۴۸۰

چند سال پیش سوار هواپیما شدم که بروم یک شهر دیگر. تا خرخره مسافر سوار کرده بودند و کم مانده بود یک نفر را هم را با کمربند ببندند به صندلی توالت فرنگی هواپیما. جای من افتاده بود ته هواپیما کنار یکی از مهماندارها. یک خانم موجه با کت و دامن سورمه‌ای وموهای بسته‌شده و چشم‌های کم‌فروغ اما قشنگ. صندلی‌مان خیلی به هم نزدیک بود و تا حالا هیچ مهمانداری را این‌قدر از نزدیک ندیده بودم. هواپیما توی هر دست اندازی که می‌ا‌فتاد، من و مهماندار گره می‌خوردیم توی هم. سهوا البته. هواپیما راه افتاد روی باند.  یک نفر نکات ایمنی حین پرواز را به شکل وصیت‌نامه برای‌مان اجرا کرد. اگر افتادیم توی آب این کار را کنیم، اگر موتور جت پکید این‌کار را کنیم و اگر خلبان وسط پرواز مُرد آن‌کار را کنیم و از این قبیل پیام‌های دلگرم کننده. یک جایی وسط توصیه‌هایی که نیمی از مسافران را دچار بیرون‌روی کرده بود، گفت که اگر فشار توی کابین کم شد، ماسک اکسیژن از بالای سرتان تا زیر پایتان (یا یک جای دیگرمان که حالا یادم نمی‌آید کجا بود) می‌زند بیرون. بعد تاکید کرد که اگر با بچه‌تان سفر می‌کنید، «حتما» اول ماسک خودتان را به صورت بزنید و بعد ماسک بچه‌تان را. این جمله با روحیه‌ی شرقی من اصلا سازگار نبود. برای ما شرقی‌ها اول عزیزان‌مان بعد خودمان. آش و شله‌زرد اول برای همسایه بعد اگر چیزی ته دیگ ماند، برای خودمان. پسته برای مهمان، فندق کپکو برای خودمان.

هواپیما سرعت گرفت و به هر تقدیری بود با آن‌همه مسافر بالاخره خودش را از روی زمین بلند کرد. آن‌قدر تکان تکان خورد که دیگر من و مهماندار با هم محرم شده بودیم. کمی حرف زدیم با هم. از در و دیوار و موتور جت و آرایش خلیجی. بعد بهش گفتم که چرا ماسک اول برای خودمان بعد برای بچه؟ رواج خودخواهی می‌دهید؟ آمد جواب بدهد که یک صدای دیلینگ آمد و علامت کمربندها را ببندید خاموش شد و هواپیما در ارتفاع آرام گرفت. مهماندار کمربندش را باز کرد و گفت که باید برود. دامنش را صاف کرد و گفت: «خودخواهی نیس. اول نفس باید به مغز خودت برسه تا بعدش بتونی به کنار دستی‌ات کمک کنی.» و رفت تا نوشابه و آب و بیسکوییت بین مسافران تحت فشار تخس کند.

چرا این به فکر خودم نرسیده بود؟ فکر کن فشار داخل کابین کم شده است. همه دارند جیغ و داد می‌کنند. بعد روح ریزعلی فداکار حلول می‌کند در تو و می‌خواهی ماسک را اول روی صورت بچه بزنی. اما خب اکسیژن به خودت نمی‌رسد و چشم‌هایت قیلی ویلی می‌رود و فکرت هم درست کار نمی‌کند. احتمالا ماسک را به جای دهن و دماغ بچه می‌زنی روی نافش و خودت هم از فرط بی نفسی می‌روی به دیدار ائمه اطهار لب حوض کوثر. خودت و بچه با هم به فنا می‌روید. آدم تا خودش نفس نداشته باشد نمی‌تواند به دیگران نفس برساند.  البته مشکل بزرگ این است که بعد از این‌که به سلامت رسیدید روی زمین باید به طرف مقابل حالی کنی که چرا اول ماسک را برای خودت زدی و بعد برای او. مگر دیگران می‌فهمند که آدم با حال بد نمی‌تواند حال دیگران را خوب کند. کلا سختی کار هم همین است. مرز باریک بین خودخواهی و واقع‌بینی. این‌قدر سخت که آدم ترجیح می‌رود برود لب همان کوثر بنشیند.

موقع فرود، مهماندار آمد و نشست و کمربندش را  بست. پرسیدم تعطیلات آخر سال را چه کار می‌کنی؟ گفت پرواز می‌کنیم و می‌‌رویم دیزنی‌لند. بعد هم گفت که از دیدن ریخت هواپیما و پریدن و بال و کلاغ و دیزنی‌ و سرزمین شاهزاده‌های تقلبی تهوع می‌گیرد و نفسش بند می‌آید. اما فقط به خاطر شوهر و بچه‌هایش هر سال می‌رود آنجا. آمدم بهش بگویم که تو روزی چهار بار توصیه‌ی ایمنی زدن ماسک را توی هواپیما می‌شنوی اما خودت کوزه‌گری هستی که از کوزه‌ی شکسته آب می‌خوری. که خب، فرصت نشد و خلبان الدنگ هواپیما را کوباند روی باند و فرود آمد و خلاص. بیچاره مهماندار.

۴۷۹

این دو پاراگراف را بنویسم، دو لیوان چای پررنگ بخورم، دندان‌هایم را مسواک بزنم، نیم‌ساعت توی دلم به تمام رهبران جهان شرق و غرب فحش بدهم و بعد بخوابم تا شاید خوابِ باغ زیتون ببینم. این روزها پیامبر من ژوزف ژوبر است که گفت: «هدفِ بحث نباید پیروزی، بلکه باید برنده شدن باشد». به خودم قول داده‌ام که اگر پولدار شدم، دو شمش طلا می‌خرم و آقای مظفریان را استخدام می‌کنم تا این جمله را با طلا برایم بنویسد تا بزنم به دیوار اتاقم، رو به قبله.

