اختلاط هزار بار اروتیک‌تر از فرآیند تولید مثل است.

حالا چرا در این روزهای عجیب جهان افتاده‌ام به ثناگویی ساده‌ترین فعالیت بشر؟ نمی‌دانم. شاید این‌جا لب پنجره‌ی خانه فرانسیس است یا دیوار جنوبی همسایه‌ی آفریقایی‌ام یا بالکن طبقه‌ی هفدهم ساختمان اسکان. شده اتاق اختلاط من. جایی که می‌نویسم به قصد نوشتن. نه جایی که بنویسم به قصد بیان جهان بیرون. اتاق ضد گلوله‌ای که می‌توانم پنجره‌ی دنیا را در آن ببندم. نداشتن آن خودکشی است جدن.

۴۱۲

ما یک همسایه داریم که سد‌ه‌ی اول زندگی را تقریبا رد کرده و افتاده توی سراشیبی سده‌ی دوم. یک خانه دو نبش آفتاب‌گیر بزرگ دارد با یک ماشین اسپرت سیاه که قیمتش با قیمت خانه من برابر است. پشت ماشینش یک برچسب زده و نوشته که “اِ گود دِی ویل کام”. دقیقا همان جمله‌ای که من معادل فارسی‌اش را قاب کرده‌ام و زده‌ام به دیوار اتاق کارم “یک روز خوب می‌آید”. من تازه امروز صبح برچسب پشت ماشین مرد همسایه را دیدم. بابت همین، وقتی رسیدم سر کار تابلوی خودم را پائین آوردم، نوشته را کشیدم بیرون و پاره‌اش کردم و انداختم توی سطل و به جای آن عکس یک زرافه دراز را گذاشتم که مشغول خوردن برگ‌های بلندترین درخت آفریقا است. حالا هم نشسته‌ام روی صندلی و به عکس زرافه نگاه می‌کنم. گمان کنم امروز بزرگ‌ترین درس زندگی‌ام را گرفته‌ام. دیدن برچسب مشترک من و آقای همسایه، فقط یک نتیجه‌ی منطقی به من می‌دهد. این‌که یک روز خوب هیچ‌وقت قرار نیست بیاید. بلکه خوب‌ترین روز ممکن همین امروز است.

سال اول دانشگاه که بودیم، یک استاد داشتیم که ریاضیات پایه درس می‌داد. دکتر شجاعی. سبیل داشت و همیشه از بالای عینک آدم را طوری نگاه می‌کرد که آدم شلوارش را خیس می‌کرد. هر جلسه هم دو سه نفر قربانی مجبور بودند بروند پای تخته و مساله حل کنند. آن‌جا هم شلوارمان را خیس می‌کردیم. یک بار هم من قربانی شدم. یک مساله نوشت که صورت آن به تنهایی چهار آدم را می‌توانست به بلوغ کامل برساند. شروع کردم به حل کردن. در واقع شروع کردم به ادای حل کردن را درآوردن. یک جایی وسط کار انتگرال‌ها و مشتق‌ها گره خورد به هم. خودم و شجاعی با هم گیج شدیم. وسط گیجی، گفت هر وقت گیج شدی، دو قدم از تخته فاصله بگیر و کل صورت مساله را از دور نگاه کن.

هر چی خواستم پاراگراف اول و دوم را وصل کنم به هم و یک نتیجه‌ی سازنده برای خودم بگیرم نشد. به جهنم که نشد. امروز من با دیدن برچسب پشت ماشین مرد همسایه یاد شجاعی افتادم و مجبور شدم دو قدم از دیواری که قاب عکس روی آن بود فاصله بگیرم و از دور آن را نگاه کنم. “یک روز خوب می‌آید”. هر چه بیشتر نگاهش کردم بیشتر به نظرم بی‌معنی می‌آمد. در کدام مقطع تاریخ پنج هزار سال گذشته بوده که یک روز خوب آمده است؟ اصلا تعریف روز خوب چی است؟ مثلا یک روز بیدار می‌شویم و می‌بینیم دیگر رهبران جهان به هم دندان نشان نمی‌دهند؟ یا همه‌ی بیماری‌ها ریشه‌کن شده‌اند. با کسانی که رفته‌اند برمی‌گردند؟ یا انسان، انسان می‌شود؟ یا یکی از بالا داد می‌زند که “کات، بچه‌ها خسته نباشید”؟  نه. هیچ کدام. وقتی توی پنج هزار سال گذشته هیچ روز خوبی نیامده است، حالا هم قرار نیست بیاید. در واقع درستش این است روز خوب همین است که دارم. چه دوستش داشته باشم و چه از آن بدم بیاید.

گمان کنم امروز جهان‌بینی من کن‌فیکون شده است. وقتی همسایه‌ی من بعد از صد سال روز خوب را ندیده است، من هم چیزی با آن تعریف نخواهم دید. این‌ها را بنویسم تا بماند برای خودم. باید عادت کنم به این‌که همین روز‌ها را دوست داشته باشم. باور کنم که تعریف زندگی همین است. رنج است. شادی است. غم است. گریه است. خنده است. قاتی مثل صورت مساله‌های شجاعی. هیچ اتفاق بزرگی قرار نیست بیفتد و هیچ نوری از آسمان قرار نیست من را دگرگون کن. من همینم. هر چه باشد از این امید کاذبی که روز خوبی خواهد آمد، بهتر است. روز خوب همین امروز است. با همه‌ی سیاهی‌ها و سفیدی‌هایش. انتخابی جز این وجود ندارد. پس زنده باد خیام و همین امروز و دم و لحظه. جای امید کاذب همان سطل آشغال است.

در ضمن آن روز خود شجاعی هم نتوانست سوال را حل کند و بعدا فهمیدیم که صورت مساله اشتباه بوده است. در مورد این یک قضیه  نظری ندارم و می‌ترسم هیچ نتیجه‌گیری‌ای بکنم.