سوال

چند ماهی می‌شود که یک سوال برایم پیش آمده و هنوز جواب درستی برای آن پیدا نکرده‌ام… نهایتا به این نتیجه رسیدم که شاید مطرح کردن آن در اینجا، من را به یک جواب منطقی برساند… شاید هم نه… من  دوست دارم آدرس این وبلاگ را عوض کنم… به عبارتی اسباب‌کشی کنم… دلیل این کار هم خیلی واضح است که برای‌تان خلاصه‌اش می‌کنم… بیشتر از پنج سال است که اینجا می‌نویسم و نتیجه آن چیزی حدود پانصد نفر بازدید روزانه و دوهزار و خورده‌ای  خواننده گوگل ریدری است… دقیقا نمی‌دانم چند نفر خواننده دارم ولی این را می‌دانم که یک سری خواننده قدیمی دارم که من و آنها و این وبلاگ همه با هم بزرگ شده‌ایم… یک سری هم خواننده دارم که جدید هستند ولی انگاری خیلی وقت است که با همیم… این‌ها همه به من لطف دارند و من هم خیلی آن‌ها را دوست دارم… ولی جامعه آنلاین در جمع جامعه‌ای است که آدم مریض در آن زیاد رفت و آمد می‌کند و این فقط مختص به جامعه ایرانی‌ها نیست و همه جا مثل آن به وفور پیدا می‌شود… حالا اینکه تابوها در جامعه‌ ما وسیعتر هستند و آیتم‌های بیشتری را پوشش می‌دهد که مزید بر علت… آدم تا حدی می‌تواند به لگدزدن این آدم‌های مریض بی‌محلی کند و کار خودش را ادامه دهد… اما از یک جایی به بعد تحملش سخت است و استرس مجازی ایجاد می‌کند… مخصوصا برای من که آدم دل‌گنده‌ای نیستم… شاید خیلی برای شما این حرف من ملموس نباشد اما اگر چند سال وبلاگ نویسی کنید، احتمال اینکه هم‌رای بشویم زیاد است…همین عامل باعث کناره‌گیری خیلی از وبلاگ‌نویس‌ها شده است… و خود من هم ید طولایی در تعطیل کردن اینجا داشته‌ام و هر بار دست از پا درازتر برگشته‌ام… چون من به نوشتن محتاجم… وگرنه هیچ کسی حاضر نیست که دفتر خاطرات خودش را متلاشی کند… فقط خستگی باعث آن می‌شود… من هم خسته‌ام…

از طرفی بستن راه‌های ارتباطی بین خودم و دوستانم (خوانندگانم)  به منظور بای‌پس کردن انسان‌های مریض، خیلی دلچسب نیست چرا که من به این راه‌های ارتباطی هم محتاجم و نوشتن بدون داشتن این مجراها، کار درستی نیست و بی‌احترامی به خواننده است… فلذا در فکر این هستم تا جابجا بشوم و به نحوی آدرس جدید را به انسان‌هایی که مریض نیستند برسانم…. چطوری؟ نمی‌دانم… این دقیقا سوال من است…بهترین راه جابجایی چیست؟ هر کمک و همفکری مایه امتنان است.

مطب تاریکم آرزوست

من یک آرزویی دارم که هیچ جایی بجز این وبلاگ نمی‌توانم پرده از آن بردارم و به هیچ کسی هم جرات گفتن‌اش را ندارم… چیزی فراتر از یک آرزوی معمولی است… یک فانتزی است…

من همیشه آرزو داشته‌ام که یک روان‌پزشک باسواد، علاف و بی‌نیاز از پول پیدا کنم و خودم را به دستش بسپرم و او هم ساعت‌ها با فراغ بال درون من را کنکاش کند و مثل یک بچه ، وسط ساحل ِ شنی ِ روح و روان من، شن‌بازی کند و  ”چیز” کشف کند… شک ندارم همین الان، شما متوهم این موضوعید که لابد من مشکل روح و روان دارم یا خلم یا اینکه پا از گلیم‌تان درازتر کرده‌اید و فکر می‌کنید که من دیوانه‌ام…