ایرانی‌های شهر ما هر هفته یک جا جمع می‌شوند تا فوتبال بازی کنند. دو دسته می‌شوند و یارکشی می‌کنند و می‌افتند دنبال توپ. سرِ خنده و تفریح و نسیان. این وسط یک شهروزِ قوی‌هیکل داریم که هر هفته می‌آید تا گل بزند و پیروز از میدان برود بیرون. شرتش را می‌پوشد، بند کفش‌هایش را می‌بندد و مثل تانکی که یک میمون رانندگی‌اش را به عهده گرفته باشد می‌افتد توی زمین. بی‌ملاحظه و بی‌پروا. به هیچ کس رحم نمی‌کند. ساق پا خرد می‌کند. کف‌گرگی می‌زند. با تیم مقابل لفظی آمیزش می‌کند. انصافا هم خوب بازی می‌کند و همیشه هم گل می‌زند. برای من شهروز، پیروز میدان است ولی برنده نیست. انگار که پیروزی چندان به اخلاقیات کاری ندارد و تنها فرقش با برنده شدن همین است.

این دو لیوان چای کار دستم داده است و خواب را از سرم پرانده است. شاید هم تقصیر جنگی باشد که راه انداخته‌اند. البته جنگ که چیز جدیدی نیست. همیشه بوده و خواهد بود. سگ هار، همیشه هار است تا بمیرد. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم که هیچ کدام از جنگ‌ها برنده و بازنده نداشته‌اند. جنگ‌ها پیروز و بازنده دارند. پیروز کسی است که جنگ را شروع می‌کند و ماکیاولی‌طور به خواسته‌اش می‌رسد. بازنده هم که همیشه آدم‌هایی هستند که هیچ وقت جنگ را تقدیس نکردند. یا دفاع کردند یا رانده شدند. جهان جای جنگ میان پیروزمندان و بازندگان است. ماکیاولی همیشه پیروز است.

خلاصه که این‌طور. رفتم سراغ لیوان سوم چای. گور بابای خواب. جنگِ بین خواب و بیداریِ امشب من با پیروزی بیداری به ضرب و زور کافئین انجامید. حالا بماند که همین پیروزیِ بیداری، فردا صبحِ من را به گند می‌کشد. خوب که فکر می‌کنم شاید عمده‌ی مردم جهان می‌افتند توی دسته‌ی برندگان و بازندگان. یک گروه قلیل هم می‌افتند توی گروه پیروزمندانِ بی‌اخلاق. این گروه قلیل بر جهان حکم می‌رانند. مثل شهروز سوار تانک می‌شوند و تک‌تک سرزمین‌ها و کرسی‌ها و میز‌ها و تریبون‌ها را اشغال می‌کنند. بی‌ملاحظه و بی‌پروا. هدف، وسیله را برایشان توجیه می‌کند. حالا می‌خواهد زور باشد یا التماس یا دروغ یا خیانت. فقط باید به پیروزی برسند.

رسیدم به لیوان چهارم چای. پیروزمندان، تنها هستند. کلا پیروزی آدم را تنها می‌کند. یک تارک طلایی به آدم هدیه می‌دهد که پای هیچ‌ برنده و بازنده‌ای به آن‌جا نمی‌رسد. مگر پیروزمند دیگری آن‌جا را اشغال کند و پیروزمرد قبلی را محو کند. بین پیروزی و برنده‌شدن مرز فراخی وجود دارد و امکان ندارد آدم اشتباها از یکی به دیگری دخول کند. آدم‌ها انتخاب می‌کنند که برای پیروزی تلاش کنند یا برای برنده شدن. پیاده به دنبال توپ بدوند یا میمون‌شان را سوار تانک کنند و پیِ توپ روانه کنند. این انتخاب آدم است که کجای تاریخ بایستد. جای درست تاریخ یا جای اشتباه تاریخ.

کتری را خاموش کردم. یک چیز بگویم و بعد خودم را بزنم به خواب. جنگ کریه است. شروع کننده و طرفدار جنگ کریه است. جنگ که شروع شد، دیگر تمام نمی‌شود. آدم‌های باقیمانده از جنگ، جنگ را توی سرشان ادامه می‌دهند. پیروزمندان جدیدی سر از خاک برمی‌آورند. میراث‌داران خون بازندگان و برندگان.

 اما این حرف‌ها چه فایده دارد؟ پیروزمندان سواد خواندن ندارند. جنگ، قوت غالب پیروزمردان است. پس بخوابم به امید این‌که باغ زیتون به خوابم بیاید. شب‌بخیر.

۴۷۸

دیروز دو تا مردِ گنده تصمیم گرفته‌‌اند تا بخوابند روی ریل قطار و خودکشی کنند. لحظه‌ی آخر یکی‌شان پشیمان شده و در رفته و قطار رفته روی آن‌یکی. عجیب و سورآل. به نظرم کنار ماجرای ریزعلی‌خواجوی باید این ماجرا را بچپانند توی کتاب‌های درسی. ماجرای ریزعلی فقط یک نتیجه‌اخلاقی داشت: فداکاری. اما این ماجرا بی‌نهایت نتیجه‌ی مهم دارد. مثلا این‌که تقدیر محلی از اعراب ندارد و همه چیز برمی‌گردد به تصمیم‌. به تصمیم خودمان یا تصمیم دیگران. این‌که بمانیم و بمیریم و خلاص یا برویم و زنده بمانیم و یک عمر با خاطره‌ی مردن رفیق‌مان زندگی کنیم. نه؟ یا مثلا این‌که آدم‌ها تا یک ثانیه مانده به مرگ‌شان هم می‌توانند خیانت کنند. احتمالا شب قبل از عملیات خودکشی، دو نفرشان نشسته‌اند با هم حرف زدند که مثلا این جهان دیگر جای ماندن نیست و این زندگی را نباید ادامه داد و دست برادری داده‌اند که بیا و خلاص کنیم خودمان را و قول شرف داده‌اند به خودکشی. اما دم آمدن قطار یکی‌شان گفته: «گور بابای قول شرف، من می‌خوام زنده بمونم جعفر». بعد هم قطار آمده و زارپ رفته روی آن یکی. یا مثلا عموما عزیز بودن زندگی برای انسان نامشخص است تا وقتی که چرخ قطار به گردن آدم نزدیک شود. یا این‌که آدم تا ترس را تجربه نکند، عموما حرف مفت زیاد می‌زند. خلاصه این‌که هزار درس اخلاق و فلسفه از همین دو خط ماجرا می‌شود کشید بیرون.