ببینید… همه آدم‌ها درست شبیه به ماشین‌های شهر تهران می‌مانند که نمالیده و تصادف‌نکرده‌شان وجود ندارد و محال ممکن است که شما یک ماشین “فنی‌سالم-بدنه‌‌سالم” را پیدا کنید… آدم‌ها هم مشمول همین قانون هستند و به مجرد تولدشان، مورد عنایت روزگار واقع می‌گردند و مالیده و فرسوده می‌شوند و خلاصه اینکه ناملایمات و کمبود‌های زندگی، حفره‌های کوچک و بزرگی درون آدم می‌سازند که بعضی از آن‌ها ممکن است خود ِ آدم را هم ببلعند… پس چه اشکالی دارد که آدمیزاد، همینطور که دماغ و سی‌.نه و گونه و شکم و فتق و آپاندیس خودش را به دست دکتر می‌دهد تا با آن ور برود و  معالجه‌اش کند، گاهی وقت‌ها روح و روانش را هم به دست غیر بسپرد که آن را جلا بدهد و سوراخ‌های مخوف را پیدا کند و اینها؟ الان شما قانع شدید؟ عمرا اگر قانع شوید… مرغ شما رسما یک پا دارد و لابد فقط دیوانگان به روان‌پزشک مراجعه می‌کنند…

همیشه تصور می‌کنم که بالاخره پزشک مورد نظر، که یک زن است را پیدا می‌کنم (زن است چون فقط زن‌ها بلدند بشنود و مردها عموما فقط زر می‌زنند)… لابد یک زن چهل ساله است که موهای پرکلاغی دارد و چشم‌هایش هم پر ازنبوغ هستند (چهل ساله است چون چهل سالگی اوج هوش یک زن است و موهای پرکلاغی هم فقط یک حدس است جهت مجسم کردن خیالاتم)… لابد یک مطب تاریک دارد با یک کاناپه چرمی قهوه‌ای که من روی آن دراز می‌کشم با چشم‌های بسته و آن زن چهل ساله روی یک صندلی لهستانی کنار من می‌نشیند و اینطور شروع می‌کند : “بگو”…

من هم لابد از این شروع می‌کنم که من،”نه”گفتن را بلد نیستم و این موضوع همیشه درون من را زخمی می‌کند… وقتی آدم بلد نباشد به چیزی که برخلاف میل باطنی‌اش است، “نه” بگوید، یعنی اینکه در صف اهمیت آدم‌ها، خودش را نفر ِ آخر فرض کرده… یعنی همه را به خودم ترجیح می‌دهم… یعنی من با خودم و دیگران صادق نیستم… دقیقا همین است… من صادق نیستم… مثل همین چند روز پیش که یکی از من خواست که عکاسی مراسم‌شان را انجام بدهم… من عکاسی دوست دارم ولی نه عکاسی مراسم… این را توی دلم گفتم و به جای اینکه یک “نه” به او بگویم، خندیدم و گفتم چشم… به او دروغ گفتم که من این کار را دوست دارم… آره دکتر جان… من یک دروغ‌گو هستم که “نه” را از فرهنگ‌لغاتم دزدیده‌اند… اصلا بلد نیستم عدم‌علاقه خودم را نشان بدهم… اگر یک احمقی برایم یک جوک فکسنی و خنک تعریف کند، من خودم را مجاب می‌کنم که باید تا سرحد مرگ برای آن بخندم… باز هم یک دروغ دیگر دکتر جان… به احمق جان دروغ می‌گویم که جوک‌ات بامزه‌ بود… همه این‌ها را که گفتم، ابتدائی‌ترین نشانه‌های خودانکاری‌ام هستند…

بعد هم لابد خانم دکتر بلند می‌شود و کنار پنجره باران‌زده می‌ایستد و از آن بالا، خیابان و ماشین‌های خیس را نگاه می‌کند و این‌بار می‌گوید : “ادامه بده”…

بعد هم من از این پهلو به آن پهلو می‌شوم و ادامه می‌دهم که این خودانکاری همه‌جا خودش را نشان می‌دهد… اگر پای معامله وسط باشد… اگر پای سلامتی‌ام وسط باشد… اگر پای وقتم وسط باشد… هر کجا که باشد، خودم را می‌کشانم ته صف ذینفعان و مثل یک پدر خشن، تمام ناخشنودی خودم را می‌کشم… این یعنی من هیچم…

بعد هم خانم دکتر تند از پشت پنجره برمی‌گردد روی صندلی‌اش و صورت‌اش را جلو می‌آورد و می‌پرسد “از قدیم‌تر‌ها بگو”…

خب… اینکه من از قدیم‌تر چه می‌گویم و در عنفوان جوانی ِ من چه رازی نهفته است، فقط به من و خانم دکتر مربوط می‌شود… فقط خواستم قسمتی از فانتزی خودم را برایتان بازگو کنم… و از آنجایی که ما (یعنی بنده و شما) انسان‌های متمدن و فرهیخته‌ای هستیم (و همین وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌نویسی نشانه فرهیختگی ماست)، لذا انتظار دارم که همان‌طور که من به فانتزی‌های شما نمی‌خندم، شما هم به مال من نخندید (منظور فانتزی من بود)…

شما هم خوب به خودتان نگاه کنید… شک نکنید که به راحتی می‌توانید چند حفره به این بزرگی (مثلا قد ِ یک گردو) درون خودتان پیدا کنید… اما خوب… من و شما (یعنی ما) فکر می‌کنیم که روان‌پزشک در زندگی یک آدم‌ معمولی (معمولی متضاد دیوانه) محلی از اعراب ندارد… ندارد که ندارد.. به فلانم که ندارد… من فقط خواستم بگویم که این شده آرزو برای من که یک دکتر حرف‌گوش‌کن (و نه حراف) پیدا کنم با مشخصات فوق، تا من را حلاجی کند… اصلا من را برای خودم تشریح کند… پول هم نمی‌دهم. همین…

تا حالا برایتان چندگانه نوشته‌ام؟

الف
بله… پست قبلی را پاک کردم… لابد توی دلتان دارید می‌گوئید “هه، یارو تعادل روانی ندارد”… خب بگوئید… اصلا عدم تعادل، خودش یک جورهایی تعادل است… مثل جنگل که در اوج بی‌قانونی‌اش، با قانون جنگل اداره می‌شود… بی‌قانونی هم خودش عین قانون است و عدم تعادل هم حکما عین تعادل…

ب
عکاسی را دوست دارم… خیلی… حتی بیشتر از قرمه سبزی… یک کوله دارم به این بزرگی (دست‌هایتان را به اندازه دو برابر عرض شانه‌هایتان باز کنید با بفهمید به چه بزرگی…تقدم با آدم‌های سینه‌کفتری)… پر از دنگ و فنگ عکاسی… از قدیم عکاسی را دوست داشتم… مثلا بیست سال پیش… همان وقت‌هایی که قد ِ یک لانه لک‌لک روی سرم مو داشتم… یک دوربین زنیط  هم داشتم… نمی‌دانم چرا ترجمه‌اش کرده بودند زنیط و نه زنیت… به من چه… عکس خوب می‌گرفت… حالا که عکس‌هایش را نگاه می‌کنم، می‌بینم که آدم‌ها، در عکس‌های زنیط جوان‌ترند… شاید هم چون مال بیست سال پیش بوده‌اند… به هر حال الان یک دوربین خفن با چند لنز دراز دارم… اما هنوز معتقدم که این دوربین جدید، آدم‌ها را پیرتر می‌اندازد…

پ
یکی از دوست‌هایم زنگ زد… از ایران… بعد از دو سال… حرف زدیم… زیاد… اینقدر که کارت تلفن‌اش پکید و مکالمه نصفه و نیمه قطع شد… حتی فرصت نشد ازش تشکر کنم که زنگ زده… زنگ زدن تشکر دارد؟… دارد… برای من دارد… زنگ زدن برای من مثل تعارف کردن یک بشقاب قرمه‌سبزی جاافتاده است… خودتان بفهمید که چقدر لذیذ است… شماره تلفنم را گم کرده بوده… برایش ایمیل زده بودم و شماره‌ام را دادم… بعد من ترسیدم که تلفنم را گم کرده… تلفن گم کردن به مثابه گم شدن خود آدم است لابلای شلوغی‌های زندگی… بعد هم چون من اینجا هستم و آن‌ها آنجا و نمی‌توانم خودم را نشان بدهم و خودم را از لای چرخ‌دنده‌های زندگی‌شان کنار بکشم، پس گم می‌شوم…لای ذهن درگیر به روزمرگی‌شان، له و ناپدید می‌شوم… اما این یک واقعیت است.