به هر حال عرضی نبود الا بیان این اتفاق عجیب. فقط مانده‌ام آن ثانیه‌ی آخر، آن یکی که مانده بود، چشم‌هایش باز بوده یا بسته؟ مثلا دیده که برادر هم‌عهدش در رفته و او مانده و راننده‌ی قطار؟ اگر رفتنش را دیده، او هم نظرش برگشته و خواسته فرار کند اما فرصت نکرده؟ یا که نه. گفته گور بابای جعفر، من کارم با این جهان خائن‌پرور تمام است و بیا به آغوشم ای قطارِ رجا؟ خلاصه این‌که دو ساعت است که این ماجرا را شنیده‌ام و هنوز نتوانستم نسبت به آن موضع مشخصی بگیرم. فقط امیدوارم وزیر آموزش و پرورش وقتی دستور داد این داستان را کنار داستان ریزعلی بچپاند، اسمش را بگذارد: «آن‌که ماند تا برود و آن‌که رفت تا بماند». بلاشک نصف بچه‌ها تجدید می‌آورند سرِ همین یک داستان.

۴۷۷

عزیزم! بیا عاشقانه‌ترین رویداد زندگی‌مان را  بنویسم برای آیندگان. این عاشقانه از آن روزی شروع شد که تصمیم گرفتیم تا بانک بزنیم. البته منظورم تاسیس بانک نیست. چرا که ما آن‌قدر دزد نبودیم که بتوانیم بانک تاسیس کنیم. فوقش می‌‎توانستیم بانک را سرقت کنیم. همان بانکی که پشتش را کرده بود به پشت خانه‌مان. برای رسیدن به آرزوهای‌مان، پول لازم داشتیم. آن‌هم پول زیاد. آرزویی که با پول کم برآورده شود، آرزو نیست، ویار است. رفتیم بازار سیداسماعیل تا تفنگ و جوراب بخریم و سرقت را مسلحانه انجام دهیم. معتقد بودیم مهم نیست آدم چه کار می‌خواهد بکند بلکه مهم این است که آن کار را به بهترین شکل انجام دهد. از بس که دکتر هلاکویی گوش می‌دادیم. حتی متصور شدیم که اگر دستگیرمان هم کنند، باز هم اسطوره و تیتر اول روزنامه‌ها می‌شویم. «سرقت مسلحانه‌ی بانک، توسط لیلی و مجنون». جوراب خریدیم اما پول‌مان به تفنگ نرسید. به تفنگ‌فروش گفتیم که تفنگ را همین‌طوری بهمان بدهد و انشالله بانک را که زدیم، پولش را پرداخت می‌کنیم. حتی گفتیم که فشنگ هم نمی‌خواهیم. ما اهل ترسیدن و ترساندنیم اما اهل کشتن که نیستیم. مردکِ تفنگ‌فروش قبول نکرد. برگشتیم خانه. باز هم دکتر هلاکویی گوش دادیم. فهمیدیم که عشقِ عمیق، دیوارهای ناامیدی را فرو می‌ریزد و بالاخره خورشید -ولو شده از غرب- به دل پر تب‌مان می‌تابد. به فکرمان زد که از اتاق خواب خانه تونل بزنیم تا برسیم به صندوق بانک. پول‌ها را برداریم و بزنیم به زخم آرزوهای‌مان. پشت بانک بودن خیلی خوب است. رفتیم سیداسماعیل و دو تا بیل دسته کوتاهِ خریدیم. فروشنده گفت برای چی می‌خواهید بیل‌ها را؟ گفتی برای باغبانی. برای کاشتن گل‌های آرزو. بیل‌فروش الدنگ خندید.

عزیزم!

تونل کندن سخت است. زمینِ زیر پای شهر سخت‌تر. هر روز از بام تا شام آن همه آدم پا می‌کوبند روی این زمین تا بالاتر بروند. حق دارد این زمین که سخت شود. اما من و تو دست به کاری زدیم که شاید غصه سرآید. من و تو  و دو قبضه بیل. دکتر را هم گذاشتیم توی رادیو و با خودمان بردیم زیر زمین تا وقتِ حفاری برایمان حرف بزند. زیرِ زمین بودن حس عجیبی دارد. تاریک و ساکت. چیزی که هیچ وقت توی اتاق خوابمان نداشتیم. خب، خانه‌مان کهنه بود. این‌ورمان دکان پنجرگیری بود که تا نیمه‌ی شب پنجری مردم را می‌گرفت. هر چقدر که پنچر شدن بی‌صداست، پنجری گرفتن صدا دارد. پمپی که آن همه صدا تولید می‌کند برای تولید بادِ هوا. هیاهوی بیهوده. صاحب دکانِ پنچرگیری گاو بود. صاحب‌خانه‌مان هم گاهی وقت‌ها وقتِ بوسیدن، یاالله نگفته کلید می‌انداخت و می‌آمد بالای سرمان و می‌گفت که مثلا می‌شود کرایه‌ی این ماه را دو روز زودتر پرداخت کنید. صاحب‌خانه‌مان گاوتر بود. به همان نفهمی. برای رها شدن از دست گاو‌ها پول می‌خواستیم. یادت هست که ماه قبل‌تر از در جلو رفتیم توی بانک؟ رفتیم مودبانه گفتیم که ما لیلی و مجنونیم و کسب و کارمان عشق است و برای عاشق ماندن، پول لازم داریم. بهمان پول ندادند. گفتند ضامن می‌خواهیم. چه ضامنی معتبرتر و امین‌تر از عشق‌مان؟ آقای بانک نمی‌فهمید عشق چیست. همین شد که حالا توی تونلیم. وقتی از در جلو راه نمی‌دهید مجبوریم از در پشت وارد ‌شویم آقای بانک.