ت
ساناز از ایران برگشته… قرار است دست چند نفر دیگر از بچه‌ها را بگیرد و چهار ساعت رانندگی کند به سمتِ جنوب و من هم دست بر و بچه‌های خودم را بگیرم و چهار ساعت رانندگی کنم به سمت ِ شمال… بعد هم یک جایی لای جنگل‌ها، چند نفری خودمان را گم کنیم و دو سه روزی نفس بکشیم… قرار را همینطوری دو سه ماه پیش روی هوا و توی تلفن با هم گذاشتیم… اصلا نمی‌دانم یادش مانده یا نه؟ ساناز، برنامه به راهه هنوز؟

ث
حال و هوای من همیشه شبیه موج‌های سینوسی است… بالا می‌روم… گاهی تا مثبت یک… سرحال می‌شوم… چون دنیا را از آن بالا می‌بینم… اصلا مثبت یک بودن خوب است… اما زندگی، یک آدم حسود است که نمی‌گذارد زیاد آن بالا بنشینی…با یک درکو.نی می‌فرستدت پائین… من امروز آن پائینم… ته دره، روی منفی یک دارم قل می‌خورم و نم‌نم عقب و جلو می‌شوم… هیچ تصوری هم از ماهیت “خوب‌بودن”  ندارم… وقت‌هایی که آن بالا هستم، حالم از آدم‌های پائین بهم می‌خورد… از بس که نفس‌شان (به سکون ف) علاف و پوچ است و نفس‌شان (این‌بار به فتحه ف) دلگیر و خاکستری است…

ج
تازگی‌ها به این کشف نائل شدم که کلمه‌ها وقتی نوشته می‌شوند، اخته می‌شوند و اصلا ابزار مناسبی برای انتقال احساسات نیستند… کلمه باید با گوشت زبان آدم تفت داده شود تا حس بدهند… همین است که یک “دوستت دارم” نرم و یواش و زیر لاله گوش، زورش به یک دفتر چهل برگ پر از مثنوی عاشقانه می‌رسد… ایضا همین ماجرا برای پست‌ وبلاگی…  من امروز اگر تا خود ِ حرف “ی” برایتان بند و آیتم بنویسم و کل حروف انگلیسی و لاتین را هم پشت‌بند آن بیاورم، باز نه شما می‌فهمید که من چه مرگم است و نه خودم خیالم راحت می‌شود که ماجرا را منتقل کرده‌ام… اما اگر ۱۰ ثانیه بیایم جلوی دوربین و دو کلوم حرف بزنم، کل ماجرا حل می‌شود… اما خب… کراهتِ فیس (بر وزن غیر)، اهرمی است سنگین برای بی‌اثر کردن واگویه‌ها و به بیراهه کشاندن پروسه انتقال مفاهیم و علاج بیمار…

چ
این روزها روی یک پروژه خیلی مهلک و کشنده کار می‌کنم… طراحی یک پل ِ معوج، وسط شهر و ساختمان‌های معوج‌تر… شرکت‌مان سال ۱۹۹۲ این پروژه را گرفته و بعد هم خورده به گیر و بندهای دولتی و نقصان بودجه و اینها… بعد از ۲۰ سال پروژه دوباره راه افتاده و عدلی خورده به پست من… سال ۱۹۹۲ که من آنهمه مو داشتم و با زنیط (همان زنیت)، بیتا دختر همسایه را رصد می‌کردم، روحم هم از این پروژه خبر نداشت… من اسمش را گذاشته‌ام کمین حوادث… پلنگ این پروژه، بیست سال به کمین من نشسته بوده و امروز بعد از بیست سال و ۱۲۰۰۰ کیلومتر دورتر از خانه‌ام، من را به چنگ خودش انداخت… یا همان تصویر سازی دراماتیک از یک اتفاق ساده…

ح
این پست، جای پست قبلی بود که پاک شد… انگاری که طلبی هست و طلبکارش پاشنه در را کنده باشد… اما نه… بگذارید به حساب الاغ ِ هار ِ درون که هر وقت یونجه بیشتر به او می‌رسد، زمین و آسمان دلمان را به هم می‌دوزد… بس که خیاط قابلی است… تو بیا و من را به آغوش بکش.