عزیزم!

تا نیمه‌ی راه را کنده‌ بودیم. تاریک و ساکت. صدای دکتر از رادیو می‌گفت که عشق راه حل آسان کردن همه‌ی ناملایمات است. آه عشقِ من. آن‌جا بهترین جا بود برای بوسیدن لب‌هایت. صاحب‌خانه‌ی گاومان نبود که قفل لب‌هایمان را به زور باز کند. هیاهوی بیهوده‌ی پنچرگیری هم نمی‌رسید بهمان. حتی نور خورشید هم نمی‌توانست از لای پارگی پرده بتابد داخل. از سوزِ سرما و پنجره‌ی شکسته هم خبری نبود. تونل‌ تنگ بود. فقط جای یک لیلی و مجنون چسبیده به هم را داشت. خوبی تونل تنگ همین است که هیچ گاوی نمی‌تواند بین‌مان قرار بگیرد. تنها مشکل این است که راه برگشت نداریم. آن‌قدر هم خسته‌ایم که نای جلو رفتن هم نیست. باطری دکتر هم که تمام شده و صدا ندارد. فقط می‌توانیم لب‌هایمان را تکان بدهیم. چیزی بیشتر از این هم لازم نیست. زندگی‌مان را در همان بوسیدن خلاصه کنیم. ته این تونل روشن است.

عزیزم!

هوا کم است. نور کم است. گاوها زیادند. زمین سخت است. دکتر باطری ندارد. آقای بانک آرزوهای ما را دوست ندارد. حتی بازار سیداسماعیل هم بهمان اعتماد ندارد. در عوض این‌جا خوب است. بی‌دغدغه می‌توانیم لب‌هایمان را به هم بفشریم و بخوابیم. شب‌بخیر.

۴۷۶

نیم پاراگراف خاطره بنویسم در باب آرزوهایم و بگیرم بخوابم. کلاس چهارم دبستان که بودم، تیله‌بازِ قهاری بودم. به تیله می‌گفتیم فِنگ. ته خیابان غزنوی با هفت هشت نفر دیگر از گانگسترهای کمپلو، شرطی بازی می‌کردیم. سرِ فنگ‌های همدیگر. دو بند انگشت چاله می‌کندیم توی خاکِ خشک اهواز و زیر آفتابِ خرکی‌اش می‌افتادیم به بازی کردن. جر می‌زدیم. رگ گردن‌مان به قاعده‌ی لوله پولیکای چهار اینچ می‌زد بیرون. دعوا می‌کردیم. یقه پاره می‌کردیم. خشتک‌ها را پرچم می‌کردیم و قس‌علی‌هذه. آرزوی‌مان بردن فنگ‌های گانگسترهای دیگر بود. بدبخت کسی بود که همه‌ی فنگ‌هایش را می‌باخت. یک آدم بی‌آرزو که دست از پا درازتر کنار دیوار زمین خاکی دو زانو می‌نشست و بازی آدم‌هایی که هنوز امید و آرزو داشتند را تماشا می‌کرد. به هر حال هر چه نباشد، نرسیدن به آرزوها شاید ملال‌آور باشد اما بی‌آرزو بودن قطعا دهشتناک است.

این از این ماجرا. چند وقت پیش‌تر با رفیق قشنگم افتاده بودیم به میگساری. به خط جور که رسیدیم رفیقم گفت که دربدر عشق واقعی است. آن‌قدر هفت اقلیم را دنبالش گشته که فرسوده شده است. اما هنوز هم دنبالش می‌گردد و آرزویش را هنوز یدک می‌کشد. بهش گفتم هفت- هیچ از نصفِ مردم جهان جلوتر است که هنوز آرزوی پیدا کردن لیلای زندگی‌اش را دارد. نصف دیگر مردم کلا ماجرا را مختومه اعلام کرده‌اند و وارد لیگ مردمان بی‌آرزو شده‌اند. نیم‌کت نشینانِ خسته‌ با دو کارت قرمز. البته قرار بود این‌ها را بگویم که خب به مددِ مِیِ خوب، یک سری چرندیات دیگر تحویلش دادم که امیدوارم خودش منظورم را فهمیده باشد.

من استاد خلقِ آرزوهای جدید برای خودم هستم. به عنوان پروردگارِ آسمان زندگیِ خودم، هر روز ستاره به آن اضافه می‌کنم. البته هیچ وقت هم برای گرفتن هیچ کدام از این ستاره‌ها خیز برنمی‌دارم. کلا تنبلم و ابایی از بیان این موضوع هم ندارم. به هر حال من رئیس گانگسترهای فِنگ‌بازی کمپلو هستم. می‌دانم که بدترین سرنوشت وقتی است که فِنگ‌هایم را ببازم و دیگر نتوانم آرزوی جدیدی داشته باشم. پس من خالق آرزوها هستم. رئیس کارخانه‌ی آرزوسازی. آرزوهایی که لزوما قرار نیست محقق شوند. اصلا چه کسی گفته چیدن ستاره‌ها از تماشای آن‌ها لذیذتر است؟ ستاره را تماشا باید کرد. همان سیاستی که سیاستمداران سالهاست با آن جامعه‌ها را مهار می‌کنند و آرزو‌های محال را با اعداد و ارقام دروغ بهشان تزریق می‌کنند. اولین قدرت جهان. بزرگ‌ترین تولید کننده سگ‌دستِ زامیاد در کهکشان راه شیری. برنامه جامع بیست‌ساله. ترسیم ستاره‌هایی پرنور در غیرقابل‌دسترس‌ترین آسمان‌ِ ما مردم عزیز.

الکی زدیم به جاده‌ی خاکیِ سیاست. برگردیم به خیابان غزنوی. چهار پلاک بالاتر از خانه‌ی ما، سرهنگ زندگی می‌کرد. یک دختر همسن من داشت که پوستش مثل فرنی سفید بود که رگ‌های ظریفش از زیر آن دیده می‌شد. کلا مثل نهال گیلاس نوشکفته‌ای بود. واضح است که دلِ کلاس چهارمی من را هم برده بود. هیچ وقت از ترس سرهنگ جرات نکردم که بروم جلو و لااقل بپرس اسمش چیست که حالا مجبور نباشم دخترِ سرهنگ خطابش کنم. اما دُب‌اکبرِ آسمانِ کمپلو بود و یک تنه جورِ همه‌ی ستاره‌های آسمان زندگی‌ام را می‌کشید.  هر چقدر هم دور. هر چقدر هم دست نیافتنی. بالاخره بود و من صبح‌ها با آرزوی دیدن دختر سرهنگ (ولو شده از فاصله‌ی دویست متری) حاضر می‌شدم بروم مدرسه. اما خب، بدی سرهنگ بودن این است که یک‌هو منتقل می‌شوی بوشهر. یا ماهشهر. یا سرخس. یک روز صبح بیدار می‌شوی می‌بینی که سرهنگ نیست. پیکان آجری رنگ‌شان نیست. دختر سرهنگ نیست. ستاره‌ی آسمانت نیست و رفته شده ستاره‌ی آسمان شهر یک آدم دیگر. این‌جاست که می‌بینی بی‌آرزویی، هزار بار دهشتناک‌تر از نرسیدن به آرزوست.

۴۷۵

الان که دارم این چند خط را می‌نویسم، آخرین ساعات کاری روزِ جمعه است. درِ اتاق کارم را بسته‌ام و نشسته‌ام روبروی کامپیوتر تا در باب اهمیت «دَرها» بنویسم. دلیل اصلی من که چهار سال پیش پیشنهاد کار کردن در این شرکت را قبول کردم، همین «دَرِ» چوبی اتاق بود.  روز مصاحبه‌، ازم پرسیدند سوالی نداری؟ گفتم دو تا سوال دارم. اول این‌که دستشویی کجاست؟ که گفتند آن‌جا. سوال دوم این‌ بود که اگر استخدامم کنید، کجای این ساختمان مستقر می‌شوم؟ دستم را گرفتند و بردند اتاقم را نشانم دادند. یک اتاق ده دوازده متری بود که «دَرِ» چوبی داشت. بی‌حرف اضافه قرارداد را امضا کردم و خلاص. من عاشق «دَر»  هستم و بهشان ارادت قلبی دارم.

در اتاق را می‌توانم ببندم و زنگ بزنم به مادرم و با خیال راحت فارسی حرف بزنم. بدون این‌که نگران تعجب دیگران باشم که دارند فکر می‌کنند که دارم حرف می‌زنم یا دچار حمله‌ی آسمی شده‌ام. یا مثلا روزهایی که آن یکی همکارمان آلرژی‌اش عود می‌کند و هر دوازده ثانیه با یک عطسه‌ی خوفناک، روز رستاخیز را برای‌مان بازسازی می‌کند. در را می‌بندم و جهان پرعطسه را پشت آن جا می‌گذارم. یا وقتی که ناتاشا با تمام وجود دوست دارد در مورد اسهال گرفتن گربه‌ی بینوایش حرف بزند. همان وقت‌هایی که فقط نمی‌گوید لوسی اسهال گرفته است. بلکه از روز تصمیم پروردگار برای تاسیس منظومه‌ی شمسی و تاریخچه اسهال گربه‌ها از دورانِ کلئوپاترا در مصر کهن شروع می‌کند. تا برسد به لوسی و تُن ماهی فاسدی که دیروز خورده و مسموم شده. این همان وقتی است که «دَر» اتاقم سپر بلا می‌شود. آن را زود می‌بندم و وارد جهان اختصاصی خودم می‌شوم. ای درهای عزیز. ای سپرهای بلا.

قدرت درها زیاد است. بیشتر مرز هستند تا در. مرزی که گاهی وقت‌ها دو فرهنگ را از هم جدا می‌کنند. مثلا مرز بین آدم‌های توی خیابان و آدم‌های توی خانه که با همان «دَرِ» خانه از هم جدا شده‌اند. آدم از توی خیابان که پایش را می‌گذارد توی خانه و «دَر» را پشت سرش می‌بندد، انگار که در چشم به هم زدنی از جهانی به جهانی دیگر با قوانینی متفاوت سفر می‌کند. جهانِ پیاده‌روهای گیشا کجا، جهان داخل خانه‌های امیرآباد کجا؟ انگار دو نظام متفاوت روی آن‌ها حکمرانی دارند. یکی با موهای پوشیده و شلوار و آب‌هویج و شبکه‌ی پنج و آن یکی با موهای افشان و رکابی و چهارده‌درصدِ دست‌ساز و شب‌خیز. هیچ سدی قدرت این تفکیک را ندارد که «دَرها» دارند. یا مثلا «دَر» هواپیما که تا بسته می‌شود، انگار هواپیما پریده و رفته یک دنیای دیگر. مرزها را رد می‌کنند و مسافرهایش رنگ عوض می‌کنند. بدون این‌که واقعا بپرد. عجیب نیست؟

کلا من هیچ وقت بدون حضور «دَر»، خودِ خودم نمی‌توانم باشم. همیشه چند لایه نقاب و حفاظ دور خودم می‌کشم. اما وقتی که در بسته شد می‌توانم نقاب‌ها را بزنم کنار و بیایم بیرون. لحظه‌ای شیرین شبیه به درآوردن کفش و جوراب بعد از فتح قله‌ی سبلان. لحظه‌ی خاراندنِ ردِ کشِ جوراب روی ساقِ پا. همه‌ی اتفاقات عجیب پشت درها رخ می‌دهند. تصمیمات بزرگ. خلق نوزادان آینده. صادقانه‌ترین رفتارهای آدم. گریه‌های بی‌دغدغه. شیطنت راهبه‌ها. رسیدنِ به خودِ خود.

آخرین «دَرِ» هم که لحد است. حد فاصل این جهان و آن جهان. حد فاصل روشنی و تاریکی. کلا وابسته به درها هستم. از ورود تا خروج.

۴۷۴

باز هم چهار خط بنویسم بابِ دلِ خودم جهت فراموش نشدن. این عکس را ماهِ پیش گرفتم که تهران بودم. یک روز سردِ ابریِ آلوده‌ی تهران. چهار روز مانده بود به برگشتنم. همین یک خط بالا کافی است تا هر آدمی را محتاج به یک مشت قرص لیتیوم کند. خیابان ولیعصر را پیاده گز می‌کردم سمتِ پائین. بعد هم این مرد قشنگ را دیدم که نشسته روی نیمکت و ویولن می‌زند. آنقدر سوزناک و قشنگ می‌زد که انگار یک روزِ سردِ آلوده‌ی تهران آن‌هم چهار روز مانده به برگشتن را ترجمه کرده بود به زبان موسیقی.  ازش اجازه گرفتم و عکسش را گرفتم و بعد هم فرار کردم. چرا؟ چون تحمل شنیدن‌اش را دیگر نداشتم. بعد هم دست به دامن خداوند و ائمه‌اطهار شدم که سر راهم دیگر هیچ ویولن‌زن قهاری بساط نکرده باشد.  خدا را شکر که تعداد ویولونیست‌های خیابانیِ خوب در تهران کم‌اند.

چهار روز پیش عطیه نوشته‌ای از عباس معروفی را برایم فرستاد و زیرش نوشت که «ببین چقدر قشنگ از سرطان و تومور مغزی‌اش نوشته است. فقط یک داستان‌نویس می‌تواند روزانه‌اش را قصه‌وار بنویسد». نوشته‌ی معروفی را خواندم. الحق که گیرا نوشته بود و تا مغز استخوانم یخ کرد. رنج‌اش را آن‌قدر قشنگ و حقیقی نوشته بود که فهمیدن‌اش برای منِ مخاطب از آب خوردن هم راحت‌تر بود. همین شد که ناخودآگاه شدم هم‌دردش. انگار که رنج‌اش را مثل کیک تولد تقسیم کرده بود بین خواننده‌ها.

این شد که شکرگزار خدا شدم که آدم‌ها را طوری خلق نکرده که همه‌شان با هنر آشنا باشند و یک تعداد خاصی را سوا کرده و گفته تو بنویس و تو بکش و تو بنواز و الخ. بقیه‌ را هم فرستاده توی حیاط که بازی کنند. اما فکر کنید که این‌طوری نبود و همه مستعد بودند و می‌توانستند رنج‌شان را تبدیل به چیزی کنند که ما ببینیم. برای عطیه همین را نوشتم و گفتم اگر همه رنج‌شان را می‌توانستند به شکل همه‌فهمی تصویر کنند، روح‌مان پاره و پوره می‌شد. زندگی می‌شد شبیه راه رفتن در خیابان ولیعصر زیر بارش تگرگی که هر دانه‌اش قدِ یک شفتالو بود.

به هر حال رنج همه‌ی آدم‌ها واقعی و عمیق و دردناک است. حالا یک نفر بلد است و آن را برای بقیه تصویر می‌کند و شریک‌مان می‌کند در این کیک تولد. یکی دیگر هم بلد نیست و رنج‌اش ترجمه نشده مثل نامه‌ای به زبانِ کدگذاری شده، به تاریخ می‌پیوند. اگر من هم مثل معروفی نوشتن بلد بودم، حتما داستان یک روزِ سردِ آلوده‌ی تهران آن‌هم چهار روز مانده به برگشتن را می‌نوشتم و روح همه را جر می‌دادم. که خب، خدا را شکر که بلد نیستم و این نامه‌ را نخوانده به دستِ باد نسیان می‌سپارم.

۴۷۳

دو سال است که از خانه کار می‌کنم. از پشت پنجره‌ی اتاق کارم که به حیاط نگاه می‌کنم، یک درخت سرو می‌بینم. در واقع می‌دیدم. چون بریدیمش و وجودش را رهسپار عدم کردم. این درختِ سرو، چشم و چراغ حیاط بود. مصداق حرف حضرت مولانا و «ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما» بود. با برگ‌های سوزنی سبزی که از شال هر سیدی سبزتر بودند. اصلا زیادی سبز بود. از سمت شرق که خورشید طلوع می‌کرد، نصف درخت سرو حسابی آفتاب می‌گرفت. آن سمتش هم که رو به من نبود و نمی‌دیدمش. یک بار جلسه داشتم با رئیس الدنگ. صدایش را گذاشتم روی بلندگوی تلفن سرپا ایستادم کنار پنجره. رئیس در باب اهرم‌های فشار و تازیانه‌ی موجود جهت بالا بردن کارایی کارمندان حرف می‌زد و من هم چای دوغزال می‌خوردم و سروِ گلستانم را تماشا می‌کردم. بعد  حس کردم که درخت خم شده به عقب. طوری که انگار می‌خواهد خورشید را نگاه کند تا عطسه‌اش بیاید. بعد از ظهر رفتم پای درخت. واقعا خم شده بود به عقب. چند تا ریشه‌ی قدر هم از خاک زده بود بیرون. دور درخت طواف خوردم و دیدم که نیمه‌ی غربی‌اش کاملا خشک است و چوب‌هایش شده‌اند رنگِ سمنوی گندیده. همان نیمه‌ای که از پنجره‌ام دیده نمی‌شود. زنگ زدم به  کارلوس. درخت‌بُر و درخت‌شناس خانوادگی‌مان. آمد و نگاه کرد و چند تا نچ نچ کرد و یک تف گنده انداخت آن‌طرف و گفت باید بریده بشود. گفتم چرا عامو؟ چند تا درخت دیلاق پشت سر را نشان داد و گفت که این‌ها آنقدر سایه انداخته‌اند روی سر سرو که سمت غربش آفتاب نمی‌گیرد. خشک شده. الان نبُری، دو صباح دیگر می‌افتد توی کله‌ات و از فانی به باقی می‌شتابی. افتادم به التماس که دوایی، درمانی، کودی چیزی نیست بدهیم بهش؟ گفت فقط نور. گفتم درخت‌های پشت را هرس کنیم. گفت دیر فهمیدی و دیر شده. نهایتا اره برقی‌اش را مثل ذوالفقار کشید بیرون و با چهار حرکت قیقاج‌طور سرو چمان را خواباند زمین. گفت فردا با وانتش می‌آید تا جنازه را ببرد.

این شد که  درخت را بریدیم. حالا از پشت پنجره وقتی با رئیس حرف می‌زنم هیکل خوابیده روی زمین‌اش را می‌بینم. هنوز قسمت سبزش رو به بالا است و دیده می‌شود. با این تفاوت که می‌دانم آن سمت دیگرش کاملا خشک و به هیبت سمنوی گندیده درآمده است. اما چه فایده؟ نوش‌دارو بعد از مرگ سهراب. البته همه‌اش که تقصیر من نیست. سرو اگر دهن داشت و داد می‌زد که آقا جان، گول سمتِ سبزِ من را نخورید و بیایید آن ورِ سوخته‌ام را ببینید، این‌طور نمی‌شد. شاید آن‌طور جایش را عوض می‌کردم و می‌بردم یک جایی که شرق و غربش آفتاب ببیند و سبز بشود. کلا موجود زنده‌ای که داد نزند، زنده نیست. بدی درخت همین است. نه دهن دارد که داد بزند. نه پا دارد که جابجا بشود. نه کمر دارد که بچرخد و رو به آفتاب شود.

در هر حال کارلوس از بیخ بریدش. یکی دو تا از همسایه‌ها هم آمدند پای جنازه و گفتند حیف نبود درخت به این سبزی را بریدی؟ قانع کردن‌شان هم‌وزنِ زحمتی است که نوح پای ساختن کشتی‌اش کشید. اثبات این‌که سرو گلستان ما یک نیمه‌ی خشکیده هم داشت که روحش را بلعیده بود. هر چه نباشد پنجره‌ی اتاق من و چشم همسایه‌ها رو به نیمه‌ی سبز بود و درخت ما هم زبان بسته. داد بزنید ای اشجار سبز باغ زندگانی.

۴۷۲

سوار هواپیما بودم برای آمدن به ایران. کنار من یک زن و شوهر نشسته بودند و چهار تا بچه‌ی قد و نیم قد. آلمان زندگی می‌کردند و می‌خواستند برای تعطیلات کریسمس بیایند ایران جهت صله ارحام و این برنامه‌ها. اسم پسر کوچک‌شان موسی بود. فوق‌اش چهار سالش بود. آلمانی را مثل بلبل حرف می‌زد و دائم به مهمانداران قشنگ می‌گفت «ایش‌لیبی‌دش». اما از شِکرِ فارسی فقط «بی‌ناموس» را یاد گرفته بود. وسط‌های راه حوصله‌اش سر رفت و شروع کرد به ایراد گرفتن. پدرش دست کرد توی کیف و یک تبلت داد دستش تا باهاش بازی کند. صدای تبلت بلند بود و هر دو دقیقه موسی از تبلت رکب می‌خورد و می‌باخت و با هر بار باختن «بی‌ناموس» بلندی فریاد می‌زد. از طرفی، هوا هم مساعد نبود و خلبان هیچ چاله‌ی هوایی و تپه‌ی ندیده‌ای را بی‌نصیب نمی‌گذاشت و مثل سنگ توی فلاخن ما را می‌چرخاند و می‌لرزاند. همین لرزیدن هم باعث می‌شد دخترشان بترسد و یک ریز گریه کند.

موقع غذا شد. مهمانداران قشنگ آمدند. قرار بود که دو جور غذا پیشنهاد بدهند: پاستا و کباب. به ما که رسید کباب‌شان تمام شد. یکی از بچه‌های خانواده که ده دوازده ساله بود، دو تا پایش را کرد توی یک کفش  که الا و بلا کباب می‌خواهد. مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشد دائم می‌گفت کباب کباب کباب کباب و الخ. توی دلم بابت هر بار کباب گفتن‌اش، می‌گفتم درد و کباب. اما خب، کباب‌ها را گوشتخواران ردیف‌های جلو تمام کرده بودند و مجبور بودیم پاستا بخوریم. در عوض برای رفع دلخوری به بچه‌ها یک ژله‌ی اضافه دادند.  که البته موقع دست به دست شدن ژله‌ی قرمز سر خورد و افتاد روی شلوارِ آبی من. اوضاع آدم را یاد سکانس اول فیلم نجات سرباز رایان می‌انداخت. شلوغ و پر سر و صدا.  خلبانی که بوئینگ را با اسب اشتباه گرفته بود و می‌تاخت. پسر چهار ساله‌ای که  به زور مادرش غذا توی دهانش می‌چپاند و بابت هر چیزی یک بی‌ناموسِ غلیظ تحویل مسافران عزیز و خدمه خدوم هواپیما می‌داد. بچه‌ی گوشتخواری که جبر روزگار او را گیاه‌خوار کرده بود و کباب‌گویان پاستا می‌خورد. مهماندارهای کلافه‌ای که با هر تکان هواپیما، گاری غذا را می‌کوباندند به زانوی ما. ژله‌ی مالیده شده به شلوار. ماسک‌های روی صورت که هوا از آن‌ها رد نمی‌شد. سردرد هم اضافه شد. از مهماندار پرسیدم که مُسکن برای سردرد دارید؟ گفت مسکن داریم اما برای آرام کردن سردرد فایده ندارد. خب، به سلامتی.

کلافه شدم. برای رهایی دو راه داشتم. یکی این‌که درِ هواپیما را باز کنم و باقی راه را پیاده بروم. یا این‌که خودم را با نوشتن سرگرم کنم. که خب، من راه دوم را انتخاب کردم. دفتر و خودکار را از کیفم کشیدم بیرون و شروع کردم به نوشتنِ همین‌ اتفاقاتی که داشت اطرافم رخ می‌داد. جادوی نوشتن رخ داد. تک تک عوامل رنج را از ذهنم کشید بیرون و جلوی چشمم مجسم‌شان کرد. طوری که ببینم‌شان. بین رنج شناور در مغز و رنج روی کاغذ زمین تا آسمان فرق وجود دارد.

بعد هم افسار را دادم دست ذهنم که برای خودش خیال خلق کند. شگفتی نوشتن این‌جا بیشتر هم شد. آن‌جایی که حوادث جهانِ بیرون از خَلقیاتِ ذهن عقب می‌افتد. بعد از ذکر مصیبت‌های جاری، ذهنم یک چک آب‌دار خواباند بیخ گوش پدر و مادر این بچه‌ها و بهشان گفت که هفتاد درصد مردم جهان رنگ گوشت را به خودشان نمی‌بینند آن‌وقت بچه‌های‌تان نخوردن کباب در یک پرواز را هم نمی‌توانند تحمل ‌کنند؟ یک چک هم زدم زیر آن یکی گوششان بابت این‌که کلمه بی‌ناموس را یاد موسی داده‌اند. بعد هر رفتم توی کابین خلبان و با اردنگی کاپیتان را انداختم بیرون و هواپیما را ده هزار پا بالاتر بردم تا آرامش برگردد به کابین. گور بابای چهار لیتر بنزین سوپری که قرار است بیشتر مصرف شود. سر راهِ برگشتن به صندلی‌ام، مهماندار قشنگ جلویم را گرفت و چشم‌هایش را شهلا کرد و گفت بکش پائین. من هم ماسکم را کشیدم پائین و بوسیدمش.

اعجاز واقعی جاییست که نوشتن در خدمتِ تفکر باشد. این‌که شلاق نوشتن، فرود بیاید به کمرِ یابوی تنبلِ ذهن و وادارش کند به فعالیت. مجبورش کند از جهان اطرافش بزند جلو. اتفاقاتی را رقم بزند که هیچ کس جرات انجامش را نداشته باشد. یک جهان موازی درست کند کنار این هواپیمای لکنته که حتی یک مُسکن در آن پیدا نمی‌شود. یک جت اختصاصی به لطف و مرحمت جادوی نوشتن.

۴۷۱

چهار خط بنویسم به یاد هدایت کاف. هفته‌ی پیش تهران بودم. خیابان جلفا را پیاده می‌آمدم پائین. روی علمک گاز خانه‌ای، یک نفر برچسبی زده بود قدِ دو بند انگشت و رویش نوشته بود: «دُوسْتَتْ دارَمْ!». شش دانگ‌ این دو کلمه را اعراب گذاری کرده بود. همین بود که یاد هدایت کاف افتادم. همیشه ایمیل‌هایش به شیدا را این‌طور شروع می‌کرد که: «شِیدای مَنْ! دُوسْتَتْ دارَمْ». بعد هم سلام و احوال‌پرسی و الباقی روضه‌‌ی روزانه. تک‌تک کلماتِ نامه‌اش اعراب‌گذاری داشت. بهش می‌خندیدیم و می‌گفتیم که هدایت کلماتش را خالکوبی می‌کند. حتی روی مردمک چشم‌ِ کلمات را. نوشتن هر خط نامه‌اش به اندازه‌ی نوشتن یک پاراگرافِ مفصل طول می‌کشید. بدون اغراق. اما شیدا نامه‌ها را می‌خواند فقط بابت اعراب آن‌ها. می‌دانست که وزنِ هر کلمه‌ی نامه‌ی هدایت کاف هزار بار بیشتر از وزن کلمات هر نامه‌ی دیگری است که به هر مخاطب دیگری نوشته شده باشد. با آن همه اعرابی که نوشتن‌شان زمان برده است. با آن «دُوسْتَتْ دارَمِ» مقدم بر سلام. هر کلمه واقعا معنی همان کلمه را می‌دهد.

هدایت شلخته‌ترین مرد جهان بود و استاد مسلم سرهم‌بندی و ماست‌مالی کردن بود. اما نه برای شیدا. رفته بود کلکته بابت کار. وقت برگشت یک جعبه چوبی نه چندان گران خرید برای شیدا. به جای کاغذ کادو، یک ورق بزرگ کاغذ سفید خریده بود و یکی از شب‌های جشن ناواراتری تا صبح نشست و با حوصله روی تمام کاغذ را پر کرد از دوستت دارم‌های تتو شده. بعد هم با همان کاغذ جعبه را کادو کرد. کلا هر چیزی که مخاطبش شیدا بود را آن‌قدر لایه‌دارمی‌کرد که وزنِ زمان صرف شده‌اش از خودِ آن چیز بیشتر می‌شد. جعبه توی یکی از اسباب‌کشی‌هایشان گم شد اما کاغذِ کادویش هنوز قاب شده بالای تخت شیدا از میخ آویزان است.  

خوش به حال شیدا. هر چیزی که از هدایت می‌گرفت مُنقش بود به نقشِ زمان و نقش معنی. همه چیز معنی واقعی خودش را داشت و هیچ چیزی از سرِ عادت نبود. حتی شراب‌هایی که گاه و بیگاه برای جشن‌های دو نفره‌شان می‌خرید، کهنه و زمان‌خورده بودند. مثل باغبان کارکشته‌ای نشسته بود پای درخت رزِ رفاقت‌شان و هرس می‌کرد تا بار بیشتر بدهد. وقت صرف می‌کرد بابت دوستت دارم‌های مقدم بر سلام. هر کلمه معنی واقعی خودش را می‌داد.

همان جا خواستم برچسبِ «دُوسْتَتْ دارَمْ!» را از روی علمک گاز بردارم و یادگاری بیاورم این ورِ آب. که خب تلاش مذبوحانه‌ام باعث شد برچسب پاره بشود و چیزی از آن نماند. البته باید فکرش را می‌کردم که کسی که این همه زمان گذاشته و نوشته «دُوسْتَتْ دارَمْ!»، حتما از چسب خوبی هم استفاده کرده است. این دوستت دارم مال آن علمک گاز  و همان خانه است. یکی که پای درخت رز نشسته است و دوستت دارم‌هایش را با دقت خرج کرده است.

برای جای خالی هدایت کاف.